در پیرامون رباعی

جایی برای رباعی و پیرامونیاتش

قرينه‌گرايي خيام در رباعيات،

قرينه‌گرايي خيام در رباعيات، (مشترك با دكتر سعيد حسام‌پور) نشريه‌ي دانشكده‌ي ادبيات و علوم انساني دانشگاه شهيد باهنر كرمان، شماره‌ي 17 (پياپي 14)، بهار 1384 (چاپ شده در زمستان 84)

قرينه‌گرايي خيام در رباعيات، (مشترك با دكتر سعيد حسام‌پور) نشريه‌ي دانشكده‌ي ادبيات و علوم انساني دانشگاه شهيد باهنر كرمان، شماره‌ي 17 (پياپي 14)، بهار 1384 (چاپ شده در زمستان 84)



دكتر كاووس‌ حسن‌لي/ دكتر سعيد حسام‌پور
دانشگاه‌ شيراز / دانشگاه‌ هرمزگان

چكيده‌

نظرات‌ جنجال‌برانگيز خيام‌، در سروده‌هاي‌ اندكش‌، توجّه‌ عمومي‌ خيام‌پژوهان‌ را به‌ خود واداشته‌ و آن‌ها را از بررسي‌ ساختاري‌ و هنريِ رباعيات‌ باز داشته‌ است‌. كم‌توجّهي‌ به‌ ساختارِ هنري‌ رباعيات‌ تا آن‌ حد است‌ كه‌ ويژگي‌هاي‌ سبكي‌ و زيبايي‌هاي‌ هنري‌ سروده‌هاي‌ خيام‌ از چشم‌ بسياري‌ از اهل‌ ادب‌ و انديشه‌ دور مانده‌ و فرو پوشيده‌ است‌.
يكي‌ از ويژگي‌هاي‌ بنيادي‌ رباعيات‌ خيام‌، قرينه‌سازي‌هاي‌ پي‌درپي‌ است‌. بيش‌ از 90% از رباعيات‌ خيام‌ از اين‌ امكانِ بياني‌ سود برده‌اند. ميزانِ برخورداري‌ رباعيات‌ خيام‌ از اين‌ ويژگي‌ تا آن‌جاست‌ كه‌ مي‌تواند معياري‌ براي‌ بازشناختِ سروده‌هاي‌ او از شعر شاعران‌ ديگر باشد.
در اين‌ مقاله‌، قرينه‌هاي‌ موجود در رباعيات‌ خيام‌ در سه‌ دسته‌ي‌ زير تقسيم‌بندي‌ و بررسي‌ شده‌ است‌:
1. قرينه‌هاي‌ تقابلي ((Antonymous symmetries
2. قرينه‌هاي‌ تعادلي Equivalent symmetries))
3. قرينه‌هاي‌ ترادفي (Synonymous symmetries)


كليدواژه‌ها

خيام‌، رباعي‌، ساختار رباعي‌، قرينه‌، قرينه‌گرايي‌، قرينه‌سازي‌ تقابلي‌، قرينه‌سازي‌ تعادلي‌، قرينه‌سازي‌ ترادفي‌، زيبايي‌شناسي‌.

درآمد

خيام‌ نيشابوري‌ از انديشمندان‌ و سخن‌سرايان‌ برجسته‌ي‌ ايراني‌ست‌ كه‌ با تعداد اندكي‌ سروده‌، نامي‌ بلند در جهان‌ برآورده‌ است‌.
درنگِ انديشمندانه‌ي‌ خيام‌ در بنياد هستي‌ و پرسش‌هاي‌ حيرت‌آلود و جسارت‌آميز او درباره‌ي‌ آدمي‌، بيش‌ از هر چيز ديگر، توجّه‌ خيام‌پژوهان‌ را نسبت‌ به‌ او برانگيخته‌ و آن‌ها را از بررسيِ ساختاري‌، سبك‌شناسي‌ و هنري‌ رباعيات‌ باز داشته‌ است‌. همان‌ گونه‌ كه‌ «سعدي‌شناسان‌ و دوست‌داران‌ او نيز همواره‌، بوستان‌ سعدي‌ را در جايگاه‌ يك‌ كتاب‌ اخلاقي‌ و آموزشي‌ نگريسته‌ و هنرنمايي‌هاي‌ دل‌انگيز سعدي‌ در اين‌ كتابِ شيرين‌، كم‌تر به‌ چشم‌ و زبان‌ نويسندگان‌ آمده‌ است‌. به‌ بياني‌ ديگر، چيرگي‌ معني‌ در بوستان‌، توجّه‌ بسياري‌ از خوانندگانِ آثار سعدي‌ را از دقت‌ و زيبايي‌هاي‌ هنري‌ اين‌ اثر باز داشته‌ است‌». (حسن‌لي‌، 1381، ص‌ 74)
بررسي‌ كارنامه‌ي‌ خيام‌پژوهي‌، اين‌ واقعيت‌ مسلم‌ را، به‌ روشني‌ آشكار مي‌كند كه‌ آن‌چه‌ در پيوند با خيام‌ پديد آمده‌، يا به‌ بررسي‌ انديشه‌هاي‌ او پرداخته‌ است‌ و يا به‌ زندگي‌، شخصيت‌ و درستي‌ يا نادرستي‌ انتساب‌ آثار به‌ او، مربوط‌ مي‌شود.
اين‌ بي‌اعتنايي‌ به‌ شيوه‌ي‌ سخن‌سرايي‌ خيام‌ از نظامي‌ عروضي‌ - كه‌ تقريباً معاصر خيام‌ بوده‌ و درباره‌ي‌ شعر او سكوت‌ كرده‌ - آغاز مي‌شود.
شيخ‌ نجم‌الدين‌ رازي‌ كه‌ بر بنياد شواهد موجود، براي‌ نخستين‌ بار، چند رباعي‌ خيام‌ را در اثر خود باز آورده‌، تنها به‌ نقد فكر و انديشه‌ي‌ او پرداخته‌ است‌ . و حمدا... مستوفي‌ در كتاب‌ تاريخ‌ گزيده‌ (سال‌ اتمام‌ 730 هـ..ق‌) به‌ اين‌ جمله‌ بسنده‌ كرده‌ است‌ كه‌: «رسائل‌ خوب‌ و اشعار نيكو دارد». (مستوفي‌ قزويني‌، 1336 ص‌ 728) و خسرو ابرقوهي‌ در كتاب‌ فردوس‌التواريخ‌ (تأليف‌ 808 هـ .ق‌) تقريباً گفته‌ي‌ مستوفي‌ را باز گفته‌ است‌: «رسائل‌ جهان‌گير و اشعار بي‌نظير دارد». (ابرقوهي‌، به‌ نقل‌ از عمرخيام‌ نادره‌ي‌ ايام‌،- ص‌ 65)
پس‌ از اين،‌ يار احمدبن‌ حسيني‌ رشيدي‌ تبريزي‌ كه‌ در سال‌ 867 هـ..ق‌، مجموعه‌اي‌ از رباعيات‌ خيام‌ را تدوين‌ كرده‌، در مقدمه‌، پس‌ از ستايش‌ رسول‌ اكرم‌(ص‌)، و خاندان‌ و يارانش‌، چنين‌ مي‌نويسد: «... رباعيات‌ شريفه‌ي‌ عمدة‌الحكما و زبدة‌الفضلا، محيي‌مباني‌الحكم‌... عمربن‌ محمدالخيام‌ طاب‌ انفاسه‌ كه‌ بي‌ ريب‌ انيس‌ مجالس‌ و جليس‌ محافل‌ كل‌ ارباب‌ استعداد است‌، در سلك‌ تربيت‌ و تناسب‌ منخرط‌ نبود و به‌ حكم‌ ماقل‌ و دلّ، جهاني‌ معني‌ اندر لفظ‌ اندك‌ موجّه‌ و مؤدّي‌ شده‌... و هر كس‌ به‌ حرف‌ و صورت‌ بدان‌ اكتفا نموده‌ و از مباني‌ بديعه‌ و معاني‌ غريبه‌ي‌ او شعوري‌ وافي‌ نيافته‌، به‌ مظاهر آن‌ قانع‌ آمده‌اند...». (رشيدي‌ تبريزي‌، 1367، صص‌ 4 تا 5)
شاه‌ محمود قزويني‌ كه‌ از شاگردان‌ برجسته‌ي‌ علامه‌ جلال‌الدين‌ دواني‌ بوده‌، در يكي‌ از دو فصل‌ (روضه‌) كه‌ خود هنگام‌ ترجمه‌ي‌ «مجالس‌النفايس‌» اميرعلي‌شير نوايي‌ به‌ مطالب‌ كتاب‌ افزوده‌، درباره‌ي‌ خيام‌ و شعر وي‌ سخنان‌ پيشينيان‌ را به‌ گونه‌اي‌ گذرا تكرار مي‌كند . همچنين‌ جعفربن‌ محمدبن‌ حسن‌، در «تاريخ‌ كبير جعفري‌» و احمدبن‌ نصرا... تقوي‌ سندي‌ در كتاب‌ «تاريخ‌ الفي‌ » و آذر بيگدلي‌ در «تذكره‌ي‌ آتشكده‌ » و رضاقلي‌خان‌ هدايت‌ در جلد اول‌ «مجمع‌الفصحا » با سخناني‌ كلي‌ و تكراري‌ تنها اشعار خيام‌ را نيكو دانسته‌اند و سخن‌ ديگري‌ نگفته‌اند.
در ميان‌ خيام‌پژوهان‌ معاصر نيز كسي‌ با دقت‌ به‌ بررسي‌ و نقد عناصر ساختاري‌ و سبكي‌ رباعيات‌ خيام‌ نپرداخته‌ است‌. تنها كسي‌ كه‌ عنوانِ نوشته‌اش‌ نويد بررسي‌ هنري‌ رباعيات‌ خيام‌ را مي‌دهد، محمد نوري‌ عثمانوف‌، ايران‌شناس‌ و مدير گروه‌ فارسي‌ انستيتوي‌ خاورشناسي‌ مسكو (سال‌ 1352 شمسي‌) است‌ كه‌ مقاله‌ي‌ ايشان‌ با عنوان‌ «درباره‌ي‌ روش‌ تصويرسازي‌ شاعرانه‌ي‌ خيام‌»، سال‌ 1352، در نشريه‌ي‌ گوهر چاپ‌ شده‌ است‌. امّا عثمان‌اف‌ در اين‌ مقاله‌ بيش‌تر بر تقابل‌ و تضاد قهرمانِ ليريك‌ (خود شاعر) با خدا پرداخته‌ و كم‌تر ويژگي‌هاي‌ ساختاري‌ و سبكي‌ رباعيات‌ را واكاويده‌ است‌.
سادگي‌ بيان‌ در رباعيات‌ و خالي‌ بودن‌ آن‌ها از استعاره‌ها، تشبيهات‌ و آرايه‌هاي‌ ديگر ادبي‌، نيز مي‌تواند دليلي‌ ديگر براي‌ كم‌توجّهي‌ خيام‌پژوهان‌ به‌ ساختار هنري‌ رباعيات‌ خيام‌ باشد. نگارندگان‌ اين‌ مقاله‌ نيز پيش‌ از آغاز مطالعات‌ جدي‌ خيام‌پژوهي‌، مانند بسياري‌ ديگر، نسبت‌ به‌ شگردهاي‌ هنري‌ خيام‌ در رباعيات‌ كم‌توجّه‌ و بدگمان‌ بوده‌اند، امّا با درنگِ بايسته‌ در اين‌ سروده‌ها، اينك‌ به‌ باوري‌ ديگر رسيده‌اند.
در اين‌ نوشته‌، از ميان‌ ويژگي‌هاي‌ گوناگون‌ رباعيات‌ خيام‌، تنها ويژگي‌ «قرينه‌گرايي‌» خيام‌ بررسي‌ مي‌شود تا با بازنمود و بررسي‌ نمونه‌ها، ادعاي‌ مطرح‌ شده‌ ثابت‌ گردد. جنبه‌هاي‌ تصويري‌ رباعيات‌ خيام‌ و زيبايي‌هاي‌ حاصل‌ از آن‌، در مجالي‌ ديگر بررسي‌ خواهد شد.

قرينه‌گرايي‌
جهان‌ هستي‌، پُر از قرينه‌هاي‌ گوناگون‌ است‌. اين‌ قرينه‌ها آن‌قدر فراوان‌ و آشكارند كه‌ به‌ يادكرد نمونه‌ها نيازي‌ نيست‌. اگر تنها به‌ اعضاي‌ بدن‌ خودمان‌ نگاه‌ كنيم‌، بسياري‌ از اين‌ قرينه‌ها را به‌ روشني‌ مي‌بينيم‌.
عنصر تقارن‌ (symmetry) در هنر و ادب‌ گذشته‌ي‌ تمام‌ ملت‌ها حضور هميشگي‌ دارد. اين‌ ويژگي‌ در ادبياتِ گذشته‌ي‌ فارسي‌ نيز بيش‌ از هر عنصر ديگر بازتابيده‌ است‌. براي‌ نمونه‌، آرايه‌هايي‌ چون‌ سجع‌، جناس‌، موازنه‌، مماثله‌، ترصيع‌، لف‌ و نشر، جمع‌ و تفريق‌، تضاد و... بر بنياد عنصر تقارن‌ پديد آمده‌اند و در شعر گذشته‌ي‌ فارسي‌ مصراع‌هاي‌ يك‌ بيت‌ و برابري‌ تعداد هجاهاي‌ اين‌ مصراع‌ها نيز از گونه‌هاي‌ قرينه‌سازي‌ به‌ شمار مي‌آيند. با اين‌ همه‌، ذهنِ قرينه‌گراي‌ خيام‌، اين‌ ويژگي‌ را بسيار بيشتر از ديگران‌ برجسته‌ كرده‌ است‌. او افزون‌ بر گزينش‌ ريختِ رباعي‌ كه‌ در ساختار آن‌ نوعي‌ قرينه‌سازي‌ ديده‌ مي‌شود، در چگونگي‌ چيدن‌ واژه‌ها و گسستگي‌ و پيوستگي‌ آن‌ها با يكديگر، بر بنياد قرينه‌سازي‌ سخن‌ خود را پي‌ ريخته‌ است‌. اين‌ مقاله‌ بر آن‌ است‌ تا گونه‌هاي‌ قرينه‌سازي‌ را در رباعيات‌ خيام‌ بررسي‌ كند و بازنمايد:


منابعِ پژوهش‌
سخن‌ گفتن‌ از تعدادِ قطعيِ رباعياتِ اصيلِ خيام‌، بسيار سخت‌ است‌. تاكنون‌ بسياري‌ از خيام‌پژوهان‌ كوشيده‌اند تا با دلايل‌ و معيارهاي‌ خود، رباعيات‌ اصيل‌ خيام‌ را مشخص‌ كنند. امّا سرانجام‌ هيچ‌كدام‌ از آن‌ها به‌ نتيجه‌ي‌ روشن‌ و قطعي‌ نرسيده‌اند، از همين‌روست‌ كه‌ تعداد رباعيات‌ مشترك‌ در آثار خيام‌پژوهاني‌ چون‌ محمدعلي‌ فروغي‌، صادق‌ هدايت‌، علي‌ دشتي، محمدمهدي‌ فولادوند و علي‌رضا ذكاوتي‌ قراگزلو تنها 29 رباعي‌ است‌ و به‌ نظر مي‌رسد دست‌ كم‌ درباره‌ي‌ اصالت‌ اين‌ تعداد رباعي‌ گمان‌ و ترديد كم‌تري‌ وجود دارد. يكي‌ از راه‌هاي‌ پيشِ روي‌ نويسندگان‌ اين‌ مقاله‌، اين‌ بود كه‌ همين‌ تعداد رباعي‌ را مبناي‌ كار خود قرار دهند. امّا به‌ دليل‌ تعداد نسبتاً كم‌ اين‌ رباعيات‌، تصميم‌ گرفته‌ شد رباعياتِ مشتركي‌ را كه‌ محمدعلي‌ فروغي‌، محمدمهدي‌ فولادوند و علي‌رضا ذكاوتي‌ قراگزلو، از خيام‌ داشته‌اند، مبناي‌ كار قرار گيرد. در اين‌ صورت‌، تعداد رباعي‌ها به‌ 53 مي‌رسيد و دامنه‌ي‌ گسترده‌تري‌ از رباعيات‌ را دربر مي‌گرفت‌. به‌ همين‌ دليل‌، تعداد 53 رباعي‌ به‌ شيوه‌ي‌ پيش‌گفته‌ براي‌ بررسي‌ در اين‌ مقاله‌، برگزيده‌ شد.
يادآوري مي‌شود كه براي رعايت كوتاه‌نويسي از اين به بعد نشانه‌هاي «فر»، «ذك»، «فو» به ترتيب به ‌جاي فروغي، ذكاوتي و فولادوند به‌كار مي‌روند.


قرينه‌گرايي‌
همان‌ گونه‌ كه‌ گفته‌ شد، يكي‌ از شگردهاي‌ آشكار خيام‌، بهره‌گيري‌ از قرينه‌سازي‌ است‌. به‌ نظر مي‌رسد، پرداختن‌ به‌ دانش‌ رياضي‌ و ورزشِ فكري‌ خيام‌ در شكل‌ دادن‌ به‌ چنين‌ ساختاري‌ بي‌تأثير نبوده‌ باشد. در اين‌ شيوه‌، شاعر مي‌كوشد دو واژه‌ يا دو عبارت‌ يا دو مصراع‌ يا دو بيت‌ را به‌ گونه‌اي‌ برگزيند كه‌ با يكديگر معنايي‌ مترادف‌، متضاد يا معادل‌ داشته‌ باشند. براي‌ نمونه‌ در رباعي‌ زير:
اين‌ كوزه‌ كه‌ آب‌خواره‌ي‌ مزدوري‌ست‌ از ديده‌ي‌ شاهي و دلِ دستوري‌ست‌
هر كاسه‌ي‌ مِي‌ كه‌ بر كفِ مخموري‌ست‌ از عارضِ مستي و لبِ مستوري‌ست‌
(فر 54، ذك‌ 192، فو 146)
چنان‌كه‌ مي‌بينيم‌ بيت‌هاي‌ اول‌ و دوم‌ يك‌ مضمون‌ را بيان‌ مي‌كنند و هر دو از تبديل‌ شدن‌ اعضاي‌ انسان‌ به‌ خاك‌ سخن‌ مي‌گويند و از اين‌ نظر، قرينه‌ي‌ يكديگرند و افزون‌ بر اين‌ واژه‌هاي‌ هر دو بيت‌ نيز به‌ زيبايي‌ قرينه‌ي‌ يكديگرند. «كوزه‌ و كاسه‌ي‌ مِي‌»، «آب‌خواره‌ي‌مزدور و كف‌ مخموري‌»، «ديده‌ي‌ شاه‌ و عارض‌ مست‌»، «دل‌ دستور و لب‌ مستور».
گفتني‌ است‌ بين‌ واژه‌هاي‌ ديده‌ي‌ شاه‌ و دل‌ دستور در مصراع‌ دوم‌ و عارض‌ مست‌ و لب‌ مستور در مصراع‌ چهارم‌ قرينه‌ وجود دارد و اين‌ قرينه‌هاي‌ چندگانه‌ هنگام‌ خواندن‌ رباعي‌ آهنگ‌ ويژه‌اي‌ پديد مي‌آورند كه‌ بر كاركردِ مؤثر رباعي‌ مي‌افزايند و آن‌ را دل‌نشين‌تر مي‌كنند.
شايان‌ ذكر است‌ كه‌ تقابل‌ مرگ‌ و زندگي‌ در ژرف‌ساخت‌ اين‌ رباعي‌، قرينه‌اي‌ ديگر براي‌ رباعي‌ است‌ كه‌ البته‌ ريشه‌ي‌ اين‌ نوع‌ قرينه‌ را بايد در نگاه‌ خيام‌ به‌ هستي‌ و تلاش‌ وي‌ براي‌ شرح‌ و توضيح‌ آن‌ جست‌وجو كرد.
قرينه‌سازي‌هاي‌ خيام‌ را مي‌توان‌ در سه‌ شيوه‌ دسته‌بندي‌ كرد:
1. قرينه‌هاي‌ تقابلي ((Antonymous symmetries
2. قرينه‌هاي‌ تعادلي Equivalent symmetries))
3. قرينه‌هاي‌ ترادفي (Synonymous symmetries)
1. قرينه‌‌هاي‌ تقابلي‌
تاريخ‌ تفكر در تمدن‌ بشر از ديرباز بر اساس‌ تقابل‌هاي‌ دوگانه‌ استوار بوده‌ است‌. «طرح‌ تقابل‌هاي‌ دوگانه‌ در تمامي‌ سطوح‌ زبان‌، مشخص‌ و قابل‌ پي‌گيري‌ست‌. اين‌ مفهوم‌ در مطالعات‌ و نقدهاي‌ مكتب‌ ساختارگرايي‌ بي‌نهايت‌ مؤثر بوده‌ است‌ و اصولاً ساختارگرايان‌ كه‌ به‌ دنبال‌ يافتن‌ نظام‌هاي‌ بنيادي‌ و زيرين‌ هستند، مطالعات‌ خود را در هر زمينه‌ بر اساس‌ نظامي‌ از تقابل‌هاي‌ دوگانه‌ استوار مي‌سازند». (مقدادي‌، 1378، صص‌ 168 تا 170)
مردم‌شناس ساخت‌گرا، كلودلوي اشتراوس، با استفاده از مدل زباني، اسطوره‌ها را بر مبناي تقابل‌هاي دوتايي (binary oppositions)تحليل مي‌كند و آ.ژ.گرماس (A.g.Greimas) به ‌جاي هفت‌ حوزه‌ي‌ عمل‌ «ولاديميرپراپ‌»، سه‌ جفت‌ تقابل‌ دوتايي‌ را پيشنهاد مي‌كند كه‌ هر شش‌ نقش‌ (كنش‌گر) مورد نظر او را شامل مي‌شود:
شناسنده‌ / موضوع‌ شناسايي‌
فرستنده‌ / گيرنده‌
كمك‌كننده‌ / مخالف‌
(رامان سلدن و...1377ص143و144)
تضاد دوگانه‌، يكي‌ از بحث‌هاي‌ عمده‌ در رَه‌يافت‌ ساختارگرايانه‌ است‌: «اين‌ نوع‌ تضاد، تأثيري‌ بنيادي‌ نه‌ تنها بر انديشه‌ي‌ انساني‌، بلكه‌ به‌ طور كلي‌ حتي‌ بر برخي‌ موارد در نظم‌ طبيعي‌ دارد. ما از اين‌ تضادها استفاده‌ مي‌كنيم‌ تا متوجّه‌ تفاوت‌ها در خصوصيات‌ دنياي‌ اطراف‌ خويش‌ شويم‌...». (اوليايي‌نيا، ص‌ 75)
به گمان دريدا مناسباتي كه در بررسي ساختاري، مهم‌ترين رابطه‌ها دانسته ‌مي‌شوند، ساده‌ترين نيز هستند: تقابل‌هاي دوگانه. اساس بحث دريدا درباره‌ي تقابل‌هاي دوگانه و فاصله،‌ نتيجه‌ي منطقي بحث‌هاي نشانه‌ شناسيك است (احمدي، 1372،ص398)
يادآوري اين نكته شايسته است كه منظور دريدا و كساني مانند او، از تقابل‌هاي دوگانه، بيشتر به دال و مدلول مربوط مي‌شود و با تقابل‌هاي صوري متفاوت است.
عنصرِ تضاد و تقابل‌، نقشِ مهمي‌ در ساخت‌ و شكل‌گيري‌ رباعيات‌ خيام‌ دارد. در اين‌ شيوه‌، شاعر دو عنصري‌ را كه‌ به‌ گونه‌اي‌ - لفظي‌ يا معنوي‌ - در تضاد با يكديگر باشند، در برابر هم‌ مي‌نهد و از تقابل‌ آن‌ دو، نتيجه‌ي‌ مورد نظر خود را مي‌گيرد و گاهي‌ هم‌ نتيجه‌گيري‌ را به‌ مخاطب‌ وامي‌گذارد.
شگفت‌ آن‌ كه‌ پايه‌ي‌ 51 رباعي‌ از 53 رباعي‌ گزينش‌ شده‌ در اين‌ جستار، بر تقابل‌ گذارده‌ شده‌ است‌ و در 50 رباعي‌ از اين‌ 51 رباعي‌، تقابل‌ مرگ‌ و زندگي‌ ديده‌ مي‌شود.
تقابل‌ مرگ‌ و زندگي‌ كه‌ در زيرساختِ بيش‌ترِ رباعيات‌ خيام‌ هست‌ و در هر رباعي‌ به‌ گونه‌اي‌ هنري‌ و زيبا تصوير شده‌ است‌، بي‌گمان‌ تحت‌ تأثير درنگِ انديشمندانه‌ي‌ او در راز هستي‌ شكل‌ گرفته‌ و پديد آمده‌ است‌. البته‌ نبايد از توجّه‌ فراوان‌ خيام‌ به‌ اين‌ دو موضوع‌ كه‌ دو واقعيت‌ انكارناپذيرند، به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيد كه‌ خيام‌ انديشه‌اي‌ پريشان‌ داشته‌ و دوگانه‌ به‌ جهان‌ مي‌انديشيده‌ است‌. اگر اين‌ انديشمند شاعر در سروده‌هاي‌ خود بر تقابل‌ اين‌ دو عنصر پاي‌ مي‌فشارد و گاه‌ تصويرهاي‌ هولناكي‌ از مرگ‌ پيشِ روي‌ بيننده‌ مي‌گسترد، در تلاش‌ است‌ تا ارزش‌ لحظه‌هاي‌ زندگي‌ را به‌ مخاطب‌ يادآور شود و او را به‌ بهره‌گيري‌ از زمانِ موجود وابخواند.
خيام‌، افزون‌ بر تقابل‌ مرگ‌ و زندگي‌، عناصري‌ ديگر را نيز روبه‌روي‌ هم‌ مي‌نهد كه‌ هر يك‌ از اين‌ موارد را جداگانه‌ بررسي‌ مي‌كنيم‌.
الف‌. تقابل‌ مرگ‌ و زندگي‌
چنان‌كه‌ گفتيم‌، در 50 رباعي‌ از 53 رباعيِ مورد نظر، مرگ‌ و زندگي‌ به‌ عنوان‌ قرينه‌، روبه‌روي‌ هم‌ قرار گرفته‌اند كه‌ به‌ شيوه‌هاي‌ گوناگون‌ در تصاويري‌ متنوع‌ بازنموده‌ شده‌اند. خيام‌ با نگاهي‌ ژرف‌كاوانه‌ به‌ محيط‌ و طبيعتِ پيرامونِ خود مي‌نگريسته‌ و در كوزه‌ و خشتِ خانه‌ و گل‌ و لاله‌زار، صحرا و ويرانه‌هاي‌ به‌ جاي‌ مانده‌ از ايوان‌ها، دستِ بي‌رحم‌ و قهار مرگ‌ را مي‌ديده‌ و بي‌درنگ‌، با انديشيدن‌ در چگونگي‌ حال‌ و گذشته‌ي‌ انسان‌هاي‌ خاك‌ شده‌ و بي‌اعتنايي‌ و بي‌خبريِ آن‌ها از آغاز و انجامِ خود، فريادهاي‌ هشداردهنده‌ و هشياركننده‌ي‌ خود را در قالب‌ شعر مي‌ريخته‌ است‌ و اين‌ بن‌مايه‌ي‌ تكراري‌ را با تصويرهايي‌ هنري‌ باز مي‌نموده‌ است‌.
در 17 رباعي‌ از 52 رباعيِ پيش‌گفته‌، بُن‌مايه‌ي‌ تبديل‌ شدنِ انسان‌ به‌ خاك‌، تكرار شده‌ است‌، بي‌آن‌ كه‌ اين‌ تكرارها دلازار و ناشايست‌ جلوه‌ كنند:
برگير پياله‌ و سبو اي‌ دلجوي ‌ فارغ‌ بنشين‌ به‌ كشتزار و لبِ جوي‌
بس‌ شخصِ عزيز را كه‌ چرخِ بدخوي‌ صد بار پياله‌ كرد و صد بار سبوي‌
(فر 83، ذك‌ 192، فو 140)
در رباعيِ بالا، «شخص‌ عزيز»، مفهوم‌ زندگي‌ را بازمي‌تابد و «صدبار پياله‌ كرد و صد بار سبوي‌»، مفهوم‌ مرگ‌ را؛ و شاعر از تقابل‌ اين‌ دو و چيرگي‌ ناگزير و درمان‌ناپذير مرگ‌، مخاطب‌ را به‌ بهره‌گيري‌ از اوقاتي‌ كه‌ در اختيار اوست‌، فرا مي‌خواند.
هم‌چنين‌ در رباعيِ زير، شاعر با ديدن‌ كوزه‌، عاشقي‌ را به‌ ياد مي‌آورد كه‌ پيش‌ از اين‌ زنده‌ بوده‌ و عشق‌ مي‌ورزيده‌ است‌. امّا مرگ‌ او را از بين‌ برده‌ و كوزه‌گران‌ از خاكش‌ كوزه‌ ساخته‌اند. در ادامه‌، در بيت‌ دوم‌، براي‌ برانگيختنِ بيشتر عواطف‌ و احساسات‌ مخاطب‌، دسته‌ي‌ كوزه‌ را به‌ دست‌ عاشقي‌ مانند كرده‌ كه‌ به‌ دورِ گردنِ معشوق‌ بوده‌ است‌، تا بدين‌ گونه‌ تقابل‌ مرگ‌ و زندگي‌ را به‌ زيبايي‌ به‌ تصوير بكشد:
اين‌ كوزه‌ چو من‌ عاشقِ زاري‌ بوده‌ست‌ در بندِ سرِ زلفِ نگاري‌ بوده‌ست‌
اين‌ دسته‌ كه‌ بر گردنِ او مي‌بيني‌ دستي‌ست‌ كه‌ بر گردنِ ياري‌ بوده‌ست‌
(فر 54، ذك‌ 206، فو 140)
اين‌ نوع‌ قرينه‌ در دو رباعي‌ زير با تصاويري‌ ديگر باز تابيده‌ است‌:
خاكي‌ كه به‌ زير پاي‌ هر ناداني‌ست‌ كفِ صنمي‌ و چهره‌ي‌ جاناني‌ است‌
هر خشت‌ كه‌ بر كنگره‌ي‌ ايواني‌ست‌ انگشتِ وزيري‌ و سرِ سلطاني‌ست‌
(فر 57، ذك‌ 197، فو 146)
و:
پيش‌ از من‌ و تو ليل‌ و نهاري بوده‌ست ‌ گردنده‌ فلك‌ نيز به‌ كاري‌ بوده‌ست‌
هر جا كه‌ قدم‌ نهي‌ تو بر روي‌ زمين‌ آن‌ مردمكِ چشمِ نگاري‌ بوده‌ست‌
(فر 55، ذك‌ 194، فو 142)
به‌ نظر مي‌رسد شاعر، آگاهانه‌، خاك‌ و خِشت‌ و كوزه‌ را به‌ چيزي‌ ارزشمند و زيبا نسبت‌ مي‌دهد تا مخاطب‌ را بيش‌تر تحت‌ تأثير قرار دهد و بدين‌ گونه‌، مفهوم‌ مورد نظر خود را هنري‌تر و مؤثرتر به‌ او منتقل‌ سازد.
همچنان‌ كه‌ در رباعي‌ زير، وقتي‌ گفته‌ مي‌شود قصرِ باشكوهي‌ كه‌ اكنون‌ به‌ ويرانه‌اي‌ بدل‌ شده‌ و تنها آواي‌ مرغي‌ در آن‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد، در واقع‌ با ويراني‌ قصر، مرگ‌ انسان‌هايي‌ كه‌ در آن‌ سرمستِ قدرتِ خويش‌ بوده‌اند، به‌ ظرافت‌ باز گفته‌ مي‌شود:
آن‌ قصر كه‌ بر چرخ‌ همي‌ زد پهلو بر درگَهِ او شَهان‌ نهادندي‌ رو
ديديم‌ كه‌ بر كنگره‌اش‌ فاخته‌اي‌ بنشسته‌ همي‌ گفت‌ كه‌ كوكوكوكو؟
(فر 80، ذك‌ 199، فو 206)
در موارد زيادي‌ نيز، خيام‌ با اشاره‌ي‌ مستقيم‌ و بهره‌گيري‌ از واژه‌هايي‌ متضاد با يكديگر كه‌ مي‌توان‌ آن‌ها را با مرگ‌ و زندگي‌ معادل‌ شمرد، تقابل‌ اين‌ دو را نشان‌ مي‌دهد:
تركيب‌ پياله‌اي‌ كه‌ در هم‌ پيوست ‌ بشكستن‌ آن‌ روا نمي‌دارد مست‌
چندين‌ سر و پاي‌ نازنين‌ از سرِ دست‌ بر مهر كه‌ پيوست‌ و به‌ كين‌ كه‌ شكست‌
(فر 55، ذك‌ 191، فو 148)
چنان‌كه‌ مي‌بينيم‌، در اين‌ رباعي‌، فعلِ «در هم‌ پيوست‌» و مصدرِ «بشكستن‌»، در بيت‌ نخست‌ سخن‌ از تقابل‌ مرگ‌ و زندگي‌ مي‌گويند و البته‌ اين‌ تقابل‌ در قرينه‌اي‌ كامل‌ به‌ صورت‌ دو جمله‌، در مصراع‌ چهارم‌، (بر مهر كه‌ پيوست‌ و به‌ كين‌ كه‌ شكست‌)، به‌ شيوه‌اي‌ آهنگين‌ و زيبا تكرار شده‌ تا تأكيد شاعر را بيش‌تر به‌ رخ‌ بكشد. ضمناً «مهر» كه‌، يكي‌ از معاني‌ آن‌ پيوند و دوستي‌ست‌ با پيوستن‌ در ارتباط‌ است‌ و با شكستن‌ و جدا شدن‌ در تضاد است‌. همچنين‌ «كين‌» با پيوستن‌ و پيوند در تضاد است‌ و با شكستن‌ و جدايي‌ در ارتباط‌ تنگاتنگ‌.
در رباعي‌ زير نيز واژه‌هاي‌ آمدن‌ و رفتن‌، زندگي‌ و مرگ‌ را به‌ عنوان‌ قرينه‌ در برابر هم‌ قرار داده‌اند و تقابل‌ اين‌ دو در مصراع‌ چهارم‌ با نتيجه‌اي‌ كه‌ شاعر از مطالب‌ خود مي‌گيرد پررنگ‌تر نيز شده‌ است‌ و حتي‌ واژه‌هاي‌ بدايت‌ و نهايت‌ (آغاز و انجام‌) تقابل‌ پيش‌گفته‌ را حمايت‌ كرده‌اند و اين‌ تقابل‌هاي‌ چندگانه‌ كه‌ هر كدام‌ بار معنايي‌ و موسيقايي‌ ويژه‌اي‌ به‌ رباعي‌ داده‌اند، بر انسجام‌ و زيبايي‌ رباعي‌ افزوده‌اند:

در دايره‌اي‌ كآمدن‌ و رفتنِ ماست ‌ او را نه‌ بدايت‌ نه‌ نهايت‌ پيداست‌
كس‌ مي‌نزند دمي‌ در اين‌ معني‌ راست ‌ كاين‌ آمدن‌ از كجا و رفتن‌ به‌ كجاست‌
(فر 57، ذك‌ 191، فو 148)
اين‌ تقابل‌هاي‌ چندگانه‌ را در رباعي‌ زير نيز مي‌توان‌ ديد:
پيمانه‌ چو پُر شود، چه‌ شيرين‌ و چه‌ تلخ‌ چون‌ عُمر به‌ سر رسد، چه‌ بغداد و چه‌ بلخ‌
مِي‌ نوش‌ كه‌ بعد از من‌ و تو ماه‌ بسي‌ از سلخ‌ به‌ غرّه‌ آيد، از غرّه‌ به‌ سلخ‌
(فر 161، ذك‌ 205، فو 158)
تضاد ميان‌ «شيرين‌» و «تلخ‌»، از نظر كيفيت‌ و ميان‌ «بغداد» و «بلخ‌»، از نظر مسافت‌ (دوري‌ زياد) و ميان‌ «سلخ‌» و «غرّه‌» از نظر مدت‌ شبكه‌اي‌ از تضادهاي‌ چندگانه‌اي‌ را در رباعيِ يادشده‌ پديد آورده‌ و موسيقي‌ معنوي‌ آن‌ را دوچندان‌ ساخته‌ است‌.
تقابل‌ ديگري‌ كه‌ در اين‌ رباعي‌ وجود دارد، تقابل‌ مرگ‌ و زندگي‌ست‌ كه‌ ژرف‌ساخت‌ رباعي‌ را تشكيل‌ داده‌ است‌ و البته‌ اين‌ تضاد را تضادهاي‌ پيش‌گفته‌ تقويت‌ مي‌كنند تا مفهوم‌ مورد نظر شاعر بهتر القا شود.
در رباعي‌ زير، شاعر با بهره‌گيري‌ از افعال‌ «آرند» و «بربايند»، زندگي‌ و مرگ‌ را در برابر هم‌ گذارده‌ و با توجّه‌ به‌ اين‌كه‌ انسان‌ را مفعول‌ قرينه‌سازي‌ خود قرار داده‌، ناتواني‌ او را بيش‌تر به‌ تصوير كشيده‌ است‌:
آرند يكي‌ و ديگري‌ بربايند بر هيچ‌ كسي‌ راز همي‌ نگشايند
ما را ز قضا جز اين‌ قدر ننمايند پيمانه‌ي‌ عمر ماست‌ مي‌پيمايند
(فر 63، ذك‌ 206، فو 166)
تقابل‌ درودن‌ و روييدن‌ در رباعي‌ زير، به‌ گونه‌اي‌ ديگر، مرگ‌ و زندگي‌ را تداعي‌ مي‌كند و فعل‌ «بدروند» كه‌ كاركردِ مرگ‌ را بازمي‌نمايد، داس‌ برنده‌ و تيزي‌ را به‌ ياد مي‌آورد كه‌ با يك‌ ضربه‌، تعداد زيادي‌ را از پاي‌ درمي‌آورد، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ كسي‌ توانايي‌ ايستادگي‌ در برابر او را ندارد، انگار در پشت‌ پرده‌ي‌ بيت‌، انسان‌ها به‌ علف‌هايي‌ مانند شده‌اند كه‌ به‌ آساني‌ بريده‌ مي‌شوند، بر زمين‌ مي‌ريزند و رويشي‌ دوباره‌ ندارند.
اين‌ عقل‌ كه‌ در رهِ سعادت‌ پويد روزي‌ صد بار خود تو را مي‌گويد
درياب‌ تو اين‌ يك‌ دم‌ وقتت‌ كه‌ نئي ‌ آن‌ تره‌ كه‌ بدروند و ديگر رويد
(فر 63، ذك‌ 206، فو 166)
گاهي‌ اوقات‌ نيز خيام‌ با كنايه‌هاي‌ زيبا و تأثيرگذار، مرگ‌ و زندگي‌ را رو در روي‌ هم‌ قرار مي‌دهد:
در دايره‌ي‌ سپهر ناپيدا غور جامي‌ست‌ كه‌ جمله‌ را چشانند به‌ دور
نوبت‌ چو به‌ دورِ تو رسد آه‌ مكن‌ مي‌نوش‌ به‌ خوش‌دلي‌ كه‌ دور است‌ نه‌ جور
(فر 72، ذك‌ 213، فو 182)
در رباعي‌ بالا، چنان‌كه‌ مي‌بينيم‌، مرگ‌ مانند جامي‌ پر از زهر است‌ كه‌ خواه‌ناخواه‌ به‌ نوبت‌ به‌ همه‌ي‌ انسان‌ها خورانده‌ مي‌شود و بدين‌ گونه‌ كنايه‌اي‌ قوي‌ و به‌ ياد ماندني‌ در مصراع‌ دوم‌ از مرگ‌ و فرا رسيدن‌ آن‌ شكل‌ گرفته‌، و هرچند واژه‌اي‌ معادل‌ با زندگي‌ به‌ كار نرفته‌، امّا با توجه‌ به‌ محتواي‌ رباعي‌، مرگ‌ و زندگي‌، قرينه‌ي‌ متقابل‌ يكديگرند. افزون‌ بر اين‌، در مصراع‌ چهارم‌ نيز عبارت‌ «دور است‌ نه‌ جور» به‌ گونه‌اي‌ مانند قرينه‌ در مقابل‌ هم‌ قرار گرفته‌اند و قرينه‌اي‌ ديگر را در رباعي‌ شكل‌ داده‌اند. فعل‌ «مي‌نوش‌» در آغاز مصراع‌ چهارم‌، افزون‌ بر اين‌ كه‌ در معنيِ «بنوش‌» پذيرفتني‌ است‌، با خوانشي‌ ديگر، بويژه‌ با توجه‌ به‌ قيدِ «خوش‌دلي‌» به‌ صورت‌ «مِي‌ (= شراب‌) نوش‌» نيز مي‌تواند خوانده‌ شود.
هم‌چنين‌ در رباعي‌ زير، «آبگينه‌ به‌ سنگ‌ خوردن‌»، كنايه‌اي‌ زيبا از فرا رسيدن‌ مرگ‌ و در هم‌ شكستنِ وجودِ انسان‌ و تكرار آبگينه‌ در مصراع‌ سوم‌ و چهارم‌ با دو منظور متفاوت‌ و با ظرافتِ هنري‌ به‌ موضوع‌ تقابل‌ زندگي‌ و مرگ‌، به‌ گونه‌اي‌ ديگر اشاره‌ دارد.
ايّامِ زمانه‌ از كسي‌ دارد ننگ‌ كو در غم‌ ايام‌ نشيند دلتنگ‌
مي‌خور تو در آبگينه‌ با ناله‌ي‌ چنگ ‌ زان‌ پيش‌ كه‌ آبگينه‌ت‌ آيد بر سنگ‌
(فر 74، ذك‌ 198، فو 190)
خيام‌ در 27 رباعي‌ از 52 رباعي‌ مورد نظر، به‌ شيوه‌ي‌ رباعي‌هاي‌ ياد شده‌ با بهره‌گيري‌ از واژه‌ها يا كنايه‌هاي‌ هنري‌، مرگ‌ و زندگي‌ را قرينه‌وار مقابل‌ يكديگر قرار داده‌ كه‌ به‌ دليل‌ زياد شدن‌ حجم‌ مقاله‌ از ذكر بقيه‌ي‌ آن‌ها درمي‌گذريم‌.
شيوه‌ي‌ ديگري‌ كه‌ خيام‌ از آن‌ براي‌ تقابل‌ مرگ‌ و زندگي‌ استفاده‌ كرده‌، بيان‌ غيرمستقيم‌ اين‌ موضوع‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ آن‌ را قرينه‌ي‌ تقابلي‌ معنايي‌ نام‌ نهاد. در 10 رباعي‌ از 52 رباعي‌ ياد شده‌، اين‌ شيوه‌ به‌ كار رفته‌ است‌:
اين‌ قافله‌ي‌ عمر عجب‌ مي‌گذرد درياب‌ دمي‌ كه‌ با طرب‌ مي‌گذرد
ساقي‌ غمِ فرداي‌ حريفان‌ چه‌ خوري پيش‌ آر پياله‌ را كه‌ شب‌ مي‌گذرد
(فر 64، ذك‌ 207، فو 168)
در اين‌ رباعي‌، هرچند واژه‌اي‌ معادل‌ با مرگ‌ يا زندگي‌ ذكر نشده‌ است‌، امّا گذر عمر، در واقع‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ مرگ‌ را با خود به‌ همراه‌ دارد، از اين‌ رو شاعر سفارش‌ مي‌كند كه‌ با دانستنِ قدرِ لحظه‌هاي‌ شاد زندگي‌، خود را از سوزش‌ و گزش‌ ياد مرگ‌ رها كنيم‌ و آسوده‌ شويم‌.
در رباعي‌ زير نيز، مرگ‌ واقعيتي‌ انكار ناشدني‌ در برابر زندگي‌ به‌ شمار آمده‌ است‌:
در پرده‌ي‌ اسرار كسي‌ را ره‌ نيست‌ زين‌ تعبيه‌ جان‌ هيچ‌ كس‌ آگه‌ نيست‌
جز در دل‌ خاك‌ هيچ‌ منزل‌گَه‌ نيست ‌ مِي‌ خور كه‌ چنين‌ فسانه‌ها كوته‌ نيست‌
(فر 57، ذك‌ 203، فو 196)

ب‌. قرينه‌هاي‌ تقابلي‌ در موارد ديگر
قرينه‌سازي‌ تقابلي‌، هم‌چنان‌كه‌ به‌ آن‌ اشاره‌ شد، تنها به‌ مرگ‌ و زندگي‌ محدود نمي‌شود و موارد ديگري‌ را نيز دربر مي‌گيرد. به‌ برخي‌ از اين‌ موارد هنگام‌ ذكر نمونه‌هاي‌ تقابل‌ مرگ‌ و زندگي‌ اشاره‌ شد، براي‌ آشنايي‌ بيش‌تر با چگونگي‌ به‌كارگيري‌ اين‌ قرينه‌ها، به‌ تعدادي‌ ديگر از آن‌ها اشاره‌ مي‌شود:
تا كي‌ ز قديم‌ و محدث‌ اميدم‌ و بيم‌ چون‌ من‌ رفتم‌ جهان‌ چه‌ محدث‌ چه‌ قديم‌
(فر 76، ذك‌ 192، فو 196)
در بيت‌ بالا بين‌ واژه‌هاي‌ «قديم‌ و محدث‌»، و هم‌چنين‌، «اميد و بيم‌» در مصراع‌ اول‌، و بين‌ عبارت‌ «چه‌ محدث»‌ و «چه‌ قديم‌» در مصراع‌ دوم‌، تقابل‌ وجود دارد كه‌ اين‌ تقابل‌ها، بر آهنگِ معناييِ بيت‌ افزوده‌اند.
هم‌چنين‌ بين‌ عبارت‌هاي‌ «چه‌ هشيار» و «چه‌ مست‌»، در بيت‌ زير مي‌توان‌ به‌كارگيري‌ قرينه‌ي‌ تقابلي‌ را ديد:
هان‌ تا ننهيم‌ جامِ مِي‌ از كفِ دست ‌ در بي‌خبري‌ مرد، چه‌ هشيار و چه‌ مست‌
(فر 56، ذك‌ 209، فو 144)
در رباعي‌ بسيار زيبا و تصويري‌ زير، تقابل‌ دو جمله‌ي‌ نخست‌ در مصراع‌ اول‌ («ما لعبتكانيم‌» و «فلك‌ لعبت‌باز»)، و تقابل‌ «از روي‌ حقيقتي‌» و «نه‌ از روي‌ مجاز»، در مصراع‌ دوم‌، از همين‌ گونه‌ تقابل‌ها هستند.
ما لعبتكانيم‌ و فلك‌ لعبت‌باز از روي‌ حقيقتي‌، نه‌ از روي‌ مجاز
بازي‌ چو همي‌ كنيم‌ بر نطع‌ وجود افتيم‌ به‌ صندوقِ عدم‌ يك‌يك‌ باز
(فر 74، ذك‌ 196، فو 188)
گاهي‌ اوقات‌، قرينه‌هاي‌ تقابلي‌ در كنار يكديگر و در يك‌ مصراع‌ قرار نمي‌گيرند و هركدام‌ در يك‌ مصراع‌ گسترده‌ مي‌شوند و مي‌توان‌ مصراع‌ها را با يكديگر قرينه‌ به‌ شمار آورد، مانند گاو (صورت‌ فلكي‌ ثور) كه‌ در آسمان‌ نزديك‌ صورت‌ فلكي‌ پروين‌ قرار گرفته‌ و گاوي‌ كه‌ پيشينيان‌ گمان‌ مي‌كردند، زمين‌ بر شاخِ او قرار گرفته‌ است‌؛ در رباعي‌ زير:
گاوي‌ست‌ بر آسمان‌ قرينِ پروين‌ گاوي‌ست‌ دگر نهفته‌ در زيرِ زمين‌
گر بينايي‌، چشمِ حقيقت‌ بگشا زير و زِبَرِ دو گاو، مشتي‌ خر بين‌
(فر 79، ذك‌ 218، فو 204)
البته‌ در اين‌ رباعي‌ «زير» و «زِبَر» و «گاو» و «خر»، نيز قرينه‌ي‌ تقابلي‌ هستند. هم‌چنين‌ است‌ «دي‌» و «فردا» در مصراع‌ اول‌ و دوم‌ بيت‌ زير:
از دي‌ كه‌ گذشت‌ هيچ‌ از او ياد مكن‌ فردا كه‌ نيامده‌ست‌ فرياد مكن‌
(فر 77، ذك‌ 206، فو 202)
گفتني‌ست‌، بين‌ «گذشت‌» و «نيامده‌» و «ياد نكردن‌» و «فرياد نكردن‌» نيز قرينه‌ي‌ تقابلي‌ وجود دارد كه‌ مصراع‌ اول‌ و دوم‌ را به‌ طور كلي‌ مي‌توان‌ قرينه‌ي‌ تقابلي‌ يكديگر دانست‌.
هم‌چنين‌، ميان‌ «بهشت‌ با حور» در مصراع‌ اول‌ و «آب‌ انگور»، در مصراع‌ دوم‌ رباعيِ زير، قرينه‌ي‌ تقابلي‌ به‌ وجود آمده‌ است‌. شاعر، در مصراع‌ سوم‌، با تفسير هر يك‌ از اين‌ قرينه‌ها، بر مفهوم‌ مورد نظر خود تأكيد ورزيده‌ و تقابل‌ قرينه‌ها را تقويت‌ كرده‌ است‌، «بهشت‌ با حور» را نسيه‌ دانسته‌ است‌ و «آب‌ انگور» را نقد:
گويند كَسان‌ بهشت‌ با حور خوش‌ است ‌ من‌ مي‌گويم‌ كه‌ آبِ انگور خوش‌ است‌
اين‌ نقد بگير و دست‌ از آن‌ نسيه‌ بدار كآوازِ دُهُل‌ شنيدن‌ از دور خوش‌ است‌
(فر 59، ذك‌ 219، فو 152)
در رباعي‌ زير خيام‌ بين‌ دانستن‌ و ندانستن‌ تقابل‌ ايجاد كرده‌ و افرادي‌ را به‌ گمان‌ خود مي‌پندارند راز هستي‌ را يافته‌اند، سخت‌ در اشتباه‌ مي‌داند و شايد بتوان‌ گفت‌ زيركانه‌ آنان‌ را ريشخند مي‌كند:
زين‌ بحر وجود آمده‌ بيرون‌ ز نهفت‌ كس‌ نيست‌ كه‌ اين‌ گوهر تحقيق‌ بسفت‌
هر كس‌ سخني‌ از سر سودا گفتند زآن‌ روي‌ كه‌ هست‌ كس‌ نمي‌داند گفت‌
(فر 54، ذك‌ 197، فو 236)
2. قرينه‌هاي‌ تعادلي‌
در اين‌ شيوه‌، شاعر دو واژه‌، دو عبارت‌، دو جمله‌، دو مصراع‌ يا دو بيت‌ را كه‌ معنا و مفهومي‌ معادل‌ يكديگر دارند، در كنار هم‌ مي‌گذارد و بدين‌ گونه‌ بر موضوع‌ يا مضمون‌ يا پيامي‌ ويژه‌، بيش‌تر تأكيد مي‌ورزد. براي‌ نمونه‌، در رباعي‌ زيباي‌ زير، «اسرار ازل‌» و «حرف‌ معما»، «نه‌ تو داني‌ و نه‌ من‌»، «نه‌ تو خواني‌ و نه‌ من‌»، «نه‌ تو ماني‌ و نه‌ من‌»، واژه‌ها و عباراتي‌ معادل‌ با يكديگرند و حضور اين‌ قرينه‌هاي‌ گوناگون‌، موسيقي‌، هماهنگي‌ و تأثير مصراع‌ها را به‌ شدت‌ افزايش‌ داده‌ است‌.
اسرارِ اَزَل‌ را نه‌ تو داني‌ و نه‌ من‌ وين‌ حرفِ معما نه‌ تو خواني‌ و نه‌ من‌
هست‌ اندر پسِ پرده‌ گفت‌وگوي‌ من‌ و تو چون‌ پرده‌ برافتد، نه‌ تو ماني‌ و نه‌ من‌
(فر 80، ذك‌ 197، فو 202)
گاهي‌ اوقات‌، خيام‌ دو بيت‌ رباعي‌ را كه‌ مضموني‌ واحد دارند، در كنار هم‌ به‌ صورت‌ قرينه‌ قرار مي‌دهد. در اين‌ موارد، دو بيت‌، علاوه‌ بر صورت‌، در معنا نيز هم‌چون‌ دو خط‌ موازي‌ در كنار يكديگر جاي‌ گرفته‌اند. دو بيت‌‌ رباعي زير‌ از نظر معنا و مقصودِ واحد، قرينه‌ي‌ يكديگرند و شيوه‌ي‌ قرار گرفتن‌ واژه‌ها و عبارات‌ نيز به‌ گونه‌اي‌ روشن‌ بر بنياد قرينگي‌ بوده‌ است‌.
حتّي‌ بين‌ واژه‌هاي‌ مصراع‌هاي‌ دوم‌ و چهارم‌ نيز قرينه‌ي‌ تعادلي‌ يافته‌ مي‌شود، «تو خواه‌ فلك‌ هفت‌ شمر»، قرينه‌ي‌ «خواهي‌ هشت‌» است‌ و «چه‌ مور خورد به‌ گور»، قرينه‌ي‌ «چه‌ گرگ‌ به‌ دشت‌».
هم‌چنين‌ مي‌توان‌ در مصراع‌ سوم‌، «چون‌ بايد مرد» را قرينه‌ي‌ تعادلي‌ «آرزوها همه‌ هشت‌» دانست‌.
چون‌ چرخ‌ به‌ كام‌ يك‌ خردمند نَگَشت‌ تو خواه‌ فلك‌ هفت‌ شمر، خواهي‌ هشت‌
چون‌ بايد مُرد و آرزوها همه‌ هِشت‌ چه‌ مور خورد به‌ گور و چه‌ گرگ‌ به‌ دشت‌
(فر 56، ذك‌ 218، فو 144)
در رباعي‌ زير نيز قرينه‌ي‌ تعادلي‌ بين‌ دو بيتِ رباعي‌ست‌:
در هر دشتي‌ كه‌ لاله‌زاري‌ بوده‌ست ‌ از سرخيِ خونِ شهرياري‌ بوده‌ست‌
هر شاخِ بنفشه‌ كز زمين‌ مي‌رويد خالي‌ست‌ كه‌ بر رخِ نگاري‌ بوده‌ست‌
(فر 61، ذك‌ 217، فو 150)
قرينه‌هاي‌ چندگانه‌ي‌ تعادلي‌ در رباعي‌ زير نيز به‌ زيبايي‌ به‌ كار رفته‌اند:
خاكي‌ كه‌ به‌ زيرِ پاي‌ هر ناداني‌ست ‌ كفِ صنمي‌ و چهره‌ي‌ جاناني‌ست‌
هر خِشت‌ كه‌ بر كنگره‌ي‌ ايواني‌ست‌ انگشتِ وزير يا سرِ سلطاني‌ست‌
(فر 57، ذك‌ 197، فو 146)
هم‌چنان‌كه‌ مي‌بينيم‌، بيت‌هاي‌ اول‌ و دوم‌، هر دو از تبديل‌ شدن‌ انسان‌ به‌ خاك‌ و خشت‌ سخن‌ مي‌گويند و واژه‌ها و تركيبات‌ آن‌ دو نيز با يكديگر قرينه‌اند: «خاك‌ و خشت‌»، «زير پاي‌ هر نادان‌ و بر كنگره‌ي‌ ايوان‌»، در مصراع‌هاي‌ اول‌ و سوم‌ و «كف‌ صنم‌ و انگشت‌ وزير»، «چهره‌ي‌ جانان‌ و سر سلطان‌»، در مصراع‌هاي‌ دوم‌ و چهارم‌.
بين‌ تركيبات‌ هر يك‌ از مصراع‌هاي‌ دوم‌ و چهارم‌ نيز قرينه‌سازي‌ زيبايي‌ شده‌ است‌: «كف‌ صنم‌ و چهره‌ي‌ جانان‌» در مصراع‌ دوم‌، «انگشت‌ وزير و سر سلطان‌» در مصراع‌ چهارم‌.
در رباعي‌ زير، بين‌ بيت‌ نخست‌ و بيت‌ دوم‌ از يك‌ سو و بين‌ «روبه‌ آرام‌ گرفت‌» و «آهو بچه‌ كرد»، از سوي‌ ديگر قرينه‌ي‌ تعادلي‌ ديده‌ مي‌شود. البته‌ تقابل‌ مرگ‌ و زندگي‌ از يك‌ سو و تقابل‌ مصراع‌هاي‌ سوم‌ و چهارم‌ از سوي‌ ديگر اين‌ قرينه‌ها را چندگانه‌ و چندگونه‌ ساخته‌ است‌ و زيبايي‌ لفظي‌ و موسيقايي‌ رباعي‌ را افزايش‌ داده‌ است‌:
آن‌ قصر كه‌ جمشيد از او جام‌ گرفت‌ آهو بچه‌ كرد و روبَه‌ آرام‌ گرفت‌
بهرام‌ كه‌ گور مي‌گرفتي‌ همه‌ عمر ديدي‌ كه‌ چگونه‌ گور بهرام‌ گرفت‌
(فر 52، ذك‌ 199، فو 136)
در دو بيت‌ رباعي‌ زير نيز هرچند كوزه‌ و دسته‌ هر دو در نهايت‌ تصوير مشتركي‌ را مي‌سازند، امّا شاعر، با ظرافت‌ خاص‌، اين‌ دو را به‌ صورت‌ قرينه‌ي‌ تعادلي‌ در كنار يكديگر قرار داده‌ است‌:
اين‌ كوزه‌ چو من‌ عاشق‌ زاري‌ بوده‌ست‌ در بندِ سرِ زلفِ نگاري‌ بوده‌ست‌
اين‌ دسته‌ كه‌ بر گردنِ او مي‌بيني‌ دستي‌ست‌ كه‌ بر گردنِ ياري‌ بوده‌ست‌
(فر 54، ذك‌ 206، فو 140)
گاهي‌ اوقات‌ نيز تنها قرينه‌ي‌ تعادلي‌ بين‌ تركيبات‌ يك‌ مصراع‌ از رباعي‌ ديده‌ مي‌شود. در بيت‌هاي‌ زير از چند رباعي‌ قرينه‌ي‌ تعادلي‌ در يك‌ مصراع‌ پديدار شده‌ است‌:
چون تركيبات «خورشيدرخ» با‌ «زهرجبين» در بيت زير:
هر ذره‌ كه‌ در روي‌ زميني‌ بوده‌ست‌ خورشيدرخي‌، زهره‌جبيني‌ بوده‌ست‌
(فر 91، ذك‌ 192، فو 156)
و «كو بانگ‌ جرس‌ها» با «كجا ناله‌ي‌ كوس‌» در بيت زير:
با كلّه‌ همي‌ گفت‌ كه‌ افسوس‌ افسوس‌ كو بانگ‌ جرس‌ها و كجا ناله‌ي‌ كوس‌
(فر 73، ذك‌ 199، فو 186)
و «مغز سر كي‌قباد» با «چشم‌ پرويز» در بيت زير:
پندش‌ ده‌ و گو كه‌ نرم‌ نرمــك‌ مي‌بيز مغــز سر كي‌قبــــاد و چشم‌ پــرويــز
(فر 73، ذك‌ 197، فو 186)
و«صد بار پياله‌ كرد» با «صد بار سبوي‌» در بيت زير:
بس‌ شخص‌ عزيز را كه‌ چرخِ بدخوي‌ صد بار پياله‌ كــرد و صد بار سبــوي‌
(فر 83، ذك‌ 192، فو 208)
و «خورشيد چراغ‌دان‌» با «عالم‌ فانوس‌» در بيت زير:
خورشيد، چراغ‌ دان‌ و عـالم‌ فانـــوس‌ ما چـــون‌ صوريم‌ كــاندر او حيرانيم‌
(فر 75، ذك‌ 204، فو 194)
گاهي‌ اوقات‌ بين‌ دو مصراع‌ يك‌ بيت‌ قرينه‌سازي‌ تعادلي‌ ديده‌ مي‌شود:
يك‌ قطره‌ي‌ آب‌ بود با دريا شد يك‌ ذره‌ي‌ خاك‌ با زمين‌ يكتا شد
(فر 70، ذك‌ 206، فو 182)
و:
جامي‌ست‌ كه‌ عقل‌آفرين‌ مي‌زندش‌ صد بوسه‌ ز مهر بر جبين‌ مي‌زندش‌
(فر 73، ذك‌ 220، فو 188)
و:
آن‌ قصر كه‌ بر چرخ‌ همي‌ زد پهلو بر درگه‌ او شَهان‌ نهادندي‌ رو
(فر 80، ذك‌ 199، فو 206)
و:
افسوس‌ كه‌ سرمايه‌ ز كف‌ بيرون‌ شد وز دستِ اجل‌ بسي‌ جگرها خون‌ شد
(فر 63، ذك‌ 221، فو 166)
3. قرينه‌هاي‌ ترادفي‌
آن‌چه‌ در اين‌ جُستار، به‌ نام‌ «قرينه‌هاي‌ ترادفي‌» خوانده‌ شده‌ است‌، گونه‌اي‌ از قرينه‌سازي‌ست‌ كه‌ در آن‌ واژه‌هاي‌ هم‌معنا و مترادف‌ در كنار هم‌ نهاده‌ مي‌شود و اين‌ گونه‌ قرينه‌سازي‌ با گونه‌هاي‌ پيش‌گفته‌ متفاوت‌ است‌. اين‌ قرينه‌ها گاهي‌ اوقات‌ از نظر معناي‌ قاموسي‌، دقيقاً مترادف‌ نيستند، امّا خيام‌ آن‌ها را در يك‌ مفهوم‌ به‌ كار برده‌ است‌. براي‌ نمونه‌، «حقيقت‌ و يقين‌» در رباعي‌ زير به‌ صورت‌ قرينه‌ي‌ مترادف‌ به‌ كار رفته‌اند:
چون‌ نيست‌ حقيقت‌ و يقين‌ اندر دست‌ نتوان‌ به‌ اميد و شك‌ همه‌ عمر نشست‌
(فر 56، ذك‌ 209، فو 144)
هم‌چنين‌ است‌ «كم‌ و كاست‌» در بيت‌ زير:
دارنده‌ چو تركيب‌ طبايع‌ آراست ‌ از بهر چه‌ افكندش‌ اندر كم‌ و كاست‌
(فر 57، ذك‌ 191، فو 146)
و «فضل‌ و آداب‌» در بيت‌ زير:
آنان‌ كه‌ محيط‌ فضل‌ و آداب شدند در جمع‌ كمال‌ شمع‌ اصحاب‌ شدند
(فر 61، ذك‌ 222، فو 160)
و «جلال‌ و جاه‌» در بيت‌ زير:
از آمدنم‌ نبود گردون‌ را سود وز رفتن‌ من‌ جلال‌ و جاهش‌ نفزود
(فر 64، ذك‌ 194، فو 162)
و «با نعمت‌ و با سيم‌ و زر» در بيت‌ زير:
هر يك‌چندي‌ يكي‌ برآيد كه‌ منم ‌ با نعمت‌ و با سيم‌ و زر آيد كه‌ منم‌
(فر 77، ذك‌ 208، فو 200)
و «پياله‌ و سبو» و «كشتزار و لبِ جو» در بيت‌ زير:
برگير پياله‌ و سبو اي‌ دل‌جوي ‌ فارغ‌ بنشين‌ به‌ كشتزار و لبِ جوي‌
(فر 83، ذك‌ 192، فو 208)


نتيجه‌گيري‌

با توجّه‌ به‌ نمونه‌هايي‌ كه‌ به‌ برخي‌ از آن‌ها در اين‌ مقاله‌ اشاره‌ شد، مي‌توان‌ گفت‌، قرينه‌سازي‌ يكي‌ از مهم‌ترين‌ ويژگي‌هاي‌ ساختاري‌ و سبكي‌ در رباعيات‌ خيام‌ به‌ شمار مي‌رود و تكرار قرينه‌سازي‌هاي‌ متنوع‌ به‌ شيوه‌هاي‌ گوناگون‌، از مواردي‌ست‌ كه‌ خيام‌ به‌ آن‌ دل‌بستگيِ ويژه‌اي‌ داشته‌ است‌.
علاقه‌ي‌ خيام‌ به‌ قرينه‌سازي‌هاي‌ پي‌درپي‌ را مي‌توان‌ نتيجه‌ي‌ پيوند او با دانش‌ رياضي‌ و درنگِ او در شكل‌هاي‌ هندسي‌ و كاركرد ذهنِ فلسفي‌ او دانست‌. تفاوت‌ آشكار رباعيات‌ خيام‌ - از ديدگاه‌ ميزانِ قرينه‌سازي‌ - با رباعيات‌ كساني‌ چون‌ خاقاني‌، عطار، ابوسعيد ابي‌الخير و ديگران‌، نشان‌ مي‌دهد كه‌ اين‌ ويژگي‌ از بنيادي‌ترين‌ ويژگي‌هاي‌ ساختاري‌ رباعيات‌ خيام‌ است‌. با توجّه‌ به‌ اين‌ كه‌ بيش‌ از 90% رباعيات‌ خيام‌ از اين‌ ويژگي‌ برخوردارند، اين‌ خود مي‌تواند در كنار معيارهاي‌ ديگر، وسيله‌اي‌ كمكي‌ براي‌ بازشناخت‌ رباعياتِ اصيلِ خيام‌ از رباعياتي‌ باشد كه‌ به‌ او نسبت‌ داده‌اند.
سخن‌ آخر آن‌كه‌ بهره‌گيري‌ خيام‌ از قرينه‌هاي‌ گونه‌گون‌، بر ارزش‌ موسيقايي‌ و انسجام‌ ساختاري‌ رباعيات‌ او افزوده‌ و سخنانِ انديشمندانه‌ي‌ او را به‌ پديده‌هاي‌ هنري‌ تبديل‌ كرده‌ است‌.

منابع و مآخذ
1 . ابرقوهي‌، خسرو، (1342). فردوس‌التواريخ‌ به‌ نقل‌ از عمرخيام‌ نادره‌ي‌ ايام‌ . اسماعيل‌ يكاني‌، تهران‌: انتشارات‌ انجمن‌ آثار ملي‌.
2 . احمد، بابك (1372). ساختار و تأويل متن. ج 2،تهران: نشر مركز (چاپ دوم).
3 . اوليايي‌نيا، هلن‌ (بي‌تا). سيري‌ در ره‌يافت‌هاي‌ نقد ادبي‌ ساختارگرايي‌ . عصر پنج‌شنبه‌، شماره‌ي‌ 33 تا 34.
4 . بيگدلي‌، آذر (1338). آتشكده‌ي‌ آذر . به‌ اهتمام‌ حسن‌ سادات‌ ناصري‌، تهران‌: انتشارات‌ اميركبير.
5 . تقوي‌ سندي‌، احمدبن‌ نصرا... (بي‌تا). تاريخ‌ الفي‌ . به‌ نقل‌ از عمرخيام‌، نادره‌ي‌ ايام‌، اسماعيل‌ يكاني‌.
6 . حسن‌لي‌، كاووس‌ (1381). رستاخيز سخن‌ در بوستان‌ . مجله‌ي‌ علوم‌ اجتماعي‌ و انساني‌ دانشگاه‌ شيراز، دوره‌ي‌ هفدهم‌، شماره‌ي‌ 2.
7 . دشتي‌، علي‌ (1344). دمي‌ با خيام‌ . تهران‌: انتشارات‌ اميركبير.
8 . ذكاوتي‌ قراگزلو، علي‌رضا (1377). خيام‌ . تهران‌: طرح‌ نو.
9 . رازي‌، شيخ‌ نجم‌الدين‌ (1366). مرصادالعباد . به‌ اهتمام‌ محمدامين‌ رياحي‌، تهران‌: انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي‌.
10 . رامان سلدون. پيتر ويدسون. (1377). راهنماي نظريه‌ي ادبي معاصر. ترجمه‌ي عباس مخبر. تهران: طرح نو. (چاپ سوم).
11 . رُز غرَيّب. (1378). نقد بر مبناي زيبايي‌شناسي. ترجمه‌ي دكتر نجمه‌ي رجايي. مشهد: دانشگاه فردوسي مشهد.
12 . رشيدي‌ تبريزي‌، ياراحمدبن‌ حسين‌ (1367). طرب‌خانه‌ . به‌ تصحيح‌ جلال‌الدين‌ همايي‌، تهران‌: چاپخانه‌ي‌ سترگ‌.
13 . صفوي، كورش. (1380). از زبان‌شناسي به ادبيات. جلد اول: نظم. تهران: حوزه‌ي هنري. پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامي. (چاپ دوم).
14 . عثمانوف‌، محمد نوري‌ (1352). درباره‌ي‌ روش‌ تصويرسازي‌ شاعرانه‌ي‌ خيام‌ . گوهر، سال‌ دوم‌.
15 . فروغي‌، محمدعلي‌ و قاسم‌ غني‌ (1373). رباعيات‌ خيام‌ . ويرايش‌ بهاءالدين‌ خرمشاهي‌، تهران‌: انتشارات‌ ناهيد.
16 . فولادوند، محمدمهدي‌ (1379). خيام‌شناسي‌ . تهران‌: مؤسسه‌ي‌ الست‌ فردا.
17 . مستوفي‌ قزويني‌، حمدالله (1366). تاريخ‌ گزيده‌ . به‌ اهتمام‌ دكتر نوايي‌: تهران‌: انتشارات‌ اميركبير.
18 . مقدادي‌، بهرام‌ (1378). فرهنگ‌ اصطلاحات‌ نقد ادبي‌ . تهران‌: انتشارات‌ فكر روز.
19 . نوايي‌، اميرعلي‌شير (بي‌تا). مجالس‌النفائس‌ . به‌ سعي‌ علي‌اصغر حكمت‌، تهران‌: چاپخانه‌ي‌ بانك‌ ملي‌ ايرا.
20 . هدايت‌، صادق‌ (1353). ترانه‌هاي‌ خيام‌ . تهران‌: چاپخانه‌ي‌ سپهر.

برچسب‌ها: خیام, کاوس حسن لی
+ نوشته شده در  ساعت 9:27  توسط مهدی  | 

شرایط علمی مسلمانان در عصر خیام

شرایط علمی مسلمانان در عصر خیام

سه شنبه ,۱۹ اردیبهشت , ۱۳۹۱ توسط

عصر عمر خیام ۱۰۳۸- ۱۱۲۲ م – ۴۳۰-۵۱۶ هـ ق

ظاهراً شماره شاعران و عالمان این دوران ( دوره سلجوقیان) کم از هنرمندان نبوده است. قاهره، اسکندریه، بیت المقدس، بعلبک، حلب، دمشق، موصل، حمص، طوس، نیشابور، و بسیاری شهرهای دیگر به مدرسه های بزرگ خود می بالیدند. تنها در بغداد در سال ۴۵۷ هـ ق (۱۰۶۴ م) سی مدرسه از این قبیل بود یک سال بعد نظام الملک مدرسه دیگری – نظامیه- به پا کرد و به سال ۶۳۵ هـ ق (۱۲۳۴ م) خلیفه مستنصر مدرسه دیگری به آنها افزود که به وسعت، معماری، و تجهیزات از همه سبق برد و، به گفته یکی از جهانگردان، زیباترین بنای بغداد بود. این مدرسه چهار قسمت مستقل برای تعلیم شریعت اسلام داشت که طالبان علم در آنجا تعلیم و غذا و مراقبت طبی رایگان دریافت می داشتند، به علاوه برای مخارج لازم دیگر، به هر کدام یک دینار طلا می دادند.

khayam شرایط علمی مسلمانان در عصر خیام

در مدرسه بیمارستان و حمام و کتابخانه ای بود که به رایگان مورد استفاده طلاب و مدرسان بود. احتمالاً زنان نیز در برخی موارد به این مدرسه می رفتند، زیرا شنیده ایم یک شیخه (مدرس زن) بوده که دروسش، چون درسهای آسپاسیا و هیپاتیای مغرب زمین، شنونده بسیاری را گرد می آورده است (۵۷۴ هـ ق، ۱۱۷۸ م).

کتابخانه های عمومی این زمان بیشتر و غنیتر از همه دورانهای دیگر اسلام بود. تنها در اسپانیای مسلمان هفتاد کتابخانه عمومی بود. نحویان، لغت شناسان، دایره المعارف نویسان، و تاریخ نویسان بسیاری به عرصه رسیدند. یکی از هنرهای اصلی و تفننی مسلمانان نوشتن کتاب سرگذشت کسان بود: ابن القفطی (۵۶۸- ۶۴۶ هـ ق، ۱۱۷۰- ۱۲۴۸ م) شرح حال ۴۱۴ فیلسوف و دانشمند را در کتاب خود آورده بود، ابن ابی اصیبعه (۶۰۰-۶۶۸ هـ ق، ۱۲۰۳- ۱۲۷۰ م) زندگینامه ۴۰۰ طبیب را ثبت کرد، محمد عوفی (۶۲۶ هـ ق، ۱۲۲۸ م) دایره المعارفی از شرح حال ۳۰۰ شاعر فارسی به دست داد، بی آنکه ذکری از عمر خیام به میان آورد، محمد بن خلکان (۶۰۸- ۶۸۱ هـ ق، ۱۲۱۱- ۱۲۸۲ م) با کتاب وفیات الاعیان خود، که شرح حال ۸۶۵ تن از بزرگان اسلام را به اختصار آورده، از همه آنها سبق برده است. کتاب با وجود گستردگی مطلب از لحاظ دقت عجیب است، مع ذلک، ابن خلکان از نقص کتاب خود عذر می خواهد و می گوید: «خدا نخواسته که جز قرآن کتاب دیگری بی نقص باشد.» محمد شهرستانی در کتاب ملل و نحل (۵۲۲ هـ ق، ۱۱۲۸ م) دینهای مشهور جهان را شرح داده و تاریخ و فلسفه آن را خلاصه کرده است، هیچ یک از مسیحیان آن دوران نمی توانسته اند کتابی به پرمایگی و بی طرفی آن فراهم کنند.

ادبیات داستانی مسلمانان به داستانهای مختلف ارقگان انحصار داشت و وحدت اجزای آن فقط با تسلسل اعمال یک نفر حفظ می شد. پس از قرآن، مسلمانان کتابهای هزار و یک شب و کلیله و دمنه (اثر بید پای)، و مقامات حریری، اثر ابومحمد حریری بصری (۴۴۶-۵۱۶ هـ ق، ۱۰۵۴- ۱۱۲۲ م) را بیش از سایر کتابها می شناختند. مقامات حریری ماجراهای ابوزید، ولگرد بی سر و پا، را نقل می کند که شخصیتی جالب دارد و به همین جهت خواننده پراکنده گویی، جنایات، و نارواهای او را به ظرافت گفتار، مهارت، تدبیر، و افکار جذاب هوس انگیزش می بخشد. در یکی از مقامات چنین می گوید:

مطیع نصیحتگر مباش که وصال خوبان را منع می کند، آزاده باش و هرچه توانی بکن، سخن مدعیان را واگذار و آنچه را شایسته است به عمل آر.

تقریباً همه کسانی که خواندن و نوشتن می دانستند شعر می گفتند، و هیچ یک از حکام نبود که شعر را تشویق نکند. اگر گفته ابن خلدون را بپذیریم، در دربار مرابطون و موحدون در افریقا و اسپانیا صدها شاعر مقیم بودند. در مجمع مناظره شاعران در اشبیلیه، یک شاعر کور اهل توولا (تطیله) با دو بیت، که در آن نیمی از شعر جهان را آورده، جایزه را برد:

وقتی می خندد، مرواریدها آشکار می شوند، و چون پرده از چهره بر می گیرد، ماه دیده می شود، جهان با همه فراخی برای او تنگ است، اما در قلب من جای گرفته است.

بنابر روایات، شاعران دیگر قصاید خویش را نخوانده دریدند. در قاهره، زهیر شاعر، مدتها پس از آنکه مویش سپید شده بود، از عشق سخن می گفت. تقسیم دولت به ممالک نسبتاً کوچک در قلمرو شرقی اسلام، مانند آلمان قرن نوزدهم، شماره امیران و بزرگانی را که در کار تشویق ادب همچشمی داشتند افزوده بود. ایران از همه ملل اسلامی بیشتر شاعر داشت. انوری خراسانی (ف ۵۸۵ هـ ق، ۱۱۸۹ م) مدتها قصاید خود را در دربار سنجر می خواند و او را فقط پس از خود می ستود.

خاطری چون آتشم هست و زبانی همچو آب

فکرتی تیز و ذکایی رام و طبعی بی خلل

ای دریغا نیست ممدوحی سزاوار مدیح

وی دریغا نیست معشوقی سزاوار غزل

شاعر معاصر وی، خاقانی (۵۰۰-۵۸۲ هـ ق، ۱۱۰۶- ۱۱۸۵ م) نیز در مفاخره کم از او نبود، غرور وی معلمش را تحریک کرد که شعری به طنز درباره نسب او بگوید:

خاقا نیا اگرچه سخن نیک دانیا

یک نکته گویمت بشنو رایگانیا

هجو کسی مکن که ز تو مه بود به سن

باشد که او پدر بود و تو ندانیا

شناخت مردم اروپا از خیام

مردم اروپا از شعر فارسی بیشتر از همه اشعار عمر خیام را می شناسند. ایرانیان خیام را به صف علمای خود می برند و رباعیات وی را تفننی می دانند که «یکی از علمای بزرگ ریاضی در قرون وسطی» می کرده است. ابوالفتح عمر خیام، پسر ابراهیم، در نیشابور به سال ۴۳۰ هـ ق (۱۰۳۸ م) زاد. خیام به معنی خیمه گر است، ولی این لقب معلوم نمی دارد که واقعاً او یا پدرش خیمه گر بوده اند، زیرا در دوران وی القاب حرفه ای معنی عادی خود را نداشته است، چنانکه کلمات smith ]آهنگر[، taylor ]خیاط[، baker ]نانوا[، و porter ]باربر[ در مناطق دیگر به صورت اسم و عنوان اشخاص به کار می رود، اما معنی کلمات از آن مراد نیست. تاریخ از زندگی خیام تقریباً چیزی نمی گوید، ولی نام بسیاری از مؤلفات او را یاد می کند: از جمله کتاب جبر است که سال ۱۸۵۱ میلادی به فرانسه ترجمه شد. خیام این علم را از آنچه خوارزمی و علمای یونان می دانستند پیشتر برده است. وی برای معادلات درجه سوم راه حلهایی یافته که، به گفته اهل فن، شاید مهمترین کشف ریاضی در قرون وسطی است. یک کتاب دیگر وی در جبر (نسخه خطی در کتابخانه لیدن) تحقیق انتقادی اصول موضوعه و تعریفات اقلیدس است. سلطان ملکشاه سلجوقی به سال ۴۶۷ هـ ق (۱۰۷۴ م) او را با جمعی از علما مأمور اصلاح تقویم فارسی کرد، و نتیجه کار آنها تقویمی است که هر ۳۷۷۰ سال یک روز اختلاف پیدا می کند، یعنی از تقویم معمول ما که هر ۳۳۳۰ سال یک روز اختلاف دارد کمی دقیقتر است، انتخاب یکی از دو تقویم با تمدن آینده است. دین اسلام بیشتر از علوم اسلامی بر مردم نفوذ داشت، به همین جهت تقویم خیام نتوانست نزد مسلمانان جای تقویم هجری را بگیرد، شهرت خیام به عنوان منجم از حکایت نظامی عروضی، که او را در نیشابور دیده است، معلوم می شود:

در زمستان سنه ثمان و خمسمائه، به شهر مرو، سلطان کس فرستاد به خواجه بزرگ صدرالدین محمد بن المظفر رحمه الله که خواجه امام عمر را بگوی تا اختیاری کند که به شکار رویم که اندر آن چند روز برف و باران نیاید، و خواجه امام عمر در صحبت خواجه بود، و در سرای او فرود آمدی. خواجه کس فرستاد او را بخواند و ماجرا با وی گفت. برفت و دو روز در آن کرد و اختیاری نیکو کرد و خود برفت، و با اختیار سلطان را برنشاند ابر درکشید و باد برخاست و برف و دمه در ایستاد. خنده ها کردند، سلطان خواست که باز گردد، خواجه امام گفت پادشاه دل فارغ دارد که همین ساعت ابر باز شود، و در این پنج روز هیچ نم نباشد. سلطان براند و ابر باز شد و در آن پنج روز هیچ نم نبود و کس ابر ندید.

رباعی در زبان فارسی شعری است متشکل از چهار مصرع، که مصرع اول و دوم و چهارم به یک قافیه است. هر رباعی یک معنی تمام را در شعری کامل آورده است. منشأ این بحر را نمی دانیم، ولی مربوط به زمانی دراز پیش از خیام است. رباعی در شعر فارسی جزو قطعات طولانی نیست، بلکه هر رباعی واحد مستقلی است. بدین جهت ایرانیان در جمع آوری رباعیات ترتیب افکار را رعایت نکرده، بلکه بنا را بر قافیه نهاده اند. اکنون هزاران رباعی فارسی هست که غالباً گوینده آن معلوم نیست، از جمله ۱۲۰۰ رباعی را به خیام نسبت می دهند که اغلب آن مورد تردید است. قدیمترین نسخه رباعیات خیام (نسخه کتابخانه بودلیان آکسفرد) مربوط به سال ۱۴۶۰ میلادی است که ۱۵۸ رباعی دارد و به ترتیب الفبا مرتب است، و بعضی آنها متعلق به شعرای پیش از خیام است. چند رباعی از ابوسعید ابوالخیر و یکی از ابن سیناست. جز در موارد کمی، به زحمت می توان یقین داشت که رباعیات منسوب به خیام واقعاً از اوست.

نخستین بار فون هامر، شرقشناس آلمانی، به سال ۱۸۱۸ میلادی توجه دنیای غرب را به رباعیات خیام جلب کرد. پس از آن ادوارد فیتز جرالد به سال ۱۸۵۹ هفتاد و پنج رباعی را به شعر فصیح انگلیسی ترجمه کرد که در نوع خود ممتاز بود. با آنکه قیمت هر نسخه این چاپ بیش از یک پنی نبود، فقط عده کمی بدان اقبال کردند، ولی بعدها چاپهای مکرر و مفصلتر، دانشمند ریاضیدان ایرانی را به صف شاعران معروف جهان برد. به گفته کسانی که با اصل رباعیات آشنایی دارند، از ۱۲۰ قطعه ترجمه فیتز جرالد فقط ۴۹ قطعه هر کدام دقیقاً معادل یک رباعی فارسی است، ۴۴ قطعه دیگر هر کدام از دو یا چند رباعی گرفته شده، دو قطعه دیگر انعکاس، مجموع رباعیات است، شش قطعه دیگر ترجمه رباعیاتی است که به خیام نسبت داده اند، اما به احتمال قوی از او نیست؛ دو قطعه دیگر انعکاسی از نفوذ غزلیات حافظ در خاطر فیتز جرالد است، و سه قطعه را اصلاً در ضمن رباعیات منتسب به خیام نمی توان یافت، ظاهراً فیتز جرالد شخصاً گفته و در چاپ دوم نیاورده است. در رباعیات خیام برای قطعه ۸۱ فیتز جرالد معادلی نمی توان یافت.

این که از خاک پست انسان را آفریدی،

و ما را در بهشت جای دادی،

هر گناهی را که انسان از آن رو سیاه است،

ببخشای و آمرزش نصیب او کن.

به جز این، در ترجمه فیتز جرالد، در مقایسه با ترجمه تحت اللفظی متن فارسی، روح عمر خیام جلوه گر است و ترجمه وی، تا آنجا که از ترجمه شعر انتظار می توان داشت، با اصل مطابق است. فیتز جرالد، به علت تمایلات داروینی که به دوران وی رواج داشته است، طنز شیرین خیام را نادیده گرفته و تمایلات ضد دین اشعار وی را عمیقتر کرده است. نویسندگان ایرانی نیز که یک قرن پس از خیام بوده اند او را چنان وصف کرده اند که با گفتار فیتز جرالد مطابقت دارد. به گفته مرصادالعباد (۶۲۰ هـ ق، ۱۲۲۳ م)، او فیلسوفی ملحد و مادی و بدبخت بود. به گفته ابن القفطی در تاریخ الحکما (۶۳۸ هـ ق، ۱۲۴۰ م)، خیام در نجوم و فلسفه نظیر نداشت، ولی ملحدی سخت بود و از ناچاری زبان خود را نگاه می داشت. یک نویسنده قرن سیزدهم میلادی گوید: «او مردی بداخلاق از پیروان ابن سینا بود» و از دو کتاب وی در فلسفه نام می برد که اکنون در دست نیست. بعضی اهل تصوف رباعیات خیام را مطابق اصطلاحات خودشان تفسیر می کنند، ولی نجم الدین رازی او را از بزرگترین ملحدان دوران خود می شمارد.

خیام، شاید به واسطه نفوذ علم یا تأثیر اشعار معری، گفتار علمای دین را رد می کرد و به استهزا می گرفت، و می بالید که فرش نماز را از مسجد دزدیده است. وی فکر جبری گری مسلمانان را پذیرفته بود و چون به زندگی دیگر غیر از زندگی همین دنیا امید نداشت، فکر بدبینی بر او چیره شد و از مطالعه و شراب سرگرمی و آرامش می جست. رباعی ۱۳۲ و ۱۳۳ نسخه کتابخانه بودلیان مستی را به مقام یک فلسفه جهانی می برد:

آن کو در میخانه به سبلت رفته

ترک بد و نیک جمله عالم گفته

گو هر دو جهان چه گوی باشند به کوی

بر وی به جوی چه هست باشد خفته

از هرچه نه خرمی است کوتاهی به

می هم ز کف بتان خرگاهی به

مستی و قلندری و گمراهی به

یک جرعه می ز ماه تا ماهی به.

ولی وقتی در نظر می گیریم که چه شاعران ایرانی بسیاری در مدح بی خبری می سرایند، از خود می پرسیم که آیا این پارسایی باکخوسی تنها یک تفنن ادبی چون عشقهای دو جنسی هوراس نیست؟

به احتمال قوی رباعیات، که در زندگی هشتاد و پنج ساله خیام چندان اهمیت نداشته است، تصویر غلطی از او به خواننده می دهد. باید او را نه به صورت یک شرابخواره که مخمور در کوچه ها ول بوده است، بلکه به صورت یک دانشمند سالخورده به نظر آوریم که با معادلات درجه سوم و زیجهای نجومی و نقشه های فلکی سرگرم بود و گاهی با همکاران دانشور خود، که چون ستارگان بر سبزه پراکنده بودند، جامی می زد. ظاهراً وی، مانند همه کسانی که در منطقه خشکی محصور شده اند، گلدوست بوده است. اگر گفته نظامی عروضی را بپذیریم، به آرزوی خود رسیده و در جایی به خاک رفته که گل شکوفان است. نظامی گوید:

در سنه ی ست و خمسمائه، به شهر بلخ، در کوی برده فروشان، در سرای امیر بوسعد جره، خواجه امام عمر خیامی و خواجه امام مظفر اسفزاری نزول کرده بودند و من بدان خدمت پیوسته بودم. در میان مجلس عشرت از حجه الحق عمر شنیدم که او گفت: «گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشانی کند». مرا این سخن مستحیل نمود و دانستم که چیزی گزاف نگوید.

چون در سنه ثلثین به نیشابور رسیدم، چهار سال بود تا آن بزرگ روی در نقاب خاک کشیده بود، و عالم سفلا از او یتیم مانده، و او را بر من حق استادی بود. آینه ای به زیارت او رفتم و یکی را با خود ببردم که خاک او به من نماید. مرا به گورستان حیره بیرون آورد، و بر دست چپ گشتم، در پایین دیوار باغی خاک او دیدم نهاده، و درختان امرود و زردآلو سر از آن باغ بیرون کرده، و چندان برگه شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل پنهان شده بود، و مرا یاد آمد که به شهر بلخ از او شنیده بودم. گریه بر من افتاد که در بسیط عالم و اقطار ربع مسکون هیچ جای او را نظیری نمی دیدم. ایزد تبارک و تعالی جای او را در جنان کند به منه و کرمه.

منبع: تاریخ ویل دورانت


برچسب‌ها: خیام, شرایط علمی عصر خیام
+ نوشته شده در  ساعت 21:31  توسط مهدی  | 

در سپیده دم رباعیات- مهوش أسدي خمامي

در سپیده دمِ رباعیاتسپتامبر 19, 2011

ديباچه:

تصاويري از بناي آرامگاهء حكيم نیشابور نظرم را بخود گرفت. هندسهء زيباي آن با كاشيهاي فيروزهء گون ؛ سياهپوشان نستعليق رباعي را شكوهي حزين مي بخشيد، و زمزمهء حکیم عمرخيام از پردهء زمانه بگوش هوش ميرسانيد:

از قعر گل سياه تا اوج زحل كردم همه مشكلات گيتي را حل
بيرون جستم ز بند هر مكر و حيل هر بند گشاده شد مگر بند اجلi
لاحول و لا قوة الا بالله
زمزمهء حكيم نیشابور چنین پایه و وزنی است آنگاهیکه قریحهء شاعريش بازتابی از هيجان روح او ميشود؛ بارتجال آنرا در ترانهء فارسي بيان ميدارد، و این وزنیست که شنونده آنرا احساس میکند، پس بر اوست که رباعيات خيامي را با موازين دانش و شخصيت علمي و اجتماعي حکیم بشناسد، رباعیاتی که در آن درخششي از انديشهء رياضي و فلسفي حکیم باشد. اين موضوع بهنگامي بيشتر آشكار ميشود، كه برگزيده اى از ترجمهء رباعيات بويژه ترجمهء عربي آنرا با اصل رباعی فارسي در ميزان نقدي تطبيقي قرار دهيم.با چنين روشی بنا به پيشنهاد برخي از فضلاي دانشگاهء فاس به موضوع «الحكيم عمر الخيام النيسابوري و رباعياته»ii روی آوردم و بر آن شدم ؛ تا بر اصالت رباعيات نگاشته بر گنبد حكيم نيز آگاهي يابم، و با ثبت مراجع هر يك از آن بنقد معاني و عروض و قافيهء آن بپردازم.
عدد خياميات نگاشته بر پايه هاي آرامگاه بيست رباعي ميباشد كه با مراجعهء به برخي از مآخذ معتبرiii در مييابيم كه گردآوران رباعيات حکیم عمرخيام در اختيار آن با هم موافق نميباشند، و برای مثال نزد “علي دشتي” فقط دوازده رباعي از هشتاد و يك رباعي برگزيدهء او ميباشدiv، و در میان آن تنها چهار رباعي از سي و پنج رباعي كليد اختيار مؤلف دمي با خيام بر گنبد آرامگاه نگاشته ميباشد، كه در مآخذ موثوقه موجود بوده، و مراجع خيامي معاصر در انتساب آن بحكيم متفق القول میباشند، و آن چهار بترتيب از پايهء گوشهء غربي گنبد آرامگاه رباعي هاي چهارم و هفتم و هشتم و هفدهم ميباشد، كه بر پايه هاي دوم و چهارم و نهم گنبد نگاشته شده است ؛ مصراع نخستين آن چهار رباعي به ترتيب ياد شده عبارت است:
الف – روزي كه گذشتست ازو ياد مكن
ب – در كارگهء كوزه گري رفتم دوش .
ج – در دايره اى كامدن و رفتن ماست
د – آن مايه ز دنيا كه خوري يا پوشي،1

اما بمناسبت یادبود نهصدمین سال وفات حکیم نیشابور رباعي خيامي مشهور «هنگام سپيده دم خروس سحري» را برگزيده ام، كه ميتواند زبان حال همه باشد، و چه بسا حكيم ما آنرا زمزمه مينموده است، و نیز باعتبار آنكه استاد مرحوم دكتر خانلري که صاحب مدرسه ای درعروض فارسی کنونی میباشد؛ این رباعی را در کتاب خود «وزن شعر فارسی» در بحر ترانه نهاده است، و از طرفي در برخي از تحقیقهای خیامشناسان اروپایی، و در ترجمه هاي عربي در صف رباعيات خيام آورده شده است.
رباعی مذکور را در ميزان نقدي بزبان عربی در فصل دوم از- قسم رباعيات – رسالهء ام قرار داده بودم و اينك بمناسبت كنگرهء نهصدمين سال وفات حكيم نیشابور برگردان فارسي آن را به پیوست تقديم ميدارد ؛
كامل رباعي اينست:

هِنْگامِ سپيده دَم خروسِ سَحَري دانِـي كِه چرا همي كُنَدْ نُوحِه گرِي
يَعنِـي كِه نمودَنْد دَر آيينِهء صُبْح كَز عُمْرْ شَبي گُذَشْت و تُو بيـخَبَرِي

از رباعيات مشهور منتسب بحكيم عمرخيام ميباشد، با اينحال استاد علي دشتي آنرا ثبت نكرده است ؛ نه در رباعيات كليد، و نه در رباعيات مختار. شايد از يادش رفت، و يا با سبك سخنش در تأليف “دمي با خيام” هماهنگ نديد، و شاید نیز شاعر آن را میشناخت که نه حتى در رباعيات مشابه خياميات بآن اشاره اى ننمود.
اين رباعي را در ديوان بابا افضل كاشي يافته اند، و عجيب اينكه حتى رباعي «دارنده كه تركيب چنين خوب آراست» را كه همه از خيام دانسته، و بعنوان نخستين رباعي موثوقهء خيام شناخته اند و امام فخرالدين رازي و دیگران با آوردن آن عقيدهء ديني خيام را زير سؤال برده اند ؛ برخي از رباعي شناسان آنرا به بابا افضل كاشي نسبت ميدهند..و چيزي نميماند جز اينكه بخواهیم بگوييم كه حکیم عمرخيام طبع شعري داشته، ولي براي بيان احساسات خويش شعر ديگران را بعاريت ميگرفت ؛ همانگونه كه ما اشعار شاعراني چون حافظ و سعدي را ديگران در گفته ها و نوشته هاي خود اقتباس میکنیم، و بدون ذكر نام شاعری شعر او را مياوريم.
“رباعيات حكيم عمرخيام نيشايوري” تأليف فروغي – غنی نیز اين رباعي را ندارد كه در اذهان با نام خيام همراه است، ولیکن در ترجمهء شاعرعراقی أحمد الصافي النجفی با مقدمهء فروغي در چاپ طهران موجود است. v
رباعی مورد نظر ما در مجموعهء طربخانه تحقیق علامه جلال الدین همایی در شمارهء 147 درج شده استvi.
مؤلف “نادرهء ايام” نیز رباعي ياد شده را زير شمارهء ترتيبي (560) از مجموع 592 رباعي تأليف خود قرار داده است. مأخذ مورد توجهء “استاد اسماعیل يكاني” و دیگر خيام شناسان ايراني از اين رباعي يكي مخطوط متعلق به كمبريج است ؛ با تاريخ ششصد و چهار هجري قمري، و ديگري نسخهء نستعليقي مؤرخهء 721هجري قمري از مجموعهء پروفسور”رزن” آلماني است. بيت نخستِ آن در “نادرهء ايام” چنين آمده است:
داني كه سپيده دم خروس سحري هر لحظه چرا همي كند نوحه گريvii
احمد الصراف نيز از مآخذ بالا استفاده نموده، و رباعي فارسي را چون مؤلف نادرهء ايام آورده، و در زير آن ترجمهء نثري خود را بعربي چنين آورده است:
«أتدري لِمَ ينوح ديك الصباح في كلّ لحظة؟ أنه يعني أنك اُريت في مرآت الصباح ليلة مضت من عمرك، و أنت في غفلة من ذلك».viii
استاد دكتر “ناتل خانلري” – چنانکه گذشت – در مثال از تغييرات وارده در بحر “ترانه” بوزن اين رباعي اشاره كرده است.ix
مجموع واژه هاي بسيط و مركب اين رباعي بيست و يك واژه ميباشد، و از آن ميان پنج واژه ء عربي ميباشد، كه چهار لفظ از آن با واژه هاي فارسي به ترتيب زير مركب آمده است:
// – سحر (سحري ) – نوحه(نوحه گري ) – يعني – صبح(آيينهء صبح) – خبر(بي خبري).ـ //
- هنگام (Hengàm) ـ از پهلوي (Hangàm) = وقت ، زمان ، حين ، أوان / اسم.// ـ سپيده دمSepida(e) dam) = فلق، الخيط الأبيض/ اسم مركب / قيد(ظرف)زمان.// ـ خروس(Horus) از پهلوي (xros) – خروه (xroh) = ديك/ اسم(حيوان).x
28 – در دیوان ناصرحسرو واژهءخروس را باملای سومی یعنی” خرّه ” که شاید تلفظ عصر وی
باشد در بیت زیر مییابیم:
سرد و تاريك شد اى پورْ سپيده دمِ دين خُرّهء عرش هم اكنون بكند بانكِ نمازxi
// ـ داني(dani= (أ) تدري ، هل تعرف/ فعل مضارع مخاطب مفرد/ مصدر “دانستن”(معرفة).
// ـ كه(ke) /حرف ربط.// ـ چرا (tch-ra) = لـماذا/ قيد استفهام.// ـ همي كُنَدْ نوحِه گري = نوحِه گري همي كُنَد = ينوح/ فعل مضارع مفرد غائب/مصدر: نوحِه گرِي كَرْدَنْ(أن ينوح).
// ـ يعني = مقصودش اینست/ جملهء فعلي عربي، كه درفارسي بهمان وجه در تمام صيغه ها ميآيد.
// ـ كه((ke= أنَّ/حرف ربط. // – نمودند = أظهروا ، بيِّنـوا / فعل ماض/ جمع غائب/ مصدر: نُمودَنْ(namodan) = الإرائه.//_ در(dar) = في/حرف اضافه //ـ آيينه(ayiné) ، آينه(پهلوي ) = مرآة/ مضاف. – کسرهء اضافه در مضاف منتهی بهاء غیر ملفوظ باملاء یایی کوچک شبیهء همزهء عربی نوشته میشود. واژهء صبح مضاف الیه، و نوع اضافه تشبیهی است. آیینهء صبح.
// – صبح(sob-h) /موارد کاربردی این لفظ عربی در فارسی امروز بیش از مرادف فارسی آن- بامداد(bam-dad) – است.// ـ کـزْ (كه از) = بـأنَّ مِنْ.// ـ عُمْرْ : لفظ عربي دخيل/ مهلتي زماني براي هر موجود در جهان از لحظهء ميلاد تا ممات .// ـ شبي (chabi) = ليلة/ شب ، اسم + ي نكره.
// ـ گُذَشْتْ (gozacht)= فعل ماض/ مفرد غائب/ مصدر ( گُذشْتَن ).// – و(o , va) – حرف رابط دو جمله است.// ـ تو (tu)= أنتَِ// ضمير منفصل فاعلي/ مخاطب مفرد.// ـ بي خَبَري = غافل هستي// بي (أداة نفي فارسي ) + خَبَر(اسم ، عربي) + ي(ضمير متصل بفعل/ مخاطب مفرد).
29 – مسعود سعد سلمان – متوفای 515 هجری – که درتاریخ شعر فارسی بحبسیات خود شهرت دارد ، آواز خروس راستگو را مژده میشمرد و درقطعه ای چنین میسراید:

ما را بــصبح مژده همی داد – آن راستگو خروس مجرب
بر زد دو بال خود را بر هم – از چیست آن نــدانم یا رب
هست از نشاط آمدن روز- یا از تأسف شدن شبxii

30 – استاد عبدالحق فاضل – شاعر عراقي – از جملهء مترجمان نادري است كه تركيب آيينهء صبح را در ترجمه اش بكار برده، و اينگونه رباعيش را سروده است:
أ فـتدري ما يريد الديكُ فجراً بـالصياح
و هو لا ينفكُّ يَزْقُو في صريخٍ و نُواح
هو يعني: عرضوا في لوح مرآة الصَّباح
إن یوما مات من عمرک إذ لست بصاحی
“قهار عاصي”(مقتول 1996میلادی) شاعر افغاني معاصر تركيب خيال انگيز آيينهء صبح (مرآة الصباح) را در مضموني حماسي گنجانیده، و باقتباس از سبك و وزن رباعيات خيام بسيار موفق سروده است:

شب بسترِ آتشينِ آونگـيْ داشت فانوسْ بَساطِ تيره و تنگــيْ داشْت
رويا هَمه سَنْكْ شُدْ دَر آيينِهء صُبح پايانِ حماسه خون بي رنگـي داشتxiii

مصراعهاي اول و دوم و چهارم رباعي فارسی از نظر تصريع و تقفيه با هم متفق القافيه، و قافيهء مصراع سوم مخالف ميباشد. بنا بر اين رباعي مورد بحث از نوع اعرج است،xiv و در وزن هزج مثمن أخرب مقبوض و سالم و أبتر ميباشد. از ناحيهء عروضيxv در وزن دوم از شجرهء اخرب قرار ميگيرد، و تقطيع آن بشكل زير ميباشد:
هِنْگامِ | سپيد دم | خروسِ سَحر | ـِ ي
مفعولُ (ه ا ه ا ه ا )|مفاعلن ( ه ه ا ه ه ا )|مفاعيلن( ه ه ا ه ا ه ا)| فع (ه ا)

از نظر علم قافيه رباعي خیامی در سه مصراع اول و دوم و سوم ” مفاعيلن فع” يعني از نوع
متواتر ميباشد، روي آن مطلق – حرف “راء” – متحرك بحركت مَجرى است، يعني “كسرهء”xvi واژه هاي: “سَحَرِيْ” ، “نُوحِهْ گَرِيْ” ، “بيْ خَبَرِيْ” كه بـحرف وصلxvii ميپيوندد، و آن در اين رباعي سه نوع از شش گونه ياء پساوندي است، كه بترتيب در آخر تركيبات زير جاي دارد: ياء نسبت در (خروس سحرِي) ،و ياء مصدري در (نوحه گرِي) ، و ضمير مفرد مخاطب در(بيخبرِي).
دكتر”ناتل خانلري” وزن رباعي مذكور را از اوزان “بحر ترانه” ميشمرد ،و آن را در پايه هاي پنجگانه تنظيم ميكند – باین ترتیب که پایه های اول و چهارم را دو هجايي، و پایه های دوم و سوم و پنجم را سه هجايي – آنگاه تقطيع إيقاعي آنرا باين نحو بيان ميدارد:
| ــــ. ــــ. | . u.u ــــ | . uــــ. u .| ـــ. ــــ. | . u . u ـــ. |
| تن. تن. | ت.ت. تن. | ت. تن. ت. | تن. تن. | ت. ت. تن. |
که بر وزن «آوا. بنما. ترانه. آوا. بنما». xviii ميباشد.
35 – شاعر عرب “أحمد الصافي النجفي” اين رباعي را در مشطور چنين ترجمه نموده است:
أتدري لماذا يُصبِحُ الدِّيكُ صائحاً
يُرَدِّدُ لحنَ النَّوحِ في غُرَّةِ الفَجْرِ
يُنادي لقد مَرَّتْ من العُمرِ ليلةٌ
وَ ها أنتَ لا تَشْعَر بِـذاكَ وَ لا تدريxix.
عبدالحق فاضل – عقيده دارد كه حكيم نيشايور در رباعي موضوع سخن ما به رای أبي العلاء معرّي در قطعهء زیر نظر داشته است:
سَرَى الموتُ في الظلماء و القومُ في الكرى
و قام على ساقٍ و نحن قعودٌ
. و تأكلنا أيامُنا ، فـكأنما
تَمَرُّ بنا الساعات، و هي أَسودٌxx.
بنظرم رباعيات ديگري منسوب به عمر خيام ميباشد، كه از نظر مفهوم باين قطعهء أبي العلاء نزديكتر بوده ؛ نشانهء تأثير پذيري اين حكيم ولوع بمطالعهء دواوين عرب از اشعار آنان ميباشد.
“أبو الفرج موفقي”(وفات؟) كه از شعراي عصر سلجوقيست ؛ دو بيتي بعربي مضموني نزديك بقول خيام آورده است ،و برخي از واژه هاي رباعي خيام را نقل كرده است:

تنسَّم الصبحُ في الآفاقِ من فَلقِــهْ و مات جنح الدُّجى عجلانَ من فَرقَه
و صفَّق الديك أُنساً بـالذي لقيِتْ عيناهُ في دُهمةِ الأظلامِ من شفقِــهxxi
همچنانكه “حافظ ابراهيم” از خيام مضمون و واژه ها را اقتباس نموده ؛ تا در مرثيه “سعد زغلول” – قائد مصري – بسرايد:

ـ صاح فيهم ديك الصباح فـطاروا
ـ كلُّ جمع لـفرقة و اغترابxxii.
امّا خودِ خيام بگمانم با توجهي و دانشي كه بدواوين شعراء عرب داشته است ؛ بايد در سرودن اين رباعي از أبي العتاهية شاعر بديهه گو اقتباس كرده باشد، و برهان ما در اين مورد حكايتيست در كتاب “العمدة” كه ابن رشيق در سخن از بديهه و ارتجال از اين شاعر عرب آورده است و آن كه در سپيده دمي أبوالعتاهيه با رفيقي ميرفت ؛ آواز خروسها را شنيد، و اين گفت و شنود بين شاعر و رفيق همراهش رخ داد ؛ أبو العتاهيه پرسيد:

ـ هل رأيت الـصُبحَ لاحَا ؟
ـ همراهش جواب داد: بلي ، شاعر گفت:
ـ و سمعتَ الدِّيكَ صاحَا ؟
ـ گفت: بلي ، شاعر گفت:
_ إنَّما بَكَّى على المُغْتَرَّ بـالدنيا و ناحَا.
آنگاه رفیقش دانست که او شعرسروده استxxiii.

استاد شاعر سودانی دكتر عبدالله الطيب – متوفای 1999 میلادی در منظومه ای برای کودکان سرزمینش بنام “قصص السند باد البحري” – اسلوب حوار أبي العتاهيه را بكار برده، و در يكي از بندهاي آن در بارهء آواز خروس در قایق سندباد هنگام طلوع هشتمین روز سفر چنين سروده است:

ففي الثامن حين الديـ ـك في مركبنا صاحا
و قد شعَّ جبين الفجـ ـر في ظلمة و ضَّاحا
رأيـنا طائراً يخفُــ ـق في الأَجواء سباحا
و قال الشيخُ قرَّبـنا فــهذا البرُّ قد لاحاxxiv

أبونواس (199هجري ) در”حائيه” مشهور خود از صبوحي و آواز خروس ياد كرده است:

ذكرُ الصبوحِ بسُحْرَةٍ فـارتاحا و أملَـه ديكُ الصباحِ صياحاًxxv

نظير بيت أبي نواس اين رباعي فارسي است، كه سرودهء “انوري ابيوردي” (متوفای 581هجري ) ميباشد:

خيزيْدْ كِه هِنگامِ صبوحِ دِگـرْ آمَدْ شَبْ رَفْت و زِ مَشرِقْ عَلَمِ صُبْحْ بَرْآمَد
نزديكِ خروسْ از پيِ بيداريِ مستان ديريـست كه پيغامِ نسيمِ سـحَرْ آمَدْxxvi

جاحظ گفتار مشروح جالبي دربارهء ادراك خروس از شب و ساعات آن، و اعتماد مردم بآوازش در كتاب حيوان دارد، كه چون با مفهوم رباعي حكيم مناسب ميباشد ؛ بطور خلاصه نقل ميشود ؛ ميگويد: «خروس مدت شب را و ساعتهاي آن و مقياس زمان را ميداند، پس صدايش را با آن ميزان مينمايد، و چيزي ازآن را فرو نميگذارد. ديگر اينكه دانسته ايم اگر طول شب پانزده ساعت باشد خروس آواز معروفش را بعدد آن تقسيم ميكند، و اگر شب نه ساعت باشد، هم باندازهء آن نه ساعت تقسيم ميكند ، سپس بهمان حساب بين آن بهرهها و بخشهاي آن ميماند، و حكماء پي ميبرند كه فوق اسطرلاب است، و بالاي مقدار جزر و مدّ بر منازل قمر ميباشد، تا آنجا كه گويي عادت او را فلكي است جداگانه، و ادراكي عجيب را با تهليلي شگفت انگيز توام با اطمينان مردم به آوازش با هم دارد، ديگر اينكه بُعد صدايش میگويد كه جايي كه در آنست نا مأنوس است ؛ بهمين منظور گفته ميشود كه: بناي آبادي هر دهي بر آواز خروسي در آن ده است».xxvii
شايد نيما يوشيج بنيانگزار شعر نو فارسي هم بر اين نظر بود، كه قطعهء “از شهر صبح” خويش را با مطلع زير سروده است:
ـ قوْ قولي قُوْ خُرُوسْ مِيخوانَد
ـ اَزْ دَرونِ نَهُفْتِ خَلْوَتِ دِهxxviii.

“المؤيد في الدين داعي دعاة الشيرازي” حديثي مشهور از پيامبر خدا صلي الله عليه و آله را در لباس نظم آورده است:
و إنّ دِيكَ العَرْشِ ذو شأنٍ عجب قَد لزِمَ الّسؤال عَنْه و وَجبْ
وَ دَأبُـــه تَرَصُّدُ الأوقاتِ مِنْ قِبَلِ الأَذانِ للصَّلوةxxix
در بارهء اين حديث جاحظ چنين حكايت ميكند: «صاحب الديك گفت: از صالح بن كيسان بن عبيدالله بن عبدالله بن عتبة براي ما گفتند كه گفت: خروسي بـنزديكي نبي صلي الله و عليه و سلم – آواز خواند، و برخي از صحابه او را ناسزا گفتند، پيامبر فرمود: نكنيد كه شما را به نماز دعوت ميكند، و فرمود – صلي الله عليه و سلم – كه: همانا از جمله آفريدگان خداي تعالى خروسي است، كه تاج وي زيرعرش الهيست و چنگالهايش در زمين سفلي، و بالهايش در هوا باشد، و چون دو ثلث از شب بگذرد و فقط ثلثي بماند ؛ بالهايش را بهم ميزند، و ميگويد: «سبَّحوا للـمَلكِ القُّدوس ؛ سُبُّوح قُدُّوس» يعني آن خدايي را بخوانید كه «لا شريك له» ـ در اين هنگامست كه پرندگان بالهايشان را برهم ميزنند و خروس زميني ميخواند».xxx
من آرزو مينمايم كه سرزمين ادب پرور ايران اسلامي همواره مأمن اهل ادب و مجمع دوستاران آن، و مشرق جاويدان آداب انساني باد ؛ آمين يا رب العالمين.

فاس – مهوش أسدي خمامي

http://mahvashassadi.com/2011/09/1-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d9%be%db%8c%d8%af%d9%87-%d8%af%d9%85%d9%90-%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b9%db%8c%d8%a7%d8%aa/


برچسب‌ها: خیام, شرح رباعی
+ نوشته شده در  ساعت 15:56  توسط مهدی  | 

هدایت در ملتقای خیام و کافکا-محمد بهارلو

هدایت در ملتقای خیام و کافکا

محمد بهارلو

هدایت در حوالی بیست سالگی، دو سه سالی قبل از سفر تحصیلی خود به فرانسه، در تدارک تألیف نخستین کتابش بود. او برای تآلیف این کتاب، که شامل گزیده‌ای از رباعیات خیام و مقدمه‌ای تفصیلی بر آن بود، ناگزیر از غوطه خوردن در متون کهن ادب فارسی بود، که برای جوانی به سن او سخت شگفت‌انگیز می‌نمود. این شگفتی به ویژه از آن رو بود که تا آن زمان دیوان منقح و معتبری از رباعیات خیام در دست‌رس علاقه‌مندان به شعر فارسی نبود، و انتشار این قبیل آثار نیز، به رسم رایج زمانه، بر ذمة فضلای جاسنگین و «ریش و سبیل‌دار» بود. هدایت بر این حقیقت واقف بود که خیام را نمی‌توان با هیچ شاعر دیگری در ایران مقایسه کرد، و تشخیص اصالت و صحت رباعیات او حتی برای یک محقق فرهیخته نیز خالی از شایبه و تعارض نیست. بنابراین وقوف هدایت، بیش از هر چیز، بر کیفیتی است که دامنة تحقیق او را بسیار گسترده و راهش را برای گزینش رباعیات خیام باریک و تنگ کرده است؛ خاصه این که هدایت آغاز کننده است، و محدودیت این آغازگری را می‌شناسد.
در تاریخ کهن سال ادبیات فارسی دربارة دیوان هیچ شاعری به اندازة خیام اختلاف و مناقشه نشده است. چنان که می‌دانیم خود خیام هیچ گاه به گردآوری و تدوین اشعارش نپرداخته است و قدیمی‌ترین نسخه‌ای که از دیوان خیام در دست است نزدیک به سیصد و پنجاه سال از مرگ شاعر فاصله دارد. این دیوان نیز، مانند چند دیوان دیگر منسوب به خیام، از حیث اصالت و صحت متن، از جنبه‌های بسیار، محل نزاع است. آن چه آشکار و زمینه‌ساز منازعات و مناقشات جدی‌تر است این است که رباعیات منسوب به خیام، از لحاظ تعداد و تنوع، چندین برابر رباعیات خود شاعر است، و دامنة این اختلاف و مناقشه تا به امروز، کماکان، ادامه دارد. به تعبیر هدایت «اگر یک نفر صد سال عمر کرده باشد و روزی دو مرتبه کیش و مسلک و عقیدة خود را عوض کرده باشد قادر به گفتن چنین افکاری نخواهد بود». طبعاً بیرون کشیدن رباعیات اندک شمار خیام از میان دست‌کم هزار و دویست رباعی که به او نسبت داده‌اند اگر غیر ممکن نباشد بسیار دیریاب و گریزنده است. البته، باز هم به تعبیر هدایت، «این اختلافی است که همیشه در اطراف افکار بزرگ روی می‌دهد». و کار پژوهشگری مانند هدایت به دست دادن اصالت اندیشه و آثار واقعی خیام است، و دور ریختن جعلیات و خیال بافی‌های افسانه‌آمیزی که در طول صدها سال در پیرامون شاعر شایع کرده‌اند.
مقدمة هدایت بر رباعیات حکیم عمر خیام، که نخستین نوشتة مفصل هدایت نیز هست، تاریخ نگارش ندارد؛ اما حسن قیمیان، پس از مرگ هدایت، در کتاب نوشته‌های پراکنده، که این مقدمه مجدداً در آن چاپ شده است، تاریخ نگارش آن را سال 1302 ذکر کرده است. رباعیات... ، که شامل 201 رباعی برگزیده از خیام است، جزو اولین نسخه‌های ویراسته و انتقادی از متن‌های ادب گذشتة ما است، و تلاش معتبر و نظرگیری است برای تمیز دادن خیام واقعی از خیام مجعول و ساختگی. هدایت کمابیش همة آن‌چه را که قدما و شعرا و محققان بعدی، چه ایرانی و چه فرنگی، دربارة خیام و شعر او گفته‌اند به دقت جسته و کاویده است، و تقریباً هیچ متن اصیل و شناخته‌ای را از نظر دور نداشته است. در طول بیش از سه ربع قرن اخیر هدایت نخستین پژوهندة ایرانی است که اهمیت خیام و جهت و جای شگفت‌انگیز او را برای معاصران خود مشخص می‌سازد، و با استعانت از اشعار و آثار خیام چهره‌ای از او به دست می‌دهد که پیش از آن وجود نداشته است، و پس از آن، کمابیش، همین چهره از خیام در قلمرو ادبیات ایران تثبیت می‌شود. هدایت، در مقام محقق و نویسنده‌ای نوآور و دیرپسند، توضیح می‌دهد که چرا رباعیات خیام بیش ازهر دیوان شعر و اثر ادبی از متون گذشتة ما نظرش را گرفته است. به زعم او خیام اولین، و چه بسا یگانه، شاعری است که این جسارت و جربزه را از خود نشان می‌دهد که آن چه را بسیار کسان احساس می‌کردند، و نمی‌خواستند یا نمی‌توانستند، به صدای رسا بیان کند. او شعر خیام را نوعی ادعانامة انسان ایرانی و نمایندة فرهنگ والایی می‌داند که با هر آن چه موهوم و وابسته به اسرار و غیر عقلانیت است در می‌افتد و، با آزاداندیشی ممتازی در امور دنیوی، سعادت «این جهانی» و لذات زندگی را، به هیچ هول و هراسی، پذیرا می‌شود. هدایت برای فهمیدن مضامین رباعیات خیام و شرح و توضیح دقایق آن‌ها توانایی شگرفی از خود نشان می‌دهد؛ چنان‌که گویی هیچ حایلی میان او و مضامین ژرف نهفته در رباعیات، و خود شاعر، وجود ندارد. او نشان می‌دهد که معنویت خیام، چه در مضمون و چه در لحن، با بلاغت نویسندگان صوفی مشرب واخلاقی زمان او ـ وحتی بعد ازاو ـ وجه شبهی ندارد؛ زیرا او هر افسونی را که به قصد خفه کردن احساس و وجدان بشری ساخته و بافته شده است با لهیب آتش تیز شعر خود خاکستر می‌کند. هدایت از اولین کسانی است که خیام را با متفکران غربی، مانند شوپن هاور و گوته و ولتر و لوکرس، مقایسه می‌کند، و وجوه مشترک و ممتاز اندیشه او را با بینش این متفکران نشان می‌دهد؛ گیرم این مقایسه و واکاوی در همه جا عمق و غنای لازم را ندارد. او لحن خیام را که آمیخته به طعنه و تمسخر و دید «لاابالیانه»ی بی نظیر است می‌ستاید، و او را به جهت هجو «ریاکاران» و «زهاد» و ریشخند وعده‌های دل‌خوش‌کنک آن‌ها، شاعری «طعنه‌زن» و «عاصی» می‌داند. با توجه به همین ملاحظات و مشخصات است که، از منظر هدایت، شعر خیام برگشتگاهی مهم و، در واقع، عظیم‌ترین واقعة ادبی سرزمین بزرگ ایران محسوب می‌شود.
هدایت در خیام شاعری را می‌بیند که هدفش فقط جلب خاطر خوانندگان به سوی «حقیقت» است؛ حقیقتی که با فریاد و غوغا اعلام می‌شود، به گونه‌ای که گویی سخن گفتن به صدای آرام، و باحزم و احتیاط، ممکن است اهمیت «حقیقت» را نشان ندهد و آدم هایی را که گوش سنگین و عواطف کرخت شده دارند جلب نکند. از لحاظ خیام، چنان که هدایت تاکید می‌کند، راه انسان به آینده سرانجام به مرگ ختم می‌شود، و زندگی انسان دور دردناک و بی‌انتهایی از برآمدن و فرو نشستن است، و بنابراین هیچ غرض و غایتی در کار نیست. ما لعبتکانی هستیم که با ریسمان نامرئی، متصل به قدرتی عظیم و رازآمیز، در خیمه‌شب‌بازی کائنات شرکت داریم، بی آن که اراده‌ای از خودمان داشته باشیم. انسان، در مقام شریف‌ترین مخلوفات، از راز سرنوشت محتوم خود آگاه است ــ باید آگاه باشد ــ بنابراین سرنوشت کودکی رسیدن به جوانی و پیری و سرانجام از پا افتادن و در خاک شدن است. وقتی انسان از حرکت خود باز می‌ایستد در واقع به تباهی و نیستی رسیده است؛ در نتیجه غرض از زندگی مرگ است.
در حقیقت هدایت در رباعیات خیام بر مایه‌ها و مضامینی تاکید می‌کند که، کمابیش، اشتغال خاطر خود او نیز هست، و از همین رو شباهت خیره‌کننده‌ای میان خیام و هدایت می‌توان یافت. آن چه، بیش از همه، در شعر خیام نظر هدایت را گرفته ــ چنان که خودش توضیح می‌دهد ــ «فکر خیام است که پیوسته با غم و اندوه و نیستی و مرگ آغشته است»؛ همان مفاهیمی که در آثار هدایت در جلوه‌های گوناگونی تکثیر می‌شوند. به زعم هدایت بدبینی و تلخ‌اندیشی خیام وابستگی مستقیم به حس «شهوت تند و ناکام» شاعر، چنان که در اغلب شعرای گذشتة ادب فارسی می‌بینیم، ندارد بلکه نمایندة «یک جنبة عالی و فلسفی» است که از آن بوی غلیظ شراب به مشام می‌رسد. از طرف دیگر وجه «لاقیدانه» و ضد «سامی» پاره‌ای از رباعیات، که به صورت تردید و شک آوردن در احکام دینی و در نفی آموزه‌ها و افسانه‌های دوران گذشته و دقیق شدن در موضوع مرگ جلوه‌گر است و نوعی «دیانت این جهانی» یا «دنیوی» را تبلیغ می‌کند، هدایت را به شدت برمی‌انگیزد.
از لحاظ خیام هیچ منطق مدون و سرراستی در طبیعت، و طبعاً بیرون از آن، وجود ندارد؛ در واقع نقشه‌ای در کار نیست، و زندگی انسان ـ و ابنای بشر ــ سراسر بدیهه و بدعت است. آیندة نامطمئن و چه بسا گزند آوراست؛ انسان نباید خودش را وقف آینده، و تصورات و موهومات وابسته به آن کند و برای ارزش‌های وعده داده شده و سعادت ابدی لذات زندگی را زیر پا بگذارد. آن‌چه خیام با سبک روحی، و گاه ول‌انگارانه، بر آن تأکید می‌کند این است که همه چیز ــ تند و پران ــ می‌گذرد ، و آن چه می‌گذرد باید اجر رنج‌های فراوان انسان را بپردازد. نه در حیات و نه در ممات تأمین و تضمینی وجود ندارد؛ آدمی‌زاد باید به حال ــ به لحظه‌ای که در آن حضور دارد ــ بیندیشد و فقط دم را غنیمت شمرد. زیبایی و کمال را، اگر به راستی زیبایی و کمال حاصل باشد، در سراب افق‌های دور نمی‌توان، و نباید، جست؛ زیرا که آینده بیرون از دایرة امکان حیات فرد انسانی است.
خیام تقریباً هیچ‌گاه انسان را به رسالت و رستاخیز و تغزل و شهود و خیال‌بافی‌های عرفانی و معماآمیز فرا نمی‌خواند. از لحاظ او آن چه اهمیت دارد زندگی است، و هدف زندگی خود زیستن است؛ تلاش و تقلای انسان رسیدن به لذت و حکمت فردی است که سخت‌ گذران است. انسان خیامی هر آن چه را که اکنون به آیندة نامعلوم، ولو به مقصدی معین ولی دورودراز، حواله دهد نامربوط و عبث می‌‌داند، و طبعاً واجد هیچ معنویتی هم نمی‌شمارد. در دستگاه فکری او طبیعت امکان و وسیلة بسیار سودمندی است که برای شادی و سرخوشی و خوش‌بختی ــ در واقع خوش‌وقتی ــ انسان ساخته شده است، و همواره سرنوشت او با هستی آن گره می‌خورد. طبیعت بسیار غنی و سخی است، و آثار طبیعت رنگین و گسترده و خوشایند است؛ اگر چه مانند عمر انسان دوامی ندارد و پایدار نیست. اما انسانیت ــ توالی نسل‌ها ــ و خود طبیعت، به عنوان منشأ و سرچشمة محصولات لذت‌بخش، بردوام و بی‌نهایت است. باروری طبیعت و انسان شباهت بسیار به هم دارند، هر چند سر حد امکان رشد گیاه و انسان مرگ است، و مرگ است که قدرت خیال و عطش انسان را برای تعالی فرو می‌نشاند، و از این جهت منشأ شر نیز هست.
این کلام معروف ویساریون بلینسکی، که هیچ‌کس نمی‌تواند هیچ شاعری را بفهمد مگر آن که چندی در جهان او غرق شود، عواطف او را از آن خود سازد و با تجربه‌ها و باورهای او زندگی کند، به مقدار فراوان، دربارة هدایت نسبت به خیام صدق می‌کند. هدایت شرح این غوطه خوردن را دو بار، در مقدمة رباعیات ... و تقریبا ده سال بعد از آن در کتاب ترانه‌های خیام، به تفصیل آورده است؛ و چنان که گفتیم اگر یک شاعر از میان خیل شاعران گذشتة ما نظر هدایت را سخت گرفته باشد خیام است، و ظاهراً این ارادت و شیفتگی هیچ‌گاه در او کاستی نگرفته است. هدایت برای فهم بیش‌تر رباعیات خیام و انتشار گزیده‌ای معتبر از آن همة آثار فلسفی و علمی و رساله‌های خیام را به زبان فارسی و عربی از نظر گذرانده و به صراحت، و فارغ از تعصب‌های رایج، اعلام کرده است که فقط شعر خیام را می‌پسندد، قطع نظر از این که فقط همین شعر، حرفة شاعری، در شهرت عالم‌گیر حکیم فرزانه موثر بوده است.
از طرف دیگر، چنان‌که می‌دانیم، هدایت کمابیش همین رابطه را با نویسندة نام‌آور چک فرانتس کافکا نیز داشته است، و گرایش و ارادت خود را نسبت به او، به همان صراحت، نشان داده است؛ به طوری که شناخت همه جانبة اندیشه و آثار هدایت، از جمله دیدگاه او نسبت به خیام، بدون توجه به این رابطه وافی به مقصود نخواهد بود. از قضا در معرفی و به دست دادن چهرة ادبی کافکا در ایران، کمابیش هم چون خیام، فصل تقدم با هدایت است، و او جریان کاوش خود را در جهان شگفت اندیشة کافکا در رسالة معروف پیام کافکا نقل کرده است؛ رساله‌ای که در شرح مقام و موقعیت ادبی کافکا، پس از گذشت نیم قرن، اعتبار خود را تا حد زیادی، کماکان، حفظ کرده است. روشن کردن این رابطه، به ویژه وجه شبه هدایت با خیام و کافکا، گریز مختصری را لازم می‌آورد.
از نظر هدایت هم خیام و هم کافکا، به رغم تفاوت ماهوی اندیشه و آثارشان، متفکران کمیابی هستند که هر کدام برای نخستین بار سبک و فکر و مضامین تازه‌ای به میان آورده‌اند، و ــ بی آن که خود خواسته باشند ــ معنی جدیدی «برای زندگی» پیش کشیده‌اند که پیش از آن‌ها تقریباً وجود نداشته است. کافکا، مانند خیام، صاحب دنیای بزرگ و ممتازی است، و همین که خواننده از آستانة دنیای او ان قدر هم «بن بست» نبوده است. از لحاظ کافکا آدمی‌زاد، علی الاطلاق، یکه و تنها و بی‌پناه است، و هیچ‌چیز نمی‌تواند بر سردی و تنهایی وتهی فضای یخ‌زدة دنیای او غلبه کند؛ انسان ذاتاً گرفتار بیگانگی ــ امور و وظایف محتوم و بیگانه کننده ــ است، و میان او و عالم مینوی ورطة هولناکی وجود دارد. «همین که به دنیا آمدیم در معرض داوری [و احکام شقاوت آمیز آن] قرار می‌گیریم و سرتاسر زندگی ما مانند یک رشتة کابوس است». هدایت در پیام کافکا می‌نویسد: «مقصود کافکا چیست؟ دنیای دیگر؟ نه، او فقط می‌خواهد که در همین دنیا پذیرفته بشود. حقیقت تازه‌ای نمی‌خواهد، آن چه دور و بر خود می‌بیند آن حقیقت نیست.» این بینش، کمابیش، در خیام هم هست. کافکا، هم چون خیام، بر آن است که زندگی جاودان در دست‌رس کسی نیست، و زندگی روزانه «بیان معنوی» است که در آن «لاشة کاروان روزهای گذشته و آینده» روی هم تل انبار می‌شود.
از نظر کافکا امور روزانه و «انجام وظیفه» و جوش و جلای افراد انسانی، معنای مضحک و پوچ و گاهی هراس‌آور به خود می‌گیرند؛ زیرا هیچ کست نمی‌تواند «پیوند و دل بستگی» پیدا کند؛ یا در واقع بر بیگانگی و بی‌خویش‌تنی خود غلبه کند. «من امیدی به پیروزی ندارم، و از کش‌مکش بیزارم، آن را دوست ندارم، فقط تنها کاری است که از دستم بر می‌آید». هدایت بر آن است که کافکا، به رغم آن چه اغلب گفته می شود، «بدبین» نیست و زندگی را تاریک تر از آن چه، واقعاً، هست نشان نمی دهد؛ از همین رو کافکا را مظهر آدم جنگ‌جویی می‌داند که پیوسته با «نیروی شر» و با «خودش» در پیکار است و «بر ضد قیافه‌های نقاب‌زدة دشمن می‌جنگد». به نظر می‌رسد که با آن‌چه می‌تواند او را رهایی بخشد نیز در کش‌مکش است، چون همه چیز در نظرش « مشکوک» جلوه می‌کند.
کافکا، مانند خیام، مخالف و معاند بسیار داشته است که به طرفش «دندان قروچه» می‌رفته‌اند و حتی پیشنهاد سوزاندن آثارش را می‌داده‌اند؛ زیرا به تعبیر هدایت، او «دل‌خوش‌کنک» و «دستاویزی» برای مخاطبان آثارش نیاورده بلکه پردة بسیاری از فریب‌ها را دریده و «راه رسیدن به بهشت دروغی زمین را بریده است». به عبارت دیگر کافکا « نفی زمانه» را، خشک و خالص، بیان می‌کند، و همین نفی جسورانه و بی‌ملاحظه است که عده‌ای را می‌ترساند، و آن‌ها را بر آن می‌دارد که علیه او، مانند خیام، چوب تکفیر بلند کنند. خدای کافکا، چنان‌که از نوشته‌هایش بر می‌آید، «خشن» و «تهدیدآمیز» است، و به صورت «قانون» جلوه می‌کند و کارش «تنبیه» و «شکنجه» است، و «بخشایش» نمی‌شناسد؛ خدای او یهودة تورات هم نیست.
در نزد کافکا کش‌مکش میان «خود» و دنیا احساس شدید «بزه ‌کاری» پدید می‌آورد؛ اگر کسی به اصول «قانون» تمکین نکند، یا نسبت به ارکان جامعه بی‌اعتنا باشد و کنج انزوا اختیار کند، متمرد و یاغی محسوب می‌شود، و جبراً «بزه کار» است. این وضع، یعنی کش‌مکش میان «خود و دنیا»، در خیام با معیار «گناه» سنجیده و تبیین می‌شود؛ هر چند او آن را رفع و رجوع می‌کند، یا بهتر است بگوییم در صدد رفع و رجوع آن بر می‌آید. چنان‌که گفتیم از لحاظ کافکا قانون محک و معیار اصلی رفتار انسانی شمرده می‌شود؛ انسان متعهد است، و در قید وبند گرفتار است، و طبعاً طغیان او بی جزا و محکومیت نمی‌ماند. اما آدم‌های کافکا خودشان را بزه کار نمی‌دانند، همان‌طور که خیام خودش را گناه کار نمی‌داند. بزه کاری، و گناه کاری، مفاهیمی هستند که از بیرون بر عمل افراد انسانی اطلاق یا تحمیل می‌شوند؛ ذاتی انسان نیستند، عرضی‌اند. هدایت می‌نویسد: «کافکا اصلاً گناه نمی‌شناسد و پی‌درپی پرسش‌های دردناک ابدی بشر را مطرح می‌کند: به کجا می‌رویم؟ زیر تأثیر چه عواملی هستیم؟ قانون کدام است؟» این پرسش‌ها در رباعیات خیام، به صورت‌های مختلفی، منعکس است؛ اگر چه خیام اغلب آن‌ها را با سرخوشی و لاقیدی پیش می‌کشد. کافکا، مانند خیام، انسان را بازیچة دست قوایی قهار و مسلط بر طبیعت و سرنوشت انسان می‌داند. انسان برای این که از زیر بار «گناهانی که پشتش را خم کرده شانه خالی کند» اغلب ناکام می‌ماند؛ اما کماکان به تلاش خود ادامه می‌دهد. از همین رو است که در غالب آثار کافکا یک جور فعالیت مستمر و دردناک برای تلافی از «ناکامی‌های زندگی» دیده می‌شود؛ هر چند سر انجام هر کوشش به طرز مسخره‌آمیزی محدود جلوه می‌کند. کافکا شکست را با ناامیدی، ولی بدون ضجه و مویه، پذیرا می‌شود و هرگز در صدد انکار آن بر نمی‌آید، بلکه با تمام نیرو طالب آن است. اما در خیام تلافی از «ناکامی‌های زندگی»، و منشأ آن مرگ، با شاد خواری و لذت‌جویی همراه است، اگر چه ممکن است گناه آلود باشد. یأس خیامی سرخوشانه است، و تیره‌اندیشی و بدبینی او به روشن‌بینی و شوخ‌طبعی آمیخته است. آرزوها و شیرینی‌های زندگی را، به رغم آن که نوعی «فریبندگی» می‌داند؛ مططلقاً رها نمی‌کند. انسان خیامی میل «هوی و هوس» و «خوش‌باشی» دارد؛ زیرا نمی‌خواهد از هستی خود چشم بپوشد. اما کافکا، چنان که گفتیم، ناامیدی را با آرامشی عبوس و وضوح هول‌آوری در می‌آمیزد، غالباً به استقبال آن می‌رود، و حتی مرگ را پذیرا می‌شود. او به هیچ وجه تفریح و خوشی و لذت را بر نمی‌تابد؛ زیرا نمی‌خواهد از «فریب‌های زندگی گم راه» شود و واقعیت یا حقیقت «نیستی» را نادیده بینگارد. کافکا «دل‌گرم» نیست و امیدی در هیچ‌چیز نمی‌بندد؛ رو در روی «نیستی» می‌ایستد و حتی می‌کوشد احساس نیستی را به کرسی بنشاند. «اخلاق خوش» و عشق و زناشویی در فلسفة او جلوه‌ای ندارد. به هیچ قیمتی حاضر نیست چشمش را به روی سیاهی و تباهی و مرگ ببندد. «آشکار است که هیچ‌کس نه روی زمین، نه بالا، هیچ‌کس به فکر من نیست». در واقع او به جز ستایش «پوچ» زیر بار چیز دیگر نمی‌رود، از این رو مطلقاً «تراژیک» است؛ اما در عین حال نگاه دوراندیش خود را از زندگی بر نمی‌گیرد، و این طور به نظر می‌رسد که در این کوشش خود نیز مخیر و آزاد نیست.
هدایت پلی است میان اندیشة خیامی و کافکایی. دریافت او از خیام و کافکا با شور زندگی و خودآگاهی ممتازی همراه است، اما خود او هیچ اشاره‌ای به وجه مشترک میان این دو نکرده است. ازنظر هدایت خیام و کافکا احساس تندی از «سردی دنیا» دارند، اما هیچ‌کدام نمی‌خواهند این سردی را از خود برانند یا به آن خو کنند؛ هیچ‌کدام الوهیتی را نمی‌جویند که به آن پناهنده شوند، و هر کدام به نحوی از این پناهندگی تن می‌زنند و آن‌را سرابی فریبنده می‌دانند. هدایت نشان می‌دهد که هم خیام و هم کافکا از این که ناتوانی وضعیت خود را در مقام انسان نشان بدهند هیچ‌گونه تردیدی روا نمی‌دارند؛ از همین رو خوانندة آثار آن‌ها احساس می‌کند که این وضعیت و ناتوانی خود آن‌ها نیز هست، و همین امتیاز است که نظر هدایت را سخت گرفته است.
در واقع هدایت، پیش از هر چیز، مفاهیمی چون تنهایی و سرگشتگی و لاقیدی (بی‌اعتقادی) و مرگ‌جویی را در خیام و کافکا می‌جوید؛ مفاهیمی که، کمابیش، مایة اشتغال‌خاطر خود او نیز بوده‌اند. از نظر هدایت تأثیر کلمات خیام و کافکا زورآور و بنیان‌کن است، و شور و صداقت و رنگ و روش آزادنة آن‌ها از چنان بدعت و استقلال و تنوعی برخوردار است که هر گونه پردة تعصب و توهمی را از هم می‌درد. هدایت، به رغم این تمایل عمومی در عالم نظری که تعارض‌ها و تضادهای اندیشگی را سربسته می‌گذارند یا در صدد رفع و رجوع آن‌ها بر می‌آیند، دقیقاً نگاه خود را به عمق ناموزونی‌ها ــ کثرت در اندیشه ــ معطوف می‌کند. در ارزیابی خود از بینش کافکا نشان می‌دهد که چه‌گونه پذیرش زندگی با پذیرش مرگ ـ هر دو از راه انکار ـ در هم می‌آمیزد، و چرا ترس از مرگ نوعی «دودلی در مقابل تولد» شمرده می‌شود. در حقیقت او می‌گوید که «راه رهایی» وجود ندارد؛ هر چه هست موهوم و کاذب و بی‌چاره‌کننده است. امید به زندگی محصور در فساد و فشار و تباهی وحشتناک است؛ زیرا موجب حقارت انسان می‌شود و نشان درماندگی است؛ به ویژه که هر موجود زنده‌ای اسیر محدودیت جسم خویش نیز هست. وقتی انسان، هم چون «گره گوار سامسا» ــ بی‌آن‌که خود بخواهد ــ به حشرة تمام عیاری تبدیل شده و در انزوایی حیوانی به حیات خود ادامه می‌دهد در واقع راه رهایی او در مرگ است؛ اگر چه ممکن است زندگی را، علی‌الاطلاق، نفی نکند.
هدایت، کمابیش، همین تعارض و تضاد ــ یا کثرت در اندیشه ــ را در خیام نشان می‌دهد. او می‌گوید: «خیام از ته دل معتقد به شادی بوده ولی شادی او همیشه با فکر عدم و نیستی توام است». بنابراین خوشی خیام بیش از هر چیز «تأثرآور» است؛ زیرا انسان نمی‌تواند فراموش کند که از هزار زخمش خون ــ «این مایع زندگی» ــ جاری است. به تعبیر هدایت مرگ است که از لای دندان‌های کلید شده‌اش می‌گوید: خوش باشیم! از این رو شاید مرگ کافکایی خوش آیندتر از مرگ خیامی باشد. خیام با «خوش باشی» فقط حضور واقعیت مرگ را به تعویق می‌اندازد و بر آن است تا آن را، ولو برای لحظه‌ای، فراموش کند، اما از نظر کافکا مرگ در انزوا و جدایی قرین با رستگاری است.
در فلسفة خیامی انسان تا زنده است باید در اندیشة «اسباب طرب» باشد، و با سرمست شدن از بادة خوش رنگ، که در واقع «عقل» را مرعوب می‌کند، کابوس هول‌آور مرگ را از خود دور سازد. انسان باید هر ذره از جهان هستی را دریابد و مزه مزه کند، و در هر لحظه، به تدبیر حکمت شخصی، از «عدم» به «وجود» گذر کند. خیام تصویر تازه‌ای از تشابهات و تضادهای تحلیل ناپذیر جهان هستی به دست می‌دهد، و با دستگاه‌های جهان‌شناسی کهن و نظم نوافلاطونی، که تصویری هذیان‌آلود از جهان به دست می‌دهند، در می‌افتد. او خرافه‌ها و خیال‌بافی‌ها و افسانه‌هایی را که، به عنوان ارزش‌های معنوی، به جای حقیقت نشسته‌اند اهانت به انسان می‌داند، و از همین رو شاید نخستین شاعری باشد که آن چه را ناگفتنی و ممنوع و تعصب‌آمیز است در قلمرو کمابیش مصون شعر خود جای می‌دهد. از این که انسان قربانی یک مفهوم کلی و ابدی باشد سخت معترض است، و تسلیم و رضای محض بودن را نشان «حیرت و ضلالت» می‌داند. در خیام کم‌تر اثری از تعصب فرقه‌ای و قومی، زهدپرستی و شیفتگی نسبت به کلمات قصار و سخنان معماگونه هست. هدایت بر این عقیده است که منبع الهام خیام را باید در فلاسفة یونان جست؛ زیرا خیام «حادثات را مدار فلسفة خود قرار می‌دهد». در اندیشة فلاسفه‌ای که هدایت به آن‌ها اشاره می‌کند، از جمله اپیکور، انسان محصول ترکیب ذرات و چهار عنصر ازلی است، که «روان» را نیز از زمرة «ماده» (جسم انسان) می‌شمارد. از لحاظ این فلاسفه ذرات بدن انسان دوباره زندگی و جریان هستی بخش را از سر نمی‌گیرند، و این همان مفهوم اصلی و تراژیکی است که در رباعیات خیام جلوه‌های گوناگونی پیدا می‌کند. هر پرسش خیام، که در رباعیات او نهفته و آشکار است، در حقیقت پرسشی فلسفی و معنوی است، و هدایت، در مقام محقق و منتقد، هدف خود را جست‌وجوی معانی این پرسش‌ها و پاسخ‌های معروض آن‌ها قرار داده است. اما، چنان‌که اشاره کردیم، هدایت رباعیات خیام را «شورش روح آریایی» در برابر هجوم پاره‌ای اعتقادات خشک و تاریک سامی می‌داند که به‌زعم او نمایندة «شکنجه‌های روحی» و عصیان شاعر در برابر «محیط ناپاک» آلوده به تعصب‌ها و موهومات است. این دریافت هدایت، به ویژه آنگاه که خیام را با «ایرانیان ضد عرب مانند ابن مقفع، به آفرید، ابومسلم و بابک» مقایسه می‌کند، یا وقتی که «آرزوی مرگ» خیامی را با «نیروانا»ی بودا مترادف می‌گیرد (حال آن که نیروانای بودا به هیچ وجه در آرزوی نیستی نیست) تا قدر زیادی اغراق‌آمیز است، و نشان می‌دهد که هدایت درتسری اندیشه‌هایش در بحث از عقاید و گرایش‌های خیام جانب حزم و احتیاط را نگه نمی‌دارد. تحلیل عینی شعر خیام با این دریافت هدایت که «برای خیام [در] ماورای ماده چیزی نیست» چندان هم‌آهنگ در نمی‌آید، همان‌گونه که خیام را نمی‌توان علی‌الاطلاق ضد هر گونه «اخلاق» و «دین» دانست. اما در کتاب دوم، «ترانه‌های خیام»، هدایت روش محققانه‌تر و لحن محتاطانه‌تری دارد.
در کتاب نخست، یعنی رباعیات...، هدایت 201 رباعی را برگزیده که بلافاصله پس از طبع صفحات اصلی ــ چنان‌که در بعدالتحریر توضیحی او و ناشر در صفحة پایانی کتاب آمده است ــ بر او معلوم شده که از آن میان چهار رباعی از خیام نیست، و در واقع تعداد رباعیات برگزیدة او 197 رباعی است. هدایت این مجموعه ــ در واقع 197 رباعی ــ را «مطابق سبک و افکار فلسفی» خیام، و براساس چهارده رباعی، در منابعی نظیر مونس‌الاحرار جاجری، چهار مقالة نظامی عروضی، مرصادالعباد نجم‌الدین رازی و تاریخ الحکمای جمال‌الدین القفطی و تاریخ الفی ــ از قدیمی‌ترین و معتبرترین متونی که اشعار خیام در آن‌ها ضبط است ــ یافته و برگزیده است. احتمالاً هدایت متون قدیمی معتبر دیگری را از جمله زینةالمجالس با سی و سه رباعی (دو رباعی تکراری)، تاریخ جهان‌گشای جوینی (بایک رباعی) و تاریخ‌گزیده (با یک رباعی)، که از منابع رباعیات اصیل خیام محسوب می‌شوند، از نظر دور نداشته است. (شاید یکی از منابع مهمی که مورد توجه هدایت قرار نگرفته است نزهةالمجالس باشد که شامل رباعیات کمابیش معتبری از خیام است و مورد عنایت محققین بعدی قرار گرفته است.) هدایت این چهارده رباعی را به عنوان «سند اساسی» و «کلید و محک شناسایی» رباعیات دیگر خیام گرفته است، و منبع اصلی، یا «پایة کار»، خود را قدیم‌ترین متن دست‌نویس رباعیات، نسخة معروف به سال865 هجری قمری، که شامل 158 رباعی است و در کتاب خانة بودلیان آکسفورد نگه‌داری می‌شود، قرار داده است. چنان‌که پیداست هدایت به متن‌های دیگر و جنگ‌های خطی ادب کهن فارس، برای تدقیق و اطمینان بیش‌تر، نیز مراجعه کرده است.
رباعیات... از حیث روش‌ شناسی تحقیق و ارجاع به منابع فارسی و عربی و فرانسوی و انگلیسی، در مقایسه با بسیاری از آثار تحقیقی معاصر هدایت، یک سروگردن بلندتر است؛ آن هم از طرف محققی که هنوز در آغاز راه است. او شیوة کارش را به دقت توضیح داده است. تاریخ کتابت نسخة «پایة کار» او تقریباً سیصد و پنجاه سال بعد از مرگ خیام است؛ یعنی نزدیک‌ترین نسخه‌ای که پس از وفات شاعر کتابت شده است. این نکته مسلم است که هرچه تاریخ کتابت نسخة دیوانی از زمان حیات شاعرش دورتر باشد احتمال تصرف یا خطا درآن بیش‌تر است. متأسفانه خیام از این جهت بخت‌یار نبوده، زیرا کاتبان یا شیفتگان و مقلدان یا رقبای او سعی داشته‌اند تا می‌توانند بر حجم رباعیات بیفزایند. این واقعیت اگر چه تشخیص رباعیات اصیل خیام را برای محققان و علاقه‌مندان شاعر سخت و دشوار کرده است، در عین حال نشان می‌دهد که شاعران و متفکران دیگر تحت عنوان خیام اندیشه‌های خود را مطرح می‌کرده‌اند.
بنابراین هدایت ناچار بوده است برای اطمینان بیش‌تر گزیدة رباعیات را از منابع مختلف و متعدد جمع‌آوری و با هم مقایسه کند، و رباعیاتی را که انتساب آن‌ها به خیام قدری محل تردید بوده است، در واقع رباعیات «مشکوک» را، با «ستاره» (*) مشخص و متمایز کند. او هیچ یک از رباعیات را از روی حدس وگمان و قیاس تغییر نداده است، و حتی کلمه‌ای را پس وپیش و حک و اصلاح نکرده است. در حقیقت به حکم ذوق و سلیقة شخصی خود هیچ تصرفی در رباعیات روا نداشته، و اظهار نظر خود را در مقدمه منعکس و محدود کرده است. هدایت ترتیب وتبویب رباعیات را براساس حروف تهجی پایان هر بیت فراهم کرده است؛ اگر چه دست کم در دومورد مشخص این روش رعایت نشده است، به طوری که رباعیات مختوم به حرف «ت» و «ر» سرجای طبیعی خودشان نیستند. هدایت تعابیر عرفانی و مابعد طبیعی رباعیات را با دیدی انتقادی رد کرده است، و در انتساب آن‌ها به خیام به شدت جانب احتیاط را گرفته است؛ زیرا از نظر او خیام نه دهری، نه زاهد و نه صوفی است، بلکه فیلسوفی است که ذهنش به مسایل ازلی و ابدی، مانند «مرگ، جبر و اختیار» معطوف است، و چون از علوم و فلسفه و مذهب نتیجه‌ای نگرفته به «یأس و ناامیدی تلخی» روی آورده که منجر به «شکاکیت» او شده است.
هدایت در مقدمة رباعیات ...پس از شرح مختصر زندگی خیام و اشاره به واقعیات و افسانه‌هایی که در منابع کهن فارسی دربارة خیام نوشته شده یا به او منسوب است، برای اثبات اصالت رباعیات، به پاره‌ای از نکات تاریخی و معنوی و فنی شعر خیام می‌پردازد، و می‌کوشد تا فلسفة شاعر را با استعانت از رباعیات خود او نشان بدهد. هدایت به افسانه‌ها و روایت‌های خیال‌آمیز نویسندگان جورواجور دربارة خیام چندان اعتنایی نشان نمی‌دهد، و به دیدگاه‌های دیگران، از جمله مترجمان و مفسران اروپایی خیام، مانند ادوارد فیتز جرالد، ا.ج. براون، نیکولاس ویتفیلد، مگر به ضرورت و اختصار، استناد می‌کند. امتیاز مقدمة هدایت، چنان‌که اشاره کردیم، صراحت و جسارت آن است، و گاه براثر همین صراحت و جسارت است که کلام او لحنی اغراق‌آمیز پیدا می‌کند.
اما در کتاب ترانه‌های خیام، که در واقع باید آن را چاپ دوم و ویراستة رباعیات...دانست، تفاوت‌های مهمی در نحوة گزینش رباعیات و دیدگاه هدایت دربارة خیام، که در مقدمة تفصیلی او منعکس است، به چشم می‌خورد. هدایت به درخواست دوست نقاش خود آندره سوریوگین، معروف به درویش نقاش، که براساس رباعیات خیام پرده‌های رنگی کشیده بود، مقدمه‌ای می‌نویسد تا، به تعبیر خود هدایت، «راهنمای تابلوهای ایشان بشود». در ترانه‌ها... از حجم رباعی‌ها نسبت به کتاب رباعیات...، کاسته شده و تعداد آن‌ها به 143 رباعی تقلیل یافته است؛ یعنی کتاب نخست تقریباً شصت رباعی بیش‌تر دارد. هفتاد رباعی عیناً از کتاب نخست اخذ شده‌اند، و چهل وچهار رباعی دیگر، با مقداری حک و اصلاح، از همان مأخذ به کتاب راه یافته‌اند. بنابراین بیست و نه رباعی در کتاب دوم هست که در اثر نخست ضبط نشده‌اند، و هدایت آن‌ها را از منابع و مآخذ جدیدتری، که در طول ده سال پس از چاپ کتاب اول یافته، برگزیده است. به این ترتیب هشتاد و سه رباعی، که در صحت انتساب آن‌ها به خیام تردید وجود داشته، و در کتاب نخست ضبط است، در کتاب دوم نیامده است. هم چنین رباعی «تاکی ز حدیث پنج و چارای ساقی» را، که در مقدمه به عنوان یکی از رباعیات پایة تصحیح خود قرار داده، از قلم انداخته و جزو رباعیات ضبط نکرده است.
ترانه‌ها... شامل چهار بخش است: پیش گفتار، خیام فیلسوف، خیام و شاعر و ترانه‌ها ی خیام. در این کتاب، در مقام مقایسه، ما با اثر پروده‌تری روبه‌رو هستیم، چه از حیث روش تحقیق و چه از حیث گزینش رباعیات و تبویب و دسته‌بندی کردن آن‌ها. درمقدمة این کتاب نیز اعتقاد صریح هدایت در مخالفت با صوفی و زاهد و عارف دانستن خیام آشکار است، و تردید و بی‌اعتقادی شگفت خیامی را، که به همة امور هستی با «شک» و «شبهه» می‌نگرد، مدّنظر دارد. هدایت در تحلیل جهانبینی خیام، در قیاس با کتاب نخست، نظر خود را توسع و تعمیق می‌بخشد، و در مواردی در آن تجدید نظر می‌کند؛ از جمله او خیام را مطلقاً یک «اومانیست» و «دهری» و «خدانشناس» می‌داند که در او هیچ تمایل و گرایش مذهبی وجود ندارد، بلکه دقیقاً «دین ستیز» است. او مسلک صوفیان وعارفان را به یک چوب می‌راند، و هیچ‌ وجه تمایزی میان آن‌ها قایل نمی‌شود؛ حال آن که، چنان‌که می‌دانیم، تفاوت و تعارض آشکاری میان آن‌ها وجود دارد. در واقع، چنان که پیش‌تر گفتیم، هدایت در لحظاتی اندیشة خودش را تبلیغ می‌کند، و پرسشی که به عنوان پرسش خیام پیش می‌کشد در حقیقت پرسش خود او است. به رغم این که لحن هدایت صریح و گاه جسورانه و خشم آگین است زبان او از استحکام و سلامت بیش‌تری برخوردار است.
در ترانه‌ها... هدایت علاوه بر چند نسخة خطی رباعیات، ظاهراً، از نسخة نفیس ادوارد هرن آلن، چاپ1898 لندن، نسخة ترجمة ژوکوفسکی، مستشرق روس، و مجموعة نیکلا، مترجم فرانسوی رباعیات خیام، چاپ 1867 پاریس، نسخة مستشرق انگلیسی سردنیس راس و نسخة کریستن سن استفاده کرده است. در این کتاب هدایت رباعیات را براساس مضمون آن‌ها دسته‌بندی و تبویب کرده است؛ براساس مایه‌هایی مانند «راز آفرینش»، «درد زندگی»، «از ازل نوشته»، «گردش دوران»، «ذرات گردنده»، «هرچه بادا باد»، «هیچ است» و «دم را دریابیم»، که در حقیقت نوعی فهرست موضوعی است. طرح این ایراد که هدایت در کتاب نخست در انتخاب رباعیات ملاک و مبنای مشخصی نداشته و بیش‌تر به مشرب و ذوق خود بسنده کرده است نسبت به کتاب دوم چندان وارد نیست؛ اگر چه نمی‌توان احتمال راه یافتن رباعیات مشکوک را در این کتاب مطلقاً منتفی دانست. اصولاً درباب تدوین دیوان شاعری مانند خیام و تشخیص رباعیات انتسابی و الحاقی و تفکیک آن‌ها از آثار اصیل و مسلم شاعر صدور حکم صریح و قطعی میسر نیست، و اگر هم باشد طبعاً معتبر و وافی به مقصود نیست. سنت رایج برای دست‌یابی به متن اصیل آثار شاعری هم چون خیام، که مورد قبول و اتفاق نظر اغلب محققان است، این است که قدیم‌ترین نسخه‌ها، یعنی نزدیک‌ترین آن‌ها به عصر و زمان حیات شاعر، مبنا قرار گیرد و سپس از روی قرائن و، ناگزیر، به حکم استنباط خود محقق گزینش اشعار و تدوین نهایی دیوان صورت بگیرد. محقق فرهیخته‌ای مانند هدایت به خوبی می‌دانست که ممکن است خود شاعر، به مرور، در آثار خود دست برده و دربعضی از ابیات کلمات، یا حتی مصراعی، را جابه‌جا کرده یا تغییر داده باشد، و کاتبان نیز، به سهو یا به عمد، به این تغییر و جابه‌جایی، به نوبة خود، افزوده باشند. البته گاه غلط‌ها یا تصحیف و تحریف کلمات آن قدر صریح است که منافی با شیوة شعر خیام و سنت ادبی زمان او است، و طبعاً این از چشم تیزبین هدایت دور نمانده است. اما چنان که اشاره کردیم رباعیات فراوان دیگری هم هست که از آن خیام نیست و شاعران دیگر شاید به جهت شهرت خیام و یا پنهان کردن نام خود، در فضای سنگین و متعصب زمانه، اسم خیام را بر رباعی‌های خود گذاشته باشند. شاید تعبیر دیگر از سرودن این همه رباعی این باشد که خیام توانسته است شاعران دیگر را، از طریق شعر خود، متأثر و هم دل سازد؛ و از همین رو است که برخی، از جمله هدایت، خیام را در میان شاعران گذشتة ما از همه بزرگ‌تر می‌دانند.
هدایت در برابرمحصول ادبی خالص بسیار حساس بود، و شعر ناب ــ اگر چه عرصة فعالیت اصلی او نثر بود ــ قریحه‌اش را سخت متأثر می‌کرد. مقدمة ترانه‌ها... نشان می‌دهد که هدایت نسبت به ارزش‌های شعری، به تشبیهات و استعارات و نیز به صدا و آهنگ کلمات، به شدت حساس است. اما او به تأثیر معنویات شعر خیام توجه بیش‌تری دارد، و نشان می‌دهد که چه گونه، در جایی که علوم و ریاضیات و نجوم و کلام از عهدة طرح اندیشه‌های نو و عقلانی بر نمی‌آیند، خیام برداشت بدیع و روشن خود را از جهان‌های درونی و بیرونی به صورت شعر، در خلاصه‌ترین و گزیده‌ترین قالب ادبی، یعنی رباعی، بیان می‌کند. طبعاً انتشار کتاب هدایت در گرایش نسل جوان به شعر خیام امروز چنان عمومی و آشنا است که بسیاری از ما بر حسب مایه‌های آن می‌اندیشیم، و باور داریم که هنوز، کماکان، تازگی دارند.
شواهد و قرائنی در دست است که نشان می‌دهد از علاقة هدایت به بازخوانی و واکاوی رباعیات خیام به هیچ‌وجه کاسته نشده بوده است و همواره، در برابر پرسش‌ها و پیشنهادات دوستانش، تجدید چاپ کتاب ترانه‌ها... را تا دست رسی به «اسناد و مدارک» معتبر و جدید به آینده موکول می‌کرده است. در نامة 20 تیر 1327 به شهید نورایی می‌نویسد: «اما راجع به خیام، همان‌طور که گفتم، در صورتی که قدیم‌ترین متن رباعیات پیش [عباس] اقبال باشد باید حتماً آن را ببینم... با وجود آن بی‌مورد است که رباعیاتی از روی حدس چاپ بشود». تقریباً دو ماه بعد، ظاهراً در پاسخ به اصرار شهید نورایی که پیشنهاد تجدید چاپ ترانه‌ها... راکرده است، در نامة 7 شهریور1327 می‌نویسد: «راجع به خیام نمی‌توانم تصمیم بگیرم. عجالتاٌ این مطلب را پشت سرگذاشته‌ام و احتیاج به اسناد و مدارکی دارم که در دست‌رسم نیست». از آن تاریخ، و از زمان مرگ هدایت، بیش از پنجاه سال می‌گذرد. در طول این نیم قرن ده‌ها کتاب از گزیدة رباعیات خیام، یا در تحلیل شعر او، منتشر شده است که نسبت به ارزش کار هدایت، یا دست کم فضل تقدم او، ادای دین کرده‌اند.
طبعاً دربارة رباعیات خیام هنوز اختلاف و مناقشه به پایان «نرسیده» و جویندة آثار اصیل شاعر درمی‌ماند که کدام رباعی را معتبر و کدام را مردود بداند؛ بنابراین تا دست‌یابی به دیوان قطعی و نهایی رباعیات خیام کار بسیار در پیش است، و چه بسا که هیچ‌گاه این کار به فرجام نرسد.
در این کتاب هر دو مجلد خیام هدایت ــ رباعیات حکیم عمر خیام و ترانه‌های خیام ــ به انضمام مقدمه‌های هدایت چاپ شده است. نسخه‌های چاپ نخست این دو کتاب ــ 1303 کتاب خانه و مطبعة بروخیم و 1313 مطبعة روشنایی، با شش مجلس تصویر از درویش نقاش ــ مبنا قرار گرفته و عیناً از روی متن آن‌ها حروف چینی شده است. کتاب ترانه‌های خیام، که در اصل نسخة مشخص هدایت و نزد خانوادة زنده یاد حسن قیمیان بوده است، به لطف دوستم حسن طاهباز، که از محققان پی‌گیر و از شیفتگان هدایت است، در اختیار من قرار گرفته است. در این نسخه در حاشیة پاره‌ای از صفحات مقدمه و متن رباعیات سایة دست هدایت، و احتمالاً قیمیان، دیده می‌شود که در پانویس آن صفحات، در کتاب حاضر، اشاره به آن‌ها شده است. هم چنین در مقایسه با چاپ‌های بعدی این نسخه، ترانه‌های خیام، اختلاف‌ها و تفاوت‌هایی وجود دارد که به پاره‌ای از آن‌ها نیز اشاره شده است.
رسم‌الخط و علایم نقطه‌گذاری هر دو نسخه عیناً حفظ شده است، مگر در موارد استثنایی و البته ضروری، که خلاف عادت خوانندگان امروزی بوده است، و در صورت حفظ آن‌ها چه بسا پاره‌ای از خوانندگان را به اشتباه می‌انداخت. برای مثال تبدیل «ة» به «ای» در کلماتی نظیر «کوچة» و «بچة» که منظور «کوچه‌ای» و «بچه‌ای» است، یا تبدیل «ء» به «ی» در کلماتی نظیر «حکماء» و «علماء» که به «حکمای» و «علمای» تغییر یافته است، و مانند این‌ها. در مواردی نیز که ظن غلط‌چاپی می‌رفته یا سهوالقلمی رخ داده است در پانویس به آن‌ها اشاره کرده‌ام، اما به هیچ‌وجه مته به خشخاش نگذاشته‌ام، تا مبادا اصالت نسخه‌ها مخدوش شود.


برچسب‌ها: هدایت در ملتقای خیام و کافکا, محمد بهارلو, خیام
+ نوشته شده در  ساعت 10:50  توسط مهدی  | 

رباعیات خیام ویکی پدیا

رباعیات خیام
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری, جستجو
برای آلبوم موسیقی با این نام به رباعیات خیام (آلبوم موسیقی) رجوع کنید.
تصویری از رباعیات خیام، نسخه ادوارد فیتزجرالد، چاپ ۱۹۰۵.

رباعیات خیام مجموعه شعرهای عمر خیام در قالب رباعی است که در سده‌های پنجم و ششم هجری به زبان فارسی سروده شده‌اند و عمدتاً بیانگر دیدگاه‌های فلسفی او است.

به دلیل آن‌که این اشعار از منابع گوناگونی گردآوری شده‌اند، در صحت بعضی از آن‌ها نظر یکسانی وجود ندارد. با این حال مضمون رباعیات خیام را به طور کلی می‌توان به پنج بخش تقسیم کرد: ۱. رازهای جهان هستی ۲. ناگزیری‌های زندگانی (سرنوشت، بی‌وفایی دنیا، مرگ و خاک و گِل ما) ۳. پرسش‌ها ۴. چگونگی زندگانی اجتماعی ۵. دَم‌های خوش زندگانی.[۱]

اگرچه به جز این اشعار، خیام دستاوردهای مهم و گوناگون دیگری در زمینه‌های ریاضی و ستاره‌شناسی نیز داشته‌است و به همین سبب دارای لقب حجّةالحق بود، اما شهرت جهانی وی بیشتر به واسطهٔ همین رباعیاتش می‌باشد که به اغلب زبان‌های زنده ترجمه شده‌اند.

محتویات

[نهفتن]

نسخه‌ها [ویرایش]

از آن‌جا که هیچ دیوان تنظیم‌شده‌ای توسط خود خیام یا دیگران در زمان کوتاهی پس از مرگ وی به دست نیامده‌است، در مورد تعداد این رباعی‌ها و نیز حقیقی یا جعلی بودن بعضی از آن‌ها اختلاف نظر وجود دارد. از این رو بسیاری از محققان اروپایی و ایرانی به فکر تمیز و تشخیص اشعار قطعی و مسلم وی افتاده‌اند که حاصل آن نسخه‌های متعدد و متفاوتی از رباعیات خیام است.

نسخه‌های اروپایی [ویرایش]

ظاهراً آرتور کریستنسن ایران‌شناس دانمارکی اولین کسی بود که به فکر تعیین رباعیات اصیل و حذف رباعیات جعلی از مجموعه اشعار منسوب به خیام افتاده‌است. او روش‌های متفاوتی برای تشخیص ترانه‌های حقیقی در نظر گرفت که یکی از این روش‌ها تقکیک اشعاری بود که دارای نام خیام بودند. اما خود او نیز پس از مدتی به این روش شک کرد، چراکه از مضمون بعضی از آن‌ها بر می‌آمد که شاعر دیگری آن را درباره خیام گفته باشد. علاوه بر آن تعداد این گونه رباعیات از ده یا دوازده رباعی تجاوز نمی‌کرد.[۲]

پس از کریستنسن، نیکلای ژوکوفسکی دانشمند روسی نیز نسخه‌ای از رباعیات خیام را با عنوان «عمر خیام و رباعیات سرگردان» تهیه کرد که در آن برای تشخیص رباعیات حقیقی خیام از روش دیگری استفاده شده‌است. او ۸۲ ترانه‌ای را که غیر از خیام به شاعران دیگری هم نسبت داده‌اند حذف کرد. این طریقهٔ ژوکوفسکی بین اندیشمندان طرفدارانی پیدا کرد و برخی از محققان روش وی را مناسب دانستند. پس از او کریستنسن و ادوارد دنیسن راس شرق‌شناس بریتانیایی نیز این فرضیه را دنبال کردند و اشعار حذف شده را به ۱۰۱ رباعی رساندند.

اما دکتر فردریش روزن دانشمند آلمانی روش ژوکوفسکی و پیروانش را مناسب ندانست و بر رد این نظریه چنین استدلال کرد:[۳]

« ما نمی‌توانیم فقط به پیدا شدن یک رباعی در دیوانی بدون ملاحضه معنی آن، رباعی را به صاحب آن دیوان نسبت دهیم، زیرا علاوه بر این‌که اشعار گویندگان دیگر داخل گفته‌های خیام شده، ممکن است از رباعیات خیام هم به دیوان سایر شعرا راه یافته باشد. »

خود روزن تشخیص رباعیات اصلی خیام را از روی مفاهیم فلسفی ممکن می‌دانست و در نسخهٔ رباعیات خیام خودش، پس از معرفی ۲۳ رباعی و ۵ قطعه شعر عربی چنین اظهار نظر می‌کند:[۳]

« رباعیات و اشعاری که از عالم تفکرات اشعار فوق‌الذکر دور هستند ابداً به خیام مربوط نیستند و باید آن‌ها را جزء اضافات محسوب داشت و اشعاری که به‌عکس دارای این افکار هستند ممکن است از آثار او باشند. »

نسخه‌های ایرانی [ویرایش]

ظاهراً نخستین فردی که در ایران به فکر تعیین و تفکیک رباعیات اصیل خیام افتاد غلامرضا رشید یاسمی بود. او در نسخهٔ خود که در سال ۱۳۰۳ منتشر کرد از بین ۳۴۰ رباعی منتسب به خیام ۲۴۰ رباعی را قابل قبول دانست.[۲]

پس از آن صادق هدایت نیز در سال ۱۳۱۳ نسخه‌ای از رباعیات خیام را منتشر کرد. نسخهٔ هدایت با عنوان «ترانه‌های خیام» شامل ۱۱۹ رباعی است که از نظر مضامین به چند دستهٔ کلی تقسیم شده‌اند: ۱. راز آفرینش ۲. درد زندگی ۳. از ازل نوشته ۴. گردش دوران ۵. ذرات گردنده ۶. هر چه باداباد ۷. هیچ است ۸. دم را دریابیم.

سپس در سال ۱۳۲۰ محمدعلی فروغی با استفاده از منابع قدیمی، جُنگ‌ها و سفینه‌های کتابخانه‌های ایران و ترکیه نسخه‌ای از رباعیات خیام را که شامل ۱۷۸ رباعی منسوب به خیام بود تهیه کرد.

در سال ۱۳۳۶ احمد شاملو هم نسخه‌ای از رباعیات خیام را که دارای ۱۲۵ رباعی است در کتابی به نام «ترانه‌ها» ارائه کرد.

علی دشتی نیز در سال ۱۳۴۴ در کتابی با عنوان «دمی با خیام» ۸۱ رباعی را رباعیات حقیقی خیام می‌داند و ۲۰ رباعی دیگر را «خیامانه» می‌خواند.

در سال ۱۳۸۵ نیز کتاب دایره سپهر شامل متن کامل رباعیات خیام به تصحیح جاوید مقدس صدقیانی به چاپ رسید.[۴]

ترجمه‌ها [ویرایش]

رباعیات خیام تا کنون ۳۲ بار به زبان انگلیسی، ۱۶ بار به فرانسوی، ۱۲ بار به آلمانی، ۱۱ بار به اردو، ۸ بار به عربی، ۵ بار به ایتالیایی، ۴ بار به ترکی و روسی، ۲ بار به دانمارکی، سوئدی[۲] و نروژی،[۵] اسپانیایی،[۶] پرتغالی،[۷] لاتین، چینی، هندی، ارمنی،[۸] ژاپنی،[۹] یونانی،[۱۰] چک،[۱۱] اسپرانتو، هلندی، مجاری، گالیک، گجراتی، پرونسی،[۱۲] صربی،[۱۳] کاتالان،[۱۴] لزگی[۱۵] و کردی[۱۶] ترجمه شده‌است.

در این میان مشهورترین ترجمهٔ رباعیات خیام که باعث شهرت عالمگیر او و اشعارش شد، ترجمهٔ شاعر بریتانیایی ادوارد فیتزجرالد در سال ۱۸۵۹ به زبان انگلیسی است؛ هرچند که اشعار ترجمه شده توسط فیتزجرالد عاری از ترانه‌های سُست و سبُک نیست و بسیار بعید به نظر می‌رسد همهٔ این سروده‌ها متعلق به خیام باشد.[۲][۱۷]

همچنین ببینید [ویرایش]

منابع [ویرایش]

  1. رباعی‌های خیام، پرفسور حسین صادقی، انتشارات امیرخانی، ISBN 0-907165-27-3.
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ ۲٫۲ ۲٫۳ از پندار تا یقین: مروری بر خیام هدایت، ذکاء المک فروغی و دشتی، دانشفر همدانی، انتشارات مفتون همدانی، بهار ۱۳۷۶، ISBN 964-91496-2-7.
  3. ۳٫۰ ۳٫۱ مقدمهٔ دکتر فردریش روزن بر رباعیات حکیم عمر خیام، برلین، چاپخانه کاویانی، نوروز ۱۳۰۴.
  4. دایره سپهر، جاوید مقدس صدقیانی، انتشارات چشمه، ۱۳۸۵.
  5. خوشحالم که خیام شهرت جهانی دارد، وب‌گاه aftabir.com،‏ ۲۸ بهمن ۱۳۸۷. بازدید ۱۴ خرداد ۱۳۹۰.
  6. «رباعیات خیام» به زبان اسپانیایی ترجمه شد، وب‌گاه aftabir.com،‏ ۱۵ دی ۱۳۸۹. بازدید ۱۴ خرداد ۱۳۹۰.
  7. لیلی و مجنون برای نخستین بار به پرتغالی ترجمه شد، خبرگزاری میراث فرهنگی، ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۴. بازدید ۱۴ خرداد ۱۳۹۰.
  8. خیام؛ ترجمان ناله‌ها (زبانی بی‌تکلف)، روزنامه همشهری، شماره ۳۴۱۳، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۳. بازدید ۱۰ آبان ۱۳۸۹.
  9. خیام‌شناس ژاپنی مورد تجلیل قرار گرفت، وب‌گاه سفارت ایران در ژاپن، ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹. بازدید ۱۴ خرداد ۱۳۹۰.
  10. چند کتاب درباره خیام به زبان یونانی، وب‌گاه کتاب‌نیوز، ۱۸ فروردین ۱۳۸۸. بازدید ۱۴ خرداد ۱۳۹۰.
  11. رباعیات خیام به زبان چک (چک)، ویکی‌نبشته.
  12. حکیم عمر خیام نیشابوری، وب‌گاه khayyam.info،‏ ۳۰ آذر ۱۳۸۳. بازدید ۱۴ خرداد ۱۳۹۰.
  13. بایراکتارویچ که بود؟، وب‌گاه iranbalkan.net‏، ۱۳ آذر ۱۳۸۹. بازدید ۱۴ خرداد ۱۳۹۰.
  14. ترجمه رباعیات خیام به زبان کاتالان، وب‌گاه فرهیختگان، ۲۶ تیر ۱۳۸۹. بازدید ۱۲ آبان ۱۳۸۹.
  15. «رباعیات خیام» به زبان لزگی در مسکو منتشر شد، خبرگزاری کتاب ایران، ۲ مرداد ۱۳۸۹. بازدید ۱۲ آبان ۱۳۸۹.
  16. ترجمه کردی رباعیات خیام به چاپ چهارم رسید، وب‌گاه همزبانی، ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۰. بازدید ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰.
  17. ترانه‌های خیام، صادق هدایت، صفحه ۱۱.

پیوند به بیرون [ویرایش]


برچسب‌ها: رباعی, خیام
+ نوشته شده در  ساعت 4:11  توسط مهدی  | 

خیام کدام است؟

خیام، كدام است؟!

خیام، كدام است؟!
براستی خیام كیست؟ آن شاعر دائم‌الخمر هندونیست و لذت پرستی كه صادق هدایت معرفی می‌كند و گویا نظیرش را می‌توان در...

به مناسبت روز بزرگداشت شاعر حكیم
براستی خیام كیست؟ آن شاعر دائم الخمر هدونیست و لذت پرستی كه صادق هدایت معرفی می‌كند و گویا نظیرش را می‌توان در كتاب «حافظ به روایت شاملو» جست یا حكیم الهی بزرگی كه رباعیاتش چشمه‌های‌جوشان حكمت و معرفت والای اوست؟

درباره‌اش مدام این بیت را تكرار می‌كنند: «هر طایفه‌ای به من گمانی دارد/ من زان خودم، هر آنچه هستم هستم» اما آیا كسی نمی‌داند او واقعاً كیست؟ آیا پندار دیگران همه گمان‌هایی باطل است؟ یا نه، خیام هم مثل حافظ و دیگر شعرای نامی ‌ایران از برخی اتهامات ظاهربینانه مبراست و هرگز نمی‌توان قرائتی این چنین پست و نازل از او داشت؟ آیا اصلاً شناخت ریشه فكری خیام مهم است یا تنها باید به هنر او توجه كنیم؟ بهاءالدین خرمشاهی كه به دلیل تحقیقات حافظ پژوهانه ارزنده‌اش و نیز مخالفت علنی‌اش با روایت شاملو از حافظ، چهره نام آشنایی در ادبیات معاصر ماست، در دفاع از خیام نیز به‌طور غیرمستقیم نوك پیكان انتقاد خود را متوجه همفكر پیشین شاملو، صادق هدایت می‌كند. این نوشتار نگاهی دارد به آن قرائت و این نقد.
صادق هدایت در یادداشت «شرح حال حكیم عمر خیام» در كمال اختصار سعی بر رد گمانه‌های مختلف در مورد شخصیت خیام دارد تا در نهایت گمانه خود را بی‌هیچ «شاید» و «گویا» و «اگر»، با جزمیت تمام اعلام كند. نخست درباره صوفی بودن خیام می‌نویسد: «هرچند خیام در رباعیات خود مضامین و الفاظ صوفی استعمال نموده اما زمینه خیالات و مستی كه دائماً نصیحت می‌كند به هیچ‌وجه مشابهتی با عقاید این طایفه ندارد» (1) و درباره طبیعی بودن او اضافه می‌كند: «در بعضی از رباعیات خود اقرار می‌كند به محدود بودن علم و ناتوانی انسان در معرفت حقیقت اشیا و اسراری كه احاطه شده‌ایم. بالاخره منتهی می‌شود به اعتراف یك قوه مافوق‌الطبیعه كه فكر انسان در شناسایی آن به جایی نمی‌رسد یا به عبارت دیگر به كنه واجب‌الوجود نمی‌توان پی برد، پس طبیعی نامیدن خیام نیز خطا خواهد بود» و بالاخره در رد زاهد بودن خیام چنین می‌نگارد: «خیام را زاهد هم نمی‌شود گفت بلكه فیلسوفی بوده كه از اشیای ظاهر و محسوس طلب آسایش و شادی می‌كرده است. چیزی كه بیشتر ذهن خیام را به خود معطوف داشته عبارت از مسائل مهمه زندگی، مرگ، قضا، جبر و اختیار بوده و هر قدر كه علوم و فلسفه و مذهب را برای حل آن مسائل به كمك طلبیده هیچ كدام او را قانع نمی‌كنند. بنابراین یأس و ناامیدی تلخی به او روی داده كه منجر به شكاكی می‌شود. پس دارویی به از شراب نیافته و مانند «بودلر» (Baudelaire) تشكیل بهشت مصنوعی (Paradis Artificels) می‌دهد، یعنی ترجیح خواب و مستی را بر شادی‌های پستی كه یقیناً انتظار فراموشی آن را می‌داشت»!
در كتاب «ترانه‌های خیام» هدایت دیگر از این نیز فراتر می‌رود و بصراحت همه رباعیات خیام را كه موضوعشان مذهب و تصوف است، جعلی می‌شمارد و تنها 14 رباعی ویژه را سروده قطعی خود خیام عنوان می‌كند: «خیام نه تنها صوفی و مذهبی نبوده، بلكه برعكس یكی از دشمنان ترسناك این فرقه به شمار می‌آمده... از این قرار 14 رباعی مذكور سند اساسی این كتاب خواهد بود و در این صورت هر رباعی كه یك كلمه یا كنایه مشكوك و صوفی مشرب داشت نسبت آن به خیام جایز نیست.» (2)
درست است كه رباعیات جعلی منسوب به خیام بسیار است و اشعار واقعی او نیازمند شناسایی كارشناسانه است، اما آیا محدود كردن تفكر یك شاعر به تنها یك مضمون واحد بیشتر عملی انحصارگرایانه و خودخواهانه نیست تا شناخت صادقانه تفكر او؟ به نظر می‌رسد آنچه صادق هدایت را به چنین قضاوت مطلقی واداشته همان سوالی است كه وی خود در ابتدای كتاب مطرح و پاسخ آن را از پیش منفی فرض كرده است. این‌كه «مضمون این رباعیات (رباعیات فراوان منسوب به خیام) روی فلسفه و عقاید مختلف است از قبیل الهی، طبیعی، دهری، صوفی، خوشبینی، بدبینی، تناسخی، افیونی، بنگی، شهوت پرستی، مادی، مرتاضی، لامذهبی، رندی و قلاشی، خدایی، وافوری و ... آیا ممكن است یك نفر این همه مراحل و حالات مختلف را پیموده باشد و سرانجام فیلسوف، ریاضیدان و منجم هم باشد؟» حال آیا پاسخ این سوال نمی‌تواند مثبت باشد؟ مگر نه این‌كه عالم شعر عالم نماد، استعاره، تمثیل و ایهام است و زبانش زبان علم نیست؟ مگر می‌توان با شعر معامله متن فلسفی كرد و از واژگان آن انتظار مدلول واحد و مشخص وضعی و قراردادی داشت؟ چنین متنی كه دیگر شعر نیست. انتقاد ما به هدایت نیز بیشتر از همین روست نه چون خیام را لامذهب دانسته و بی‌دین شمرده است. قضاوت درباره ایمان و الحاد شاعر امری است جداگانه كه فرع بر زبان هنری شاعر است. مخالفت ما با تقلیل مقام هنرمند به فیلسوف و نظریه‌پرداز و واعظ (دینی یا غیردینی) است كه به موجب آن نتوان گستردگی مضامینی را كه در نگاه علمی‌ و یكسویه گاه حتی متضاد به نظر می‌رسند برتافت وگرنه هدایت در روایت خود از خیام آنقدر صداقت داشته كه در مقابل رد رباعیات مذهبی، برخی رباعیاتی را هم كه در وصف هرزگی وارد شده مردود بشمارد: «رباعیاتی كه اغلب دم از شرابخواری و معشوقه بازی می‌زند بدون یك جنبه فلسفی یا نكته زننده یا ناشی از افكار نپخته و افیونی است و سخنانی كه دارای معانی و مجازی سست و درشت است می‌شود با كمال اطمینان دور بریزیم.»
گفتنی است مراد ما از این سخن، تأیید نظریه فرمالیست‌ها نیست كه تنها قالب هنری را معیار قرار می‌دهند و به عوالم فكری و اعتقادی هنرمند وقعی نمی‌گذارند. غرض، مسیر درست شناخت است. می‌خواهیم بگوییم راه شناخت ایمان یا الحاد خیام برخورد علمی‌ و فلسفی با زبان شعری و هنری او و از واژه انتظار مدلول واحد داشتن نیست.
در صورت تقلیل مقام هنرمند به فیلسوف و نظریه‌پرداز، نمی‌توان گستردگی مضامینی را كه در نگاه علمی و یكسویه گاهی حتی متضاد به نظر می‌رسند، دریافت
اما بهاءالدین خرمشاهی چه می‌گوید. در پیشگفتار خرمشاهی بر ویرایش جدید او از كتاب «رباعیات خیام با تصحیح، مقدمه و حواشی محمدعلی فروغی و قاسم غنی» در بخشی با عنوان «باده خیام» می‌خوانیم: «اگر اشاره‌ها و مضمون‌‌سازی‌های خیام در پیرامون باده و ستایش مستی و بی‌خبری در رباعیات او، به معنی حقیقی گرفته شود، از خیام ژرف‌اندیش كه حكیم و ریاضیدانی والامقام و به احتمال بسیار شاگرد [و در غیر این صورت پیرو فلسفه] ابن سینا بوده است، چهره فردی بی‌مسوولیت و لاابالی و دائم الخمر و لذت‌باره و می‌پرست و تلف‌كننده وقت و عمر و كار و كارنامه ارائه می‌دهد. در شعر حافظ هم اشاره به می ‌و مطرب و تصویر و توصیف میخانه و خرابات بسیار است، ولی... از تعمق در شعرشان برمی‌آید كه باده‌ای كه می‌ستایند و بر محور آنچه بسیار مضامین و معانی ژرف پدید می‌آورند، غالبا بالصراحه باده انگوری نیست، بلكه به تعبیر راقم این سطور (در آثار حافظ پژوهی‌اش) باده ادبی است. یعنی باده مجرد و انتزاعی و زیبایی شناختی و هنری و هنرآفرین.» (3) سپس ویراستار محترم در تایید این مدعا اضافه می‌كند: «پژوهندگان پیشین هم به این حقیقت توجه داشته‌اند. شادروان فروغی در جایی از اوایل مقدمه‌اش در همین مجموعه حاضر می‌گوید كسانی كه از رباعیات خیام استنباط می‌كنند كه او شرابخواره و فاسق بوده است، اشتباه و سطحی‌نگری می‌كنند و غافلند از این‌كه «در شعر غالباً می‌ و معشوق به نحو مجاز و استعاره گفته می‌شود. وقتی خیام می‌گوید دم را غنیمت بدان و شراب‌بخور كه به عمر اعتباری نیست، مقصود این است كه قدر وقت را بشناس و عمر را بیهوده تلف مكن و خود را گرفتار آلودگی‌های كثیف دنیا مساز» و سپس می‌افزاید كه بزرگانی از معاصران خیام به او كمال احترام و حرمت را می‌نهاده‌اند و او را امام و حجه‌الحق می‌خوانده‌اند و هیچ‌یك میخوارگی و فسق و فجور یا فساد عقیده یا بی‌مبالاتی به او نسبت نداده‌اند.»
خرمشاهی در ادامه، اشاره به‌جایی دارد. به این‌كه حال چه لزومی ‌داشته و چرا امثال خیام و حافظ و دیگران از می ‌و معشوق دم زده‌اند: «پاسخش این است كه این اندیشه‌وران هنرمند یا هنرمندان اندیشه‌ور اگر اهل فسق نبوده‌اند، اهل زهد و زهدفروشی هم نبوده‌اند و نمی‌خواسته‌اند هم كه مانند ناصرخسرو یا ابن یمین از پند و پارسایی سخن بگویند. این هنرمندان به ارزش زیبایی آفرینی می‌ و معشوق و مطرب توجه داشته‌اند و طرفدار نظریه هنر برای هنر بوده‌اند و قدر شعر را بالاتر از آن می‌دانسته‌اند كه وسیله و در خدمت مقاصد غیرهنری ولو اخلاقی باشد.» اشاره هوشمندانه و بجایی است، اما پاسخ خرمشاهی بی‌نقص به نظر نمی‌رسد. درست است كه می‌توان انگیزه روی آوردن حافظ به می‌ و معشوق و مطرب و باده را دوری گزینی از زهدفروشی و ریا دانست، اما نخست این مخالفت تنها با زهد‌فروشی است و نه زهد و زهدفروشی چنانچه از مضمون این بیت حافظ: «مرا كه نیست ره و رسم لقمه پرهیزی/ چرا ملامت رند شرابخواره كنم» به روشنی می‌توان آرزومندی پرهیز و خویشتنداری و ارزش زهد و تقوا را دریافت و ثانیا ادعای طرفداری این بزرگان از تئوری هنر برای هنر ادعای پخته و سنجیده‌ای نیست و شاید تنها با مسامحه در معنای این نظریه قابل‌پذیرش باشد. تئوری هنر برای هنر ماحصل یك چرخش مبنایی تاریخی از آزادی هنرمند از تعلق به آزادی او از تعهد است؛ چنانچه بر همین ریشه و اساس است كه هنر مدرن و به‌طور خاص آبستره پا به عرصه وجود می‌گذارد و هنرمند تا حد امكان به تجرد و انتزاع فارغ از محتوا و درونمایه مشخص روی می‌آورد. خیام را نمی‌دانیم، اما ساحت حضرت حافظ بی‌تردید از این اتهام مبراست و هنر او بسیار فراتر از تئوری‌ها و نظریه‌های اومانیستی مدرن و پسامدرن و امثال اینهاست. حافظ پیش از آن‌كه شاعر بزرگی باشد حكیم الهی و نه فیلسوف ‌بزرگی است كه نام «لسان الغیب» به حق شایسته اوست. حافظ فراتر از این اعصار و قرون بشری و نظریه‌های ابطال پذیرش است.
بازگردیم به سوال نخست. براستی خیام كیست؟ آیا می‌توان پاسخی درخور به این پرسش داد؟ شاید، ولی نه از هر طریقی و با هر شیوه ممكن. خیام، دانشمند، حكیم، فیلسوف، منجم یا هرچه باشد پل ارتباطی ما با او، شعر اوست. رباعیاتی كه پیش از آن‌كه حرف و پیام و نظریه داشته باشند، شعرند و برای دریافت معنای آنها ‌باید از دریچه هنر وارد شد. می‌بایست آرایه ادبی را بشناسیم چنانچه پژوهندگان دینی نیز مطول می‌خوانند و برای فهم قرآن خود را بی‌نیاز از شناخت آیین بلاغت نمی‌دانند و صد البته این كجا و آن كجا.
پانوشت‌ها:
1- خیام صادق: مجموعه آثار صادق هدایت درباره خیام، جهانگیر هدایت، تهران، نشر چشمه، 1381.
2- همان
3- ‌رباعیات خیام، محمدعلی فروغی و قاسم غنی، ویرایش جدید: بهاءالدین خرمشاهی، نشر ناهید، 1373.
آزاد جعفری
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
منبع: jamejamonline.ir

برچسب‌ها: خیام, خیام از دیدگاه دیگران
+ نوشته شده در  ساعت 2:56  توسط مهدی  | 

نوروز در شعر و اندیشه خیام

نوروز در شعر و اندیشه خیام

نوروز در شعر و اندیشه خیام
نوروز در فرهنگ مکتوب ما نیز جایگاه ویژه ای دارد و شاید یکی از بارزترین کارها در این باره نوروزنامه حکیم عمرخیام باشد. البته نوروزنامه منسوب به خیام است؛ در عین حال باید به خاطر داشت که...

تقویم جلالی دقیق‌ترین تقویم جهان است که خیام تنظیم کرد
نوروز جشنی باشکوه برای دل‌هاست. جشنی برای شادمانی و برای زنده شدن دل‌ها؛ در این هنگام، موجی از شادی برمی‌خیزد و همه جا را فرامی‌گیرد. نمی‌توان گفت سرچشمه این موج کجاست؛ همین هست که مردم به تکاپو می‌افتند و شهرها و روستاها تکان می‌خورند و بیدار می‌شوند.
گویی جان تازه ای در کالبد زندگی دمیده می‌شود، کودکان شادتر از همیشه اند و مادران در اندیشه شادی بخشی بیشتر؛ پدران هم اگر شرمنده نباشند، بسیار سرخوش اند.
نوروز پیوند دوباره با طبیعت، زندگی، تاریخ و با آن کسانی است که قرن‌ها و قرن‌ها در این سرزمین زیسته اند. در نوروز حسی انسانی وجود دارد، حسی به شدت انسانی و همین خصلت است که آن را، تا به این اندازه از دیگر مراسم متمایز می‌کند؛ در نوروز «تفاوت‌ها» از میان می‌روند و «همه با هر رنگ و نشان» (فارس، ترک، کرد، بلوچ، ترکمن و...) فارغ از قومیت، زبان و گرایش‌های فرقه ای به یک ویژگی مشترک می‌رسند و هویتی یگانه پیدا می‌کنند. این عید را همه ایرانیان گرامی‌می‌دارند و کم هستند آن‌هایی که آن را دوست نداشته باشند.
نوروز ساز و کاری است برای ارج نهادن به زندگی، برای اجتماعی شدن و برای احراز هویت. از این رو نوروز مایه مباهات و باعث افتخار است. می‌توان پرسید که کدام آیین و رسم است که این گونه بتواند در افراد پویایی و تحرک ایجاد کند و به آن‌ها امید بدهد.
نوروز همیشه پیروز، نمودی از فرهنگ کهن ماست و اگر از ما بپرسند که شما با این سابقه دیرینه و با این پیشینه تاریخی، چه دارید ما به طور مشخص می‌توانیم به نوروز اشاره کنیم. به نوروزی که در دل خود آیین‌های دیگری دارد و هر یک از دیگری زیباتر است. گذشته از این‌ها نوروز زبانی جهانی دارد. به این معنا که اگر درباره آن سخن بگوییم، همه مردم جهان می‌توانند آن را بفهمند. یک سرخ پوست یا یک تبتی احساس ما را درک می‌کند و می‌تواند با ما هم دلی داشته باشد.

نوروزنامه

نوروز در فرهنگ مکتوب ما نیز جایگاه ویژه ای دارد و شاید یکی از بارزترین کارها در این باره نوروزنامه حکیم عمرخیام باشد. البته نوروزنامه منسوب به خیام است؛ در عین حال باید به خاطر داشت که این کتاب در هر صورت به دست کسی نوشته شده که دانش فراوان داشته است، «مجتبی مینوی» پژوهشگر نام آشنای ادبیات، که به سخت گیری مشهور است این رساله را از خیام می‌داند و در معرفی آن می‌نویسد: «نوروزنامه رساله ای است، در بیان سبب وضع جشن نوروز و کشف حقیقت آن و این که کدام پادشاه آن را نهاده و چرا آن را بزرگ داشته اند.»
مینوی سپس می‌نویسد: «نویسنده جشن نوروز را که یکی از رسوم ملی ایران است، موضوع رساله خویش قرار داده و بنابراین، باید گفت به ملیت ایران علاقه مند بوده است؛ خاصه وقتی می‌بینیم به اصرار زیاد مراعات و حفظ این جشن را حتی بر اقوام ترک و روم نیز واجب می‌شمارد.»
این پژوهشگر در معرفی بیشتر نوروزنامه می‌نویسد: «مولف از شاهان اساطیری و تاریخی ایران تا زمان یزدگرد شهریار بسیار یاد می‌کند و پیشه‌ها و رسوم و فنونی را که ایشان نهاده اند مطابق با روایاتی که در شهنامه‌ها آورده اند، نقل می‌کند؛ چنان که گویی به خواندن شاهنامه فردوسی مداومت داشته است.»
مینوی سپس دلایل خود را مبنی بر این که نوروزنامه متعلق به خیام است بیان می‌کند. اما اگر باوجود همه دلایل و شواهد ما نوروزنامه را از خیام ندانیم، باز هم چیزی از سهم خیام در زمینه نوروز کم نمی‌شود؛ چون تقویم جلالی را که او و همکارانش پدید آوردند، دقیق ترین تقویم جهان بوده و هست و از این نظر کاری فوق العاده است.

دقیق ترین تقویم جهان

تا پیش از تنظیم تقویم جلالی، «کبیسه»ها یا حساب نمی‌شدند و یا این که به شکلی در تقویم جای می‌گرفتند که باز خود مشکلاتی را پدید می‌آورد.
بنابراین آن چه که تقویم جلالی را برجسته کرده است شیوه محاسبه کبیسه‌هاست. چنان که می‌دانیم هر سال ۳۶۵ روز و ۵ ساعت و ۴۸ دقیقه و ۴۹ ثانیه است و منظور از کبیسه همین ۵ ساعت و اندی است که منجمان از قدیم در این فکر بوده اند که با آن چه کنند. در دوره ساسانی، پس از هر ۱۲۰ سال، یک سال را به صورت چرخشی ۱۳ ماهه حساب می‌کردند. به این معنا که پس از ۱۲۰ سال اول، فروردین دو ماه و بعد از ۱۲۰ سال دوم، اردیبهشت دو ماه و به همین ترتیب تا اسفندماه در نظر گرفته می‌شد تا کبیسه محاسبه شود. پس از اسلام این کار به فراموشی سپرده شد و در نتیجه، بین سال عرفی و سال حقیقی اختلاف به وجود آمد؛ به طوری که دیگر نوروز یعنی اول فروردین با اول بهار مطابقت نداشت. این بود که جلال الدین ملکشاه از گروهی از اخترشناسان که خیام جوان در راس آن‌ها بود خواست که این مشکل را برطرف کنند. آن‌ها وقتی که رصد کردند دیدند که ۲۱ روز از سال طبیعی جلو افتاده اند یعنی متوجه شدند که روز عید آن‌ها در ۲۱ فروردین واقع شده است و به همین دلیل آن‌ها در سال ۴۵۸ هجری؛ سال خود را ۲۰ روز عقب کشیدند.

دکتر ایرج ملک پور،
استاد نجوم، در این باره می‌گوید: در تقویم میلادی هر چهار سال یا هر هشت سال یک بار کبیسه دارند؛ من در کتابی با عنوان «تقویم ۵ هزار ساله هجری شمسی» همه کبیسه‌ها را برای ۵ هزار سال حساب کرده ام که ببینم دقت تقویم جلالی چقدر است، پس از محاسبه متوجه شدم که ما در سال ۴۵۸ با طبیعت هیچ اختلافی نداشتیم. یعنی دانشمندان ایرانی در آن زمان بسیار دقیق کار کرده اند.
ملک پور هم چنین تصریح می‌کند: براساس محاسبات من، تقویم ایرانی هر ده میلیون سال یک روز با طبیعت خطا پیدا می‌کند، برای این که دقت این تقویم را بدانید باید بگویم که تقویم اروپایی‌ها هر ۲۵۰۰ سال یک روز خطا دارد و تقویم ایرانی بین ۴۰ تقویم موجود در جهان امروز دقیق ترین است. به گفته این منجم یکی دیگر از امتیازات تقویم ما این است که آغاز فصل‌ها و آغاز ماه‌ها یکی است یعنی آغاز تابستان همان اول تیر ماه است و این نشان می‌دهد که ایرانی‌ها چه مطالعات عمیقی در زمینه تقویم داشته اند، در حالی که در اروپا آغاز بهار با بیستم مارس مطابقت دارد.

نوروز در شعر خیام

چنان که انتظار می‌رود، باتوجه به این که خیام یک دانشمند و یک فیلسوف بود در شعر او گردش روزگار نمود زیادی یافته است.
در واقع او کسی است که این گردش را می‌بیند و حس می‌کند. او آمدن سال و ماه را پیر شدن انسان، گذر زمان و فانی بودن را به طور کامل و تمام درک می‌کند؛ از این رو شعرش ویژگی خاصی پیدا کرده است.
موضوع این است که دانستن یک چیز کافی نیست؛ بلکه درک و احساس آن است که اهمیت دارد. به همین دلیل است که خیام وقتی درباره زندگی شعر می‌سراید، زبانش تا این اندازه تاثیرگذار است:
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست

خیام در شعرش بسیار به مرگ می‌اندیشد؛ ولی از مرگ اندیشی است که به زندگی می‌رسد و می‌گوید که باید قدر زندگی را دانست؛ از این رو او پند می‌دهد که باید از لحظه لحظه زندگی لذت برد:
این قافله عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی‌که با طرب می‌گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد
هم چنین خیام به رویش و به زندگی دوباره و به طور کلی به طبیعت توجه زیادی دارد و کمتر شاعری است که مثل او به رویش و طبیعت اهمیت بدهد.
البته شاعران و نویسندگان زیادی در این باره سروده اند و نوشته اند؛ ولی اصالتی در شعر خیام هست که در آثار آنان دیده نمی‌شود:
ساقی گل و سبزه بس طربناک شده است
دریاب که هفته دگر خاک شده است
خیزیم و دمی‌زنیم پیش از دم صبح
کین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم

رباعیات خیام نمونه بارز تاثیر دانش و فرهنگ بر بینش است.
اگر خیام منجم نبود و اگر به کار تقویم نمی‌پرداخت، شعرش این گونه زبانزد عام و خاص نمی‌شد و به دورترین نقاط جهان راه نمی‌برد. آن چه را که او می‌گوید به ویژه درباره گردش ایام، از عمق جان بیان می‌کند و امری وصف ناپذیر را با شیوایی بر زبان می‌آورد.
پس این که خیام دقیق ترین تقویم جهان را نوشته است در خوانش شعرش اهمیت زیادی دارد.
به عبارت دیگر باید گفت، سرودن این رباعیات فلسفی و عمیق درباره مرگ و زندگی تنها از عهده کسی برمی‌آید که بسیار دقیق به هستی نگریسته باشد. این است که باید با آمدن هر سال یادی هم از خیام کرد. از کسی که یادگاری بزرگ بر جای گذاشته و دقیق ترین تقویم جهان و عمیق ترین اشعار فلسفی را به ما هدیه داده است.
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
منبع: khorasannews.com

برچسب‌ها: خیام, خیام از دیدگاه دیگران
+ نوشته شده در  ساعت 2:53  توسط مهدی  | 

درنگی پیرامون خیام

خيام را دگرگونه بايد ديد...

درنگي پيرامون شخصيت و شعر رباعي سراي بزرگ پارسي گوي

خيام

ادبيات و بويژه شعر در روزگار ما و حتي در روزگار پيش از ما مانند تمام اجزاي زندگي در دنياي مدرن به سمت رسانه اي شدن رفت و شايد به همين دليل به عقيده عده اي دادگاه بزرگ خود، يعني همان «تاريخ» را از دست داد.

در ادبيات كلاسيك و بويژه در ادبيات سنتي فارسي، آسمان ادبيات براي خيلي ها سايه بان بود و شايد از هر قرن چندين نفر در خاطره ادبيات مي ماندند و با گذشت چندين قرن، «تاريخ» براساس مخاطب سنجي خاص خود و نه براساس تعداد مخاطبان عام، شاهدان را درجه بندي و دسته بندي مي كرد.

اما ادبيات، پس از گسترش رسانه ها از اين حالت خارج شد و خود، دسته بندي و درجه بندي شاعران را در فاصله اي اندك از خلق اثر ايشان بر عهده گرفت و جالب تر آنكه ادبيات معاصر و رسانه هايش، به ادبيات كلاسيك هم رجوع كردند و درست مانند همين قلم، خود را محقق ديدند كه بر حكم دادگاه تاريخ ادبيات، مهر تجديد نظر بزنند.

اين مسأله كه بي ترديد از سمت و سوي غرب جهان آغاز شد، به خوبي در اظهار نظرهاي متفكران، اديبان و مستشرقان غربي درباره شاعران سنتي پارس گوي، خود نمايي مي كند. ادبيات فارسي بي ترديد در جهان، ماجرايي شناخته شده و جرياني سيال است و اين منحصر به ديروز نيست. حتي در قرن معاصر هم با وجود تك زبانه شدن دنيا (به مفهوم سوء آن) و سلطه زبان انگليسي بر ادبيات و حتي در مواقعي سلطه فلسفه جهان، شاعران بسياري از نسل پس از نيما به دنيا معرفي شدند و خود را به شعر جهان تحميل كردند.

اما چرا در ميان تمام شاعران نامدار پارسي گوي، «حكيم عمر خيام نيشابوري» جهاني ترين شاعر به شمار مي آيد؟

من در بزرگي خيام شكي ندارم. از بضاعت بالاي او در علم رياضيات و محاسبات مشهورش در علم جبر كه البته به ناحق «مثلث پاسكال - خيام» نامگذاري شده تا شناخت دقيقش از چرخش كرات آسماني كه سبب شد دقيق ترين تقويم خورشيدي جهان را پايه گذاري كند، شاهد اين هستند كه اين مرد، يگانه علمي زمانه خود بوده است. اما «خيام شاعر» در ادبيات فارسي تيغي است دو لبه. از يك موضع كه همان موضع سنتي شعر فارسي است شايد شاعري باشد كه در كنار تمام دغدغه هايش، گاهي شعر هم مي گويد و اتفاقاً به دليل همين -شايد - كم توجهي خود به شعر، كوتاهترين قالب را برگزيده است.

در اين ديدگاه شايد شعر خيام سرشار باشد از پرسشهايي بي پاسخ و ترديدهايي بي دليل كه با رسالت سنتي ادبيات كه بوستان

سعدي را به كمال مي ستايد و مثنوي معنوي را عاشقانه دوست مي دارد در تناقض بنيادين باشد.

در اين نگاه، حتي انتهاي داستان «كاوه و ضحاك»

شاهنامه به وضوح ستوده مي شود، زيرا پيرتوس با توصيه به مخاطبان خود براي ظلم ستيزي، «آفريدون» را هم مانند ايشان يك انسان معرفي كرده. اين نگاه چنان در ادبيات ما پرسابقه است كه هنوز به عقيده من مانع شده تا استادان دانشگاهي ادبيات به تحقيقي سترگ درباره رباعيات نه چندان پر حجم خيام بپردازند.

اما نگاهي ديگر كه پس از آغاز دوران تجدد و در ذهن و زبان كساني شكل گرفت كه ديدگاه هاي

ماركسيستي و چپ داشتند، بر همين مبنا، اما با نتيجه گيري كاملاً متفاوتي بود. در نگاه اين جماعت، خيام تنها شاعر پارسي گوي بوده كه در متن ادبياتي ايدئولوژيك و شاعران متافيزيك دوستي(!) چون حافظ بر پايه هاي اعتقادي متافيزيك الهي علامت سؤال گذاشته و با همين استدلال تنها شاعر مدرن و قابل پذيرش ادبيات كلاسيك فارسي را خيام مي دانستند.

تقريباً اين نگاه، بازخوردي بود از اقبال جهاني و يا بهتر بگوييم، غربي به ترجمه «فيتز جرالد» معروف از خيام گمنام !ترجمه اي كه به فاصله اي اندك كشورهاي صنعتي اروپايي غربي و آمريكا را در نورديد و به واسطه كوتاهي پاره ها، همان رباعيات، نقل زبان انگليسي زبانان جهان شد.

البته نبايد از اين نكته گذشت كه برخي از اديبان نزديك به همين نگرش در ايران به سمت تحقيقاتي جامع درباره اشعار خيام رو آوردند كه نمونه بارز آنها هدايت بود كه با تصفيه تعداد زيادي از رباعيات منسوب به خيام، او را شاعري كاملاً متشرع معرفي كرد.

خيام و ترجمه مذكور، به نوعي دروازه اي شد براي ورود ادبيات فارسي به اذهان جهان چشم سبزها. در اين ميان بايد به يك مغلطه مشهور اشاره كنم.

تا پيش از خيام، شايد تنها شاهنامه و آن هم به واسطه لزوم تطبيق اساطير ملل در غرب شناخته شده بود و اين كه مشهور است كه مثلاً حافظ بسيار بر «گوته» تأثير داشته، به هيچ وجه دليل بر حضور حافظ در ميان آلماني ها نيست.

هر چند به عقيده من هنوز، آنچنان كه بايد ادبيات ناب فارسي، غزليات مولوي ، سعدي ، حافظ و بيدل در جهان منعكس نشده و نخواهد شد، زيرا ادبيات امروز، دقيقاً در حال طي كردن مسيري بر عكس جهاني سازي است.

شاهد اصلي مقالاتي است كه توسط ميهمانان غربي در كنگره سال گذشته مولوي و كنگره هاي مشابه ارائه شد كه همه به مثنوي و آن هم در نگاهي روايي محدود شده بودند و دست استادان پيشكسوت ادبيات خودمان را از پشت بسته بودند!

خيام

واقعيت آن است كه شعر خيام، در متن سر درگمي و دلزدگي جامعه صنعتي وارد بازار راكد غرب شد. جامعه غربي قرنهاي هجده و نوزده آن قدر ساكن بود و آن قدر به بن بست رسيده بود كه هر روز نظرياتي جديد را براي خود باز آفريني مي كرد تا بهانه اي شود براي حركت! درست مانند اينكه در يك بركه، ماهي ها با هم متحد شوند تا آب را به تموج درآورند، حال آنكه مشكل از جاي ديگري است. در همان اثنا بود كه مكاتبي چون ماركسيسم هم با استفاده از همين ركود پا به عرصه وجود گذاشت.اين برداشت به واقع نادرست از نگاه خيام به دنياي شعر هم، بهانه اي شد براي همين تلاشها كه البته به ثمر هم نرسيد و در نهايت جنگهاي جهاني را به عنوان راه حل برگزيد.

به عقيده نگارنده، هر دو برداشت ياد شده از «خيام شاعر» اشتباه است و در نهايت شهرتي هم كه بر مبناي اين ديدگاه ها در غرب براي خيام شكل گرفته نمي تواند مايه افتخار باشد.

بدون ترديد، مجال رباعي، از نظر عناصر ادبي با مجال قالبي چون غزل بسيار متفاوت است. تقريباً هم، در طول تاريخ ادبيات فارسي ما شاعري چون خيام كه تنها رباعي بسرايد نداريم. پس در همين ابتدا، بايد به اين باور رسيد كه خيام، به قول معروف، كوپنش را از تمام شارعان فارسي جدا مي كند. به عنوان مثال نمي توان نمادگرايي حافظ ، زبان بازي مولوي و تغزل سعدي را با خيام مقايسه كرد.

صنايع بديع هم در شعر خيام، آنچنان كه به نظر برسد، به چشم نمي آيد.

با اين نگرش و توضيح مي توان خيام را شاعري آماتور دانست، زيرا ادبيات ديروز و حتي در مواردي امروز، به امتحان شاعران مي پردازد. انجمنهاي ادبي دهه هاي گذشته را هنوز عده اي به خاطر دارند كه در آنها يك شاعر را تنها با گذشتن از مراحل مختلف اقتراح به عضويت مي پذيرفتند. با اين همه رباعيات خيام در پيوندي عميق ميان فرم و محتوا به چيزي مي رسد كه به عقيده من بر ادبيات پس از خود تأثيري پنهان مي گذارد.

در نهايت گريزي نيست از اينكه در روز بزرگداشت خيام نگاهي هم به ويژگي هاي شعر او داشته باشيم.

ياران موافق همه از دست شدند

در پاي اجل يكان يكان پست شدند

خورديم ز يك شراب در مجلس عمر

دوري دو سه بيشتر زما مست شدند

اين رباعي، زيبايي است از «تشبيه چند عبارتي» مجلس عمر، به مجلس بزم تشبيه شده و با تقارن سازي عناصر، به ضربه پاياني مناسبي رسيده است.

آن كاخ كه جمشيد در او جام گرفت

آهو بچه كرد و رو به آرام گرفت

بهرام كه گور مي گرفتي همه عمر

ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت

اين رباعي بسيار مشهور به خوبي با بهره بردن از ايهام تناسب و جناس تام و با اشاره به اساطير تاريخي ايران زمين به شكلي جامع دست مي يابد كه از خواست محتوايي شاعر پا را فراتر مي گذارد و امروز، بيت دوم آن فارغ از توصيه دوري از دنيا طلبي كل رباعي، براي هر اتفاق وارونه اي استفاده مي شود.

اما ماجراي محتواي شعرهاي خيام در نوع خود از عجايب روزگار است.

با توجه به بحث صنايع ادبي در شعر خيام كه به آن اشاره شد و همچنين مجال اندك شعر براي بروز آن، خواه، ناخواه محتواي شعر خيام تقريباً عريان ديده مي شود و شايد به واسطه همين برخورد بي پرده است كه خيام با تمام پرسشگري خود، به بي ديني(!) متهم مي شود.

خيامي كه اتفاقاً بسيار از حكم دادن پرهيز مي كند و به واقع محتواي شعر خود را در حريري از جنس پرسش مطرح مي كند.

قومي متحيرند اندر ره دين

قومي به گمان فتاده در راه يقين

مي ترسم از آن كه بانگ آيد روزي

كاي بي خبران! راه نه آن است و نه اين

اين رباعي خيام هم از جمله تأثيرهاي او بر ادبيات پس از خود به شمار مي آيد كه به وضوح در بيت زير از حافظ به چشم مي خورد.

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

در مقايسه اين دو سخن، به وضوح احتياط خيام در برابر رك گويي حافظ به چشم مي خورد. خيام تنها از احتمال گمراهي اهل فلسفه و اهل اشراق مي ترسد، اما حافظ تمام هفتاد و دو ملت را گمراه معرفي مي كند و حتي علت اين گمراهي را هم با طبع شاعرانه خود بيان مي كند. اما بيت حافظ در ميان ابياتي تزيين شده و با آغازي عرفاني چون «دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند/ گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند» گم مي شود و بدين ترتيب خيام، مانند هميشه و مانند ديگر شاعران پارسي گوي در برابر رندي حافظ كم مي آورد.يا مثلاً تفكر اختلاط «عيش و عشق» كه شايد از اين رباعي و رباعيات مانند آن در زبان خيام آغاز شده، بارها در طول ادبيات فارسي تكرار مي شود:

با سرو قدي تازه تر از خرمن گل

از دست منه جام مي و دامن گل

زان پيش كه ناگه شود از باد اجل

پيراهن عمر ما چون پيراهن گل

با همين نگاه است كه سعدي مي گويد:

من آن نيم كه حرام از حلال نشناسم

كه باده تو حلال است و آب بي تو حرام

و حافظ هم به وضوح با نگاه از روي دست او مي سرايد:

در مذهب ما باده حرام است و ليكن

بي روي تو اي سرو گل اندام، حرام است

ماجراي تفكر تزوير ستيزي خيام هم كه مشهور است و به وضوح تأثيرگذار بر ادبيات پس از خود:

گرمي نخوري طعنه مزن مستان را

بنياد مكن تو حيله و دستان را

تو غره بدان مشو كه مي مي نخوري

صد لقمه خوري كه مي غلام است آن را

و حافظ هم كه مي گويد:

عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت

كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش

هر كسي آن درود عاقبت كار كه كشت

اثر

خلاصه آنكه به عقيده من محتواي شعر خيام، بر خلاف نظر هر دو گروه دانشگاهي و روشنفكر با محتواي شعرهاي هنرمندانه ديگر شاعران بزرگ پارسي گوي تفاوت فاحشي ندارد.

البته از اين بين بايد شعرهايي چون مدايح، بهاريه ها، تعليميه ها و ديگر شعرهاي نه چندان ناب را استثنا كرد. تنها چيزي كه سبب مي شود اين تفاوت، به اشتباه به نظر بيايد آن است كه رباعي خيام، به واسطه رابطه تار عنكبوتي كلمات و شكل گرفتن در بستر ساختاري عميق و منبعث از فرم، به عمد راه فراري براي خود، نمي گذارد، اما بقيه شاعران پارسي گوي و بويژه در غزل با استفاده از ويژگي ارتباط عمودي ابيات، دست خود را چه در طرح سؤالهاي بنيادين و چه حتي در نتيجه گيري هاي خلاف ذائقه جمع باز مي بينند و از اين راه فرار استفاده مي كنند.

جاي بسيار تعجب است كه بسياري از بزرگان ادبيات بر اين شواهد چشم بسته اند و تعجب برانگيزتر آنكه «دكتر محمد رضا شفيعي كدكني»، به گمانم، در ذيل غزل معروف:

روزها فكر من اين است و همه شب سخنم

كه چرا فارغ از احوال دل خويشتنم

از كجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود

به كجا مي روم، آخر ننمايي وطنم

مي نويسد كه اين غزل در نسخه هاي قديمي تر ديوان كبير به چشم نمي خورد و البته تفكر ترديد در برابر مقصد هم تفكر خيام است و نه تفكر مولوي

اما نكته آخر آنكه خيام در چند رباعي به خوبي از لحن طعن آميز استفاده مي كند و شگفتا كه اين شاه بيت غزل رباعيات خيام كاملاُ پنهان مانده است.

اين بحث، مجالي بسيار فراخ مي خواهد و شواهدي متعدد از ديگر شاعران كه در اين مورد هم از خيام متأثر بوده اند.

تنها به عنوان فتح باب در ذهن شما ادب دوستان عزيز، مي توان به اين رباعي اشاره كرد كه:

گويند بهشت و حور عين خواهد بود

آن جا مي و جام و انگبين خواهد بود

گرما مي و معشوق گزيديم چه باك

چون عاقبت كار چنين خواهد بود

واضح است كه در نگاه اول، اين رباعي، خود را كفر آميز مي نماياند، اما چنانچه با نگاهي عميق تر، آن را بازخواني كنيم در مي يابيم خيام نيز مبلغ عشق الهي است و حربه او در اين تبليغ كم كردن خوف و افزودن رجا در ذهن مخاطبان است.


محمد رضا شالبافان

تنظيم : بخش ادبيات تبيان


برچسب‌ها: خیام, خیام از دیدگاه دیگران
+ نوشته شده در  ساعت 2:51  توسط مهدی  | 

در پیرامون خیام

معرفی خیام به قلم ابولقاسم مسعودی
نوشته شده توسط فونیکس در ساعت 9:47 PM

((حکیم ابولفتح عمر خیام نیشابوری))سخنور بی نظیر و شاعر نامدار و فیلسوف عالیقدر ایران که بنا بانچه در تواریخ ذکر شده در علوم نجوم و اختر شناسی و ریاضی منسبی والا داشته است و بصورتی که بافسانه بیشتر شبیه است ولیعهد را که گرفتار مرض آبله بوده از چنگال شوم عفریت مرگ نجات می بخشد.

لیکن در پیرامون این شخصیت فناناپذیر و آثار و اندیشه رجاوندی به اجمال نمی توان سخن گفت هر چند که دهها کتاب نیز نمی تواند سیمای تابناک و روشن کسی را که روز به روز نورانی تر. می شود نشان دهد.

خیام زمانی پا به عرصه جهان نهاد که شعر یک وسیله تجملی و وسیله ای برای مدیحه سرایی بود. لیکن فن قصیده سرایی در اوج کمال قرار داشت و هنر و شعر در خدمت خداوندان زور و زر و اغراق گویی اشراف و نظام نابسامان پرداخته اشراف و حکام بود لیکن خیام با روح عصیانگر خود راهی برگزید که برای ما ناباورانه است.

او علیه دریوزگی مداحی و نظام بی انتظام روزگار خویش و علیه خرافات جهل بی دانشی و سنن و پیرایه هایی که برای تضعیف مذهب بدست روحانی نمایان دروغین به نام مذهب بسته شده بود از جهتی دیگر و بطور کلی علیه پوچی حیات تقدیر مشئوم آدمی یک تنه تنها و با قدرتی شگفت آور تنها به یاری اندیشه و خرد و به کمک قدرت کلمات به نبرد برخاست وی در این نبرد تنها با خویش و خویشتن خود صمیمی و دمساز بود و اندیشه های عالی و شگفت آور خود را بدون شائبه و خود فریبی در زیباترین شکلی که تصور آن ممکن است بیان می کرد.

خیام با دیدی شگفت آور و جهان بینی فوق العاده ای نظام خلقت را محکوم می کند و با نیشخندی دردناک فانتزیهای ذهنی آدمیان را که فریبی بیش نیست به بازی می گیرد او در حالی که ماهیت این کهنه رباط تیره را می شناسد بخود قبولانده است که شراب فی النفسه زیباست و می باید از آن لذت برد او در زیر خنده های رعشه آور از لبخند جام می لذت می برد و در حالی که ایمان دارد هیچ موجودی قادر به حل رمز حیات نیست با تردید از دنیای دیگر یاد می کند.

گویند بهشت و حور عین خواهد بود

وانجا می ناب و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک

چون عاقبت کار همین خواهد بود

و کاملا معتقد است که افکار ما که پدیده ای مادی است نمی تواند بر اوج مافوق خود به معنویت دست یابد.

ای دل تو بادراک معما نرسی

در نکته زیرکان دانا نرسی

اینجا زمی ناب بهشتی می ساز

کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

او از سرابی تیره که حیات نام دارد بهشتی روشن می سازد و از زیبایی و لطف و کمال پرده از دیبای زرین بر دنیای خفقان آور می کشد کلام او با محتوی عظیمی که از فلسفه در بردارد با لطافت خیال و زیبایی ادغام شده و درخشش عجیب یافته است و همین راز عظمت و زندگی جاویدان وی در قلوب میلیونها انسان در سراسر گیتی است.

سیمای خیام با رباعیات او می درخشد و با تحقیق دقیق تر و فاضلانه مرحوم صادق هدایت در مقدمه رباعیات خیام ثابت کرده است اغلب رباعیاتی که در دواوین مختلف آمده برخی درست مقابل اندیشه های خیام است و اغلب مشکوک و منسوب به این نابغه بزرگ است و تنها توانسته 80 تا 160 رباعی را اصیل بشناسد رباعیات خیام صدها بار به زبان فارسی و هشت بار با ترجمه ادوارد فیتز جرالد شرق شناس شاعر و نویسنده بزرگ به زبان انگلیسی و چندین بار به زبانهای فرانسه و آلمانی و عربی در ملیونها نسخه به طبع رسیده است.

متفلوطی نویسنده و محقق بزرگ در کتاب النظرات می نویسد:

((او در آیینه روح خویش احوال گذشتگان انقراض اقوام و ملل و آنان که نیامده و گذشته اند همه را میبیند))

خیام زنده جاویدان به سال 526 هجری از مرز حیات در می گذرد جسم وی را در صحن امام زاده محروق که در اطراف نیشابور قرار دارد به خاک می سپرند و به قول نظامی عروضی خود او پیش بینی کرده بود که هر بهار گور او شکوفه باران خواهد شد.

از آثار دیگر خیام به جز رباعیات وی باید از کتاب نوروز نامه در آداب عید نوروز در ایران باستان و رساله جبر و مقابله که مورد استفاده دانشمندان و ریاضی دانان اروپا قرار گرفته و اصلاح تقویم که به تقویم جلالی معروف و تاکنون مورد استفاده است نام برد.

چرایی جهان
 

کسانی که رباعیات خیام را دلیل بر کفر و زندقه او دانسته اند غافل بوده اند که این جستجوی حقیقت با دین و ایمان منافی نیست و چه مانعی دارد کسی که بر حسب ایمان قلبی یا دلایل فلسفی بوجود صانع مدرک یقین داشته باشد و همه تکالیف شرعی خود را به جا بیاورد و بگوید من از کار دنیا سر درنیاوردم یعنی حکمت کار خدا را نیافتم بلکه اگر نگوید عجب است زیرا که فهم بشر از دریافت حکمت کار خدا عاجز است و اگر عاجز نبود بشر نبود و اگر این اقرار به جهل واظهار حیرانی کفر است پس چرا پیغمبر اکرم فرمود ما عرفناک حق معرفتک حق اینست که آنکس که این پرسشها را می کند دیندار است زیرا معلوم می شود به حقیقتی قائل است که آنرا در نیافته و می جوید اما آنکه به هیچ حقیقتی قائل نیست و دنیا را هرج و مرج و جریان امور را بر حسب تصادف و اتفاق می داند فکرش آسوده است و چیزی ندارد که بجوید.

پس کسیکه خیام را از جهت اظهار حیرانی در کار جهان سرزنش می کند ملتفت نیست که خود نیز چیزی در نیافته است و جهل مرکب دارد و یا معنی حرفش اینست که حقیقت منم سر اطاعت پیش بیار و فضولی مکن و عقلی را که خدا به تو داده تا حقیقت بجویی کنار بگذار و این در شرع حکمت و معرفت کفر است و اگر اعتراض اینست که چرا باین بیان می گویی فراموش کرده است که این شعر است و لحن سخن شعری غیر از لحت تعلیم دین و فلسفه است و هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

(قسمتی از مقدمه رباعیات خیام به قلم محمد علی فروغی)

در اینجا تعدادی از رباعیات خیام که در مورد چرایی هستی و فلسفه آفرینش است می آوریم:

در دایره ای کامدن و رفتن ماست

آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

**************

دارنده چو ترکیب طبایع آراست

از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست

گر نیک امد شکستن از بهر چه بود

ور نیک نیامد این صور عیب کراست

**************

اجزای پیاله که در هم پیوست

بشکستن آن روا نمی دارد مست

چندین سر و پای نازنین از سر دست

بر مهر که پیوست و به نام که شکست

*************

از جمله رفتگان این راه دراز

بازآمده کیست تا به ما گوید راز

پس بر این دو راهه آز و نیاز

تا هیچ نمانی که نمی آیی باز

**************

چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست

چون هست به هر چه هست نقصان و شکست

انگار که هر چه هست در عالم نیست

پندار که هر چه نیست در عالم هست

**************

حیی که به قدرت سرو رو می سازد

همواره همو کار عدو می سازد

گویند قرابه گر مسلمان نبود

او را تو چه گویی که کدو می سازد

*************

گر کار فلک بعدل سنجیده بدی

احوال فلک جمله پسندیده بدی

ور عدل بدی بکارها در گردون

کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی

**************

گر امدنم بخود بدی نامدمی

ور نیز شدن به من بدی کی شدمی

به زان نبدی که اندر این دیر خراب

نه آمدمی نه بدمی نه شدمی

**************

ایدل تو باسرار معما نرسی

در نکته زیرکان دانا نرسی

این جا بمی لعل بهشتی می ساز

کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

*************

از آمدن و رفتن ما سودی کو

وز تار امید عمر ما پودی کو

چندین سر و پای نازنینان جهان

می سوزد و خاک می شود دودی کو

**************

چون حاصل آدمی در این شورستان

جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت

و آسوده کسیکه خود نیامد به جهان

**************

یک روز ز بند عالم آزاد نیم

یکدم زدن از وجود خود شاد نیم

شاگردی روزگار کردم بسیار

در کار جهان هنوز استاد نیم

**************

خورشید بگل نهفت می نتوانم

در اسرار زمانه گفت می نتوانم

از بحر تفکرم براورد خرد

دری که ز بیم سفت می نتوانم

*************

این چرخ فلک که ما درو حیرانیم

فانوس خیال ازو مثالی دانیم

خورشید چراغدان و عالم فانوس

چون صوریم کاندر او حیرانیم

**************

جامی است که عقل آفرین میزندش

صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف

می سازد و باز بر زمین می زندش

***************

دشمن به غلط گفت که من فلسفیم

ایزد داند که آنچه او گفت نیم

لیکن چو در این غم آشیان آمده ام

آخر کم از آنکه من بدانم که کیم

بهشت و جهنم از دیدگاه خیام
 

در فلسفه و جهان بینی خیام بهشت و جهنم در خارج از این دنیا جایی ندارند و یا اگر وجود دارند در ادامه رفتار آدمی در این دنیا هستند.

خیام ترجیح می دهد هر آنچه مذهبیون در دنیای دیگر وعده می دهند در همین دنیا تجربه کند و به عقیده او کسی که در این دنیا از لذت ها لذت ببرد و با شادی ها شاد باشد در واقع در بهشت است.

وکسی که زندگی را بر خود سخت بگیرد و بر خود ریاضت های غیر عقلانی تحمیل کند در واقع در جهنمی خواهد بود که خود ساخته است.

هر کس که در این دنیا بتواند شاد زندگی کند و از زندگیش لذت ببرد بطور حتم اگر بعد از مرگش دنیایی باشد در بهشت خواهد بودزیرا کسی که زندگی شادی داشته باشد به طور طبیعی نه به کسی ظلم می کند و نه تفکرات منفی نسبت به دیگران دارد پس دنیا و آخرتش برای او بهشت خواهد بود.

بنابراین نبایدزندگی را به خود سخت گرفت و به خود وعده فردایی بهتر داد.

گردون نگری ز قد قرسوده ماست

جیحون اثری ز اشک پالوده ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست

فردوس دمی ز وقت آسوده ماست

**************

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت

یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

هر چند به نزد عامه این باشد زشت

سگ به ز من است اگر برم نام بهشت

*************

گویند کسان بهشت با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

*************

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

**************

در دهر چو آواز گل تازه دهند

فرمای بتا که می باندازه دهند

از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ

فارغ بنشین که آن هر اوازه دهند

**************

گویند بهشت و حور و عین خواهد بود

آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک

چون عاقبت کار چنین خواهد بود

**************

گویند بهشت و حور و کوثر باشد

جوی می و شیر و شهد و شکر باشد

پر کن قدح باده و به دستم نه

نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد

**************

ای دل تو باسرار معما نرسی

در نکته زیرکان دانا نرسی

این جا به می لعل بهشتی میساز

کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

**************

چندانکه نگاه می کنم هر سویی

در باغ روان است ز کوثر جویی

صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی

بنشین به بهشت با بهشتی رویی

زندگی در لحظه اکنون
 

یکی از بزرگترین سعادت هایی که یک انسان ممکن است در زندگی خود به آن برسد زندگی کردن در لحظه اکنون است.

ما اکثر اوقات عمرمان را در حال فکر کردن به گذشته و آینده هستیم یا تاسف ایام گذشته را می خوریم یا در حال برنامه ریزی یا آرزو برای فردا هستیم و این دقیقا به معنی خواب است چون گذشته و آینده فقط یک رویاست و ما اگر بتوانیم به این آگاهی دست پیدا کنیم که در هر لحظه مشغول چه کاری هستیم آنموقع است که از خواب بیدار می شویم و این همان زندگی در لحظه اکنون است.

این آگاهی و بیداری باعث شادی همیشگی و شور و نشاط در زندگی می شود انسان به جای اینکه در خواب باشد و دنیای اطراف خود را تصور کند اطرافش را می بیند و از دیدن هر چیز کوچک یا کار معمولی که انجام می دهد احساس شور و نشاط و خوشبختی خواهد کرد.

خیام از معدود کسانی بود که به جاودانگی و زندگی در لحظه اکنون دست پیدا کرده بود.

و ما این موضوع را در بسیاری از رباعیاتش مشاهده می کنیم:

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامده است و روزی که گذشت

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن

فردا که نیامده است فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

امروز ترا دسترس فردا نیست

واندیشه فردات به جز سودا نیست

ضایع مکن ایندم از دلت شیدا نیست

کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

 

راز زندگی در فلسفه خیام
 

هر کس برای اینکه زندگی بهتر و هدفمندی داشته باشد لازم است که در زندگی برای خود فلسفه و راه و روشی در پیش بگیرد من در زندگی تا جایی که بتوانم از فلسفه خیام پیروی میکنم.

چون راز زندگی را در فلسفه و دیدگاه خیام نسبت به زندگی پیدا کرده ام راز این زندگی چیزی نیست به جز شاد زیستن و لذت بردن از نعمتهای بی شماری که خدا به ما داده و ما اغلب قدر آن را نمیدانیم راز این زندگی این است که دلبسته این دنیا نباشیم و به این باور داشته باشیم که روزی دیر یا زود باید از این دنیا برویم و هیچ چیزی از ما باقی نخواهد ماند پس این دنیا ارزش هیچگونه تعصب ناراحتی و دلبستگی اعتیاد آور و پایبند کننده ای را ندارد و فقط باید تا جایی که ممکن است شاد زندگی کرد.

کسی که تمام زندگیش به دنبال این است که موفق تر و ثروتمند تر باشد تا با ثروت به شادی و آرامش خیال برسد هیچ گاه موفق به این کار نخواهد شد.

چون چنین شخصیتی مدام در حال برنامه ریزی درباره آینده موهومی است که اصلا معلوم نیست که این آینده خواهد آمد یا نه این شخص شادیش را در آینده جستجو میکند و این باعث می شود هیچ گاه به خوشبختی نرسد زیرا آینده هیچ گاه نخواهد آمد آینده فقط و فقط یک توهم است ما همیشه در زمان حال زندگی میکنیم گذشته و آینده فقط یک تصویر ذهنی است که ما خود را با آن مشغول می کنیم غیر از زمان حال هیچ زمان دیگری وجود ندارد پس باید از همین لحظه استفاده کرد و زندگی خوبی داشت

تمام فلسفه خیام همین است یعنی زندگی در لحظه اکنون و لذت بردن از آن نه سیر کردن در گذشته و آینده موهوم و بی ثمر

به قول خیام:

می خوردن و شاد بودن آیین من است

فارغ بودن ز کفر و دین دین من است

به عروس دهر گفتم کابین تو چیست

گفتا دل خرم تو کابین من است

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

چون عهده نمی شود کسی فردا را

حالی خوش دار این دل پر سودا را

می نوش بماهتاب ای ماه که ماه

بسیار بتابد و نیابد ما را

خیام در مقابل هر گونه تعصبات نسبت به دین و مذهب و دنیا طلبی و زراندوزی که باعث بسیاری از کج روی ها و فساد ها است می ایستد و در اشعارش با آنها مقابله می کند خیام یکی از روشنفکرترین انسانهای زمان خویش و شاید تا به هم اکنون باشد که راز بزرگ زندگی را دریافته و به آن عمل کرده است.

 

برچسب‌ها: خیام
+ نوشته شده در  ساعت 2:39  توسط مهدی  | 

خیام، تایتانیک و نسخه‌ نفیس گم‌شده از فیتز جرالد

خیام، تایتانیک و نسخه‌ نفیس گم‌شده از فیتز جرالد

کد خبر: ۶۳۹۵۱
۲۸ آذر ۱۳۸۹ - ۱۷:۳۱

http://fararu.com/fa/news/63951/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87%E2%80%8C-%D9%86%D9%81%DB%8C%D8%B3-%DA%AF%D9%85%E2%80%8C%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D8%AA%D8%B2-%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF


دانستن این که گران‌بهاترین شیء داخل کشتی غرق‌شده‌ی تایتانیک نسخه‌ی بی‌نظیر صحافی‌شده‌ی ترجمه‌ی ادوارد فیتز جرالد از رباعیات عمر خیام بود، برای فرهیختگان ایرانی می‌تواند جذابیت خاصی داشته باشد. آگاهی از همین نکته، جرقه‌ی نخست ساخت فیلمی است مستند با نام «حقیقت گمشده»، به کارگردانی محمدعلی فارسی که نمایش و نقد آن، موضوع نشست هفتگی مرکز فرهنگی شهرکتاب بود.

محمدعلی فارسی، کارگردان مستند یاد شده، در تشریح فرآیند ساخت فیلم گفت: «وقتی تصمیم به تولید فیلم گرفتم، دیدم نمی‌شود از کنار حواشی مربوط به ترجمه‌ی فیتز جرالد با بی‌اعتنایی رد شد. این ترجمه که پیش از جنگ جهانی اول انجام گرفت، در سال‌های جنگ نخست جهانی، مثل انجیل به کتاب همراه سربازان و افسران تبدیل شد و نظامیان از خواندن آن احساس آرامش می‌کردند. این یک اتفاق ساده نیست. ماجرای کشتی تایتانیک هم جذابیت‌های خاص خود را دارد. ما بدون این‌که مقهور سایر ماجراهای تایتانیک شویم، روی نسخه‌ی صحافی از بین رفته‌ در این کشتی تمرکز کردیم. باید به زندگی مترجم هم می‌پرداختیم. زندگی فیتز جرالد، شباهت‌های بسیاری با زندگی خیام دارد و ضرورت داشت درباره‌ی عالم مترجم حرف بزنیم. حرف زدن از عالم یک انسان، نیازمند صحبت کردن از محیط زندگی اوست. از طرف دیگر نمی‌شد از فیتز جرالد سخن گفت، اما از کنار خیام و عالم او با بی‌اعتنایی گذشت. اطلاعات خام بسیاری گرد آوردیم. ما در این فیلم سه شخصیت داریم: صحاف که دو عکس از او به دست آوردیم، فیتز جرالد، که فقط یک قطعه از او تصویر وجود دارد و مربوط به سال‌های پایانی عمر اوست و خیام که در نیم قرن اخیر مجسمه‌ای از او ساخته شده و مقبره‌ای هم دارد که می‌شناسیم. این‌ها قهرمانان قصه‌ای بودند که باید روایتش می‌کردیم. داستان روی کاغذ نوشته شد و رسیدیم به مرحله‌ی تبدیل قصه به فیلم. تولید فیلم سه سال طول کشید و حالا می‌توانم بگویم که از ساختنش راضی هستم.»

حقیقت گم‌شده یک فیلم زنده است
دکتر هوشنگ رهنما، استاد زبان و ادبیات فارسی که ترجمه‌ی فتیز جرالد را به همراه متن اصلی رباعیات در ایران به چاپ رسانده، درباره‌ی فیلم تصریح کرد: «سرگئی آزنشتاین می‌گوید فیلم خوب یعنی فیلم «زنده» و فیلم بد یعنی فیلم «بی‌روح». با این معیار، به باور من «حقیقت گم‌شده» فیلم زنده‌ای است که به یاری عکس، مصاحبه، فیلم خبری و دانای کل، روایتی از سرگذشت رباعیات خیام، مترجم انگلیسی آن و نسخه‌ی تذهیب ‌شده‌ی ترجمه ارائه می‌دهد؛ نسخه‌ای که از بد حادثه سرنوشتش با سرنوشت کشتی تفریحی تایتانیک گره خورده است. فیلم از جنبه‌ی درون‌مایه‌ی روایی یا محتوایی داستان، از زیبایی شاعرانه‌ای برخوردار است و از همین رو تخیل خلاق روایت‌گر می‌تواند در بیننده تاثیری شاعرانه برجای بگذارد.»

رهنما در ادامه به گفتار راوی فیلم اشاره کرد و یادآور شد: «روای در روایت پیوند سرنوشت کشتی مجلل و باشکوه تایتانیک با سرنوشت نسخه‌ی نفیس طلاکوب و مرصع ترجمه‌ی رباعیات خیام، می‌گوید: «انگیزه‌ی سازندگان این‌ دو با هم تفاوت داشت: یکی در پی تسخیر اقیانوس‌ها و اثبات برتری انسان بر نیروهای طبیعی بود و دیگری در پی کرامت معنای نهفته در محتوای کتاب.» به عقیده‌ی من اگر این داوری درست هم باشد، تا حدودی مخدوش به نظر می‌رسد؛ چراکه انگیزه‌ی سازندگان تایتانیک در وهله‌ی نخست فراهم آوردن عرصه‌ای دلخواه برای مهاجران و مسافران تفریحی بود تا به تعبیر خیام خوش باشند و دمی به شادمانی بگذرانند. خیام هم تجلی کرامت انسانی را در توانایی لذت بردن از «اینجا و اکنون» یافته بود. شاید هیچ رویدادی مانند سفر کشتی در دل دریاها، نشانگر گذشت زمان نباشد. اگر رمانس «جک و رز» را در فیلم تایتانیک، محصول ۱۹۹۷، بر این مجموعه بیفزاییم، مفهوم لحظه‌ی حال به عنوان تجلی‌گاه واقعیت به گونه‌ای شفاف‌تر و برجسته‌تر نمایان خواهد شد. ماجرای عاشقانه‌ی آن دو با پاسخ «پیش میا»(go back) رز به جک آغاز می‌شود و با تمنای «بازآ»(come back)ی رز از جک جان‌باخته پایان می‌پذیرد. زندگی عاشقانه‌ی این دو، نمونه‌ی آرمانی از حیاتی خیامی است. آیا ضمنا نام رز در آن فیلم نمی‌تواند یادآور گل‌های سرخ آرامگاه خیام و گل‌های سرخ آرامگاه فیتز جرالد باشد؟»

ناظر کتاب‌های دوزبانه و آثار کلاسیک فارسی در نشر هرمس، در ادامه‌ی سخنان خود با نقل قولی از تئودور آدورنو که گفته است: «زیبایی‌شناسی در واقع همان تاریخ پنهان رنج است» افزود: «رنجی که خیام در شعر خود بازتاب داده، رنجی که فیتز جرالد در برگردان شعر خیام بر خود هموار کرده، رنجی که سن‌گورسکی صحاف در معماری کتاب فیتز جرالد تحمل کرده و رنجی که کشتی‌شکستان تایتانیک را به همراه خود به قعر آب‌ها فرو برده، همه، جلوه‌های زیبایی‌شناختی‌شان را در مستند «حقیقت گم‌شده» به خوبی بازتاب داده‌اند.»

رهنما به دو مورد از زیرنویس‌ها و متن روایت فیلم نیز اشاره کرد و خاطرنشان شد: «در زیرنویس فارسی عکس کارگاه صحافی «راپ شپرد» نوشته شده: «خیابان بنک سایر» که به گمان من و به احتمال زیاد شکل درست آن خیابان بنک ساید خواهد بود. در بخش دیگر فیلم، راوی به نام دوستان فیتز جرالد در کیمبریج اشاره کرده و از فردی به نام «کارل لایل» نام می‌برد که شکل درست آن «تاماس کارلایل» است.»

مستند امروزی از قصه جدا نیست
امیرعلی نجومیان، منتقد و مترجم، به مقوله‌ی اهمیت قصه در مستندهای امروزی اشاره کرد و گفت: «حقیقت گم‌شده از نظر ساخت، مستند کم‌نظیری است. امروز دیگر ایده‌ی مستندهای قدیمی، جایگاه و اعتبار خود را از دست داده است. مستندساز امروزین با نگاه قصه به کار خود نگاه می‌کند و کارش را از حوزه‌ی قصه جدا نمی‌داند. ما در حقیقت گم‌شده هم با داستان مواجه‌ایم؛ داستانی که با تایتانیک شروع می‌شود و با تایتانیک نیز به آخر می‌رسد. این درواقع چارچوبی است که فیلم‌ساز برای داستانش برگزیده است.»

وی به سطوح معنایی موجود در فیلم نیز پرداخت و یادآور شد: «در سطح اول ما با اتفاقی روبه‌رو هستیم که در واقعیت به وقوع پیوسته و از دیگرسو با توجه به عنوان فیلم، گویی صحبت از حقیقتی است در شعر خیام که فصل مشترک او و مترجم انگلیسی‌اش را تشکیل می‌دهد. همین وضعیت، مخاطب را به ادامه‌ی تماشای فیلم جلب می‌کند. اثر به آرامی پیش می‌رود و حین ترکیب موضوعات، بیننده را همراه می‌برد. کشش اصلی در نگاه روایتی فیلم نهفته و این همان کاری است که در داستان اتفاق می‌افتد.»

«فیتز جرالد در دوره‌ای دست به ترجمه‌ی رباعیات خیام زد که بهترین دوران برای ارائه‌ی چنین اثری بود. به باور من اگر این کتاب پنجاه سال قبل یا پنجاه سال بعد منتشر می‌شد، چنین استقبالی از آن صورت نمی‌گرفت.» نجومیان پس از بیان نکته‌ی فوق در تشریح دلایل دیدگاهش به خصایص دوران ویکتوریایی پرداخت و افزود: «تکلف، ریاکاری، محافظه‌کاری اجتماعی، خودنمایی، احساساتی‌گرایی بیمارگونه و سرکوب شدید جنسی از ویژگی‌های دوران ویکتوریایی انگلستان است و از ادبیات این مقطع با نام ادبیات زوال یاد می‌شود. در عین حال در برابر این دیدگاه، در دنیای هنر حرکتی به وقوع ‌پیوست که در نقطه‌ی مقابل زاهدمابی، تظاهر و ریا قرار داشت. کارهای اسکار وایلد از این دسته است و خیام نیز همواره به مقابله با ریاکاری پرداخته. خیام در اشعارش بسیار از مرگ سخن می‌گوید. دوره‌ی ویکتوریایی دوران پرداخت‌های وسواس‌آمیز به مرگ محسوب می‌شود. از این بابت نیز انسان ویکتوریایی رابطه‌ی ادراکی راحت‌تری با خیام برقرار می‌کند. خیام لحن جبرگرایانه‌ای دارد. در ادبیات انگلیسی دوران ویکتوریایی، توماس هاردی نماد این جبرگرایی است. لحن شکاکانه و مردد در دوره‌ی ویکتوریایی اوج می‌گیرد. انسان ویکتوریایی انسانی است شکاک که به سمت یقین علمی گرایش یافته. ادبایی در آن دوره کوشیدند تا علم‌زدگی مردم را به چالش بکشند. خیام هم شاعری است که در برابر علم‌زدگی سر خم نمی‌کند. لحن اشعار خیام متضاد است. او مدام از شادی و عیش سخن می‌گوید، اما لحن سخن گفتن او درباره‌ی شادی، سرشار از اندوه است. شعر دوره‌ی ویکتوریایی نیز دارای چنین خصیصه‌ای است.»

آیا وظیفه‌ی فیلم مستند بیان حقیقت است؟
علی‌رضا قاسم‌خان، مستندساز و مدیر سابق سینما تک موزه‌ی هنرهای معاصر، با بیان این‌که شیوه‌ی ساخت مستند حقیقت گمشده، «داکیودراما» یعنی استفاده از اسناد در جریان روایت قصه نام دارد، متذکر شد: «ما دو نوع فیلم مستند داریم. یکی بدون داشتن روایتی خاص فقط به عرضه‌ی اسناد می‌پردازد، ولی دیگری که طی پنج دهه‌ی اخیر رواج یافته، از زاویه‌ی قصه به موضوع می‌نگرد و حین روایت، به بررسی و ارائه‌ی اسناد اقدام می‌کند. اما من با نام فیلم مشکل دارم. فیلم، حقیقت گمشده نام دارد. آیا اساسا فیلم مستند می‌تواند در جایگاه بیان حقیقت قرار بگیرد؟ هدف فیلم مستند، مستند بودن است، نه حقیقت‌گویی. اگر به جای واژه‌ی حقیقت، واقعیت به کار می‌رفت، بحث دیگری بود؛ اما حقیقت معنای دیگری دارد. قصه‌های تشکیل‌دهنده‌ی فیلم استادانه به کار گرفته شده‌اند؛ ولی رفت‌وبرگشت بین قصه‌ها روایت را دچار نوعی سردرگمی می‌کند.»

قاسم خان در پایان سخنان خود به استفاده از صدای دو گوینده در فیلم پرداخت و گفت: «یکی از گوینده‌ها با لحنی خشک بخش‌های مربوط به اسناد را گویندگی می‌کند و دیگری با لحنی متفاوت بخش‌های مربوط به فضاهای شاعرانه و تخیل‌آمیز را. اما شاعرانگی را نمی‌شود با صدایی خاص و نشان دادن تصاویری از طبیعت القاء کرد؛ بلکه این حس باید در خود اثر موج بزند و مخاطب خود برداشتی شاعرانه داشته باشد. در کنار این انتقاد به نکته‌ی مثبتی هم اشاره می‌کنم و آن استفاده‌ی حداکثری از حداقل تصاویر موجود است.»


برچسب‌ها: خیام, فیتز جرالد
+ نوشته شده در  ساعت 2:14  توسط مهدی  | 

خیام از دیدگاه دیگران

درباره خیام
  • عارف قزوینی: «عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده‌ست// جز جام، به کس‌دست، چو خیام نداده‌ست// دل جز به سر زلف دلارام نداده‌ست// صد زندگی ننگ به یک نام نداده است»
  • فارس: بی‌شک حکیم عمر خیام نیشابوری را می‌توان از بحث ‌برانگیزترین چهره‌های ادبیات کهن فارسی به حساب آورد.
  • یاحقی: به جریان خیام اعتقاد داریم نه به شخصی به نام خیام.
    • خرمشاهی: حافظ شارح خیام است.
    • نفیسی: خیام نام ایران را تا ابد زنده می‌دارد.
    • اسلامی ندوشن: باید تصورات عوامانه درباره خیام را به ‌دور افکند.
  • «خوشا به حال آمریکا که مردمانی در آن یافت می شوند که در بحبوحهٔ زندگی امروزی فرصت مطالعهٔ این فیلسوفان روزگار گذشته را پیدا می کنند، و چراغ عقل و خرد آنان را که قرنها پیش برافروخته شده، در جهان روشن نگه می دارند. اهالی ووستِر بابت سهمی که شهروندان این شهر در آثار دلنشین فرهنگی داشته اند، می توانند بر خود ببالند.»[۱]
  • اندرو لنج(از اعضای باشگاه عمر خیام لندن )در مراسم کشتِ گلهای سرخی که از نیشابور آمده بود بر سر مزار ادوارد فیتز جرالد این رباعی را سرود:

«گمان مبر که مردم عاقل آرام، شاد و خرسند توانند بود، زیرا چگونه//ما انگلیسیها(ی عبوس و سودازده) می توانیم مانند خیام//شاعر بادهٔ سرخ و گل سرخ باشیم که روزهایش//نه چون ما، به عیش و شادمانی طی شد؟»

  • ادمند گاس، یک دیگر از اعضای باشگاه لندن که در مراسم گلکاری در بولج حضور داشت، رباعی زیر را سرود:

«فرمان بران اینجا،ای گًلِ تربتِ خیام//درویشی ترا از فراز امواج(فضای) ایران آورد//فرمان بران با غروری نو،چه،اینجا قلبی(است که)//شکوهی دو چندان به استادت بخشید»[۲]

http://fa.wikiquote.org/wiki/%D8%B9%D9%85%D8%B1_%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85  منبع:ویکی گفتاورد

شعری از فریدون مشیری درباره خیام
 

فریدون مشیری درباره‌ی خیام چنین سروده است:

حکیم نیشابور

چون صبح نیشابور ، دلی روشن داشت

همواره پیام‌آور بیداری بود

وارستهء دل به زندگانی بسته

آن لحظه شناس دم غنیمت دان را

بیدارتر از روان بیدار جهان

چشم از همه شو گشاده در کار جهان

هر چند به اسرار جهان راه نبرد

دانست چگونه خوب می باید زیست

بسیار اگر زمی ، سخن گفت و ستود

دنبال نجات لحظه ها می گردید

گرگوش کنی ، هر سخنش فریاد است

گر در نگری ان چه در اندیشه اوست

بر جان ، زپرند علم ، پیراهن داشت

تاریکی خواب جهل را دشمن داشت

جز مرگ زدام هر چه باور رسته

نیروی یقین به زندگی پیوسته

با نور خرد رفت به دیدار جهان

یک ذره نبرد ره به اسرار جهان

دانست چگونه راه بایست سپرد

دانست چگونه خوب می باید مرد

می در معنا ، نمادی از شادی بود

جان را به نشاط ، رهبری می فرمود

خلق که فریاد به گوشش باد است

پیکار بزرگ داد با بیداد است

 

از این آدرس


ارنست رنان : خیام نمونه برجسته آزاد اندیشی آریاییها بوده است . او پیوسته میکوشید تا گردن خود را از دست قوانین خشک و انعطاف ناپذیر اعراب رها کند .

عمادالدین کاتب قزوینی در کتاب خریده القصر که مربوط به شعارای اسلامی است و 55 سال بعد از مرگ خیام نوشته شده است ( 570 هجری ) می گوید : عمر خیام در عصر خود بی مانند بود و در علم نجوم و حکمت ضرب المثل زمان .

ابوالحسن بیهقی : خیام مسلط بر تمام اجزای حکمت و ریاضیات و معقولات بود .

زمخشری دانشمند معروف : خیام را حکیم جهان و فیلسوف گیتی نامیده است .

قفطی در تاریخ الحکما در قرن ششم میگوید : امام خراسان ( خیام ) و علامه دوران بر دانش یونان مسلط بود و باید در سیاست مدنی از او پیروی کرد . او خداشناسی را در اجتناب از شهوات جسمی میدانست . که این امر مستلزم تزکیه نفس است .

عروضی سمرقندی در زمستان 508 سلطان کس بفرستاد تا خیام را بیاورند تا درباره رفتن شکار سلطان نظر بدهد و هوا را بررسی نماید . در جای دیگر خلیفه بغداد برای جنگ با دشمنان از حاکم سلجوقی کمک میخواهد و او منجمان را احضار میکند که نظر دهند ولی نظر آنان منفی بود و حاکم خشمگین شد . منجمان گفتند اگر باور ندارید از امام خیام نظر بخواهید نظر ما نظر اوست .

اتمام التتمه : فیلسوف حجه الحق عمر بن ابراهیمی خیام از تمام حکمای خراسان بالاتر و پرمایه تر و در ریاضیات بر همگان فزونی داشت . روزی درباره معذوتین ( آیات قرانی ) از خیام سوال شد و او ساعتها درباره اش بحث نمود به طوری که همگان شگفت زده شدند .

محقق روسی یوگنی برتلس در مقدمه کتابش درباره خیام میگوید : برهمگان واضح است که خیام ریاضی دان و فیلسوف ایرانی در روزگار خود با چه دشواریهایی روبرو بوده است . حتی مورخین شریعت اسلامی تفکرات او را مارهای زهر آگین و گزنده شریعت اسلام میدانستند . به نظر میرسد خیام در جلسات علمی اش سروده هایی جنجالی میگفته است که آنها از ترس حاکم شرع دهان به دهان آنرا چرخانده اند و امروز به ما رسیده است .

معتبرترین اسنادی که درباره خیام نوشته اند عبارت است از : مرصاد العباد - تاریخ جهانگشایی جوینی - تاریخ گزیده - نزه المجالس - مونس الاحرار و . . .

 فيتز جرالد
نخستين كسي كه به خيام اعتبار بخشيد و رباعياتاو را از لحاظ محتوا، ترجمه و تقسيم بندي كرد، فيتزجرالد بود. خيام از نظر فيترجرالد: خورشيد طلوع مي كند و ميكده باز مي شود. خيام متفكر است و در بحر فكر فرومي رود و شراب مي نوشد. از فنا پذيري زندگاني و عجز عقل از حل معماي هستي متاثراست، خشمناك مي شود، عاصي مي شود و به بيان انديشه و احساسات مي پردازد. بعدمستي او فرو مي نشيند و چون شب فرا مي رسد و ماه طلوع مي كند، خيام در درياي اندوهو غصه غوطه ور مي شود.

كريستين سن
محقق دانماركي كه رباعيات خيام را ازحيث مضمون دسته بندي كرده است؛ از قبيل: انسانيت پشيماني و عصيان و
كريستينسن در مورد خيام گفته است: « چگونه ممكن است فردي كه مالك مشاعر خويش است اين همهتصورات متناقص داشته باشد».
در پيرو سخنان كريستين سن بايد گفت كه رباعياتخيام از لحاظ كيفيت و كميت بسيار متنوع است. صادق هدايت در توجيه اين تنوع اينگونه اظهارنظر كرده است: « هر كسي كه شرابي نوشيده و مست شده و ترانه اي را سروده، از ترس تكفير، آن رباعي را به خيام نسبت داده است.»

خاقاني
خاقانيدر مورد خيام اينگونه سخنسرايي كرده:
«هزار سال آسمان و اختران بايد بگردند تااز آسياب دنيا يك دانه سالم بسان عمر خيام بيرون دهد».

آناتولفرانس
آناتول فرانس، سلطان نثر فرانسه با اشاره به اشعار عصياني خيام مي گويد: رگه هايي از نهليستي در رباعيات خيام وجود دارد.

پير پاسكال
پير پاسكالنيز همچون آناتول فرانس بر اين عقيده است كه خيام يك شاعر نهليستي است. وي بااشاره به اين رباعي خيام:
چون حاصل آدمي در اين دير دو در جز خون دل و دادنجان نيست دگر
خرم دل آنكس كه نيامد به وجود آسوده كسي كه خود نزاد از مادر
ميگويد كه ريشه تمام نيست انگاري ها از رباعيات خيام سرچشمه مي گيرد.

نيكلا
نيكلا مترجم فرانسوي رباعيات خيام معتقد است: خيام يك صوفي است كه عشق الهي رابه لباس شراب و ساقي نشان داده است.

شمس تبريزي
شمس تبريزي: خيامسرگردان است؛ مؤمن نبايد سرگردان باشد.

قاضي جمال الدين
قاضي جمالالدين نيز همچون متشرعين اشعار فلسفي خيام را به مثابه ماران خوش خط و خالي برايمذهب مي داند كه نبايد جوانان به دنبال آن بروند.

پروفسور كاول
پروفسوركاول خيام را از لحاظ قريحه و نبوغ يكي مي داند و اعتقاد دارد هر دو مرداني با خردو دل آگاهند.

محمد تقي جعفري
محمد تقي جعفري خيام را فيلسوف و مرديمذهبي مي نامد.

پروفسور كامپوري
پروفسور كامپوري گفته كه خيام به زبانيوناني احاطه داشته است. وي در مورد او مي گويد كه خيام به ارسطو، افلاطون،آپولونيوس عشق مي ورزيد، و پيرو فلسفه مشايي بوده است.

ويكتوربرار
ويكتور برار خيام را ولتر اسلام مي نامد. «ولتر عارفي همچون حافظ بوده كهعليه كليساي كاتوليك شوريد».

آلفرد تني سون
آلفرد تني سون خيام را عارفكبير خوانده است.
حتا كساني نيز قائل به وجود 2 خيام بوده اند. آن ها خيامشاعر را از خيام فيلسوف جدا دانسته و حتي وجود خيام شاعر را نيز انكار كرده اند واشعار وي را به چند نفر نسبت مي دهند.

 

جهاني ستان خيام را

كه انديشه ها بي كم و كاست گفت

پسنديد هر چيز را در جهان

نترسيد از هيكچس راست گفت

دل عالمي را بشعري ببرد

چرا چون دلش هر چه ميخواست گفت

محمد هاشم ميرزا افسر


برچسب‌ها: خیام, خیام از دیدگاه دیگران
+ نوشته شده در  ساعت 1:19  توسط مهدی  | 

خیام در ویکی گفتاورد

عمر خیام
از ویکی‌گفتاورد
پرش به: ناوبری, جستجو

حکیم ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری مشهور به عُمَر خیام از مشاهیر حکما و ریاضی‌دانان و یکی از مفاخر بزرگ ایران است. تاریخ تولد و وفات وی مورد اختلاف است و حدود سال‌های (۴۵۰ - ۵۳۰ هجری قمری) برآورد شده‌است.

آرامگاه عمر خیام،نیشابور
تندیس خیام در نزدیکی آرامگاه وی ،نیشابور
تمثال عمر خیام در بوخارست،رومانی
«قومی متفکرند اندر ره دین// قومی به‌گمان فتاده در راه یقین// می‌ترسم از آن‌که بانگ آید روزی// کی بی‌خبران راه نه آن‌ است و نه ‌این»

فهرست مندرجات

[نهفتن]

[ویرایش] گفتاورد

[ویرایش] در رساله‌ی «بحث در كلیات»

  • «این چهار گروه را جویندگان حقیقت بدان:فلاسفه، متكلمان، اسماعیلیان، صوفیه.»

[ویرایش] رباعیات

  • «آنان‌که به ‌حکمت در معنی سفتند// در ذات خداوند سخن‌ها گفتند// سر رشته‌ٔ اسرار ندانست کسی// اول زنخی زدند و آخر خفتند»
  • «آنان‌که محیط فضل و آداب شدند// در جمع کمال شمع اصحاب شدند// ره زین شب تاریک نبردند به روز// گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند»
  • «اجرام که ساکنان این ایوانند// اسباب تردد خردمندانند// هان تا سر رشته خرد گم نکنی// کانان‌که مدبرند سرگردانند»
  • «امروز تو را دسترس فـردا نیست// واندیشه فردات بجز سودا نیست// ضایع مکن این دم، ار دلت شیدا نیست// کاین باقی عمـر را بها پیــدا نیست»
  • «این چرخ و فلک که ما در او حیرانیم// فانوس خیال از او مثالی دانیم// خورشید، چراغ‌دان و عالم، فانوس// ما چون صوریم کاندر او حیرانیم»
  • «این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌است// در بند سر زلف نگاری بوده‌است// این دسته که بر گردن او می‌بینی// دستیست که بر گردن یاری بوده‌است»
  • «تا کی غـم آن خورم که دارم یا نه// وین عمر به‌خوشدلی گذارم یا نه// پر کن قدح باده که معلومم نیست// کاین دم که فرو برم برآرم یا نه»
  • «چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ// پیمانه که پـر شود چه شیرین و چه تلخ// می ‌نوش که بعد از من و تو، ماه بسی// از سـَلخ به‌غـُره آید، از غره به‌سلخ»
  • «در خواب بدم، مرا خردمندی گفت// کزخواب کسی را گل شادی نشکفت// کاری چه کنی که با اجل باشد جفت// می ‌خور که به‌زیر خاک می‌باید خفت»
  • «زاهد گوید که جنت و حور خوش است// من می‌گویم که آب انگور خوش است// این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار// کآواز دهل شنیدن از دور خوش است»
  • «قومی متفکرند اندر ره دین// قومی به‌گمان فتاده در راه یقین// می‌ترسم از آن‌که بانگ آید روزی// کی بی‌خبران راه نه آن‌ است و نه ‌این»
  • «معشوق که عمرش چو غمم باد دراز// امروز تلطفی دگر کرد آغاز// برچـشم من افکند دمی چشم و برفت// یعنی که نکوئی کن و در آب انداز»
  • «هر ذره که بر روی زمینی بود‌ست// خورشیدرخی، زهره‌جبینی بودست// گرد از رخ نازنین به ‌آزرم فشان// کین هم رخ و زلف نازنینی بودست»
  • «هرگز دل من ز علم محروم نشد// کم ماند زاسرار که معلوم نشد// هفتاد و دوسال فکر کردم شب و روز// مـعلومم شد که هیچ معلوم نشد»
  • «هریک‌چند یکی برآید که منم// بانعمت و باسیم و زر آید که منم// چون کارک او نظام گیرد، روزی // ناگاه اجل از کمین درآید که منم»
  • «دریاب که از روح جدا خواهی رفت//در پرده اسرار فنا خواهی رفت//می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای//خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت»

[ویرایش] نوروزنامه

  • «آئین ملوک عجم از گاه کی‌خسرو تا به‌روزگار یزدجرد شهریار که آخر ملوک عجم بود چنان بوده‌است که روز نوروز نخست کس از مردمان بیگانه موبد موبدان پیش ملک آمدی با جام زرین پر می، و انگشتری و درمی و دیناری خسروانی و یک‌دسته خوید سبز رسته، و شمشیری و تیروکمان و دوات‌وقلم و استر و بازی و غلامی خوب‌روی، و ستایش نمودی و نیایش کردی او را به‌ زبان پارسی به ‌عبارت ایشان.»
  • «اردیبهشت‌ماه، این ماه را اردیبهشت نام کردند یعنی این ماه آن ماه است که جهان اندر وی به‌ بهشت ماند از خرمی، و «ارد» به زبان پهلوی «مانند» بود و آفتاب اندر این ماه بر دور است بر برج ثور باشد و میانهٔ بهار بود.»
  • «جمشید در اول پادشاهی سخت عادل و خدای‌ترس بود و جهانیان او را دوست‌دار بودند و بدو خرم و ایزد تعالی او را فری و عقلی داده بود که چندین چیزها بنهاد و جهانیان را به‌زر و گوهر و دیبا و عطرها و چهارپایان بیاراست چون از ملک او چهارصد و اند سال بگذاشت دیو بدو راه یافت و دنیا در دل او شیرین گردانید، و دنیا در دل کسی شیرین مباد.»
  • «چون آفتاب به‌ فروردین خویش رسید آن روز آفریدون به ‌نو جشن کرد و از همهٔ جهان مردم گردآورد و عهدنامه نبشت و گماشتگان را داد فرمود و ملک بر پسران قسمت کرد.»
  • «خردادماه یعنی آن ماه است که خورش دهد مردمان را از گندم و جو و میوه، و آفتاب در این ماه در برج جوزا باشد.»
  • «فروردین ماه، به‌زبان پهلوی است، معنیش چنان باشد که این آن ماه است که آغاز رستن نبات در وی باشد و این ماه مر برج حمل راست که سرتاسر وی آفتاب اندر این برج باشد.»
  • «و عادت ملوک عجم و ترک و روم که از نژاد آفریدون‌اند چنان بودست که اگر پادشاهی سرایی مرتفع بنا افکندی یا شهری یا دیهی یا رباطی یا قلعه، یا رودی براندی و آن بنا در روزگار او تمام نشدی پسر او آن‌کس که به‌ جای او بنشستی برتخت مملکت چون کار جهان بر وی راست گشتی بر هیچ‌چیز چنان جد ننمودی که آن بنای نیم‌کردهٔ آن پادشاه تمام کردی یعنی تا جهانیان بدانند که ما نیز بر آبادان کردن جهان و مملکت همچنان راغبیم.»
  • «هوشنگ نهصد و هفتادسال پادشاهی راند و دیوان را قهر کرد و آهنگری و درودگری، بافندگی پیشه آورد و انگبین از زنبور و ابریشم از پیله بیرون آورد و جهان به خرمی بگذاشت و به‌نام نیک از جهان بیرون شد.»

[ویرایش] جبر و مقابله

  • «گرفتار روزگاری هستیم که از اهل علم فقط عدهٔ کمی، مبتلی به هزاران رنج و محنت، باقی مانده، که پیوسته در اندیشهٔ آنند که غفلت‌های زمان را فرصت جسته به تحقیق در علم و استوارکردن بپردازند.دانشمند نمایان عصر ما حقیقت را به جای باطل ارائه می کنند و از تظاهر به دانستن قدمی فراتر نمی گذارند.»

[ویرایش] درباره خیام

  • عارف قزوینی: «عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده‌ست// جز جام، به کس‌دست، چو خیام نداده‌ست// دل جز به سر زلف دلارام نداده‌ست// صد زندگی ننگ به یک نام نداده است»
  • فارس: بی‌شک حکیم عمر خیام نیشابوری را می‌توان از بحث ‌برانگیزترین چهره‌های ادبیات کهن فارسی به حساب آورد.
  • یاحقی: به جریان خیام اعتقاد داریم نه به شخصی به نام خیام.
    • خرمشاهی: حافظ شارح خیام است.
    • نفیسی: خیام نام ایران را تا ابد زنده می‌دارد.
    • اسلامی ندوشن: باید تصورات عوامانه درباره خیام را به ‌دور افکند.
  • «خوشا به حال آمریکا که مردمانی در آن یافت می شوند که در بحبوحهٔ زندگی امروزی فرصت مطالعهٔ این فیلسوفان روزگار گذشته را پیدا می کنند، و چراغ عقل و خرد آنان را که قرنها پیش برافروخته شده، در جهان روشن نگه می دارند. اهالی ووستِر بابت سهمی که شهروندان این شهر در آثار دلنشین فرهنگی داشته اند، می توانند بر خود ببالند.»[۱]
  • اندرو لنج(از اعضای باشگاه عمر خیام لندن )در مراسم کشتِ گلهای سرخی که از نیشابور آمده بود بر سر مزار ادوارد فیتز جرالد این رباعی را سرود:

«گمان مبر که مردم عاقل آرام، شاد و خرسند توانند بود، زیرا چگونه//ما انگلیسیها(ی عبوس و سودازده) می توانیم مانند خیام//شاعر بادهٔ سرخ و گل سرخ باشیم که روزهایش//نه چون ما، به عیش و شادمانی طی شد؟»

  • ادمند گاس، یک دیگر از اعضای باشگاه لندن که در مراسم گلکاری در بولج حضور داشت، رباعی زیر را سرود:

«فرمان بران اینجا،ای گًلِ تربتِ خیام//درویشی ترا از فراز امواج(فضای) ایران آورد//فرمان بران با غروری نو،چه،اینجا قلبی(است که)//شکوهی دو چندان به استادت بخشید»[۲]

 

http://fa.wikiquote.org/wiki/%D8%B9%D9%85%D8%B1_%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85


برچسب‌ها: خیام, خیام در ویکی گفتآورد
+ نوشته شده در  ساعت 1:16  توسط مهدی  | 

رباعیات سیزده گانه خیام در مونس الاحرار

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت

***

كس نیست كه این گوهر تحقیق بسفت

هر كس سخنی از سر سودا گفته است

***

زان روی كه هست، كس نمی داند گفت

دوری كه در آمدن و رفتن ماست

***

او را نه نهایت، نه بدایت پیداست

كس می نزند دمی درین معنی راست

***

كاین آمدن از كجا و رفتن بكجاست!

چون روزی و عمر بیش و كم نتوان كرد

***

خود را بكم و بیش دژم نتوان كرد

كار من و تو چنانكه رأی من و تست

***

از موم بدست خویش هم نتوان كرد

ای آنكه نتیجة چهار و هفتی

***

وز هفت و چهار دایم اندر تفتی

می خور كه هزار باره بیشت گفتم:

***

باز آمدنت نیست، چو رفتی رفتی

یك قطرة آب بود و با دریا شد

***

یك ذره خاك و با زمین یكتا شد

آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟

***

آمد مگسی پدید و ناپیدا شد.

عالم اگر از بهر تو می آرایند

***

مگرای بدان كه عاقلان نگرایند

بسیار چو تو روند و بسیار آیند

***

بربای نصیب خویش كت بربایند

ای پیر خردمند پگه تر برخیز

***

وان كودك خاك بیز را بنگر تیز

پندش ده و گو كه، نرم نرمك می بیز

***

مغز سر كیقباد و چشم پرویز!

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

***

برخیز و بجام باده كن عزم درست

كاین سبزه كه امروز تماشاگه تست

***

فردا همه از خاك تو برخواهد رست

می خور كه فلك بهر هلاك من و تو

***

قصدی دارد بجان پاك من و تو

در سبزه نشین و می روشن میخور

***

كاین سبزه بسی دمد ز خاك من و تو!

بر سنگ زدم دوش سبوی كاشی

***

سر مست بدم چو كردم این اوباشی

با من بزبان حال می گفت سبو:

***

من چون تو بدم، تو نیز چون من باشی!

چون نیست مقام ما درین دهر مقیم

***

پس بی می و معشوق خطائی است عظیم

تا كی ز قدیم و محدث امیدم و بیم؟

***

چون من رفتم، جهان چه محدث چه قدیم

وقت سحر است، خیز ای مایة ناز

***

نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز

كان ها كه بجایند نپایند كسی

***

وآن ها كه شدند كس نمی آید باز!

ایام زمانه از كسی دارد ننگ

***

كو در غم ایام نشیند دلتنگ

می خور تو در آبگینه با نالة چنگ

***

زآن پیش كه آبگینه آید بر سنگ!



برچسب‌ها: رباعی, خیام, مونس الاحرار, رباعیات سیزده گانه خیام در مونس الاحرار
+ نوشته شده در  ساعت 1:15  توسط مهدی  | 

تناقض‌گويي در اشعار و آثار خيام -پرفسور مهدي امين رضوي استاد اديان و فلسفه دانشگاه ماري واشنگتن - آم

خيام و خيام پژوهي
گروه: نقد و ادبيات
منبع: جهاد دانشگاهي مشهد

نخستين نشست كتاب انتشارات جهاد دانشگاهي مشهد با عنوان «خيام و خيام پژوهي» با نگاهي به كتاب «صهباي خرد: زندگي، اشعار و افكار فلسفي حكيم عمر خيام» اثر پروفسور مهدي امين‌رضوي در مجتمع دكتر علي شريعتي برگزار شد.

تناقض‌گويي در اشعار و آثار خيام
پرفسور مهدي امين رضوي استاد اديان و فلسفه دانشگاه ماري واشنگتن - آمريكا در اين نشست به مسأله تضاد و تناقض‌گويي در اشعار و آثار خيام پرداخت كه به زعم وي يكي ازمهمترين مسائل حوزه خيام پژوهي است و در كتاب خود به عنوان نكته‌ايي تازه به آن پرداخته‌است.
او معتقد است: « نه تنها تناقضات و تضادها در خود رباعيات وجود دارد، بلكه اين رباعيات كه از آنها بوي دين‌ستيزي مي‌آيد وقتي با رساله‌هاي فلسفي خيام مقايسه مي‌شوند معضل ديگري را آشكار مي‌كند؛ خيام 6 رساله فلسفي دارد كه با حمد و ستايش خداوند شروع مي‌شود و به همان صورت تمام مي‌شود. در ميان آنها از آيه قرآن استفاده كرده و با خواند آنها فيلسوفي متدين و متشرع به نظر مي‌آيد، انگار داريد ابن سينا يا فارابي را مي‌خوانيد، اغلب آنها تفسيري است بر مقولات هستي‌شناسي ارسطو از ديدي كاملا اسلامي.
اين نوشته‌ها را كه با رباعيات مقايسه مي‌كنيد به نظر مي‌رسد دو مقوله كاملا جدا هستند؛ اين تناقض به طور سنتي همواره يك مسأله بزرگ در مواجهه با خيام بوده است كه حتي به نظريه چند خيامي انجاميد. اگر خيام ما همان خيام شاعر و فيلسوف بوده، چگونه مي‌توان اين پيام را توجيه و تبيين كرد.»

بررسي آثار خيام در چهارچوب زمان
سؤال ديگري كه امين‌رضوي در اين مطالعه در پي يافتن پاسخي براي آن بوده است، بررسي اشعار خيام در چهارچوب زمان خودش و علت پرداختن خيام به سرودن رباعي است، او اظهار داشت: «در بدو امر رباعيات براي خود من يك مسأله بود، خيام به مفهومي كه حافظ و مولوي را شاعر مي‌دانيم، شاعر نبود. چطور مي‌شود يك رياضي‌دان، منجم و فيلسوف رباعي بنويسد، اگر رباعيات را او نوشته علت چه بوده؟
از زواياي مختلف اين مسأله تجزيه تحليل شده اما تا جايي كه من اطلاع دارم مسأله هيچ وقت در چهارچوب زمان خودش مطرح نشده. اگر رباعيات خيام را در همان قرن ششم يا اواخر قرن پنجم مطالعه مي‌كرديد به چه مفهومي بود، يعني شما اگر روزنامه‌ايي در آن زمان مي‌خواستيد بخوانيد، روشنفكران آن زمان چه مطالبي مي‌نوشتند؟ براي آشنايي با شرايط سياسي، مذهبي، اجتماعي دوره حيات خيام يك تحقيق مفصل انجام دادم. در آن زمان سلاجقه ترك بر ايران مستولي شده بودند و براي محكم كردن پايه‌هاي حكومت به حمايت عالمان ديني احتياج داشتند و فقها قدرت زيادي گرفته بودند. به همان نسبت كه تفسير فقاهتي در زمان سلاجقه قدرت گرفته بود، تفسير حكما از اسلام نزول كرده بود و در حقيقت عصر خيامي از يك سو پاياني بود بر چند قرن خردگرايي و از سوي ديگر تبلور افكار نهيليستي در دنياي اسلام.»
دكتر امين‌رضوي با بيان اينكه تعداد زيادي از فتواهايي را كه برخي ارائه كرده بودند در اين كتاب آورده‌است گفت: «تقريبا در تمام علوم از هندسه تا حتي علم طب عليه خيام كار شده است و غزالي در اوايل كتاب احياء العلوم عليه خيام فتوي مي‌دهد، بهرحال خيام با مكتب اشعري مخالف بوده و مردي آزاده، متفكر، متعقل و به شدت طرفدار خردگرايي بوده است. رسالتي كه خيام براي خود در نظر گرفته بود، دفاع از عقلانيت است و اين را ما در روح كلي نوشته‌هاي خيام مي‌بينيم، در رياضيات، هندسه، مقولات فلسفي همه به طريقي كاملا مشايي نوشته شده‌اند. او همان سنت حسنه ابن سينا و فارابي را ادامه مي‌دهد. و اين‌هم دليل ديگري است بر اصرار و علاقه خيام در احياء و دفاع از خردگرايي، در زمانه‌ايي كه خردگرايي محكوم شده‌است.»
او ضمن اظهار اينكه مطالعه هر كس در زمان خودش بايد صورت پذيرد، گفت: به عنوان مثال وقتي خيام مي‌گويد «گويند كسان بهشت با حور خوش است»، روي صحبتش با كيست و منظورش از لفظ گويند، چه كساني است؟ خواننده‌ايي كه در اين زمان شعر او را مي‌خواند چه برداشتي خواهد كرد؟ اين گويندها را در زمان خودش فرض كردم و رباعيات را با مسائل و مصائبي كه روبروي خيام بوده و نيز با مسائل فكري زمان او تطبيق دادم و كوشيدم نشان دهم كدام رباعي اصيل را ممكن است خيام در رابطه با يك مسأله مطرح كرده باشد.

مكتب خيامي
وي درباره مسأله تشخيص رباعيات اصيل، غير اصيل و سرگردان عنوان كرد: «من با استفاده از روشي كه در غرب به نام پديدارشناسي معروف است يك باب جديد را در برخورد با اين مسأله پيدا كردم، اين‌هم تقريبا اتفاقي بود. در همين دوراني كه به اين معضلات فكر مي‌كردم يكروز در زمينه‌ايي با دكتر سيدحسين نصر كه استاد بنده بودند صحبت مي‌كرديم، صحبت درباره نهج‌البلاغه شد، ايشان اشاره كردند به گفتگويي ميان هانري كربن و مرحوم علامه طباطبايي؛ كربن مطالعاتي كرده بود درباره سيدرضي و رابطه‌اش با نهج‌البلاغه و مي‌خواستند اين را پيش يكي از علماي شيعه مطرح كنند و وقتي با علامه درباره صحت و سقم انتساب نهج‌البلاغه به امام علي(ع) صحبت كردند، ايشان در آخر جمله‌ايي مي‌گويد كه در اين زمينه بسيار مهم بود. علامه طباطبايي گفت:
«كسي كه براي ما نهج‌البلاغه را نوشت حضرت علي بود»، اين صحبت جاي بسط و تجزيه تحليل بسيار دارد. اين نگرش در غرب پديدار شناسي نام دارد؛ فرض كنيد تابلوي زيبايي را در موزه مي‌بينيد كه اسم نقاش در پاي آن وجود ندارد اما اين مسأله از زيبايي تابلو نمي‌كاهد.
در حال حاضر از 12 رباعي تا 1350 رباعي منسوب به خيام، در اختيار ماست. شخصي هندي به نام تيرطاهر در سال 1850، تعداد 1350 رباعي را جمع كرده است كه بنده به دقت آنها را مطالعه كردم، 95 درصد اينها متعلق به خيام نيست. بحثي كه به طور سنتي در حوزه خيام پژوهي در ايران وجود دارد، جدا كردن رباعيات اصيل از غيراصيل است و اين به معناي دقيق تحقيق و پژوهش به هيچ وجه امكان ندارد، پس بايد به دنبال راه ديگري براي برخورد با اين مسأله باشيم و بنده به جاي آن بحث مكتب خيامي را عنوان كردم. وقتي اين 1350رباعي را مطالعه مي‌كنيد ميان آنها غرابتي مي‌بينيد، آنچه ويتگنشتاين به آن تم‌هاي كلي مي‌گويد؛ در اكثر آنها تم‌هاي كلي مانند جاويدان نبودن زندگي، جبر واختيار، مسأله خير و شر و... عنوان شده است و با كنار هم گذاشتن آنها مكتبي ظهور مي‌كند كه صداي عصيان شعرا و متفكريني بوده است كه در طي قرون و اعصار مختلف حرفهايي براي گفتن داشته‌اند كه به دلايل مختلف جاي گفتن آنها نبوده، ولي گفته شده و به خيام منسوب شده‌اند.
اين مسأله بسيار مهم است و دست ما را باز مي‌كند تا تعداد زيادي از رباعيات بسيار زيبايي را كه نه مي‌توانيم متعلق به خيام بدانيم و نه مي‌توانيم از آنها صرف‌نظر كنيم، متعلق به مكتبي بدانيم و در چهارچوب آن مكتب از آنها استفاده كنيم، همانطور كه قبل از شاهنامه، شاهنامه‌هايي بوده است؛ قبل از خيام را نمي‌دانم اما بعد از او رباعياتي به سبك و سياق او نوشته شده‌است و ما اگر پيام‌آور را و اينكه كدام را خيام گفته و كدام را نگفته است رها كنيم، و به پيام بينديشيم؛ سبب مي‌شود زيبايي هر كدام از رباعيات را درك كنيم و از آن استفاده نماييم.»

افسانه‌هايي حول شخصيت خيام
نويسنده كتاب صهباي خرد در مقدمه كتاب به نظريات مختلفي كه درباره خيام ارائه شده‌است اشاره كرده و با شواهد و مدارك، صوفي بودن خيام، ناسيوناليست بودن او و نظريه چند خيامي را رد كرده است. به اعتقاد او: «خيام صوفي نبوده، به مفهوم امروز كلمه ناسيوناليست هم نبوده؛ بلكه حكيمي بوده بسيار والاگهر. خيلي‌ها براي اينكه آب تطهيري بر سر خيام بريزندگفته‌اند كه اين رباعيات سمبليك بوده و هدف از آنها اين مسائل نبوده است و چنين و چنان! حقيقتا با تمام شواهد و قراين خيام مردي متشرع بوده، نه ميگسار بوده و نه خوش‌گذران؛ اما صوفي هم نبوده، به مفهومي كه ما از ابوسعيد و يا حافظ و ديگر متصوفه داريم. صوفي بودن به هيچ وجه در مورد خيام صدق نمي‌كند. حتي در مسافرتي كه خيام به عراق داشته متصوفه دورش را مي‌گيرند و تفسير عرفاني از اشعارش ارائه مي‌دهند كه خودش وحشت زده مي‌شود و فرار مي‌كند.»
دكتر امين‌رضوي در ادامه افزود: « اين كتاب در مجموع براي خوانندگان غربي نوشته شده و همانطور كه در مقدمه‌ي آن اشاره كردم، آنهايي كه در ايران زندگي مي‌كنند از خواندن برخي مطالب كتاب به عنوان مثال زندگي و آثار خيام، مستغني هستند. فصل اول بررسي زندگي و آثار خيام است كه درآن به برخي از افسانه‌هايي كه حول شخصيت خيام شكل گرفته مثل داستان سه يار دبستاني و عدم صحت آنها اشاره شده است. فصل دوم بازسازي چهره واقعي خيام است.
ما در غرب آنچه از خيام مي‌شناسيم، خيامي است كه از صافي فرهنگ ويكتوريايي قرن 18 و 19 انگليس رد شده؛ در زمانه‌اي كه رمانتيسم مكتب غالب بوده، خيام جاي خودش را از زاويه‌ايي بازكرد كه متاسفانه تحريف شد. خيام واقعي با آن خيام ويكتوريايي فاصله دارد و براي متحول شدن ذهن خواننده غربي قرائن و شواهدي ذكر كرده‌ام.»

خيام: جمع هنري نقيضين
دكتر زرقاني عضو هيأت علمي دانشگاه فردوسي نيز در اين نشست ضمن ارائه توضيحاتي درباره كتاب صهباي خرد گفت: «نكته‌اي كه در مورد اين كتاب حائز اهميت است روش‌هاي تحقيق آن است كه ما در ايران به اين بخش كمتر توجه مي‌كنيم ولي اين كتاب از اين نظر فوق‌العاده ارزشمند است و ترجمه و ارائه آن به بازار و خواندن آن توسط اهل قلم، در كنار ساير كتب مي‌تواند كمك زيادي به يادگيري روش‌هاي درست تحقيق بكند. اما در مورد فصل مربوط به افكار فلسفي خيام يك سؤال بزرگ به ذهنم رسيده‌است: كاركرد زبان در جهان فلسفي خبر رساني است در حالي كه كاركرد اوليه آن در دنياي شاعرانه زيبايي شناسانه و عاطفي است. جهان فلسفي جهان جزم انديشي و دو دو تا چهارتاي منطقي است، در حالي كه جهان ادبي سيال و غيرمنطقي است و در جهان شاعرانه هيچ چيز روي هيچ چيز بند نيست و شاعر مي‌تواند هر طور دلش بخواهد كلمات را به دنبال هم بچيند. خيام جمع هنري نقيضين يعني دو جهاني است كه هيچ نسبتي با هم ندارند و متضاد هم هستند و رمز ماندگاري شعر خيام اين‌است كه اين دو جهان متضاد را چنان با هم تركيب كرده كه شما وقتي مي‌خوانيد اقناع مي‌شويد. آيا اين‌كار عملا امكان‌پذير است يعني مي‌شود با عينك فلسفي به سراغ غزليات حافظ و يا رباعيات خيام رفت؟»
عضو هيأت علمي دانشگاه ماري واشنگتن در اين‌باره اظهار داشت: «درباره وجود تضاد در شخصيت و كارهاي خيام بايد گفت هر كه بخواهد اين تضاد دروني را حل بكند، به سكون كشيده مي‌شود، انديشمند و نابغه‌اي مثل خيام مدام با مسائل فكري درگير بوده است، هر شكي رفع مي‌شده شكي ديگر جايش را مي‌گرفته و اين تضادهاي دروني مثل اعترافات كسي است كه در خفا صورت گرفته باشد و اين رباعيات به علت آنكه خيام قصد انتشار آنها را نداشته است خالص‌ترين نمودار فكري خيام است و من آن‌را از ديد فلسفي نگريسته‌ام و يك داد و ستد فلسفي بين بعد شعري و بعد فكري خيام وجود داشته كه من راجع آن بحث كرده‌ام.
هيچكس در خلأ نمي‌انديشد، حتي شاعر هم در يك بستر زماني و مكاني و در چارچوب مكتبي مي‌انديشد، زماني اثرمكتب افلاطوني را در آثار شعرا مي‌بينيد و زماني اثر مكتبي ديگر را. خيام فيلسوف اگر شعر گفته باشد نمي‌تواند از فلسفه او جدا باشد. كلمه تضاد در ميان عوام كلمه بدي است به محض شنيدن آن به رفع تضاد مي‌انديشند. اما در ميان انديشمندان اين تضاد طبيعي است :
هركه را دردي است درمانش مباد
هر كه بي دردي است او جانش مباد
اينكه انسان در يك زمان با چند انديشه متضاد زندگي كند براي انسان شرقي عجيب است، اما من روزانه صدها نفر از چنين آدمهايي را مي‌بينم. فلاسفه‌اي كه در زماني از يك موضع فلسفي دفاع مي‌كرده‌اند و چند سال بعد موضعشان را عوض مي‌كنند، در شرق ما اين تغيير موضع را دمدمي مزاجي مي‌دانيم و سماجت در حماقت را دليل صدق مي‌دانيم! خيام در يك زمان جمع نقيضين بود. اگر كسي بگويد من 5 سال درباره وجود يا عدم وجود خداوند شك داشتم و دوشنبه پنجم آذرماه به يقين رسيدم، بايد به اصالت فكر او شك كرد.
اگر كسي بخواهد با خودش و با ديگران روراست باشد، خيلي بعيد است كه بتواند بگويد كه من تمام مسائل فلسفي را حل كردم و به يقين رسيدم، رسيدن به تضاد از زيادي انديشه و دشواري و صعب بودن مسائل است. كسي مثل غزالي با مسائل تئاتروار و از پيش ساخته برخورد مي‌كند، وقتي به شك رسيد قصد داشت بالاخره هر طور شده به يقين برسد، از طريق تصوف و يا اعتقاد صرف؛ اما انديشمندي كه برنامه‌اي پيش ساخته ندارد با پيرامون خود در جنگ و جدال است، فكري را مي‌گيرد ديگري را رها مي‌كند، اگر به اختيار معتقد باشد يك سري مسائل پيش مي‌آيد و اگر جبر را قبول كند مسائل ديگر نمايان مي‌شود:
كسي كو عقل دورانديش دارد
بسي سرگشتگي در پيش دارد

علت انتخاب ظرف محدود رباعي
دكتر مهيار علوي مقدم عضو هيأت علمي دانشگاه تربيت معلم سبزوار با بيان اينكه رباعي ظرف محدود چهارمصرعي است و شاعر بايد آنقدر توانا باشد كه بتواند تمام جنبه‌هاي انسان شناسي و معرفت‌شناسي‌اش را در همين ظرف محدود جاي دهد، از علت روي آوردن خيام به رباعي پرسيد و پاسخ شنيد: «انتخاب نوع زبان تا حدودي به طبع شعري شاعر برمي‌گردد، اما در مورد خيام بايد گفت رباعي هم كوتاه است و هم كوبنده؛ مصداق همان اصطلاح عوامانه "متلك" است، رباعي متلك و نيشخندي است به روزگار:

چون نيست حقيقت و يقين اندر دست
بـه اميـد شـك همـه عمـر نشسـت
هان تا ننهيـم جـام مـي از كف دسـت
بي‌خبر مرد چه هشيار و چه مست
او مي‌خواهد نيشي بزند به روزگار و رد بشود، متلك را بايد گفت و رد شد و اين‌هم فقط در قالب رباعي مي‌گنجد و بس، خيام علاقه‌اي به مثنوي نوشتن و پرگويي و زياد سرودن نداشته است.»

مواجهه غرب با خيام
در ادامه جلسه دكتر امين‌رضوي در خصوص چگونگي مواجهه غرب با خيام توضيح داد: «داستان رباعيات خيام و عزيمت آنها به غرب برمي‌گردد به سال 1800 تا 1810 كه پادشاه انگلستان، شخصي به نام لرد اوزلي را به عنوان سفير انگستان به دربار قاجار مي‌فرستد و بعد از اتمام ماموريتش مطابق معمول كشتي‌ها را پر مي‌كنند از نسخ خطي ايران و غارت مي‌كنند. از جمله آثاري كه مي‌برند چند رباعي بسيار قديمي خيام بود كه پس از مرگ او به دانشگاه آكسفورد سپرده مي‌شود، كه من اينها را ديده‌ام. فيتزجرالد معروف اين نسخ را مي‌بيند و آنچنان شيفته يكي از رباعيات مي‌شود كه تصميم مي‌گيرد زبان فارسي ياد بگيرد و مبتلا به گونه‌اي وسواس در ترجمه اشعار خيام مي‌شود كه تا پايان عمرش ادامه دارد و رباعي‌اي داريم كه فيتزجرالد پس از 27 سال كار كردن روي آن و پس و پيش كردن كلمات، در هنگام مرگ هم كاغذي كه همان رباعي روي آن نوشته شده بود در دست داشت و اين از نظر ادبي حائز اهميت فراوان است.
فيتزجرالد براي فروش ترجمه رباعيات خيام مشكل داشت و پس از مرگش به علت فروش نرفتن كتاب، آنها را در كتابفروشي گذاشتند تا هر كس خواست به رايگان ببرد و يكي از شعراي معروف انگلستان به نام تنسي، نسخه‌اي مي‌برد و از نظر شعري آن‌را در حد نبوغ ارزيابي مي‌كند و پس از آن كتاب در ميان برخي، بسيار معروف مي‌شود و خيام تبديل به پيامبر آنان مي‌شود و به زودي كلوپي به نام عمر خيام در لندن برپا مي‌كنند و در آن ملاقاتهايي ترتيب مي‌دهند كه هنوز هم ادامه دارد، البته نه به همان شدت اوليه. در آن زمان 52 رباعي از خيام وجود داشت و آنان از ميان لردها و آدمهاي بسيار مشهور 52 عضو گرفتند و بعدها در انجمن آسيا شناسي انگليس انشعابي پيش آمد و عده زيادي از آنان به كلوپ عمر خيام پيوستند و سازمان عظيمي به وجود آمد كه در زمينه ترجمه و نشر آثار خيام مجاهدت فراوان كردند. عده‌اي از آنها كه در زمان ناصرالدين شاه به نيشابور آمدند و از ديدن شرايط مقبره خيام متاثر شدند، به ديدن ناصرالدين شاه رفته، از او خواستند قبر خيام را بازسازي كند و به او تاكيد كردند كه خيام مرد بزرگي بوده است.
ناصرالدين شاه كه از فقها بسيار هراس داشت گفت من از بيت‌المال نمي‌توانم هزينه كنم خودتان اگر مي‌خواهيد آنجا را بازسازي كنيد. اما با ترور ناصرالدين‌شاه اين‌كار هيچ وقت انجام نشد. در سال 1837 كلوپي در آمريكا و در شهر بوستون تشكيل شد به نام كلوپ عمر خيام آمريكا، اعضاي اين كلوپ به زودي در هتلي در شهر بوستون با يكديگر ملاقات كردند و طرفداران زيادي به گرد آنان جمع شدند. در آن سالها در اوج جنگهاي داخلي، تاثري ملي از كشتار و جنايت به وجود آمده بود.
صدها هزار نفر در شمال و جنوب كشته شدند و مسأله حزن‌انگيز جنگ و توجه خيام به مفاهيمي نظير صلح، باعث گل كردن اشعار او ميان آمريكاييان شد و به زودي شعبات زيادي در كلرادو، تگزاس، واشنگتن، آيداهو و ... به وجود آمد. بنده تمام اعضاي اين كلوپها را پيدا كردم و با عكس و شرح احوالشان در كتاب آورده‌ام. خيام در آن زمان تبديل به يك چهره تقريبا ملي شد، يعني همانطور كه شكسپير در ميان ايرانيان مشهور است خيام نيز نزد آمريكاييان شناخته شده بود و اين شهرت يك صبغه سياسي هم به خود گرفته بود چرا كه شمال آمريكا منطقه‌اي سكولار است و جنوب آن شديدا مذهبي. خيام در شمال آمريكا بسيار مورد توجه قرار گرفت و به يكي از نخبگان آنجا و سمبل انسان‌مداري و سكولاريسم و دمكراسي تبديل شد.
اين در زماني بود كه آمريكا داشت تصميم مي‌گرفت كه جمهوري مسيحي باشد يا جمهوري دمكراتيك سكولار و هنوز هم اين بحث ادامه دارد، البته نه به همان صورت اوليه. آنهايي كه معتقد به جدايي دين از سياست بودند از طرفداران پروپاقرص خيام شدند و جنوبي‌ها خيام را ضد مسيح ناميدند. همان خر دجالي كه ما داريم در الهيات مسيح هم هست وخيام تبديل به همان خر دجال شد. در جنوب آمريكا فقهاي مسيحي پول زيادي جمع كردند و عليه خيام فتواهاي زيادي دادند كه در اين كتاب آمده است. سپس يك نهضت ادبي به وجود آمد كه طرفداران آن خود را عمريون ناميدند و به سبك خيام شعر مي‌گفتند. از ميان كساني كه طرفدار خيام هستند مي‌توان به امرسون، ويتمن، تي اس اليوت و پدرش و عمويش كه رئيس دانشگاه هاروارد بود و استرات هاون نابغه آمريكايي كه اسم پسرش را عمر مي‌گذارد و مارك تواين كه 33 رباعي با برداشت از سبك خيام گفته است، اشاره كرد. مارك تواين دختري داشت كه در جواني از دنيا رفت و همين ضربه او را به افسردگي شديدي دچار كرد و در اين زمان رباعياتي از خيام به دستش مي‌رسد و به ادعاي خودش با "خيام درماني" معالجه مي‌شود.
اين نهضت ادامه پيدا مي‌كند و بعدها در سال 1910 با قدرت گرفتن مذهبيون و فقها براي دوره‌اي در آمريكا مصرف الكل ممنوع شد. خيام در اين ميان بسيار مطرح مي‌شود و مطالب بسياري در رد يا تاييد او طرح مي‌گردد. كلوپ عمر خيام آمريكا در 1920 از بين رفت ولي در سالهاي اخير مجددا توجه به خيام رو به افزايش گذاشته است.»

http://www.iketab.com/index.php?Module=SMMPBPages&SMMOp=Articles&SMM_CMD=&ArticleId=985


برچسب‌ها: خیام, تناقض‌گويي در اشعار و آثار خيام, پرفسور مهدي امين رضوي استاد اديان و فلسفه دانشگاه, آمريكا
+ نوشته شده در  ساعت 0:57  توسط مهدی  | 

از کامو تا خیام

گاه یک نوشته ادبی درونمايه اي فلسفي دارد و گاه یک بینش فلسفی , در قالب ادبیات مطرح میشود. اما آثاری هستند که مشخص کردن مرز بین اندیشه و ادبیات در آنها به سختی امکان­پذیر است. آثار کامو – علیرغم اینکه خودش هنر را صرفا وسیله­ای برای بیان هدف میداند – بدینگونه است.

کامو علیرغم آثار به ظاهر گوناگونی که دارد، در پی بیان یک دیدگاه خاص نسبت به انسان و هستی است و سخن خود او در آخرین مصاحبه­اش در سال 1959 که چنین میگوید: " درست است که همه این کتابهای متفاوت، گویای یک نکته­اند"، بیانگر همین نکته است. شاید بتوان این دیدگاه خاص کامو را بطور کلی در " میل به زیستن " خلاصه کرد. اما برای او که به زندگی اخروی اعتقاد ندارد ] در مصاحبه­ای در اواخر عمر با ژان – کلوبریس ویل صریحاً به این نکته اشاره داشته است[ ، چرا باید میل به زیستن به این اندازه مهم باشد که آثارش را تحت­الشعاع خود قرار دهد؟ شاید بخشی از جواب این شعر حافظ باشد که :

چو امکان خلود ای دل درین فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

کامو این اندیشه­اش را در قالب فرد در داستان "بیگانه" ، بصورتی نمادین در قالب جامعه در " طاعون" و به گونه­ای واضح­تر در رساله " افسانه سزیف " مطرح کرده است. از دیگر آثار کامو میتوان به " انسان شورشی" ، " سقوط" ، "کالیگولا" ، "سوءتفاهم" و ... اشاره کرد. و از آنجا که جوهره اصلی افکار کامو در "بیگانه" ، "افسانه سزیف" و "طاعون" واضح تر است، اشاراتی مختصر به این آثار میشود:

- بیگانه: شرح حال شخصی بنام «مورسو» است که با شروع داستان متوجه میشویم که او برای ما یک بیگانه است. او نمی­داند مادرش دیروز مرده یا امروز، او نمی­تواند در مراسم سوگواری مثل دیگران گریه و زاری کند، نسبت به پیشنهاد مناسب کاری تمایلی نشان نمیدهد، نسبت به عشق بیگانه است و ... نکته­ای که در مورد "مورسو" مشهود است، این است که او صادق است و دروغ و ریا در او جایگاهی ندارد، یا به قول خود کامو سخنان او به این خاطر برای ما دروغ به نظر میرسد که راست­تر از راست است... "مورسو" یک مرد عرب را می­کشد و در دادگاه محاکمه میشود. اما در آن زمان است که متوجه میشود که زندگی زیبا بوده است و میخواهد که به زندگی بازگردد... نكته مهم اين است كه مورسو جز به ارضای لذات خود نمی­اندیشد. همانطور که مشخص است کامو در "بیگانه" برای زیستن ارزش قائل می­شود و میخواهد که "باشد" ] تضادی که "بیگانه" با " تهوع" سارتردارد، بیانگر بخشی از اختلافات فکری کامو و سارتر است[ .

- افسانه سزيف: طبق اساطیر یونان، سزیف محکوم است که سنگی را تا همیشه به بالای کوهی ببرد، سپس به حکم خدایان سنگ دوباره به نقطه آغازین برگشته و دوباره... اما سزیف به همین عمل تکراری و عذاب­آور با شوق تن در میدهد و آنرا می­پذیرد و با این کار خویش، رنج کار را برای خود کمتر میکند و علاوه بر آن حکم خدایان تحقیر میشود. با درنظر داشتن اینکه بالا بردن سنگ برای سزيف، تمثیلی از " بودن انسان" است و همچنین مقایسه او با انسانی که هر روز بر می­خیزد ، به اداره میرود، برمیگردد، میخوابد و فردا دوباره ... و هفته دیگر ... وسالها ...اين دريافت را به ما ميدهد كه كامو معتقد است انسان به جاي پوچ انگاشتن و خودكشي و... بهترست زندگی را بپذیرد و به قول خود او : " بايد سزيف را خوشبخت دانست".

- طاعون: شاید بتوان " طاعون" را شاهکار آلبرکامو دانست. برای بیان چکیده­ای از رمان طاعون باید کل آنرا تعریف کرد زیرا هر بخش از آن

بیانگر افکار مختلف نویسنده است. اما بطور بسیار خلاصه و

کلی، داستان شرح جامعه­ایست ] شهر اوران [ که دچار "طاعون" میشود و داستان حول برخوردهای مختلف افراد و موضع­گیری­های آنان در برابر مرگ می­چرخد که این موضع­گیریها به "همبستگی" می­انجامد. همانگونه که هر اثر ادبی میتواند بیانگر بخشی از تاریخ زمان خلق شدنش باشد، رمان "طاعون" نیز میتواند تمثیلی از اشغال نظامی فرانسه از سوی آلمان باشد. اما در سطحی دیگر رمان "طاعون" نیز بیانگر همان اندیشه کامو، رابطه انسان و هستی، شوق به زیستن و عصیان آدمیست. دکتر شریعتی درباره طاعون میگوید: " کامو در طاعون به همبستگی انسان میرسد، اما نه بخاطر انسانیت و اخلاق مذهبی بلکه به خاطر منافع شخصی و اشباع لذت­های فردی " . برداشتی دیگر از "طاعون" این است که اشخاص در پی بهانه­هایی برای " زیستن"­اند و به همین خاطر با طاعون که هستی آنها را تهدید می­کند، مبارزه میکنند. این بهانه­ها برای پرسوناژ «رامبر» وصال معشوق، برای «ریو» انجام وظیفه شغلی، برای «پدر پانلو» ترویج مذهب و اخلاقیات و ... است. یکی از نقطه­های اوج داستان زمانی است که کودکی از طاعون می­میرد، اما باز دیگران نا امید نمی­شوند... به هر حال در این اثر نیز کامو جامعه­ای را روایت می­کند که میل به زیستن دارند و برعلیه آنچه که حیاتشان را تهدید می­کند (طاعون) مبارزه میکنند.

اما خیام...

از آنجا که تحلیل شخصیت خیام نیازمند شناخت زمانه خیام، بررسی رباعیات و سایر آثار او، بررسی آنچه که در مرصادالعباد و مونس­الاحرار و ... درباره­ی وی ذکر شده است و ده­ها موضوع پیچیده دیگر است، ما در اینجا به جای «تحلیل شخصیت خیام» آنچه را که بعنوان " اندیشه­ی خیامی" مشهور است، به عنوان "شخصیت خیام" در نظر ميگيريم كه اتفاقا - عليرغم نظرات مخالف - به نظر ميرسد آنچه به عنوان " انديشه و فلسفه خيامي" مشهور است، همان شخصیت واقعی خیام نیز باشد. و ما در اینجا خیامی را که از ظاهر رباعیات بر می­آید، بررسی می­کنیم نه خیام واقعي را که نمی­شناسیمش.

در مورد کامو بیان شد که مرز بین فلسفه و ادبیات در اغلب آثار او غیرقابل تفکیک است و همچنین او زبانی سلیس و روان دارد و معتقد است تمام بدبختی­های انسانها حاصل به کار نگرفتن زبانی سلیل و شفاف است. با مطالعه مختصر رباعیات خیام نیز در می­یابیم که زبانی به دور از ایهام دارد و اندیشه­اش را هرچند به کام دیگران خوش نیاید، صریح بیان می­کند. (برخلاف حافظ).

در مورد کامو بیان شد که او " میل به زیستن" دارد، اما به نظر میرسد که خیام در وهله اول " میل به نیست بودن " دارد. چرا كه اگرچه کامو برعلیه آنچه که هستی را به خطر می­اندازد، مبارزه میکند و اين عمل خود را ناشي از عصيان در برابر خدايان ميداند اما به هرحال مرگ را گریزی نیست. و اینجاست که خیام آرزو میکند که کاش هرگز در "وجود " نیامده بود:

گر آمدنم به خود بدی نامدمی ورنیز شدن به من بدی کی شدمی

به زان نبدي كه اندين دير خراب نه آمدمی، نه شدمی ، نه بدمی

یا

چون حاصل آدمی درین شورستان جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت و آسوده کسی که خود نیامد به جهان

اما از آنجایی که " میل به نبودن" آرزویی دست نیافتنی است، خیام نیز به همین زندگی " نقد" دل خوش میکند و به " نسیه" ای که کسی عهده­دار آن نمی­شود، دل نمی­سپارد. و از اینجاست که فلسفه خیام به اپیکوریسم (غنیمت شمردن دم و لذت ) نزدیک میشود. اما خیام باز در اینجا نیز متوقف نمی­شود. رنج­ها، کاستی­ها، زودگذر بودن لذت­ها و خصوصاً مرگ، باعث میشوند که " لذت " خیام همراه با "وحشت و افسوس " شود. صادق هدایت در کتاب ترانه خیام خود تؤام شدن این لذت و آن وحشت را اینگونه توصیف میکند:"...همانند كسي كه ميخواهد خودكشي كند و قبل از مرگ به تزئين اتاق خود ميپردازد ".

رباعیات خیام بهترین شاهد بر این مدعاست، آنچنانکه در اغلب رباعیات، وقتی خیام توصیه به لذت و استفاده از هستی میکند، بلافاصله ما را به یک وحشت تؤام با آن نیز هشدار میدهد:

یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم زان پیش که کوزه­ها کنند از گل ما

یا

می­نوش به خرمی که این چرخ کهن ناگاه ترا چو خاک گرداند پست

یا

کاری چه کنی که با اجل باشد جفت می­ خور که به زیر خاک می­باید خفت

یا

ساقی گل وسبزه بس طربناک شده است خوش باش که هفته دگر خاک شده­ست

یا

می­ نوش ندانی از کجا آمده­ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

و در اینجاست که تفکر خیام از "اپیکوریسم" فاصله می­گیرد و به نوعی " نهیلیسم" نزدیک می­شود.

از دیدگاه کامو – همانند اگزیستانسيالیست­های همچون سارتر– انسان خود مسئول سرنوشت خویش است، چرا که وجودش بر ماهیتش مقدم

است و باید خود، ماهیتش را شکل بدهد؛ تا آنجا كه سارتر

میگوید اگر کسی فلج به دنیا بیايد و قهرمان مسابقه دو میدانی نشود، خود مسئول است. اولین نتیجه این تفکر نفی "جبر" است. اما خیام خود را در جبر، غرق شده می­بیند تا جایی که میگوید چون خدا از روز ازل می­ خوردن مرا می­دانسته است،پس اگر می نخورم علم خدا جهل می­شود. لذا مجبورم که می بخورم ] این شعر منسوب به خيام است و بسياري اين استدلال را ضعيف دانسته اند.[

می خوردن من حق ز ازل می­دانست گر می نخورم علم خدا جهل بود

یا

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

یا

بر من قلم قضا چوبی من راندند پس نیک و بدش زمن چرا میدانند

دی بي من و امروز چو دی بي من و تو فردا به چه حجتم به داور خوانند

یا

چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد دل را به کم وبیش دژم نتوان کرد

کار من و تو چنانکه رای من و تست از موم به دست خویش هم نتوان کرد

یکی از موضوعاتی که کامو را با آن نقد می­کنند، این است که کامو بر علیه چه کسی " عصیان و سرپیچی" می­کند؟ کامو میگوید:" من عصیان میکنم پس هستم". اما کامویی که به خدا اعتقادی ندارد، برعلیه چه چیزی عصیان می­کند؟ طبعیت بی­شعور؟...و دراینجاست که دکتر شریعتی گفته کامو را به همان اندازه که شعری زیبا میداند، عاری از منطق نیز میداند. اما در نقد این نقد میتوان این دو پرسش را مطرح کرد: آیا کامو برعلیه خدای واقعی – خدایی که هست – عصیان و سرپیچی میکند، یا خدای حقیقی – خدایی که باید باشد اما نیست- (طبق برداشت خودش ) ؟ و دیگری اینکه، مگرنه این است که کامو آثارش را برای مردمانی نوشته است که به خدا اعتقاد دارند؟...جواب صحيحتري را نيز خود دكتر شريعتي در " هبوط " ميدهد كه: " عصيان او احتياج وجودي خودش است و به آنچه عليه اش عصيان ميكند كاري ندارد(نقل به مضمون)..." اما بهرحال این ابهام، یکی از نقاط ضعف کاموست.اما به هر حال دكتر شريعتي نيز كامو را معتقد به " دم و لذت " ميداند مثلا ايشان در کتاب "انسان بی­خود" میگوید: "سار­تر و کامو هر دو به اینجا میرسند که همه چیز پوچ است. سارتر... ولی کامو که نمی­خواهد سرخودش و دیگران را شیره بمالد، میگوید " دم و لذت " . (البته باید توضیح داد که سارتر جهان را بالذات پوچ میداند ولی پوچی کامو از اینجا ناشی میشود که رابطه جهان و هستی با انسان، گنگ و مبهم است). خیام نیز می­گوید "دم و لذت" اما با " وحشتی " که اشاره گردید. از ديد يك انسان ديندار كه دين را بطور سطحي ميپذيرد و راه عقل را بر بسياري از مسائل ميبندد احتمالا اشعار خيام " كفر" تلقي ميشود, اما چه بسا كفر خيام جايگاهي بس ارزشمندتر از بسياري از " ايمان "ها داشته باشد...

http://www.bookgroup.blogfa.com/post-33.aspx


برچسب‌ها: خیام, کامو, از کامو تا خیام
+ نوشته شده در  ساعت 0:52  توسط مهدی  | 

خيام نگاه فيلسوفانه به عالم دارد -زهرا سلیمانی

رئيس فرهنگستان علوم ايران:
خيام نگاه فيلسوفانه به عالم دارد
نويسنده : زهرا سليماني

خيام را بايد فيلسوف رياضيدان و شاعر برجسته و بي همتاي مشرق زمين دانست که جهان بيني و تفکرش مايه خرد ورزي متفکران بسياري در سراسر عالم است. او در تمامي آثارش و با تمامي احساسش، سعي بر اين دارد که خود آگاهي را در انسان تقويت کند. خيام با روشنگري انديشمندانه خويش، رندانه، به نفي وسيله قرار دادن انسان در جهت اشاعه افکار ارتجاعي مذهبي مي پردازد. او انسان را به درک علت وجودي خود،بازيافتن خود و سيطره منطق و عقل بر زندگي، فرا مي خواند.
اما چگونگي فهم تفکر خيام از طريق رباعياتش نه کار هر کس و هر متفکري است; اين فهم، درک وسيع و قدرتمندي را طلب مي کند، از اين رو براي پرسش از چرايي تفکرات اين شاعر در روز بزرگداشت او به سراغ يکي از متفکران ايراني، دکتر "رضا داوري اردکاني" استاد فلسفه و رئيس فرهنگستان علوم ايران رفتم تا در گفت وگويي کوتاه برداشت هاي متفاوت از تفکرات اين شاعر فيلسوف را بررسي کنيم. اين گفت وگو را با هم مي خوانيم:
از تفکر در اشعار خيام بگوييد و اين که نگاه او به عالم چگونه بوده است؟
چيزي که معمولا تصور مي شود چه در انديشه مخالفان چه موافقان خيام اين است که اکثرا ميان زبان علم و شعر را اشتباه مي کنند چرا که خيام از جامع ترين دانشمندان است. او دانشمند، منجم، مورخ، پزشک، فيلسوف و شاعر است.
او فقط رباعي گفته و اين مهم است چون ديگر شاعران در کنار رباعي، غزل و سبک هاي ديگر نيز کار کرده اند او در واقع عالم خود را بيان کرده و از احوال خود گفته است. او به زبان حال حرف زده و ما بايد بين زبان حال و قال تفاوت بگذاريم و اينکه گاهي از اشعار خيام برداشت نهيليسم انگارانه يا لاابالي گري متوجه مي شوند به اين معنا است که آنها در اين اشعار خوب تفکر نکرده اند. سوال من اين است که آيا يک دين دار نبايد به مساله قضا و قدر فکر کند و راجع به آن بحث کند؟ در واقع شعر هاي او يک نزاع دردمندانه با متکلم است. مرحوم استاد محمد تقي جعفري شکايت مي کند و اين قطعه از شعر را که مي گويد:
يک چند ز کودکي به استاد شديم
يک چند به استادي خود شاد شديم
پايان سخن بشنو که ما را چه رسيد
از خاک در آمديم و بر باد شديم
او مي گويد چرا خيام بايد بگويد ما که از خاک برآمده ايم بر باد شده ايم و اين تفکر را نمي پسنديد ولي بايد گفت آنچه بر باد مي رود عقلانيت ما است و اگر به زبان شاعر خوب دقيق شويم مي بينيم که يک نگاه علمي و فيلسوفانه به عالم دارد و ما حتي نگاه علمي او را در نوروزنامه اي هم که سروده مي توانيم ببينيم که هم تاريخي است هم نجومي اما وجه قالب خيام شاعري او است. خيام هم فيلسوف است و هم شاعر که به اعتقاد من اين دو در خيام يکي است.
در جايي مي گويد:
خيام که خيمه هاي حکمت مي دوخت
در کوزه غم فتاد و ناگاه بسوخت
مقراض اجل طناب عمرش ببريد
دلال قضا به رايگانش بفروخت
خيام شاعري است که خيمه هاي حکمت را مي دوخته و در اشعارش به جهان بشري به ديده عبرت مي نگرد و به آن بها نمي داده. در رباعيات خيام وجود بشر مطرح مي شود و او معماي وجود آدمي را مي گشايد که گاهي هم ما از باز شدن اين معما ها خوشمان نمي آيد.
آيا مرگ آگاهي در اشعار خيام وجود دارد؟
بله او هم مانند ديگر شاعران بزرگ مرگ آگاهي و انسان را محفوف به عدم مي داند. او مرگ را چيز جدايي از انسان نمي داند بلکه بشر را در يگانگي با مرگ مي بيند.
بعضي خيام را هيچ انگار مي دانند و اشعار او را در وصف پوچي به حساب مي آورند آيا چنين ديدي درست است؟
بنده اصلا همچين ديدي که خيام هيچ انگار است را قبول ندارم، شاعر هيچگاه هيچ انگار نيست شاعر تعقلات و آزادگي را وصف مي کند و متفکر است و البته فيلسوف.
آيا رندي گري را همچون حافظ براي سعدي هم مي توان وصف کرد؟
خيام نيز رند بوده اما اينجا جاي توضيح دارد که رندي را به معناي اجتماعيش نبايد تلقي کرد. رند را همان گونه که حافظ وصف مي کند درجه اي است فرا تر از زاهدي چرا که زاهد غرور دارد و اين غرور نمي گذارد که زاهد راه به جايي ببرد. با اين توصيف از رندي گري بايد بگويم که خيام هم رند بوده.
تاثيرات خيام بر شاعران بعد از او چگونه است؟
تاثيرات خيام بر ديگر شاعران مساله عظيمي است که بايد تحقيق و بررسي شود و اکنون که من بخواهم راجع به آن بگويم و نقد کنم کاري دشوار است اما به اين صورت است که در شعر تقليد وجود ندارد بلکه ما در شاعران هم کلامي را مي بينيم و در واقع شاعران با هم همکلام مي شوند و اينکه گاهي اشعار مشابه يا هم معني مي بينيم به خاطر هم کلامي بين شعرا است اما بيان اينکه تاثير و تاثر آنها از همديگر چقدر است بسيار سخت است.

http://www.mardomsalari.com/template1/News.aspx?NID=105182

 


برچسب‌ها: خیام, خيام نگاه فيلسوفانه به عالم دارد, زهرا سلیمانی
+ نوشته شده در  ساعت 0:44  توسط مهدی  | 

چرا خيام مشايي‌ است؟ -عليرضا ذكاوتي‌ قراگوزلو


    چرا خيام مشايي‌ است؟

    نویسنده : عليرضا ذكاوتي‌ قراگوزلو




    مرد حيرت‌

    حكيم‌ عمر خيام‌ نيشابوري‌ يكي‌ از برجسته‌ترين‌ چهره‌هاي‌ فرهنگي‌ ايران‌ اسلامي‌ است‌ كه‌ هم‌ به‌ لحاظ‌ تحقيقات‌ و كشفيات‌ ممتاز در رياضيات‌ و نجوم‌ و هم‌ به‌ سبب‌ سرودن‌ رباعيات‌ حكيمانه‌ و دل‌انگيز شهرتي‌ جهانگير يافته‌ است. مضمون‌ رباعيات‌ اصيل‌ خيام‌ اگر با نظري‌ عميق‌ مطالعه‌ شود، با رسالات‌ كم‌ حجم‌ و پرمايه‌ي‌ فلسفي‌ وي‌ هيچ‌ تعارض‌ و منافاتي‌ ندارد، بلكه‌ مكمل‌ يكديگر است؛ زيرا اين‌ دانشمند رياضي‌ و طبيعي‌ كه‌ حتي‌ در قرائات‌ قرآني‌ و ادبيات‌ عرب‌ قولش‌ حجت‌ بوده‌ است، هر چه‌ گفته، سنجيده‌ گفته‌ است. خيام‌ با نگاهي‌ جستجوگر و موشكاف‌ و انديشه‌اي‌ نقاد، مطالب‌ فلسفي‌ و علمي‌ را نگريسته، و ممكن‌ است‌ در بعضي‌ مسائل‌ بر خلاف‌ مشهورات‌ و نه‌ مسلمات‌ اظهار نظري‌ نموده‌ باشد كه‌ از حكيمي‌ چون‌ او عجب‌ نيست‌ كه‌ اصل‌ اقليدس‌ را مورد بحث‌ قرار دهد يا نظريات‌ فلاطين‌ را فريبنده‌ و ترديد برانگيز بيگارد.
    ‌خيام‌ كه‌ در برابر عظمت‌ جهان‌ آفرينش‌ و دنياي‌ پس‌ از مرگ‌ به‌ جز حيرت‌ و سرگشتگي‌ به‌ دستاوردي‌ نائل‌ نشده، شگفت‌ نيست‌ اگر بسيار كم‌ سخن‌ و گزيده‌ گوي‌ باشد و جز به‌ ضرورت‌ چيزي‌ را به‌ قلم‌ نياورده‌ و بر زبان‌ نرانده‌ باشد و آنچه‌ نوشته‌ از شعر و نثر و به‌ تازي‌ يا پارسي، استادانه‌ و در كمال‌ ايجاز و بدون‌ حشو و زوائد است، چون‌ از تكرار مكررات‌ بيزار بوده‌ است.

    يك‌ پرسش‌ مهم‌

    درباره‌ خيام‌ نخستين‌ سؤ‌الي‌ كه‌ پيش‌ مي‌آيد و در واقع‌ مهم‌ترين‌ سؤ‌ال‌ اين‌ است‌ كه‌ آيا خيام‌ منجم‌ و رياضيدان‌ و جانشين‌ بوعلي‌ در حكمت‌ مشائي‌ همان‌ سراينده‌ي‌ رباعيات‌ معروف‌ است‌ يا به‌ قول‌ محيط‌ طباطبائي‌ دوتاست: اين‌ علي‌ خيام‌ است‌ و آن‌ عمر خيامي‌ (خيامي‌ يا خيام؟) به‌ خصوص‌ كه‌ بعضي‌ صاحب‌نظران‌ - مثلاً‌ استاد مطهري‌ - گفته‌اند در اين‌ رباعيات‌ مشهور مسائلي‌ مورد تشكيك‌ قرار گرفته‌ كه‌ در رسالات‌ فلسفي‌ خيام‌ بدان‌ مسائل‌ جوابهاي‌ روشن‌ داده‌ شده‌ است.

    خيام‌ سر به‌ سر قشيريون‌ مي‌گذاشت‌

    ما در كتاب‌ عمر خيام‌ نيشابوري‌ حكيم‌ و شاعر كه‌ به‌ سال‌ 77 و 79 توسط‌ انتشارات‌ سرح‌ نو به‌ چاپ‌ رسيده‌ به‌ اين‌ سؤ‌ال‌ اجمالاً‌ چنين‌ پاسخ‌ مي‌دهيم‌ كه‌ انتساب‌ رباعيات‌ عمر خيام‌ به‌ علي‌ خيام‌ - يا چنان‌ كه‌ مدعي‌ مي‌گويد برعكس‌ آن‌ - نيازمند دلايل‌ نقلي‌ و مستندات‌ استواري‌ است‌ كه‌ بالفعل‌ وجود ندارد؛ يعني‌ در منابع‌ قديم‌ حتي‌ يك‌ رباعي‌ به‌ علي‌ خيام‌ نسبت‌ داده‌ نشده‌ است‌ و دو بيت‌ شعر عربي‌ كه‌ در معجم‌ الالقاب‌ ابن‌ فوطي‌ از علي‌ خيام‌ نقل‌ شده‌ بسيار عادي‌ و كم‌ ارزش‌ است‌ و از هر گونه‌ دلالتي‌ در موضوع‌ مانحن‌ فيه‌ عاري‌ است.
    ‌اما اينكه‌ معماهاي‌ مطرح‌ شده‌ در رباعيات‌ همانها باشد كه‌ در رسالات‌ فلسفي‌ خيام‌ بدانها جواب‌ داده‌ شده، جوابش‌ به‌ گمان‌ بنده‌ همان‌ است‌ كه‌ خود استاد مطهري‌ فرموده‌ است: «خيام‌ مي‌خواهد سر به‌ سر قشريون‌ و متكلمان‌ بگذارد». (خدمات‌ متقابل‌ اسلام‌ و ايران، ص‌ 557) و ما اين‌ مطلب‌ را شكافته‌تر بيان‌ خواهيم‌ كرد.
    ‌به‌ روزگار جواني‌ خيام‌ متكلمان‌ اشعري‌ بر حوزه‌ها تسلط‌ داشتند و خود خيام‌ شاگرد ابوالمعالي‌ جويني‌ بوده‌ است. اشعريان‌ جبري‌ بودند و به‌ ترجيح‌ بلامرجح‌ در فعل‌ صانع‌ قائل‌ بودند. خيام‌ در رباعياتش‌ با تأكيد بر جبري‌ گري‌ مي‌خواهد متناقض‌ بودن‌ نظريه‌ آنان‌ را به‌ رخ‌ بكشد؛ حال‌ آنكه‌ در رساله‌ جواب‌ به‌ سه‌ سؤ‌ال‌ افراط‌ در جبر را «هذيان» مي‌داند و البته‌ جبر معتدل‌ را كه‌ همان‌ جبر علمي‌ است‌ مي‌پذيرد؛ به‌ زبان‌ امروز دترمينيسم‌ در برابر فاتاليسم.
    ‌خيام‌ در رباعيات‌ ظاهراً‌ بر بي‌هدف‌ بودن‌ صنع‌ تأكيد مي‌ورزد، و منظورش‌ مقابله‌ با متكلمان‌ اشعري‌ است. در واقع‌ از نظريه‌ي‌ حكما كه‌ نفي‌ غرض‌ از باري‌ تعالي‌ مي‌نمودند، دفاع‌ مي‌نمايد و اين‌ همان‌ نكته‌اي‌ است‌ كه‌ در ترجمه‌ي‌ خطبه‌ غرأ ابن‌ سينا آورده‌ است: «ايزد عز‌ و علا را در هيچ‌ چيز غرض‌ نبوده، كه‌ غرض، از عجز و نقصان‌ صاحب‌ باشد» (كليات‌ آثار، 415). ملاحظه‌ مي‌كنيم‌ كه‌ در اين‌ مسئله‌ نيز تعارضي‌ ميان‌ رسائل‌ خيام‌ و رباعيات‌ وجود ندارد. موضع‌ خيام‌ جدلي‌ است؛ يعني‌ از مسلمات‌ خصم، عليه‌ خود او استفاده‌ مي‌كند.
    ‌در مسئله‌ فيض‌ و صدور يا عنوان‌ «سلسلة‌الترتيب» كه‌ از فلسفه‌ افلوطين‌ وارد نظام‌ مشائي‌ شده‌ است، خيام‌ نظريه‌ي‌ رسمي‌ مشائيان‌ را بيان‌ مي‌كند و مي‌گويد اين‌ نظريه‌ مورد قبول‌ من‌ و استادم‌ بوعلي‌ سينا واقع‌ شده، اما نمي‌دانم‌ اين‌ از ضعف‌ نفس‌ ما بوده‌ است‌ يا في‌ الواقع‌ قوتي‌ در اين‌ نظريه‌ وجود دارد! ملاحظه‌ مي‌فرماييد كه‌ چگونه‌ رندانه‌ شانه‌ از زير بار خالي‌ كرده‌ و به‌ زبان‌ بي‌زباني‌ مي‌خواهد برساند كه‌ اين‌ نظريه‌ مي‌تواند مورد ترديد باشد. البته‌ خيام‌ به‌ عنوان‌ بزرگ‌ترين‌ مدرس‌ فلسفه‌ي‌ مشائي‌ در عصر خودش‌ و اينكه‌ «تالي‌ تلو بوعلي‌ سينا» به‌ حساب‌ مي‌آمد ناچار نظريه‌ي‌ رسمي‌ مشائي‌ را بيان‌ كرد، اما همو در رباعيات‌ به‌ فلسفه‌ي‌ ذرات‌ كه‌ نظريه‌ي‌ ذيمقراطيس‌ و اپيكور است‌ اشاره‌ها دارد؛ حال‌ آنكه‌ بوعلي‌ سينا در شفا فصلي‌ در رد‌ نظريات‌ اصحاب‌ ذره‌ آورده‌ است.

    مشائي‌ شكاك ؟

    در اينجا ممكن‌ است‌ اين‌ سؤ‌ال‌ يا اشكال‌ پيش‌ بيايد كه‌ خيام‌ به‌ عنوان‌ مدرس‌ فلسفه‌ي‌ مشائي‌ شكاك‌ نيست‌ و به‌ امكان‌ علم‌ و معرفت‌ معتقد است، اما در رباعيات‌ شكاك‌ به‌ نظر مي‌آيد، و اين‌ چگونه‌ قابل‌ جمع‌ خواهد بود؟ پاسخ‌ اين‌ است‌ كه‌ حتي‌ بزرگ‌ترين‌ نماينده‌ي‌ فلسفه‌ي‌ مشائي‌ در جهان‌ اسلام، يعني‌ بوعلي‌ سينا شخصاً‌ در مسائل‌ اصلي‌ وجود اظهار تحير نموده‌ است. مرحوم‌ محمد تقي‌ جعفري‌ مي‌نويسد: «خيام‌ در كتابهاي‌ علمي‌ و فلسفي‌اش‌ مانند يك‌ دانشمند و فيلسوف‌ با تفكرات‌ عالي‌ و فلسفي‌ و علمي‌ حركت‌ مي‌كند و الهيات‌ و نظم‌ هستي‌ و هدف‌ آن‌ براي‌ خيام‌ همان‌ گونه‌ مطرح‌ است‌ كه‌ براي‌ ابوعلي‌ سينا. با اين‌ حال‌ در رباعياتي‌ كه‌ به‌ وي‌ نسبت‌ داده‌ شده، مطالب‌ نيهيليستي‌ [و] پوچ‌ گرايي‌ مشاهده‌ مي‌شود». يعني‌ استاد جعفري‌ بوعلي‌ سينا را اهل‌ يقين‌ قطعي‌ پنداشته‌ و خيام‌ سراينده‌ي‌ رباعيات‌ را بر خلاف‌ آن‌ انگاشته‌ است. پاسخ‌ ما اين‌ است‌ كه‌ بوعلي‌ نيز هم‌ در رباعيات‌ منسوب‌ بدو و هم‌ در كتابهاي‌ فلسفي‌ مشهورش‌ دچار حيرت‌ است:
    دل‌ گرچه‌ در اين‌ باديه‌ بسيار شتافت‌ / يك‌ موي‌ ندانست‌ ولي‌ موي‌ شكافت‌
    اندر دل‌ من‌ هزار خورشيد بتافت‌ / آخر به‌ كمال‌ ذره‌اي‌ راه‌ نيافت‌
    ‌ممكن‌ است‌ بگوييد صدور اين‌ رباعي‌ از بوعلي‌ سينا مسلم‌ نيست، اما همو در رساله‌ التعليقات‌ گفته‌ است: آگاهي‌ يافتن‌ از حقايق‌ اشيأ در توان‌ انسان‌ نيست. ما از اشيأ جز خواص‌ و لازمه‌ها و اعراض‌ آنها رانمي‌ شناسي. ما حقيقت‌ خدا و عقل‌ و نفس‌ و فلك‌ و آتش‌ و هوا و آب‌ و خاك‌ را نمي‌شناسيم‌ ما حقيقت‌ جوهر را هم‌ نمي‌شناسيم‌ (التعليقات، ص‌ 34-5). بوعلي‌ سينا در رسالة‌ الحدود از امكان‌ تعريف‌ اشيأ عذر خواسته‌ مي‌گويد: اين‌ كار براي‌ بشر نزديك‌ به‌ محال‌ است. در شرح‌ شفا، دشتكي‌ از قول‌ بوعلي‌ آورده‌ است‌ كه‌ تعريف‌ موجود از راه‌ فاعل‌ و منفعل، تعريف‌ به‌ اخفي‌ است. پي‌ بردن‌ به‌ موجبات‌ يك‌ چيز يا تأثيرات‌ آن‌ ساده‌تر از شناخت‌ خود آن‌ چيز نمي‌باشد. حتي‌ حواس، ما را به‌ يقين‌ نمي‌رساند و ما به‌ رؤ‌يت‌ ذرات‌ ريز موفق‌ نمي‌شويم. در شرح‌ الالهيات‌ في‌ الشفا ملامهدي‌ نراقي‌ در توضيح‌ كلام‌ بوعلي‌ آورده‌ است‌ كه‌ از علل‌ تحير، يكي‌ اين‌ است‌ كه‌ هر كدام‌ از فضلا حرف‌ ديگري‌ زده‌اند، و هيچ‌ يك‌ از آرأ بر ديگري‌ رجحان‌ ندارد، و حتي‌ مشاهير چيزهايي‌ گفته‌اند كه‌ بالبداهه‌ پذيرفتني‌ نيست. به‌ قول‌ خيام:
    آنان‌ كه‌ به‌ حكمت‌ دُر‌ معني‌ سفتند / اول‌ ز نخي‌ زدند و آخر خفتند
    ‌و نيز بوعلي‌ سينا در قصيده‌ي‌ مزدوجه‌ كه‌ همراه‌ منطق‌ المشرقيين‌ به‌ چاپ‌ رسيده، حجيت‌ آداب‌ و رسوم‌ و مشهورات‌ را مورد شك‌ قرار مي‌دهد و چنين‌ مي‌سرايد:
    و لو توهمنا بانا الاناجئنا الي‌ الدنيا و مآ اتانا
    ري‌ ولارسم، ولاآداب‌امكننا في‌ كلها الارتيابُ‌
    ‌هم‌ در علوم‌ حقيقي‌ يعني‌ مسائل‌ وجود و هم‌ در علوم‌ اعتباري‌ يعني‌ آنچه‌ به‌ آيينها و سنتهاي‌ چيره‌ بر زندگي‌ بشر مربوط‌ مي‌شود، بوعلي‌ به‌ يقين‌ قطعي‌ باور نداشته‌ است. خيام‌ در رساله‌ي‌ كون‌ و تكليف‌ آورده‌ است‌ كه‌ «لِميت‌ [=چرايي] را به‌ ذات‌ واجب‌ راه‌ نيست‌ و هيچ‌ يك‌ از اوصاف‌ باري‌ نيز چرايي‌ ندارد.
    ‌به‌ نظر بنده‌ در رباعيات‌ اصيل‌ خيام، آنجا كه‌ از بي‌هدفي‌ در جهان‌ ظاهراً‌ سخن‌ گفته‌ مي‌شود، در واقع‌ تقرير همين‌ مطلب‌ است‌ كه‌ انديشه‌ي‌ بشري‌ به‌ كنه‌ امور نمي‌رسد، و لذا نه‌ منافاتي‌ ميان‌ رسائل‌ خيام‌ و رباعيات‌ اصيلش‌ هست‌ و نه‌ بوعلي‌ سينا و خيام‌ از دو خانواده‌ فكري‌ مي‌باشند. اگر خيام‌ آنوسيست‌ است‌ محققان، بوعلي‌ را هم‌ به‌ چنين‌ وصفي‌ ستوده‌اند.
    ‌حتي‌ در مسئله‌ معاد نيز نظريه‌ي‌ بوعلي‌ و خيام‌ در واقع‌ يكي‌ است، يا نزديك‌ است؛ چرا كه‌ بوعلي‌ اثبات‌ معاد جسماني‌ را منوط‌ و مربوط‌ به‌ قول‌ مُخبر صادق‌ كرده‌ است‌ و ظاهر رباعيات‌ مسلم‌ خيام‌ در اين‌ موضوع‌ نيز جز اين‌ را نمي‌رساند و دلالت‌ بر نفي‌ قطعي‌ معاد نمي‌نمايد.

    تنها اختلاف‌ بوعلي‌ و خيام‌

    به‌ گمان‌ اين‌ جانب‌ خيام‌ و بوعلي‌ سينا فقط‌ در مسئله‌ ذرات‌ اختلاف‌ نظر دارند و در اين‌ مسئله‌ خيام‌ به‌ محمدبن‌ زكريا رازي‌ نزديك‌ مي‌شود كه‌ متكلمان‌ (و نيز مشائيان) با وي‌ در چند مسئله‌ مهم‌ درگيري‌ داشته‌اند. تفصيل‌ اين‌ مسائل‌ را در كتاب‌ في‌ التوحيد النيسابوري‌ مي‌توان‌ ملاحظه‌ نمود. اهميت‌ اين‌ كتاب‌ از لحاظ‌ بحث‌ ما در اين‌ است‌ كه‌ مؤ‌لفش‌ نيشابوري‌ و همزمان‌ با دوران‌ كودكي‌ خيام‌ نوشته‌ شده‌ و نشان‌ مي‌دهد چه‌ انديشه‌هايي‌ در آن‌ حوزه‌ مطرح‌ بوده‌ است.
    ‌در اين‌ كتاب، راجع‌ به‌ ازلي‌ و ابدي‌ بودن‌ ماده‌ از قول‌ كساني‌ چنين‌ نقل‌ مي‌كند: «با آنكه‌ هيچ‌ وقت‌ جسم، از اعراضِ‌ فاني‌ شدن‌ غير متأخر از جسم‌ خالي‌ نمي‌باشد، اما اينكه‌ خود جسم، باقي‌ ماندني‌ [و ابدي] باشد، ممتنع‌ نيست، همچنان‌ كه‌ جسم‌ مي‌تواند در حالي‌ كه‌ زماناً‌ مقدم‌ بر حوادث‌ نيست، قديم‌ و [ازلي] بوده‌ باشد. و نيز از قول‌ محمد بن‌ زكريا رازي‌ آورده‌ است: عادل‌ و حكيم‌ بودن‌ صانع‌ جز با داشتن‌ يك‌ غرض‌ نفع‌ رساننده‌ به‌ مخلوقات، روا نيست‌ و نفع‌ يعني‌ سرور و لذت‌ ببخشد، بدين‌ گونه‌ اثبات‌ صانع‌ حكيم‌ در نظر رازي‌ به‌ نفي‌ و نقض‌ آن‌ مي‌كشد.

    خيام‌ رباعيات‌ همان‌ خيام‌ مشائي‌ است‌

    اينك‌ نكاتي‌ از رسالات‌ علمي‌ و فلسفي‌ خيام: در مقدمه‌ شرح‌ ما اشكل‌ من‌ مصادرات‌ اقليدس‌ مي‌نويسد: «جزيياتِ‌ علوم، غير منضبط‌ و اسباب‌ آن‌ بي‌نهايت‌ است‌ و با اين‌ عقلهاي‌ انساني‌ قابل‌ احاطه‌ نيست» و اين‌ همان‌ حيرت‌ علمي‌ خيام‌ است‌ كه‌ از عمده‌ترين‌ مضامين‌ رباعيات‌ مي‌باشد؛ چون‌ او به‌ دنبال‌ يقين‌ رياضي‌ بوده، مي‌گويد: هندسه‌ ذهن‌ انسان‌ را عادت‌ مي‌دهد كه‌ از هر چه‌ برهاني‌ نيست‌ مشمئز باشد و اين‌ يادآور نقيضِ‌ گفتار بعضي‌ متكلمان‌ است‌ كه‌ مي‌گفتند: آموختن‌ حساب‌ و هندسه‌ خوب‌ نيست، چون‌ در ذهن‌ انسان‌ اين‌ شبهه‌ را به‌ وجود مي‌آورد كه‌ معتقدات‌ ديني‌ هم‌ بايد به‌ همان‌ استواري‌ بوده‌ باشد.
    ‌خيام‌ در مقدمه‌ي‌ رساله‌ي‌ جبر و مقابله، از دنياپرست‌ شدن‌ عالم‌ نمايان‌ اظهار ناراحتي‌ مي‌كند و اين‌ از مضامين‌ عادي‌ رباعيات‌ اوست‌ كه‌ جمعي‌ نادان‌ خود را دانا مي‌دانند يا دانا مي‌نمايانند. ديگر از مضامين‌ رسالات‌ خيام‌ و اشعار عربي‌ مسلم‌ الصدور او، برحذر داشتن‌ از اعتماد به‌ دوست‌ نمايان‌ و اهل‌ زمانه‌ است؛ چنان‌كه‌ گويد: «از اهل‌ زمانه‌ به‌ كه‌ كم‌گيري‌ دوست» و در شعر عربي‌ گفته: «بالله‌ لا تألفي‌ ما عشت‌ انسانا» و نيز سفارش‌ به‌ قناعت‌ و دوري‌ از منت، چنان‌ كه‌ گويد: «تا چند كشي‌ منت‌ دونان‌ و خسان» و يا «قانع‌ به‌ يك‌ استخوان‌ چو كركس‌ بودن...» كه‌ مطابق‌ است‌ با شعر عربي‌ خيام: «اذا قنعت‌ نفسي‌ بميسور بلغة...».
    ‌گمان‌ مي‌كنم‌ تا اينجا اجمالاً‌ توانسته‌ باشيم‌ نشان‌ دهيم‌ خيام‌ رياضي‌ دان‌ و فيلسوف‌ مشائي‌ صاحب‌ رسالات، مي‌تواند سراينده‌ي‌ رباعيات‌ معدود مسلم‌ در نارسايي‌ انديشه‌ و معلومات‌ بشري، و حيرت‌ در مسائل‌ مرگ‌ و زندگي‌ و شكوه‌ از جهل‌ مقلدان‌ و كينه‌ ورزي‌ معاندان، و سفارش‌ به‌ اغتنام‌ فرصت‌ و استفاده‌ بهينه‌ از لحظه‌ لحظه‌ حيات...بوده‌ باشد. حال‌ دو سؤ‌ال‌ مهم‌ باقي‌ مي‌ماند: يكي‌ اينكه‌ سرگذشت‌ رباعيات‌ چه‌ بوده‌ است؟ و ديگر اينكه‌ چگونه‌ مي‌توان‌ بعضي‌ مطالب‌ متعارض‌ و متناقض‌ در احوال‌ خيام‌ را توجيه‌ نمود و خصوصاً‌ با آثار وي‌ وفق‌ داد؟
    همه‌ مشائيان‌ زبان‌ درازي‌ كردند؟ مثل‌ خيام!
    اين‌ قطعي‌ است‌ كه‌ فيلسوفان‌ حتي‌ فيلسوفان‌ مشائي‌ كه‌ به‌ اندازه‌ي‌ سراينده‌ رباعيات‌ خيامي‌ زبان‌ درازي‌ نكرده‌اند، مورد مخالفت‌ و حتي‌ هدف‌ كينه‌ متكلمان‌ قشري‌ بوده‌اند. همه‌ مي‌دانيم‌ محمد غزالي(1)، فارابي‌ و ابن‌ سينا را در سه‌ مسئله‌ قديم‌ بودن‌ عالم، نحوه‌ي‌ علم‌ باري‌ به‌ جزئيات‌ و معاد، تكفير نموده‌ است. برخورد خصمانه‌ يا به‌ هر حال‌ معارضه‌ي‌ غزالي‌ با خيام‌ نيز در حكايات‌ آمده‌ و از آن‌ حكايات‌ اجمالاً‌ برمي‌آيد كه‌ خيام‌ با همه‌ي‌ محافظه‌كاري‌ و احتياط‌ در تدريس‌ همچون‌ بوعلي‌ سينا هدف‌ اتهام‌ قرار گرفته، تا آنجا كه‌ از خود نفي‌ فلسفي‌ گري‌ مي‌نمايد:
    دشمن‌ به‌ غلط‌ گفت‌ كه‌ من‌ فلسفي‌ ام /‌ ايزد داند كه‌ آنچه‌ او گفت‌ نيم‌
    اما چو در اين‌ دير خراب‌ آمده‌ ام / ‌آخر كم‌ از آن‌ من‌ بدانم‌ كه‌ كيم؟
    و در رباعي‌ ديگري‌ منسوب‌ به‌ خيام‌ مي‌خوانيم:
    پيوسته‌ مرا ملحد و بي‌دين‌ گويي‌ / انصاف‌ بده‌ ترا رسد كاين‌ گويي؟

    خيام، مردي‌ موحد است‌

    بنده‌ بدون‌ هيچ‌ تقيه‌اي‌ عرض‌ مي‌كنم‌ خيام‌ مردي‌ موحد و مسلمان‌ و حتي‌ متشرع‌ بوده‌ است، اما يقيناً‌ افكار او در سطحي‌ بسيار والاتر از كساني‌ است‌ كه‌ از روي‌ جهالت‌ يا عناد با وي‌ درافتاده‌اند و اينكه‌ نوشته‌اند از ترس‌ زبان‌ بدگويان‌ به‌ حج‌ رفت، اجتهاد در برابر نص‌ است؛ زيرا از باطن‌ اشخاص‌ جز خدا كسي‌ اطلاع‌ ندارد و بايد دلالت‌ ظواهر را پذيرفت. با اين‌ مقدمه، مي‌توان‌ تصور كرد كه‌ خيام، خلجانات‌ ذهني‌ و انديشه‌هاي‌ ناساز با مشهورات‌ عصر را در قالب‌ رباعيات‌ معدودي‌ ريخته‌ و در حاشيه‌ي‌ كتابها يا پاره‌ كاغذي‌ يادداشت‌ مي‌نمود و شايد براي‌ بعضي‌ دانايان‌ همنفس‌ خود مي‌خوانده‌ و اين‌ اشعار در يادداشتها و در اذهان‌ باقي‌ مانده، تا در يكي‌ دو نسل‌ بعد، پس‌ از رفع‌ محظورات‌ خانوادگي، به‌ تدريج‌ ظهور و بروز يافته. چنان‌ كه‌ فخر رازي‌ د راواخر قرن‌ ششم‌ يك‌ رباعي‌ مشهور را بدو نسبت‌ داده‌ كه‌ مرصادالعباد نيز دو دهه‌ پس‌ از آن، همان‌ رباعي‌ با يكي‌ ديگر به‌ طور قطع‌ به‌ خيام‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ است‌ و به‌ تفضيلي‌ كه‌ در كتاب‌ عمر خيام‌ نيشابوري، حكيم‌ و شاعر بيان‌ كرده‌ام، نشر رباعيات‌ خيام‌ عمدتاً‌ از ناحيه‌ شاهفور اشهري‌ نواده‌ي‌ خيام‌ و شاگرد ظهير فاريابي‌ در منطقه‌ي‌ آذربايجان‌ حدس‌ زده‌ مي‌شود؛ چنان‌ كه‌ منابع‌ عمده‌ي‌ رباعيات‌ خيام‌ در قرن‌ هفتم‌ از همين‌ منطقه‌ است. بديهي‌ است‌ به‌ تدريج‌ اشعاري‌ در همان‌ مضامين‌ ضميمه‌ي‌ اشعار اصيل‌ شده‌ و حتي‌ از لحاظ‌ تعداد، غلبه‌ي‌ كلي‌ با رباعيات‌ منحول‌ مي‌باشد. اين‌ بحثي‌ است‌ كه‌ هنوز بسته‌ نشده، احتمالاً‌ همچنان‌ كه‌ ملك‌ الشعراي‌ بهار اظهار نظر كرده، آنچه‌ قطعي‌ و يقيني‌ و مسلم‌ الصدور است‌ حدود دوازده‌ رباعي‌ مي‌باشد، و البته‌ باز مي‌بايست‌ منتظر تحقيقات‌ جديد باشيم.
    خيام‌ به‌ جاي‌ يك‌ رساله، يك‌ رباعي‌ نوشته‌ (همچون‌ نيچه)
    به‌ گمان‌ من‌ رباعيات‌ خيام‌ بعضاً‌ عنوان‌ طرح‌ يك‌ بحث‌ كلامي‌ و فلسفي‌ را داشته‌ و همچنان‌ كه‌ صاحب‌ طربخانه‌ تصريح‌ كرده‌ است، خيام‌ به‌ جاي‌ يك‌ رساله‌ يك‌ رباعي‌ نوشته‌ است. بعضي‌ اوقات‌ شعر جنبه‌ي‌ اعتراض‌ دارد: «كالاعتراض» چنان‌ كه‌ عنوان‌ فصل‌ دوم‌ طربخانه‌ نيز چنين‌ است: «في‌ الحكميات‌ و الاسئلة‌ الحكمية‌ و الاعتراضات...». مسلم‌ است‌ كه‌ سؤ‌ال‌ و اعتراض، خصوصاً‌ در مسائل‌ عقلي، لزوماً‌ حكايت‌ از اعتقاد نمي‌كند. صاحب‌ طربخانه‌ مي‌نويسد: «يك‌ نوبت‌ حضرت‌ حكمت‌ مآبي‌ [يعني‌ خيام] اين‌ رباعي‌ را به‌ طريق‌ اعتراض‌ حكما نوشته‌ به‌ حضرت‌ شيخ‌ الاسلامي‌ فرستاد (و ايشان‌ جواب‌ فرستادند): دارنده‌ چو تركيب‌ طبايع‌ آراست...».
    ‌خيام‌ مي‌خواسته‌ است‌ به‌ متكلمان‌ يا مدعيان‌ معرفت‌ جزمي‌ حالي‌ كند كه‌ همچنان‌ كه‌ شما بر حكما ايرادها داريد، سخنان‌ خود شما نيز بي‌اشكال‌ نيست. او با تمسخر از كساني‌ ياد مي‌كند كه‌ «از عجز دروغهاي‌ خوش‌ مي‌گويند».
    ‌فلسفه‌ از حيرت‌ آغاز مي‌شود و به‌ حيرت‌ مي‌انجامد. در عرفان‌ نيز يكي‌ از مراحل‌ مهم‌ حيرت‌ است، البته‌ حيرت‌ عرفاني‌ با حيرت‌ فلسفي‌ يكي‌ نيست‌ و بنده‌ تأويل‌ عرفاني‌ رباعيات‌ خيام‌ را كه‌ از ديرباز رايج‌ بوده‌ و از متأخرين‌ نيز مرحوم‌ كيوان‌ قزويني‌ بدان‌ پرداخته‌ است، موجه‌ نمي‌دانم؛ اما داستان‌ مرگ‌ خيام‌ آنگونه‌ كه‌ نوشته‌اند نشان‌ از يك‌ جايگاه‌ والا در خداشناسي‌ راستين‌ دارد: «امام‌ محمد بغدادي‌ داماد عمر الخيامي‌ گويد مطالعه‌ي‌ كتاب‌ الهي‌ از كتاب‌ الشفا مي‌كرد؛ چون‌ به‌ فصل‌ واحد و كثير رسيد چيزي‌ در ميان‌ اوراق‌ مطالعه‌ نهاد و مرا گفت‌ جماعت‌ را بخوان‌ تا وصيت‌ كنم. چون‌ اصحاب‌ جمع‌ شدند به‌ شرايط‌ قيام‌ نمود و به‌ نماز مشغول‌ شد و از غير اعراض‌ كرد. نماز خفتن‌ بگزارد و روي‌ بر خاك‌ نهاد و گفت: اللهم‌ اني‌ عرفتك‌ علي‌ مبلغ‌ امكاني، فاغفرلي‌ فان‌ معرفتي‌ اياك‌ وسيلتي‌ اليك. و جان‌ به‌ حق‌ سپرد».
    و چه‌ نيكو گفت‌ استاد همايي‌
    اين‌ گفتار را با نقل‌ عبارتي‌ به‌ تلخيص‌ از مرحوم‌ استاد جلال‌ همايي‌ كه‌ هم‌ اسلام‌ شناس‌ و هم‌ خيام‌ شناس‌ بوده، پايان‌ مي‌بريم: «در افق‌ انديشه‌ي‌ امثال‌ ابوالعلأ معر‌ي‌ و خيام‌ كه‌ متهم‌ شده‌اند، مفهوم‌ كفر و الحاد كه‌ مولود فلسفه‌ مادي‌ قرون‌ جديده‌ است، ابداً‌ و مطلقاً‌ وجود نداشته...حدود وسعتِ‌ فكر اين‌ گونه‌ اشخاص‌ در ظرف‌ تنگ‌ افهام‌ عوام‌ نمي‌گنجد و از اين‌ جهت‌ كه‌ نه‌ حقيقت‌ شريعت‌ و نه‌ معني‌ واقعي‌ سخنان‌ ايشان‌ را درك‌ كرده‌اند، بي‌درنگ‌ تهمت‌ فسق‌ و كفر بر ايشان‌ مي‌بندند. بل‌ كذبوا بما لم‌يحيطوا بعلمه.

    پی نوشت :

    1. مواردي‌ از برخورد غزالي‌ با خيام‌ را در كتابهاي‌ قديم‌ آورده‌اند. جالب‌ اينكه‌ صاحب‌ طربخانه‌ مي‌نويسد: غزالي‌ كتاب‌ «حكمة‌العين» را مخفيانه‌ نزد خيام‌ مي‌خواند (ص‌ 145). مرحوم‌ جلال‌ الدين‌ همايي‌ به‌ درستي‌ مي‌نويسد كه‌ كتاب‌ مرسوم‌ به‌ «حكمة‌العين» از آنِ‌ كاتبي‌ قزويني‌ متوفي‌ 675ق‌ است. به‌ گمان‌ بنده‌ در اينجا براي‌ مؤ‌لف‌ي‌ يا كاتبِ‌ طربخانه‌ اشتباه‌ رخ‌ داده، و مرادش‌ عيون‌ الحكمة‌ ابن‌ سينا بوده‌ است.

    منبع : کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
    /الف


    برچسب‌ها: خیام, چرا خيام مشايي‌ است, عليرضا ذكاوتي‌ قراگوزلو
    + نوشته شده در  ساعت 0:1  توسط مهدی  | 

    خیام:کافر یا حكیم ؟! -مهناز کهندانی

    توسط : hasantaleb
    نویسنده : مهناز كهندانی ( مروری بر اندیشه‌های فلسفی حكیم عمر خیام )




    ● مروری كوتاه بر زندگی خیام

    چون جود ازل بود مرا انشا كرد
    بر من ز نخست درس عشق املا كرد
    آن‌گاه قراضه ریزه قلب مرا
    مفتاح در خزاین معنا كرد
    حكیم عمر خیام در نیشابور زاده شد. زمان تولد و وفات او به درستی مشخص نیست،‌ ولی به بعضی احتمالات در روز پنجشنبه 12 محرم 439 متولد شده و در سال‌های مابین 508 – 530 و به بعضی احتمالات در سال 515 وفات یافته است.(1) به طور كلی می‌توان گفت كه از نیمه‌ی اول قرن پنجم تا دهه‌های نخستین قرن ششم در این دنیا زیسته است. نامش عمر، كنیه‌اش ابوالفتح، لقبش غیاث‌الدین و نام پدرش ابراهیم بود. دلیل شهرت او به خیام یا خیامی به درستی معلوم نیست، اما ظاهراً این عنوان را از پدرش داشته است؛ چون شغل وی خیمه‌دوزی بوده است. قبر خیام در ایوان امامزاده محروق،‌ تقریباً به مسافت نیم‌فرسخی شهر نیشابور فعلی واقع شده است.
    او در همه‌ی فنون و معلومات زمان خود از جمله حكمت، فلسفه، ریاضی، طب و نجوم تبحر داشته است. حكایت كرده‌اند كه خیام در نیشابور با حسن طوسی و حسن صباح همدرس بوده است. آن سه جوان به امید اینكه یكی از ایشان به مرتبه‌ی عالی خواهد رسید، با یكدیگر پیوند می‌بندند كه اگر هریك از آنها به مقامی بالا رسید، دو دوست خود را نیز از نظر دور نكند.
    از قضا حسن طوسی به وزارت جلال‌الدین ملكشاه سلجوقی می‌رسد و خواجه نظام‌الملك طوسی مشهور می‌شود. او به عهد خود وفا می‌كند و حسن صباح را به خدمت سلطان می‌برد؛ اما خیام كه اهل علم بود و تمایلی به خدمت سلطان نداشت، از خواجه نظام‌الملك تقاضا می‌كند كه معاش مختصری برای او مقرر دارد و به همان اندازه هم اكتفا می‌كند و به غیر از فراگیری دانش، به كار دیگری نمی‌پردازد.
    با چیرگی اعراب بر ایرانیان، تقویم هجری قمری در ایران كاربرد پیدا كرد و پس از مدتی به علت ناسازگاری با روند زندگی كشاورزان ایرانی، منجمان ایرانی دست به اصطلاحاتی در این زمینه زدند. در سال 467 هجری، یعنی در زمان سلطنت جلا‌ل‌الدین ملكشاه سلجوقی و وزارت خواجه نظام‌الملك طوسی، تصمیم گرفته‌ شد كه تقویمی بر اساس قواعد نجومی ایجاد شود. بنابراین هیأتی از دانشمندان اهل فن هیأت و نجوم برای این مقصود گرد هم آمدند. خیام یكی از آن دانشمندان و گویا بر همه‌ی آنها مقدم بود.
    این منجمان با محاسبات ریاضی، زیج‌هایی (مجموعه جدول‌هایی كه بر اساس مطالعات و مشاهدات ستاره‌شناسی تدوین می‌شد)، برای شمارش وقت فراهم ساختند. تقویم اصلاح شده، چون به فرمان جلال‌الدین ملكشاه سلجوقی فراهم آمده بود، به تقویم جلالی شهرت یافت.
    آنچه مسلم است، این است كه خیام در نزد دانشمندان و سلاطین، منزلتی عظیم داشته است. در حكمت او را تالی «ابوعلی سینا» می‌خواندند؛ در ریاضیات سرآمد فضلا به شمار می‌رفت و در احكام نجوم، قول او را مسلم می‌دانستند؛ هرچند كه خودش اعتقاد راسخی به دستی آن احكام نداشت.
    دنیای ریاضی مدیون تحقیقات و اكتشافات این دانشمند است. مثلاً اولین‌بار تعریف منطقی اعداد اصم (گنگ) به وسیله‌ی رشته‌های بی‌نهایت در مجموعه تحقیقات خیام دیده شده است. قضایای بسیاری كه در سیزده معادله‌ی اقلیدس بی‌استدلال مانده بود، به وسیله‌ی فرضیه‌ی خیام ثابت می‌شود.
    می‌توان گفت خیام اولین كسی است كه هندسه‌ی تحلیلی را برای حل معادلات به كار برده است و از این جهت خیام به هنگام بررسی مسئله‌ای هندسی، به معادله‌ی درجه سوم برخورد كرد و با توسل به مقاطع مخروطی به حل این معادله درجه‌ی سوم فائق آمد.
    خیام رساله‌ی مختصری تحت عنوان رساله‌ فی الحتیال لمعرفه الذهب و الفضه فی جسم مركب منهما درباره‌ی تعیین عیار طلا و نقره و شمشی كه از این دو فلز تركیب شده است، تألیف كرده كه نسخه‌ی منحصر به فردی از آن در كتابخانه‌ی گوتا آلمان موجود است. این رساله در حقیقت توضیح طریقه‌ی ارشمیدس و مبتنی بر اصل معروف این دانشمند است كه به اصل هیدروستاتیك نیز شهرت دارد.(2)

    ● خیام : كافر شراب‌خوار یا...؟

    خیام شاعری كم‌گو بوده است. خیام اگرچه در درجه‌ی اول از علم و فضل بود، ولی عامه‌ی مردم او را به سبب رباعیاتش می‌شناسند. در مورد خیام نگرش‌های مختلفی در بین مردم وجود داشته و دارد. عده‌ای كلمات او را كفرآمیز دانسته و یا او را شراب‌خوار پنداشته‌اند و به اشعار او از جهت ترغیب به می‌خوارگی نگریسته‌اند و حتی عده‌ای او را بی‌اعتقاد به مبدأ و معاد فرض كرده‌اند.
    یك جام شراب صد دل و دین ارزد
    یك جرعه‌ی می، مملك چین ارزد
    جز باده‌ی لعل نیست در روی زمین
    تلخی كه هزار جان شیرین ارزد.
    اصولاً خیام شاعری را پیشه‌ی خود نساخته و این به جهت آن نیست كه شعر امری حقیر است و شاعر شأن و ارزشی ندارد، بلكه از آن جهت بود كه در آن دوره یك شاعر غالب اوقات خود را برای استفاده‌ی مالی، به مداحی بزرگان و سلاطین، مجلس‌آرایی و مزاح‌گویی می‌پرداخت و در مراسم خوش‌گذرانی اهل فسق و فجور شركت می‌كرد. در آن زمان امثال فردوسی، ناصر خسرو و حكیم سنایی كه شاعرانی متین و با مناعت بودند، نادر می‌نمودند. بنابراین هر كس كه پیشه‌ی شاعری را اختیار می‌كرد، مردم به او به چشم مداح سلاطین می‌نگریستند و همین مسأله باعث شد كه حكیم عمر خیام از اینكه شاعر خوانده شود، احتراز كند و قوه‌ی شاعری خود را تنها در سردون رباعی به كار بگیرد. رباعی بهترین قالب شعر برای ثبت لحظات كوتاه شاعرانه است. این نوع شعر بر وزن لا حول ولا قوه الا بالله، سروده می‌شود و از مشكل‌ترین اقسام شعر است؛ زیرا با شروطی كه برای آن مقرر شده و تنگ بودن و مجال سخن، گوینده باید طبعی توانا داشته باشد و معانی را به بهترین صورت ممكن در این دو بیت بگنجاند.
    نخستین كسانی كه او را شاعر خوانده‌اند، «شهرزوری» در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم و در كتاب «تاریخ الحكما» و دیگری «شیخ نجم‌الدین رازی» صاحب كتاب «مرصاد العباد» در اوایل قرن هفتم بود.

    ● رباعیات خیام

    در مورد اشعار (رباعیات) خیام، تا به حال تحقیقات زیاد و دامنه‌داری صورت گرفته است و «شاید بیش از دو هزار كتاب و رساله و مقاله دربار‌ه‌ی خیام نوشته شده باشد. خیام فیلسوف و ریاضیدان، موجودی است مشخص و یافتن او به واسطه‌ی رسانه‌های علمی و فلسفی وی آسان. ولی خیام شاعر ناشناخته مانده، سیمایی دارد مشوش و مغشوش؛ زیرا وسیله‌ی تشخیص سیمای او رباعی‌هایی است كه معلوم نیست از خیام باشند، بلكه رباعی‌هایی است كه محققاً از او نیست.»(3)
    همه‌ی خیام‌شناسان آگاهند كه رباعیات الحاقی بسیار در طی قرون به رباعیات اصیل حكیم نیشابور پیوسته‌اند و بسیاری از رباعی‌گویان به دلایلی چند، از جمله بیم از اوضاع سیاسی، نداشتن شهامت كافی برای بیان عقاید خویش و یا به منظور برخورداری از شهرت خیام و ترویج سروده‌های خویش در سایه‌ی این شهرت عالمگیر، سروده‌هایشان را به او منسوب كرده‌اند. از سوی دیگر گاهی برخی از كاتبان نیز برای تعدیل فلسفه‌ی خیامی و آمیختن آن با تصوف، رباعی‌های صوفیانه‌ای نوشته‌اند و به این ترتیب با این افزایش‌‌ها كار تشخیص و تحلیل را دشوارتر كرده‌اند.(4) با این همه اگر با دیده‌ی انصاف به همان معدود رباعیاتی كه تعلقشان به خیام قطعی می‌نماید بنگریم، اقرار خواهیم كرد كه – بر خلاف استنباط و تفسیر سفسطه‌آمیز برخی از پژوهشگران متعصب – نه‌تنها با خرد و دانش مغایرتی ندارد، بلكه مؤید فرزانگی و حجتی قاطع بر دانش و بصیرت او هستند؛ زیرا كه فقط بخردان اندیشمند از كنار مجهولات عالم هستی بی‌تفاوت نمی‌گذرند و همواره ذهن وقّاد و پرسشگرشان جویای اسرار نایافته است.
    اما قبل از هر چیز باید به گونه‌ای مطمئن شویم كه خیام منجم و ریاضیدان، رباعی‌سرا نیز بوده است. اگر كسانی همچون نویسنده‌ی كتاب خیام‌ِ پنداری به نام هواداری از خیام ریاضیدان، به هجو و طردِ خیامِ رباعی‌گو پرداخته‌اند و با ذكر دلایلی كه چندان اساس و استحكامی ندارند، خیام عالم را از خیام شاعر جدا كرده‌اند و حتی شهرت و محبوبیت او را در دنیای غرب نتیجه‌ی غرض‌ورزی غربیان دانسته‌اند و گفته‌اند: «كسی چه می‌داند كه غربیان آزمند و پول‌اندوز از ترویج رباعیات خیام در شرق این نتیجه را نخواسته‌اند كه كارخانه‌های شراب‌كشی خود را به كار اندازند و از این راه كیسه‌ی شرقیان را از زر و سیم تهی كرده و كاسه‌شان را به باده پر سازند.»(5) باید یادآوری كنم كه به حقیقت از انصاف دور افتاده‌اند و راه افراط رفته‌اند. حقیقت امر این است كه خیام منجم و ریاضیدان بی‌هیچ تردیدی، رباعی‌گو هم بوده است و دیگر این كه فراموش نباید كرد كه داوری یك‌بُعدی، دور از رویه‌ی تحقیق و پژوهش است. بنابراین شایسته است كه اولاً حقیقت‌بین باشیم و ثانیاً به نكات مثبت و چشمگیر تفكر خیامی كه حاكی از فلسفه‌ی خوش‌بینانه‌، آزادگی و نظریات بدیع علمی او هستند و در رباعیات اصیل خیام – نه الحاقی – می‌درخشند، توجه كنیم و در قضاوت واقع‌بین و معتدل باشیم نه متعصب؛ به علاوه باور كنیم كه اشاعه‌ی افكار و اشعار خیام در جهان غرب – با پذیرفتن منت و دینی كه بی‌تردید فیتز جرالد بر ادب و فرهنگ ما دارد – ناشی از صراحت بیان، از دل برخاستگی سخن و وسعت اندیشه‌ی خیام است، نه زد و بندهای سیاسی!(6)
    از خصایص كلام حكیم عمر خیام می‌توان به این موارد اشاره كرد:
    1. كلام او در نهایت فصاحت و بلاغت است و از تصنّع و تكلف به دور است. او در پی آرایش كلام نیست و مقام حواس خود را متوجه معنی و پیام شعر می‌كند.
    2. از دیگر خصایص خیام ذوق لطیف و حس شدید اوست. با اینكه قصد شاعری ندارد، از دیدن مناظر زیبای طبیعت و دیدن مهتاب و ابر و باران، بی‌اختیار به سرودن شعر می‌پردازد. از سخنان او برمی‌آید كه از مرگ بیمی ندارد؛ زیرا كسی كه از مردن می‌ترسد، این اندازه اصرار در یادآوری مرگ ندارد، بلكه تا می‌تواند خود را از یاد آن منصرف و غافل می‌سازد.
    «آن كس كه زمین و چرخ و افلاك نهاد
    بس بس داغ كه او بر دل غمناك نهاد
    بسیار لب چو لعل و زلفین چو مُشك
    در طبل زمین و حقه خاك نهاد»
    3. خاصیت دیگر كلام خیام،‌ سنگینی، متانت و مناعت اوست. او اهل مزاح و مطایبه نبود، بلكه حكیمی متفكر و متذكر می‌نمود كه مدار فكرش حول این مطالب می‌گشت: تذكر مرگ، تأسف بر ناپایداری زندگانی و بی‌اعتباری روزگار. كلام او سرشار از پند و عبرت برای همگان است. حكیم عمر خیام از دیرگاه سرآمد رباعی‌سرایان شناخته شده بود و گاهی می‌گفتند هم‌چنان كه فردوسی در رزم‌سازی و سعدی در غزل‌سرایی در نخستین پایه‌اند، خیام هم در سرودن رباعی این مقام را دارد.
    بازار رباعیات خیام وقتی گرم شد كه یك شاعر با ذوق انگلیسی به نام «فیتز جرالد» تعدادی از رباعیات خیام را در نهایت مهارت به شعر انگلیسی درآورد و شاهكاری گرانبها از خود به جا گذاشت. ترجمه‌ی «فیتز جرالد» به قدری زیبا و موزون بود كه به او لقب «خیام انگلیسی» را دادند. بعد از این كار فیتز جرالد، اهل ذوق بسیاری از كشورها به ترجمه‌ی رباعیات خیام به زبان‌های مختلف مشغول شدند و این رباعیات هزاران بار در انواع و اقسام كتاب‌های كوچك و بزرگ و مصور و غیرمصور به چاپ رسید و امروزه كمتر كسی در دنیا هست كه از رباعیات خیام بی‌خبر باشد.
    سرانجام تعدادی از اروپائیان تصمیم گرفتند كه به بررسی رباعیات منسوب به خیام بپردازند و تشخیص دهند كه كدام رباعی‌ها به راستی متعلق به خیام هستند. از جمله این افراد می‌توان به «والانتن ژوكونسكی» خاورشناس روسی، «فریدریخ رُزن» دانشمند آلمانی و «آرتور كریستین سن» محقق دانماركی اشاره كرد. در كشور خودمان نیز تلاش‌هایی در این زمینه صورت گرفته است، ولی هنوز هم در مورد بسیاری از رباعیات، شك و تردید وجود دارد. رباعیاتی كه نام خیام در آنهاست، معدودند و نمی‌توان مطمئن بود كه حتی آنها هم متعلق به خیام باشند؛ زیرا تعدادی از آنها خطاب به خیام و یا نقل قول از اوست. مانند این رباعی كه ظاهراً مولانا جلال‌الدین در جواب خیام گفته است:
    خیام تنت به خیمه‌ای ماند راست
    سلطان روح است و منزلش دار فناست
    فرّاش ازل ز بهر دیگر منزل
    ویران كند این خیمه چون سلطان برخاست
    یا رباعی دیگری كه مشخص است در آن استناد به قول خیام شده است:
    تا بتوانی خدمت رندان میكن
    بنیاد نماز و روزه ویران می‌كن
    بشنو سخنی راست ز خیام ای دوست
    می خور و ره می زن و احسان می‌كن
    باری، اكنون نخست، به طور اجمالی و به استناد مآخذ معتبر، به اصل رباعی‌سرایی خیام می‌پردازیم، با مطالعه‌ی متون كهن و قابل اعتبار، به ویژه آنها كه به زمان زندگی خیام نزدیك‌ترند، درمی‌یابیم كه او سراینده‌ی رباعیاتی است كه حتی در روزگار حیات خودش، بر دل‌ها می‌نشسته‌اند و بر لب‌ها زمزمه می‌شده‌اند و حتی گاهی برایش دردسرآفرین بوده‌اند.
    اولین كسانی كه با ذكر نام گوینده یعنی خیام، در آثار خود، رباعیاتی آورده‌اند، امام فخر رازی و نجم‌الدین رازی، معروف به «نجم دایه» هستند. امام فخر رازی در رساله‌ی التنبیه علی بعض الاسرار المودعه فی بعض سور القرآن العظیم، ضمن بیان مسأله‌ی معاد، رباعی زیر را به نام خیام آورده است:
    دارنده چو تركیب طبایع آراست
    باز از چه سبب فكندش اندر كم و كاست
    گرخوب نیامد این بنا، عین كه راست
    ور خوب آمد، خرابی از بهر چراست
    نجم دایه نیز در كتاب مرصاد العباد رباعی فوق و رباعی زیر را به نام خیام ذكر نموده است:
    در دایره‌ای كامدن و رفتن ماست
    آن را نه بدایت، نه نهایت پیداست
    كس می‌نزند دمی در این معنی راست
    كاین آمدن از كجا و رفتن به كجاست(7)
    شیخ نجم‌الدین رازی، با وجود متعصب بودن، به فضل و دانش خیام اشاره نموده و به دانشمندی و حكمت‌‌دانیش اقرار كرده است.
    از دیگر مآخذی كه خیام در آنها مورد ستایش فراوان قرار گرفته است، رساله‌ی اعتقادی یكی از پیروان و مؤمنان فرقه‌ی اسماعیلیه است كه در آن لقب «صدر كونین» به خیام داده شده است و از فضایل و دانش و بینش او، ستایش شده است.(8) علاوه بر موارد فوق، در آثار بسیاری از بزرگان علم و ادب و عرفان ایران، نشانه‌هایی از خیام و سردوه‌هایش می‌یابیم كه در مجموع برهان قاطعی بر شهرت علمی و فلسفی و همچنین دال بر شهرت او به رباعی‌سرایی هستند.
    و در آخر هم این دو رباعی كه در كتاب تاریخ جهانگشای جوینی و تاریخ گزیده‌ی حمدالله مستوفی آمده است:
    «اجزای پیاله كه در هم پیوست
    بشكستن آن روا نمی‌دارد مست
    چندین سر و پای نازنین از سر دست
    بر مهر كه پیوست و به نام كه شكست.»
    «هر ذره كه بر روی زمینی بوده است
    خورشید رخی زُهره جبینی بوده است
    گَرد از رخ نازنین بآرزم منشان
    كان هم رخ و زلف نازنینی بوده است.»

    ● بررسی اندیشه‌های خیام

    اینك با حصول اطمینان به تعلق رباعیات اصیل به حكیم نیشابور، به تلحیل اجمالی اندیشه و فلسفه‌ی او از خلال این سروده‌های ارزشمند و مغتنم می‌پردازیم. ملاك كار و مرجع استناد در این تحلیل، رباعیات محدود و اصیلی است كه تعلق آنها به خیام مورد تأیید همه‌ی خیام‌شناسان محقق است.
    رباعیات خیام در زمینه افكار فلسفی است و زبان اصلی او در خدمت بیان تفكراتش است؛ آن هم نه فیلسوفی كوچك بلكه با تمام شرایطی كه یك فیلسوف بزرگ می‌طلبد به میدان آمده است. شناخت پیشینه‌های اندیشه مهم است و وظیفه محقق آن است كه این پیشینه‌ها را برجسته و آشكار سازد.
    رگ و ریشه‌ی تفكرات فلسفی خیام در نهایت، سر از فلسفه‌ی یونانی درمی‌آورد. قفطی نیز در تاریخ الحكماء به تأسی خیام از فیلسوفان یونان اشاره كرده است.
    اما خلط شبهه نشود. فلسفه‌ای كه عمر خیام ارائه می‌دهد با آن كه آمیزه‌ای از فلسفه‌ی یونان است اصالت اندیشه‌ی ایرانی دارد و خلاف گفته ارنست رنان است كه می‌گوید «فلسفه‌ی اسلامی همان فلسفه‌ی یونانی است كه به خط عربی نگاشته‌اند». حكیم در رباعی‌ها به فلسفه‌ی افلاطون نزدیك می‌شود اما نه به نظام اشراقی او بل به سیاست، اخلاق و فضائل انسانی‌اش. فلسفه افلاطون در اوج پایگاهش با سیاست می‌پیوندد و عمر خیام از این مقام است كه بر فلسفه‌ی حكومت می‌نگرد و به اجرای آن سفارش می‌كند. تأثیر خیام از دموكریت و اپیكور نیز كم نبوده است اما آنچه از مقدمه‌ی ابن‌قفطی مستفاد می‌شود نظرگاه حكیم در توجیه و اجرای قواعد یونانی، كتاب‌ها یا رساله‌هایی همچون جمهوری، قوانین، تیمائوس (جهان و انسان) پروتاگوراس (سوفیست) پولتیتكیوس (سیاست) تئه‌تتوس (شناخت) فایدروس (عشق و زیبایی) از افلاطون است. از سویی وی فلسفه‌ی ارسطو را تا حد ابن‌سینا تأیید می‌كند و به آثار جالینوس، اقلیدس و بطلمیوس احاطه كامل دارد.(9) با مطالعه‌ی اوضاع و شواهد تاریخی آن روزگار به قراینی دست می‌یابیم كه به قول آقای فولادوند نتیجه می‌گیریم كه «مسلماً كتاب التحقیق ماللهند بیرونی و رواج فلسفه‌ی یونانی به خصوص افكار افلاطون و فیثاغورث و انتشار اشعار ابوالعلاء معری شاعر نابینای عرب و یادآوری‌های فردوسی از گذشته‌ی دردناك و پرشكوه شاهان ایرانی و حتی پاره‌ای از قسمت‌های قرآن و تورات (جامعه‌ی سلیمان) در پیدایش این جهان‌بینی خاص مدخلیت داشته‌اند.(10)
    اما با وجود همه‌ی تأثیراتی كه وی از فلسفه‌ی یونان و به خصوص افلاطون پذیرفته است وی حركتی كاملاً خلاف آنچه توصیه می‌كند انجام داده است. افلاطون شعر را نوعی هذیان می‌داند و شاعر را كسی می‌داند كه آشفته و پریشان است و اینها را ناشی از دیوانگی و جنون برمی‌شمرد اما در عین حال دیوانگی را نوعی نعمت الهی می‌داند. افلاطون شاعران را بی‌دانش می‌شمرد و به زعم وی شاعر نمی‌تواند حكمی راستین درباره‌ی گفته‌های خود را ابراز كند و آنها را بسنجد و مورد نقد و بررسی قرار دهد زیرا شاعر در حالت وجد و شور سخن می‌گوید و بر آنچه می‌گوید وقوف ندارد با این همه خیام درست در نقطه‌ی مقابل وی برای بیان افكار فلسفی خود شعر را برمی‌گزیند مضامینی كه خیام در اشعار خود می‌پرورد مضامینی هستند كه درونمایه‌ی جان هر انسانی كه اندك خرد و تمییزی داشته باشد دغدغه ایجاد می‌كند و به نوعی می‌توان گفت كاملاً انسانی هستند كه هر كس به هنگام تفكر درباره‌ی سرنوشت خود و دنیای پیرامون خود از خود سؤال كند و از آنجا كه جواب قانع‌كننده‌ای نمی‌یابد در درونش غلغله بر پا می‌شود و او را در غم و اندوه می‌برد.(11)
    یكی از ویژگی‌های فلسفی در سخن خیام «واقع‌گرایی» اوست و اینكه او «زندگی را شیرین و دل‌انگیز می‌داند». خیام می‌داند و می‌گوید كه این ما هستیم كه شرایط شادمانی یا غم را برای خود فراهم می‌كنیم. به عبارت بهتر هرچه پیش می‌آید، از خود ماست:
    ماییم كه اصل شادی و كان غمیم
    سرمایه‌ی دادیم و نهاد ستمیم
    پستیم و بلندیم و تمامیم و كمیم
    آیینه‌ی زنگ خورده و جام جمیم.(11)
    پیداست كه او با اصل قرار دادن خود ما – دست‌كم در شیوه‌ی زیستن – ضمن خط بطلان كشیدن بر ادعای برخی كه او را جبری محض می‌دانند – ما را به انتخاب احسن دعوت می‌كند. خیام، فناپذیری و بی‌اعتباری دنیا و گذرا بودن عمر را همچون یك واقعیت غیرقابل تغییر می‌پذیرد؛ دچار یأس و نومیدی نمی‌شود، بلكه با دیدگاهی خوش‌بینانه، صلای مبارزه با غم و استقبال از شادمانی سر می‌دهد:
    شادی بطلب كه حاصل عمر دمی است
    هر ذره زخاك كیقبادی و جمعی است
    احوال جهان و عمر فانی و وجود
    خوابی و خیالی و فریبی و دمی
    شاعر فرزانه، با بینشی منطقی، عزم خود را جزم می‌كند تا از فرصت ناپایدار و بی‌بدیل موجود، نهایت بهره را برگیرد؛ زیرا می‌داند كه تنها حقیقت ملموس و معتبر، «حال» است و «گذشته» و «آینده» به هیچ روی در اختیار كسی نیستند و نیز خوب دریافته‌ است كه اندیشیدن به گذشته‌ی از دست رفته و آینده‌ی نیامده و تضمین نشده، نتیجه‌ای جز خراب كردن «حال» و بر باد دادن عمر ندارد، بنابراین می‌گوید:
    از دی كه گذشت هیچ از او یاد مكن
    فردا كه نیامده است فریاد مكن
    از نامده و گذشته بنیاد مكن
    حالی خوش باش و عمر بر باد مكن
    فلسفه‌ی اپیكوری خیام، برخلاف تصور برخی از مردم، با لاابالیگیری و گریز از مسوولیت و به یك سو نهادن تجسس علمی همسویی ندارد؛ بلكه بر عكس، آثار و خدمات علمی او، نشانه‌ی آن هستند كه وی پرهیز از غم‌های بیهوده و خودخوری‌های كاهنده را برای داشتن جسم سالمی می‌خواهد كه عقل سالمی در آن مجال جولان یابد. عقلی كه – دست كم درباره‌ی هویت بشری خود در این غم آشیان – جویای دانستن باشد:
    دشمن به غلط گفت كه من فلسفیم
    ایزد داند كه آنچه او گفت نیم
    لیكن چو در این غم آشیان آمده‌ام
    آخر كم از آن كه من بدانم كه كیم(13)
    اگر می‌بینیم كه خیام با وسواس بی‌سابقه بر غنیمت شمردن دم تأكید می‌كند و نمی‌خواهد كه عمر گرامی را به هیچ ببازد، به این دلیل است كه می‌خواهد با شاد زیستن زمینه‌ی باروری استعداد و هوش فطری خویش را در جهت خلاقیت‌های علمی فراهم سازد. شاهد این مدعا، سخن خود اوست كه می‌گوید:
    تركیب طبایع چو به كام تو دمی است
    رو شاد بزی اگرچه بر تو ستمی است
    با اهل خرد باش كه اصل تن تو
    گردی و شراری و نسیمی و نمی است(14)
    و بار دیگر، در مورد عالم زیستن خود، عمری فكر كردن و فهم اسرار و رموز دنیا چنین می‌گوید:
    هرگز دل من ز علم محروم نشد
    كم ماند ز اسرار كه مفهوم نشد
    هفتاد و دو سال فكر كردم شب و روز
    معلومم شد كه هیچ معلوم نشد
    تفكر طولانی هفتاد و دو ساله و رسیدن به جایی كه علی‌‌رغم دانسته‌ها و یافته‌های فراوان علمی به انبوه مجهولات و معماهای نگشوده‌ای می‌اندیشد كه او را احاطه كرده‌اند، خود، گواه پایه‌ی بلند دانش و بینش اوست.
    نكته‌ی دیگری كه در نگرش فلسفی خیام برجسته می‌نماید، هشدارهای مكرر اوست نسبت به رعایت حال خشت، كوزه، سبزه، لاله و ... تكرار گوشزدهای مداوم او به این دلیل است كه هر یك از موارد فوق، حاصل دگرگونی وجود ماهرویی سیمین عذار، جوانی سروبالا و یا پادشاه و وزیری صاحب جلال است:
    خاكی كه به زیر پای هر نادانی است
    زلفین بتی و ابروی جانانی است
    هر خشت كه بر كنگره‌ی ایوانی است
    انگشت وزیری و سر سلطانی است
    خیام در این دسته از رباعیات، نه تنها با دیدگاهی واقع‌گرایانه، فناپذیری انسان و جهان را یادآوری می‌كند و مورد تأكید قرار می‌دهد، بلكه به یك اصل مهم و جدید علمی نیز اشاره می‌كند؛ اصلی كه مطابق آن عناصر موجود، بیشی و كمی نمی‌پذیرند و تنها تغییر و تبدیل می‌نمایند. به عبارت دیگر اصل بقای عناصر. به این ترتیب حكیم نیشابور، قرن‌ها پیش، با بیانی شاعرانه و به ظاهر قلندرانه، این واقعیت مهم علمی را كه دنیای غرب در دوران اخیر مدعی رسیدن به آن و اثبات آن است، به جهان عرضه كرده است.
    نكته‌ی شاخص و عالمانه‌ی دیگری كه گویای سلطه‌ی خیام بر دانش و دلیل فراخی اندیشه‌ی اوست، اذعان این امر است كه انسان با همه‌ی عظمتش، تنها جزئی از آفرینش است، نه كل آن:
    یك قطره‌ی آب بود با دریا شد
    یك ذره‌ی خاك بود با زمین یكتا شد
    آمد شدن تو اندرین عالم چیست
    آمد مگسی پدید و ناپیدا شد(15)

    پی‌نوشت ها :

    1. طربخانه – طیار احمدبن حسین رشیدی تبریزی، تصحیح و مقدمه از جلال‌الدین همایی، انجمن آثار ملی، تهران، 1342، ص 3.
    2 . سیری در افكار علمی و فلسفی حیكم عمر خیام نیشابوری، جعفر آقایی چاووشی، تهران، انجمن فلسفه‌ی ایران، 1358، صص 7، 35و37.
    3. دمی با خیام، علی دشتی، تهران، امیركبیر، 1348، ص 19.
    4. خیام شناخت، محسن فرزانه، تهران، 1352، ص 16.
    5. خیام پنداری، صدیقی نخجوانی، چاپ دوم، 1320، صص 33 و 34.
    6. مقاله‌ی چند نكته درباره‌ رباعیات خیام، دكتر پروین‌دخت مشهور، نشریه‌ی نامه‌ی پارسی، سال 5، شماره‌ی 2، صص 110 و 111.
    7. مرصاد العباد من المبدأ، ابوبكر عبدالله بن محمدبن شاها ورالاسری معروف به شیخ نجم‌الدین رازی.
    8. خیام شناخت، ص 86 و 87
    9. راز حافظ. موج سوم. محسن فرزانه. تهران. پیك فرهنگ. 1368. ص 97.
    10. خیام‌شناسی. محمدمهدی فولادوند. تهران 1328. ص 107.
    11. مقاله‌ی اسرار زمانه گفت می نتوانم. محمد هافتی. نشریه انتخاب. 5/3/80.
    12. طربخانه، 95.
    13. همان، 107.
    14. همان، 95.
    15. همان، 43

    فهرست منابع
    1. خیام‌شناسی، محمد مهدی فولادوند، تهران، 1382.
    2. خیام شناخت، محسن فرزانه، تهران، 1352.
    3. خیام پنداری، صدیقی نخجوانی، كانون انتشارات محمدی، چاپ دوم، 1320.
    4. راز حافظ، موج سوم، محسن فرزانه، تهران، پیك فرهنگ، 1368.
    5. دمی با خیام، علی دشتی، تهران، امیركبیر، 1348.
    6. سندبادنامه، محمدبن محمد الظهیری السمرقندی، به اهتمام احمد آتش، استانبول، چاپخانه وزارت فرهنگ، سال 1948.
    7. سیری در افكار علمی و فلسفی حكیم عمر خیام نیشابوری، جعفر آقایانی چاووشی، تهران، انجمن فلسفه ایران، 1358.
    8. طربخانه، رباعیات حكیم و عمر خیام نیشابوری، یار احمد بن رشیدی تبریزی، تصحیح و مقدمه و تعلیقات استاد جلال‌الدین همایی، چاپ تابان، 1342.
    9. عقاید فلسفی ابوالعلاء، عمر فروخ، ترجمه و تصحیح از حسین خدیو جم، تهران، شركت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ سوم، 1381.
    10. مقاله‌ی چند نكته درباره‌ی رباعیات خیام، پروین دخت مشهور، نشریه‌ی نامه‌ی پارسی، سال 5، شماره‌ 2.
    سایت باشگاه اندیشه
    /الف
    شنبه 23/7/1390 - 17:43
    ارسا
     

    برچسب‌ها: خیام, کافر یا حكیم, مهناز کهندانی
    + نوشته شده در  ساعت 23:57  توسط مهدی  | 

    سیمای راستین خیام 3

    http://www.ichodoc.ir/p-a/CHANGED/124/html/124-47.htm

    شيرواني، فردين؛ شايگان، حسن. "سيماي راستين خيام". دوره11، ش122-124و125 (آذر- بهمن واسفند51).

    خلاصه: ش124و125 (بهمن واسفند51): 47-50. خيام وبرخي از فيلسوفان هند: زندگي ومرگ درنظر بودا، نهيليسم خيام.

    سيماي راستين خيّام

    (3)

    خيّام و برخي از فيلسوفان هند

    فردين شيرواني ـ حسن شايگان

    اگر تمامي فيلسوفان بدبين جهان را از ظلمت كدة تاريخ،‌بيرون آوريم سه تن ازآنان بدبين‌تر مي‌نمايند: بودا از بنارس، ابوالعلاء از معّره شوپنهاور از فرانكفورت(1). اجازه بدهيد خيل عظيم بدبينان ديگر را چه در فلسفه و چه در شعروادب و موسيقي و هنر كه خيام ما نيز در جرگة آنان است درصف دوم و بعد قرار هيم كه هم درميان اين گروه ميتوان به نمونه‌هاي بارز و سرشناس چون «لوكرسيوس» شاعر يوناني كه كارش به جنون و انتحار كشيد از اعصار قديم و «بودلر و بايرون وشلي» در شعر و «شوپن شومان و شوبرت» درعالم موسيقي و «لرمانتوف و داستايوسكي و اشپينگلر» اشاره كرد.

    اگر اين سئوال به ذهن خواننده متبادر شود كه چرا عمر خيام را با بودا مقايسه مي‌كنيم و يا بعدأ او را در برابر شوپنهاور و ابوالعلاي معّري قرار خواهيم داد؟ پاسخ اينستكه ما خيام را شاعري درسطح جهاني مي‌دانيم كسي كه كتاب رباعيات او درغرب بعداز اجيل پرفروش‌ترين آثار بوده است، كاملأ بحق و شايسته چنين مقايسه‌اي تواند بود.

    ***

    نخستين مسأله‌اي كه ذهن بودا را بخود مشغول داشت، مسأله بيماري،‌پيري و مرگ بود. او ميخواست بداند كه چرا تمامي عناصر مادي طبيعي محكوم به زوال و انحطاط و باژگوني است. پدر بودا كه پادشاه اقليمي ازهند بود،‌دستوري صادر كرده بود مبني براينكه همه آدميان و جانوران بيمار و سالخورده و فرسوده را كه ممكن بود در گردشهاي روزانة پسرش (بودا) درمنظر او قرار گيرد،‌از درون كاخ و حول و حوش آن دور بدارند. ليكن روزي بودا مرزها را مي‌شكند و به بيرون كاخ راه مي‌يابد و بناگاه بيماري جذامي و پيري سالخورده را مي‌بيند، و آنسوتر با جسد بويناك مرده‌اي كه درخلاب اوفتاده مواجه مي‌شود. آنچه پدر تا آن لحظه از ديدگاه او پنهان داشته بود و تصوير زيباي كاذبي كه دراندرون و تالارهاي پرشكوه كاخ براي او تدارك ديده بود،‌با اين مشاهدات يكباره درنظر او تيره شد و بدنبال آن «گوتاما» كه بعدها بودا (روشن شده. بيدار شده) نام گرفت زن و وفرزند را وداع گفت و به درون جنگل پناه برد. نخست انديشه كرد كه تنها ره رستگاري رياضت است و مقدمة رياضت چشم پوشيدن از تمامي عزيزان و كسان و تجملات و غيره است. پس آغاز آن كرد كه مرتاض شود. تا آنكه روزي كه گرسنگي سخت براو چيره شده بود، بزير درخت انجيري نشست و بناگاه روشن شد (بودا شاد) آن لحظه دانست كه رياضت ره دستگاري نيست. اين مرتاض بزرگ سرانجام دريافت كه زندگي شرّ است اما شرّي كه ازآن مي‌توان اجتناب كرد. زندگي درد است و جهان قلمروي رنج. اما انسان آزادانه مي‌تواند براين رنج چيره شود، اگر بداند كه اين رنج چسان ريشه‌كن شدني است، و ريشة اين درد و رنج دراميال و نفس نهفته است؛ نفسي كه كورانه ميخواهد و مي‌طلبد، و هر آرزو آرزوي ديگري به دنبال دارد. بودا در جنگل، درآن عرصة تنازع بقاء، دانست كه جسم محكوم به فنا و زوال است، و انگيزة رنج خواستن و خواستن است، خواستني كه بي‌فرجام و سيري‌ناپذير و بيكران است. مادام كه ميخواهيم رنج مي‌كشيم و چون نخواهيم از رنج فارغيم. طنين همين كلمات يأس‌انگيز را در صفحات كتاب عظيم «جهان به مثابه اراده و تصور» آرتور شوپنهاور پس از 25 قرن مي‌شنويم. شوپنهاور آن بوداي عصرنوين كه بزرگترين بدبين تمامي تاريخ فلسفه است.

    بودا مي‌گفت اشكهائي كه تاكنون ازديدة آدمي جاري شده، با آب تمامي اقيانوسها برابر است، و نه درزمين و نه درآسمان ونه درهيچ دخمه ودهليز و غاري درجهان نمي‌توان جائي يافت كه بتوان از مرگ و فرسودگي و زوال رهائي يافت. اگر قول افلاطون را بپذيريم كه فلسفه نوعي انديشه‌گري و تفكر دربارة نيستي است، بايد بگوئيم كه هم‌بودا و هم خيام فيلسوفان مرگ‌انديش بوده‌اند،‌و گوئي هردو به نوعي «عقدة مرگ» دچار بوده‌اند، و درنتيجه به نوعي سرگشتگي و يأس و دلهره و تعليق گرفتار آمده بودند، اما بازتاب آنان در برابر اين سرگشتگي يكسان نيست. بودا آن زمان كه دانست حيات، رنج است به «نيروانا» آويخت كه اين «نيروانا» شايد همان نيستي و خاموشي و سكون جاودانه است كه عرفاي ما آنرا «فناء في‌الله» ناميده‌اند.

    بودا مرگ را تسريع مي‌كرد،‌و آخرين ملجاء‌و پناهگاه او نيستي بود. وقتي قبول كنيم زندگي شرّ است،‌پس هرچه زودتر به نيستي پيونديم، رستگارتر هستيم. آيا «نيروانا»ي بودا همان نيستي نيست؟ همين نقطه عطف و جدائي بودا و خيام از يكديگرست. خيام ستايشگر حيات بود.

    بودا درسرزميني زندگي ميكرد كه درآنجا فلسفه‌هاي مادي خريداري نداشت و فقط ايده‌آليسم محض حكومت مي‌كرد، اما سرزمين‌آباد و شكوهمند كه شهرهايش پراز كالاها و كاروانها و كاروانسراها و امكانات مادي غني بود و نيشابوري كه سكنه آن از ميليون متجاوز بود و خراساني كه فيلسوف و عارف و طبيب و تاجر را دركنار هم داشت و امپراطوري عظيم (سلجوقي) كه عرصة تاخت و تاز و اقتدارش از انطاكيه تا جيحون گسترده بود، مي‌بايستي مرداني چون خيام راكه با تمام بدبيني ستايشگر حيات بود در دامان خود بپرورد. مردي كه هرگز چون بودا نمي‌انگاشت كه زندگي شرّ است. شاعري كه ازيكسو چشم به ستارگان داشت و از سوي ديگر نگاهش برخطوط واشكال هندسه اقليدس دوخته شده بود.

    ازسوي ديگر تمدن هند مداري بسته بود كه فقط گذرگاه فاتحين بود. و كاست هندي هيچگاه از آبشخور تمدني عظيم چون يونان سيراب نشد. درحاليكه ستايش و تقديسي كه خيام براي مردان جاودانة علم چون اقليدس، جالينوس، آپولونيوس، و بويژه ارسطو قائل بود و احترامي كه به فيلسوفان مشّائي چون ابن‌سينا و رازي مي‌نهاد، قابل توجه است.

    ليكن آنجا كه خيام دراثر يأس فلسفي به نوعي نيهليسم ميرسد، و انديشة او در اطراف هيچ بودن حيات دور مي‌زند، تشابه انيدشة او را با «شانكارا» بزرگترين فيلسوف هند، برأي‌العين ميتوان يافت. «شانكارا» ميگويد:‌جهان «مايا Maya» است كه اگر بخواهيم اين واژة فلسفي را تفسير كنيم، مي‌توان آنرا به نوعي پرده، وهم، خيال يا جهل جهاني و نوعي توهّم جهاني تعبير كنيم؛ يعني به زغم شانكارا هميشه غيرواقعيت، ضميمة واقعيت مي‌شود و اين زائيدة ناداني بشر است. شانكارا مي‌گفت: طنابي را كه در گوشه‌اي افتاده، ماري مي‌پنداريم كه چنبره زده است، و حتي ممكن است به ديدن آن ترس برما چيره گردد. اما اين مار نمودن فقط يك توهّم است؛ آهسته جلو ميرويم،‌وبعد غيرواقعيت را از واقعيت، تفكيك مي‌كنيم،‌آنچه كه آنجا افتاده طنابي بيش نيست.

    اين وهم ذهني زائيدة نوعي جهل است،‌كه چون وسيلة يك عمل ذهني دريده شد،‌واقعيت تجلي مي‌كند.

    آيا دراينجا شبح «كانت» دربرابر چشمان ما مجسم نمي‌شود؟ چراكه نبوغ فلسفي كانت نيز اين مسأله را شكافت كه ميان «فنومن» و «نومن» يا «نمود» و «بود» فرق و تمايز اساسي قائل گرديد. خلاصه اگر بگوئيم كه شانكارا اعتقاد داشت، جهان سراب است و خواب و خيالي بيش نيست، درخواهيم يافت كه خيام نيز همين انديشه را دريك رباعي بدين گونه بيان و گنجانده است:

    هر ذره ز خاك كيقبادي و جمي است

    شادي بطلب كه حاصل عمر، دمي است

    خوابي و خيالي و فريبي و دمي است

    احوال جهان و اصل اين عمر چه هست؟

    اين رباعي به صورت ديگر نيز نقل شده كه با مصراع: شادي مطلب … آغاز مي‌گردد و هدايت در «ترانه‌هاي خيام» معتقد است صوفي‌نماها و دشمنان خيام تركيب شادي بطلب را به عمد به مطلب تغيير داده‌اند. اما نوع ديگري كه نقل شده عبارت است از:

    هر ذرّه ز خاك كيقبادي و جمي است

    شادي مطلب كه حاصل عمر، دمي است

    خوابي و خيالي و فريبي دمي است

    احوال جهان و اصل اين عمر كه هست

    اما آنچه كه خيام را از شانكارا متمايز مي‌كند در فلسفة «لاادريّه» به مشرب و مكتب كانت نزديك مي‌سازد، اينستكه شانكارا معتقد بود كه مي‌توان واقعيت را از غير واقعيت بادريدن پردة جهل و ناداني بازشناخت و بازيافت. فكر عرفاني او موجب مي‌شد تا بينگارد، واقعيت شناختني است و برد فكر انساني قادر به شناخت است. ليكن خيام چون كانت معتقد است كه حوزة عقل و شناخت آدمي محدود و محصور است. حتي در رباعي زير خيام واژة پرده را بكار برده كه شباهت زيادي به «مايا»ي شانكارا دارد:

    وين حرف معمّا، نه تو خواني و نه من

    اسرار ازل را نه تو داني و نه من

    چن پرده بر افتد، نه تو ماني و نه من

    هست ازپس پرده گفتگوي من‌وتو

    دراينجا فكر خيام درمورد اسرار ازل كه همان مسائل متافيزيك يا مابعدالطبيعه است به نوعي «لاادري ـ نميدانم» كامل و رسيدن به بن‌بست فلسفي منجر مي‌گردد. گوئي دراينجا خيام و غزالي ناگهان و ناخودآگاه ازدو راه بهم ميرسند و دست يكديگر را مي‌فشارند!

    ***

    ازآنجا كه بودا مصلح و نماينده و پيامبر تمامي فلسفه‌هاي رواقي وتارك دنيائي است، و حاوي بدبيني ژرف درنگرش به حيات و هستي است،‌مي‌توانيم اورا در نقطة مقابل خيام قرار دهيم كه متفكري دنيادوست بود. كافي است كتاب «نوروزنامه» اورا باز كنيم تا ببينيم كه خيام چگونه باآن سبك نگارش و نثر ساده و زيبا، از تمامي تجليات حيات، تجليل مي‌نمايد. نورز و سنن نياكان خود را چسان با عظمت ياد مي‌كند، درهمين سطور و صفحات است كه چهرة يك ايراني نژاده و آريائي‌منش را در برابر خود مجسم مي‌بينيم. بي‌ترس از تعصّبات مذهبي، شراب ارغواني را مي‌ستايد و فصلي از كتاب را به مي‌اختصاص ميدهد،‌چراكه : «فضيلت شراب بسيار است.» زيباترين افسانه و اسطوره را دربارة پديد آمدن شراب كه چگونه و كجا آنرا ساخته‌اند، ياد مي‌كند. از انگور هرات سخن مي‌گويد كه به صدرنگ جلوه دارد، و به صراحت مي‌گويد بهترين انگور جهان، درهرات است. اينجا سيماي بشّاش يك طبيعي‌دان كه عاشق آفتاب و گل و شراب و مظاهر زيباي زندگي است نمايان مي‌گردد. اما بودا بهشت پدر را رها كرد،‌از شراب و گل و لعبتان گسست و گذشت، و براي رستگاري از «نيروانا» و نيستي محض نهراسيد. او بدنبال بهشت گمگشته،‌سودا زده و آسيمه‌سر، رفت. وحال آنكه خيام بهشت را درهمين جهان مي‌جست:

    در نكتة زيركان دانا نرسي

    اي دل تو به اسرار معممّا نرسي

    كانجا كه بهشت است، رسي يانرسي؟!

    اينجا به مي لعل بهشتي مي‌ساز

    او فصلي را در نوروزنامه به زيبائي و جمال و روي خوب اختصاص ميدهد، همان زيبائي كه در ترانه هاي او نيز چشمگير است. آنجا كه با تركيب چند واژه، طبيعت را با زيباترين بيان برايمان ترسيم مي‌كند:

    بي‌بادة گلرنگ نمي‌بايد زيست

    ابر آمدوباز برسر سبزه گريست

    تا سبزة خاك ما تماشاگه كيست!

    اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست

    اگر بودا با آغوش باز به استقبال نيروانا نيستي ميرود، و رستگاري را درفناشدن مي‌بيند و از جهان مي‌گسلد، خيام نه تنها زندگي را نفرين نمي‌كند،‌بلكه آن حياتي را كه بقول «برگسون» درصدها گلبرگ و شكوفه معطر، درتبسم طفل، در رنگين‌كمان آسمان و در رمة سينة‌كوه تجلي مي‌كند، عاشقانه مهر مي‌ورزد و بهترين ستايش‌ها را ازآن مي‌كند،‌اما افسوس كه مرگ و تباهي در كمين است، وويراني، باغ جهان را تهديد مي‌نمايد، ازهمين روست كه در نوروزنامه، مدام دم از آباداني ميزند و پادشاه وقت را به دادگري آبادان ساختن ايران تشويق و ترغيب مي‌كند. حتي ازسلطان ميخواهد كه ساختمان رصدخانه ناتمام را به پايان برد.

    اما آيا خوشبيني خيام با يأسي تلخ درنياميخته است؟ او مارا به مجلس شراب و طرب مي‌برد،‌ساقي برايمان از سبو، مي‌درساغر مي‌اندازد، مجلس عشرت ازگل و مل، فضا را عطرآگين و سكرآور مي‌كند، ليكن وقتي شرا بخيامي را نوشيديم و مست شديم و به چشمان سياه ساقي خيره گشتيم،‌ناگاه اشارة انگشت خيام به تابوتي كه در كنار بزم پرده از رويش برداشته شده، مستي از سرما مي‌پراند. مي‌گويد خوش باش،‌اما درهمان لحظه با اشارت و كنايت، گورستان، كفن، تابوت را در برابرمان مجسم مي‌سازد. اين سخنان از دهانة تنگ كوزة شراب بيرون مي‌آيد:

    تا زو طلبم واسطة عمر دراز

    لب بر لب كوزه بردم از غايت آز

    مي‌خور كه بدين جهان نمي‌آئي باز

    لب بر لب من نهاد و مي‌گفت به راز

    ***

    حتي مرگ خودرا شكوهمند وصف و وصيت مي‌كند:

    وين چهرة‌كهرباء‌چوياقوت كنيد

    اي هم نفسان مرا ز مي قوت كنيد

    وز چوب ر زم تختة تابوت كنيد

    چون درگذرم به مي‌بشوئيد مرا

    اين رباعي كه حتمأ درسنين كهولت سروده شده، و بحق از بهترين رباعيان خيام است، نشا ميدهد كه شاعر زيباپرست، با تمامي ترسي كه از مرگ دارد، ميخواهد كه پيكرش را با شراب بشويند و تابوتش را از چوب تاك بسازند و بر گورش گل بيفشانند. اين نشان ميدهد كه او حتي بعداز مرگ نيز ميخواهد دوستدار زيبائي و شكوهمندي باشد. آيا بدينسان فلسفه خيام، حكمت بودا را محكوم و مردود نمي‌شناسد؟

    انديشة خيام، مدام در حول و حوش نيستي دور مي‌زند، گوئي شبح مرگ، دائمأ درمحراب شعر او دركمي است. «فروغي» كه درشعروادب و فلسفه، به يقين در زمرة چيرگان و خبرگان بشمار است، و شوپنهاور را همانقدر خوب مي‌شناخت كه سعدي را در تدليل و تعليل اين مسأله، عقيده دراد كه عمر خيام حتمأ‌عزيزاني را ازدست داده و نيمي از توميدي و تلخي زبان او زائيدة سوگ او دريادكسان از دست شده، بوده است. به گمام ما اين پندار و حدس فروغي تا حدي مي‌تواند راهنماي نگرش ما باشد. چراكه خيام عمري دراز كرده (بقول «بايرون» خوشبخت كسانيكه جوان ميميرند و مجبور نيستند مرگ دوستي،‌عشق، زيبائي و عزيزان را شاهد باشند. چنانكه خودش نيز جوان مرد) و قريب يكقرن زيست، و دراين زمان دراز، مرگ بسيار كسان را نظاره كرد. با اين همه ميدانيم كسان بسيار بوده‌اند كه مرگ بسيار كسان ديده‌اند، و با اينهمه دربند نوميدي نيفتاده‌اند. پس آيا براي توجيه و تبيين بدبيني و مرگ انديشي او، نبايد به دنبال كشف علل و دلائل قاطع‌تر و قانع‌كننده‌تر باشيم؟

    ***

    سخن از بودا بود و تصميم راسخ او مبني بر بازنگشتن به خانه پدري. او هنگاميكه از جنگل به بنارس رفت هنوز تنش آغشته به عطر گلهاي وحشي جنگل بود. آنقدر آرام و سبكبار گام برمي‌داشت كه گوئي به زمين زيرپايش نيز شفقت مي‌ورزيد. او به همان ارامش جاودانه كه آرزوي فيلسوفان رواقي اپيكوري است،‌رسيده بود. خوبتر بگوئيم:‌رستگار شده بود. بودا يك انديشه‌گر بي‌خداست. او اعتقاد داشت كه نه درآسمان و نه درزمين هيچكس فريادرس نيست. آديم را فقط خويشتن مي‌تواند رهائي بخشد، نه از بالا و نه از پائين،‌كسي دستي نمي‌گيرد. به عبارتي ديگر: آسمان تهي است. اينجا دو انديشة بودا و خيام ازيك دوراهي بهم مي‌رسند. اما تقاطع و توتافق ايندو موقت و گذراست،‌زيرا بي‌درنگ ازهم جدا شده، هريك سر خويش مي‌گيرد و براه خود ميرود. خيا شايد به پيروي از ارسطو و ابن‌سينا به مطالعة فلسفة ما بعدالطبيعه گرايش داشته ليكن درشعرش كه آفريدة حساس‌ترين لحظه‌هاي تفكر اوست به ما بعدالطبيعه پشت ميكند:

    درجمع كمال شمع اصحاب شدند

    آنانكه محيط فضل و آداب شدند

    گفتند فسانه‌اي و در خواب شدند

    ره زين شب تاريك نبردند برون

    بنابراين با دوسيماي متفاوت از خيام روبرو هستيم. آنجا كه خيام با خطوط و اشكال هندسة اقليدسي و چشمك ستاره‌ها سروكار دارد، سيمايش سخت خاضع،‌متين و عالمانه است. اما در عرصة شعر، آنجا كه ميخواهد با يك تفكر عالي، مسائل و معماهاي حيات بشري را در چهارمصراع، خلاصه و فشرده كند، سيماي ديگري بخود ميگيرد. فيلسوف نيشابود به نظام‌ها و دستگاههاي فلسفي ما انسانها،‌لبخند مي‌زند، تو گوئي تبسم او، يادآور لبخند بوداست. آنچه بافته‌اند و گفته‌اند،‌از ديدگاه او افسانه‌اي بيش نيست چرا كه عقل، آنجا كه ميخواهد از حصارها و محدوده‌هاي خود بيرون تازد و تاري را كه بدورش تنيده شده بگسلد و به اسرار آنسوي ماده و محسوس، دست يازد، از سر جهل و قصور، به افسانه‌گوئي و قصه‌پردازي توسل مي‌جويد. بجاي آنكه بگويد نميدانم از سرغرور مي‌گويد مي‌دانم. اما تمامي مذاهب و فلسفه‌ها، كفرودين،‌شك‌ويقين، همه بي‌جواب مي‌مانند. خيام سئوالات بزرگ طرح مي‌كند. ليكن پاسخي ندارند. بقول حافظ: ……….. كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را.

    شگفتي‌آور اينكه با شاعر فيلسوفي روبرو هستيم كه آفريده‌هاي فلسفي، مذهبي ما هرگز به حيرتش نمي‌آورد. گوئي همه را قصه مي‌انگارد چنين ريشخند ميكند:

    قومي متحيرند در شك و يقين

    قومي متفكرند در مذهب و دين

    كاي بيخبران، راه نه آنست و نه اين

    ناگاه منادي يي درآيد زكمين

    اگر عصر خيام را درپيش چشم مجسم كنيم كه علم كلام در نظر متكلمين، بهترين خادم دين بود، و در زير رواق هرمسجد، اشعري، معتزلي، شيعي، سنّي، باطني، قرمطي و فرق ديگر، ساعاتي طولاني به مجادلات لفظي و مناقشات كلامي مي‌گذراندند، و هركس به تهمت الحاد و ارتداد، متهم مي‌شد،‌به خواري تكفير مي‌گرديد، و حتي غزالي، بزرگترين عالم عصر ناگزير شد براي اجتناب ازخطر تكفير، بحث‌وجدل را به «طفلان عراق … » واگذارد و بغداد را ترك گويد. مي‌بينيم كه خيام هوشمندانه در چهارمصراع، چگونه همه را پوزخند مي‌زند درميان قيل‌وقال حكماء صداي منادي مرگ را كه دركمين است به گوش مي‌رساند: اي بيخبران، راه نه آنست و نه اين.

    پاورقي‌ها:

    1- نه بنارس زادگاه بوداست و نه فرانكفورت مسقط‌الرأس شوپنهاور. ليكن بعدازآنكه اينان به بلوغ و شكوفائي انديشگي رسيدند، نشوونما و بيشترين روزهاي زندگيشان دراين دو محل به ثمر رسيد و حلقات و مجالس تدريس آنها نيز درهمين دوشهر تشكيل ميشد.


    برچسب‌ها: خیام, نهیلیسم, سیمای راستین خیام 3
    + نوشته شده در  ساعت 23:27  توسط مهدی  | 

    شرح رباعیات خیام در گنجور از زبان دیگران

    + نوشته شده در  ساعت 15:24  توسط مهدی  | 

    از منزل کفر تا به دین ( خیام )-محمد جعفر محمد زاده

    http://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1244972656_khayam_p1.php/%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%b2%d9%84-%da%a9%d9%81%d8%b1-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%af%db%8c%d9%86-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%85

    از منزل کفر تا به دین ( خیام )

    شاید بتوان گفت؛ کمتر شخصیت شاعری را می توان یافت که چون خیام نیشابوری در میان دو بی نهایت اظهار نظرهای متناقض گرفتار آمده باشد، گروهی خیام را کافر و ملحد و گروهی صوفی و زاهد گفته اند، دسته ای به شعر خیام در کنار شاهد و شراب و لب جوی و لب کشت مفتخر و بدو تأسی جسته اند و جماعتی از او فیلسوفی شکاک و متحی ّر که با دیدة شک و تردید به همه هستی می نگرد ساخته اند و تلاش او را برای شناخت جهان جز به پوچی و بیراهه منتهی ندانسته اند.

    شاید بتوان گفت؛ کمتر شخصیت شاعری را می توان یافت که چون خیام نیشابوری در میان دو بی نهایت اظهار نظرهای متناقض گرفتار آمده باشد، گروهی خیام را کافر و ملحد و گروهی صوفی و زاهد گفته اند، دسته ای به شعر خیام در کنار شاهد و شراب و لب جوی و لب کشت مفتخر و بدو تأسی جسته اند و جماعتی از او فیلسوفی شکاک و متحی ّر که با دیدة شک و تردید به همه هستی می نگرد ساخته اند و تلاش او را برای شناخت جهان جز به پوچی و بیراهه منتهی ندانسته اند.

    در بین شخصیتهای قبل و بعد از خیام هیچ کس به اندازه او این چنین در معرض دو بی نهایت قضاوت قرار نگرفته است. در میان شعرای بزرگ پارسی گو فقط حافظ است که کلمات و ترکیبات خیام را تکرار کرده و بسط و گسترش داده است، اما رندی حافظ در سخن، به ویژه در غزل و چیره دستی در رهایی از دام اظهار نظرهای صریح او را چنان جایگاهی بخشیده که کسی را یارای تهمت کفر و الحاد به او نیست.

    افکار و اندیشه های خیام نیشابوری آن چنان در لفافه کلامش پیچیده و هزار تای تو در تویی به وجود آورده است که خاقانی شروانی در نامه ای به شروان شاه دربارة او گفته است:

    «هزار سال آسمان و دختران او باید برگردد تا از آسیاب دنیا یک دانه درشت بسان عمر خیام بیرون آید.»

    قاضی جمال الدین قفطی قاضی مشهور مصر گفته است: «خیام از بیم تکفیر راهی مکه شد.» و از سوی دیگر جارالله زمخشری، خیام را «شیخ الامام و فیلسوف دنیا» نامیده است.

    این اظهار نظرهای متناقض مختص علمای اسلام نیست. بلکه دیدگاههای متناقض دربارة خیام همچون خود او که پیشگام همه شعرا و نویسندگان ادب فارسی به آن سوی مرزها گام نهاده و بخشهایی از ادب مغرب زمین را مسحور و متأثر خویش ساخته است، شامل می شود.

    ارنست رنان فیلسوف فرانسوی می گوید: «خیام، این رند هوشیار، برادر گوته است و نباید فراموش کرد که از جمله کافران بزرگوار دنیای اسلام است.» دکتر فردریک روزن معتقد است که: «خیام یعنی شراب»، الفرد تنی سون نیز خیام را «کافر کبیر» می نامد.

    و بالاخره مسیو نیکلای مترجم فرانسوی می گوید: «خیام صوفی بوده و در دیر و صومعه می زیسته و مقصود خیام از عصاره یاقوت فام انگور، نه همین الکل بلکه نوعی عشق عارفانه به خداوند جهان است.»۱

    بسیاری خیام را فیلسوفی پوچ گرا و هوس بازِ دم غنیمت شمر و شاعری معترض به کائنات دانسته اند و برخی هم وی را هم پایه و هم مسلک ابوالعلای معری شمرده اند و یا او را از جمله قدیمی ترین نهلیستهای جهان دانسته اند که خود به پوچی رسیده و تا آخر عمر مروج آن بوده است.

    برخی اظهار نظرها را می توان محصول و معلول سبک چندگانه اشعار خیام دانست و شناختی که از حکیم عمربن ابراهیم ملقب به خیام داشته اند که وی را، عالمی آگاه و تیزبین و ریاضیدانی پ ُرمغز و فیلسوفی با اظهارات و آثار نغز می شناخته اند. در این بین شاید فرضیه وجود دو خیام، یکی شاعر ملحد و کافر و دیگری مسلمان فیلسوف و ریاضیدان را بتوان با اغماض پذیرفت تا شاید آبی باشد بر دامن گناه آلود فیلسوف مسلمان که برچسب شعر و شاعری به او نمی چسبد.

    در این مجال قصد بیان کفر و الحاد و یا اسلام و اعتقاد خیام نیست، که خود مجالی موس ّع و صفحاتی مطول می طلبد. آنچه متن حاضر می خواهد بدان بپردازد این نکته است که: خیام شاعری است مسلمان، معتقد یا غیر معتقد، که چون اغلب شاعران و نویسندگان پارسی گوی مسلمان از قرآن، احادیث و مضامین دینی به حد وفور بهره برده است و در شعر او می توان به حد وفور بهره برده است و در شعر او می توان به حد قابل ملاحظه ای تأثیر قرآن و حدیث را مشاهده نمود.

    بیان این مطلب نه به جهت اثبات اعتقاد خیام به قرآن و حدیث و یا به خاطر تصدیق بی اعتقادی وی است، بلکه منظور آن است که: خیام شاعری بوده که اشراف کامل بر رموز و دقایق قرآنی و آموزه های دینی داشته و دقت خیام در به کارگیری عبارات و واژه ها به حد شناخت عمیق و دقیق یک مسلمان مشرف به آموزه های دینی به ویژه قرآن و حدیث است.

    بهره های خیام از قرآن و حدیث عبارت است از مضامین، استفاده از عبارات و به کارگیری واژگان که در مثالهای ذیل نمونه های هر کدام نشان داده می شود:

    مثال۱)

    از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

    فردا که نیامدست فریاد مکن

    بر نامده و گذشته بنیاد مکن

    حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

    قرآن کریم می فرماید:

    لِک َیلا تأس َوا مافاتکم. (این را بدانید تا هرگز بر آنچه از دست شما رود دلتنگ نشوید.)۲

    و نیز شعری منصوب به امیر مؤمنان است که: مافات م َضی و ماسئاتیک فأین

    قم فاغتِنمِ الف ُرص َه َ بین َ الع َد َمین

    آنچه که گذشت، تمام شد و آنچه که می آید کجاست؟ برخیز و فرصت را میان دو نیستی غنیمت شمار.

    و نیز در حدیث دیگری از آن حضرت است که:

    یابن آدم لا تحمل ه َم ّ ی َومِک الذی ل َم یاتِک َ علی ی َومِک َ الذی قداتاک َ.

    (ای پسر آدم اندوه روز نیامده را بر روز آمده ات افزون مکن.)۳

    علاوه بر رباعی بالا موارد دیگری نیز در میان رباعیات خیام یافت می شود که قابل انطباق با این مضمون است، از آن جمله:

    ای دل غم این جهان فرسوده مخور

    بیهوده نه ای غمان بیهوده مخور

    چون بود و گذشت و نیست نابوده پدید

    خوش باش و غم بوده و نابوده مخور

    مثال۲)

    از جمله دیگر رباعیاتی که از مضامین قرآنی بهره برده است این رباعی است که:

    گویند بهشت و حور عین خواهد بود

    و آنجا می ناب و انگبین خواهد بود

    گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک

    آخر نه به عاقبت همین خواهد بود؟

    آیه قرآن است که:

    و کواعب اتراباً وکأساً دهاقاً. (و دختران زیبای دلربا و جامهای پر از شراب طهور.)۴

    و نیز آیات دیگر قرآن:

    و حور عین. کا َمثالِ اللؤلؤ الم َکنونِ.

    (و زنان سیه چشم زیبا که در بهاء و لطافت چون د ر ّ مکنون اند برای اهل بهشت.)۵

    بر این اساس است که خیام برای توصیف بهترین حالات، زیباتر از بهشت نیافته و برای توصیف بهشت کلماتی بهتر و برتر از توصیفهای قرآن نجسته است.

    مثال۳)

    اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

    وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

    هست از پس پرده گفت وگوی من و تو

    چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

    قرآن می فرماید: قل انزله ُ الذی یعلم الس ّر ّ فی السموات و الارض.

    (بگو این کتاب را آن خدایی فرستاده که به علم ازلی از اسرار آسمانها و زمین آگاه است.)۶

    خیام در این رباعی راه یابی فکر بشر به اسرار ازلی و علم لایتناهی خداوند را منتفی می داند و در مصراع آخر نیز از بر افتادن پرده و کنار رفتن پرده ای که مانع از دیدن حقیقت اشیاء است نام می برد که اشاره دیگری است به آیه قرآن که می فرماید:

    اِن َّه ُ علی ر َجع ِهِ ل َقادِر ی َوم َ ت ُبلی الس ّرائرِ.

    (او البته بر زنده کردنش پس از مرگ دوباره قادر است، روزی که پرده ها فرو افتد و اسرار باطن آشکار شود.)۷

    مثال۴)

    گر من ز می مغانه مستم هستم

    گر کافر و گبر و بت پرستم هستم

    هر طایفه ای به من گمانی دارد

    من زان خودم هر آنچه هستم هستم

    به مصراع پایانی این رباعی به دقت بنگرید! آیا می توان این جمله را غیر ملهم از این آیات دانست؟

    کل ُّ نفسٍ بِما ک َس َب َت رهینه. (هر نفسی در گرو عملی است که انجام داده است.)۸

    و آیه شریفه: کل ُّ امرِیء بما ک َس َب َت رهین. (هر نفسی در گرو عملی است که خود اندوخته است.)۹

    یک بار دیگر حداقل مصراع آخر را با هم بخوانیم: من زان خودم هر آنچه هستم هستم.

    مثال۵)

    آن کس که زمین و چرخ افلاک نهاد

    بس داغ که او بر دل غمناک نهاد

    بسیار لب چو لعل و زلفی چون مشک

    در طبل زمین و حقه خاک نهاد

    مصراع اول رباعی مضمون این آیه قرآن است که می فرماید:

    ان َّ رب ّک ُم ُ الذی خلق َ السموات و الارض ...

    (پروردگار شما خدایی است که آسمانها و زمین را خلق کرد.)۱۰

    در بطن رباعی اقرار و اعتراف به اینکه خالق آسمانها و زمین خالق باعث مرگ نیز هست و مرگ منحصراً در ید قدرت اوست به خوبی نمایان است.

    و آیه دیگر از قرآن که:

    ان الله له ُ ملک السموات و الارض یحیی و یمیت.

    (خدا مالک آسمانها و زمین است، او زنده کند و بمیراند.)۱۱

    گفتاری از امیر مؤمنان علی (ع) که در همین مضمون می فرماید:

    ان َّ مال ِک َ الموت هو مالک الحیاه فان َّ الخالق هو الممیت.

    (آن که مرگ را بر سر آدمی می آورد همان است که زندگی را در دست دارد و آن که می آفریند همان است که می میراند.)۱۲

    مثال۶)

    بر لوح نشان بودنیها بوده است

    پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است

    در روز ازل هر آنچه بایست بداد

    غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است

    حدیثی منصوب به پیامبر اکرم (ص) است که:

    جف ّ القلم بما هو کائن الی یوم القیامة.

    (قلم آنچه را که به وقوع خواهد پیوست تا روز قیامت نوشته و خشکیده است.)

    گرچه در سند این گفتار نزد علمای حدیث تشکیک ایجاد شده است اما در هر حال در اغلب متون به عنوان حدیثی منسوب به آن حضرت ذکر گردیده است. علت تشکیک را هم احتمال رسوح برخی تعالیم دین یهود دانسته اند که اعتقاد دارند: خداوند جهان را در مدت معینی خلق و سپس به سامان نمود و پس از آن، از کار اداره و هدایت آن فارغ شده است.

    مثال۷)

    از جرم گل سیاه تا اوج زحل

    کردم همه مشکلات گیتی را حل

    بگشادم بندهای مشکل به حیل

    هر بند گشاده شد مگر بند اجل

    در این رباعی به قطعیت مرگ و عدم توان انسان، در گریز از آن اشاره شده است. موضوعی که در آیات متعدد قرآن و کلام معصومین (ع) به وفور می توان یافت. نزدیک ترین آیه به مفهوم این رباعی این آیه قرآن است که:

    اذا جاء َ اج َل ُه ُم فلا یستأخرون ساعه و لا یستقدمون.

    (چون اجل فرا رسد ساعتی دیر و زود نگرد.)۱۳

    و مولای متقیان چه زیبا این مطلب را بیان فرموده اند که:

    کم اطرت ُ الای ّام ابحث ُها عن مکنون هذا الامر و لکن ابی الله الااخفائه هیهات علم مخزون. (چه روزهایی را که در تفکر در راز نهانی مرگ به سر بردم ولی مشیت خداوندی جز بر پنهان داشتن آن تعلق نگرفته است. بسیار بعید است حل این مشکل زیرا علمی نهانی است.)۱۴

    خیامی که به خاطر طرح یک سؤال چنین زندیق و کافر معرفی شده است در برجسته ترین اشعارش در شگفت است از اینکه با همه احاطه علمی اش بر بسیاری از مشکلات لاینحل، نتوانسته به راز نهانی مرگ پی ببرد و اگر اعتراضی از زبان او بر می خیزد اعتراض به علم و فهم بشری است نه به موضوع مرگ و به تعبیر خود او: بگشاده است همه بندهای مشکل الا بند اجل که از دسترس فهم بشری خارج است.

    مثال۸)

    ▪ این قافله عمر عجب می گذرد

    دریاب دمی که با طرب می گذرد

    ساقی غم فردای حریفان چه خوری

    پیش آر پیاله را که شب می گذرد

    این رباعی از جمله رباعیاتی است که آن را سند دم غنیمت شمری و خوش باشی خیام دانسته اند. اما مضمون آن چقدر شبیه و بهره گرفته از کلام امیر مؤمنان است که:

    بادِرِ الفرصه قبل ان تکون غصه.

    (فرصت را غنیمت دان پیش از آنکه از دست رود و اندوهی گلوگیر شود.)۱۵

    و شعری است منسوب به آن حضرت که:

    مافات مضی و ماسیئاتیک فاین

    قم فاغتنم الفرصه بین العدمین

    از جمله موضوعاتی که در اشعار خیام می توان به طرز برجسته ای آن را دید گلایه و گوشزد مرگ است که در مواقع متعددی با ظرافت و قطعیت و حتمیت آن را بیان کرده و غالباً برای این مقصود خود از واژه ها و عبارات خاک شدن و فانی شدن و خاک گل کوزه گران شدن بهره جسته است، چیزی که حافظ نیز از آن بی بهره نبوده و با صراحت گفته است:

    آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد

    حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

    دو نمونه از رباعیات خیام که مرگ را حتمی و برای همه می داند چنین است:

    خاکی که به زیر پای هر نادانی است

    کف صمنی و چهره نادانی است

    هر خشت که بر کنگره ایوانی است

    انگشت وزیر یا سر سلطانی است

    و رباعی دیگر:

    ای پیر خردمند پگه تر برخیز

    و آن کودک خاک بیز را بنگر تیز

    پندش ده و گو که نرم نرمک می بیز

    مغز سر کیقباد و چشم پرویز

    و به راستی مگر نه این است که:

    کل نفس ذائقة الموت (هر نفسی طعم مرگ را خواهد چشید.)۱۶

    مثال۹)

    جامی است که عقل آفرینش می زد

    صد بوسه ز مهر بر جبینش می زد

    این کوزه گر دهر چنین جام لطیف

    می سازد و باز بر زمینش می زد

    به کار بردن عبارت جام لطیف برای خلقت انسان اشاره لطیفی است به آیه:

    لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم.

    (ما انسان را در مقام «احسن تقویم» نیکوترین مراتب صورت وجود بیافریدیم.)۱۷

    و نیز آیه شریفه:

    و نفسٍ و ما سو ّیها. (و قسم به نفس ناطقه انسان و آن که او را به حد کمال آفرید.)۱۸

    خداوند می فرماید که ترکیب خلق انسان به گونه ای کامل و بی نقص است که خالق (عقل کل) پس از خلقت بر خود آفرین گفته است:

    ثم انشأنا خلقاً فتبارک الله احسن الخالقین.

    (پس از آن خلقی دیگر انشاء نمودیم، آفرین بر قدرت کامل بهترین آفرینندگان.)۱۹

    و بدین ترتیب انسانی که عقل کل بر خلقت آن آفرین گفته است و مقامی ممتاز دارد هستی یافته است و سپس:

    ثم انکم بعد ذالک لمیتون.

    (سپس باز شما آدمیان که بدین ترتیب خلق شدید همه خواهید مرد.)۲۰

    و هو یحیی و یمیت. (اوست که زنده می کند و می میراند.)۲۱

    و به تعبیر خیام، می سازد و باز بر زمین می زندش. اگر بخواهیم قضیه را خیلی دور و فلسفی کنیم و از معنای ظاهر و نزدیک غافل بمانیم می شود پای مسائلی چون تناسخ را به میان کشید.

    اما به نظر می رسد آنچه خیام گفته شرح یک واقعیت است و ابهام و شک در چیستی و علت آن، که راز آن را فقط خداوند می داند و به تعبیر قرآن:

    والله یحیی و یمیت و الله بما تعملون بصیر.

    (و خداوند زنده می کند و می میراند و خداوند که به هر کاری که می کند آگاه است.)۲۲

    مثال۱۰)

    دی کوزه گری بدیدم اندر بازار

    بر پاره گلی لگد همی زد بسیار

    و آن گل به زبان حال با او گفت

    من چون تو بوده ام مرا نیکو دار

    تشبیهی که مکرر در اشعار خیام به کار برده شده و در اغلب رباعیهای خیام دیده می شود بحث کوزه و گل کوزه گری و خاک کوزه گران است که در قرآن بارها با این اوصاف از خلقت اولیة انسان نام برده شده است:

    خلق الانسان من صلصال کالفخار.

    (خداوند انسان را از صلصال و «خشک گلی مانند گل کوزه گران» بدین حسن و زیبایی آفرید.)۲۳

    و نیز آیه: و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حماء مسنون.

    (و همانا ما انسانی را از گل و لای سالخورده تغییریافته بیافریدیم.)۲۴

    مثال۱۱)

    آنان که محیط فضل و آداب شدند

    در جمع کمال شمع اصحاب شدند

    ره زین شب تاریک نبردند به روز

    گفتند فسانه ای و در خواب شدند

    اهل معرفت برای حل موضوعات مشکله نظریه پردازیها و فلسفه سازی می کنند، اما از آن جا که جهان هستی پیوستگی عمیقی با عالم ماوراء عقل و ادراک بشر دارد، همواره سؤالات بسیاری، پیش روی عالمان و دانشمندان بی پاسخ وجود دارد؛ سؤالاتی درباره حقیقت روح، حقیقت مرگ، شفاعت، قضا و قدر، معراج، دعا و ... که بشر با همه احاطه علمی که بر هستی یافته است هنوز پاسخ قاطعی برای خود نیافته و همواره در تحیر و تلاش به سر می برد، رباعی فوق ناظر بر این معنا و برگرفته از مضامین قرآن است که:

    یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم و لایحیطون به علماً.

    (و خدا با علم ازلی بر همه آینده و گذشته خلایق آگاه است و خلق را هیچ به او احاطه و آگاهی نیست.) ۲۵

    در واقع خیام می خواهد بگوید که اهل علم با وجود احاطه کامل بر جهان هستی، خود در دایره قدرت و احاطه پروردگار قرار دارند. قدرتی که علم هیچ کس بدان نرسد مگر در روز قیامت و عالم پس از مرگ که پرده ها کنار روند و حقایق امور آشکار گردد.

    مثال۱۲)

    ای چرخ فلک خرابی از کینه توست

    بیدادگری شیوه دیرینه توست

    ای خاک اگر سینه تو بشکافند

    بس گوهر قیمتی که در سینه توست

    این تعبیر که گوهر گرانبها در دل قرار گرفته و بیرون خواهد آمد نیز تعبیری قرآنی است که مأخوذ از آیه شریفه زیر است:

    اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها.

    (هنگامی که سخت زمین به لرزه در آید و بارهای سنگین و گنجینه های درون خود را بیرون افکند.)۲۶

    گفتنی است که در تفسیر قمی ذیل آیه فوق گفته شده و که «منظور از اثقال زمین، انسانهایند.»

    علاوه بر مثالهایی که ذکر شد در اشعار اندک خیام می توان به وفور کلمات و واژه های قرآنی را یافت که به درستی در محلهای مناسب قرار گرفته و با بهره گیری از مهندسی کلمات از آنها استفاده شده است. از آن جمله می توان به این واژه ها اشاره کرد:

    حور ـ عین ـ عاقبت ـ مقام ـ دهر ـ مقیم ـ عذاب ـ الیم ـ قدیم ـ محدث ـ اسرار ـ لوح ـ ازل ـ حشر ـ اجل ـ سبحان الله ـ رب ـ کریم ـ کرم ـ قرآن ـ ملک ـ لیل و نهار ـ روح ـ بقا ـ ذره ـ قضا ـ قدر ـ جلال ـ رحیل ـ عدو ـ حی ّ ـ و ... .

    با ذکر این نکته که هدف گفتار حاضر این نبود که خیام را مسلمانی معتقد و بی عیب و نقص و صوفی زاهد بداند یا دفاعی در مقابل نسبتهای روا یا ناروای برخی صاحب نظران کرده باشد، بلکه هدف این بود که گفته شود خیام در حد فهیم عمیق آیات قرآن و احادیث معصومین، و علوم مربوطه احاطه داشته و توانسته به درستی از آنها بهره بجوید.

    قضاوت در خصوص درستی یا نادرستی گفتار آنان که با شناختی سطحی خیام را کافر و زندیق و شرابخوار و ... دانسته اند نیاز به زمان و مجال مناسبی دارد.

     

    محمدجعفر محمدزاده
    پی نوشت
    ۱. مهاجر شیروانی، فردین و شایگان، حسن، نگاهی به خیام، ص ۱۳۰.
    ۲. قرآن کریم، سوره حدید، آیه ۲۳.
    ۳. کلمات قصار ۲۶۷.
    ۴. نبأ ۳۳ و ۳۴.
    ۵. واقعه، آیات ۲۳ و ۲۲.
    ۶. فرقان، آیه ۶.
    ۷. طارق، آیات ۸ و ۹.
    ۸. مدثر، آیه ۳۸.
    ۹. طور، آیه ۲۱.
    ۱۰. اعراف، آیه ۵۴.
    ۱۱. توبه، آیه ۱۱۶.
    ۱۲. نهج البلاغه، نامه ۳۱.
    ۱۳. یونس، آیه ۴۹.
    ۱۴. نهج البلاغه، خطبه ۱۴۹.
    ۱۵. نهج البلاغه، ۳۱.
    ۱۶. آل عمران، آیه ۱۸۵.
    ۱۷. تین، آیه ۴.
    ۱۸. شمس، آیه ۷.
    ۱۹. مؤمنین، آیه ۱۴.
    ۲۰. مؤمنون، آیه ۱۵.
    ۲۱. یونس، آیه ۵۶.
    ۲۲. آل عمران، آیه ۱۵۹.
    ۲۳. رحمن، آیه ۱۴، ترجمه حسین الهی قمشه ای.
    ۲۴. حجر، آیه ۲۶.
    ۲۵. طه، آیه ۱۱۰.
    ۲۶. زلزال، آیه ۱ و ۲.

     

     

     

    گیگاپارس ( www.forum.gigapars.com )


    برچسب‌ها: فلسفه رباعیات خیام, رباعی خیام, از منزل کفر تا به دین, خیام, محمد جعفر محمد زاده
    + نوشته شده در  ساعت 15:15  توسط مهدی  | 

    دکتر بیژن باران : خیام اندیشمند

    دکتر بیژن باران : خیام اندیشمند

    خیام اندیشمند

    با اهل خرد باش که اصل تن تو /گردي و نسيمی و غباري و دمی است.

    -خیام

    دکتر بیژن باران

    خلاصه. خیام یکی از مشاهیر علمی – ادبی جهان از قرن 11م است. او با حهانببنی و روش علمی و روحیات و شخصیت انسانی نمونه یک شهروند جهانی برای تمام فصول تاریخ است. استعداد، وجدان، تخیل، پشتکار، خوش بینی، مطالعات، خردگرایی، اخلاق عناصر تشکیل دهنده ی 80 سال زندگی خلاق او بودنذ. در این مقاله زندگی پربار، علوم جبر / نجوم و فلسفه خیام بررسی میشوند. فلسفه او با ارجاع به روباعیات خیام در 7 رشته شامل شناخت شناسی، اخلاق، منطق، کیهان شناسی، چیستی ذهن/ عین، فلسفه سیاسی، و زیبایی شناسی تشریح میشود. از آثار خیام میتوان این نتیجه را گرفت. برای خواننده محلی او بفارسی نوشت؛ برای خواننده جهانی آنروز او به زبان رایج آن عهد نوشت. دوم آنکه او فلسفه را بزبان شعری برای عامه مردم در آورد. اندیشه های او چه در فرزانگان ایرانی و آثارشان و چه در عامه مردم در طول 1000 سال نفوذ کرد. یکی از حفره های ماه بنام خیام ثبت شده. در آثار غربی و فیلمهای هولیوود هم تاثیر خیام دیده می شود. شرابی در فرانسه بنام خیام است. در ریاضیات مثلث خیام-پاسکال مشهور است.

    زندگی. خیام (1048-1131) در نیشابور خراسان 83 سال زندگی کرد. او در اقامتهای چندین ساله به اصفهان، ری، سمرقند و مرو با اندیشمندان معاصرش همکاری داشت. خیام از قرون 11 و 12 میلادی، یکی از چهره های علمی جهانی از نوع رازی (865- 925م)، کاشف الکل و جوهر گوگرد، تشخیص آبله از سرخک، امتحان کن دارو روی جانوران، می باشد. رازی در کتاب فی المدة فی الزمان و فی الخلا و الملا و هی المکان نوشت: " عقل نمی پذيرد که ماده و مکان آن، ناگهان ـ بدون اينکه سابقاً ماده يا مکان موجود باشد، به وجود آيد. چون هميشه هر چيز از چيز ديگری به وجود می آيد و ابداع (خلق) محال است". او در کتابی دیگر در بارهء هيولی یا ماده قديم تأکيد می کند: "جسم را حرکتی است ذاتی.»{0} می‌توان این دو را از برجسته ‌ترین پیشروان جهانی تلفیق خرد و تجربه‌ در علوم دانست. خیام اندیشمند بیمانند ایرانی تا 25 سالگی، آثاری در جبر، موسیقی نظری، ریاضیات آفرید. او نوشت که خوارزمی (780- 850 م)، پدر جبر و الگریتم، و ماهانی (884م) هندسه تحلیلی را پایه گذاشته؛ هندسه ی یونانی را به معادلات جبر تبدیل کردند. در قرن 18م دکارت این معادلات را دنبال کرد؛ محور مختصات را برای ترسیم معادلات عرضه کرد. {1}

    علوم. هندسه، علم محاط بر خط، نقطه، حجم است. خیام معادلات درجه 3 را از طریق هندسه ترسیمی و رقومی حل کرد. در حل معادله مکعب مشهورش x**3+200x=20x**2+2000، او هم از طریق تقاطع هذلولي Hyperbola با یک دایره، و هم بطور تقریبی از میان یابی (درج/ الحاق) interpolation جدول مثلثاتی، یک ریشه مثبت این معادله را یافت. در اینجا، خیام تا کشف ریشه های صفر، منفی و موهومی فقط یک قدم فاصله داشت. حتی پیش بینی کرد که این ریشه های ثانوی را اخلاف او خواهند یافت. بهر تقدیر خیام بدرستی پیش بینی کرد که معادلات مکعبی بیشاز یک ریشه دارند. او نوشت حل این معادله درجه سوم نیاز به کاربرد مخروطات دارد؛ که نمی شود بدون خط کش و پرگار آنرا حل کرد. این نتیجه گیری 750 سال بعد در اروپا ثابت شد.

    خیام در کتابی راهی یافت برای ریشه یابی n م دوجمله ای binomial ها و چندجمله ای polynomial ها. این کتاب از بین رفته است؛ اشاراتی باین کشف در دیگر آثار او آمده. او در بسط غیر-هندسی در قضیه خطوط موازی و ضریب کسور کمک شایانی کرد. خیام در آموزش نسل بعدی دانشجویان، بخشی از زندگی خود را نیز در این راه گذاشت. یکی از شاگردانش در باره خیام نوشت: "او از ودیعه تیز هوشی و قوای دماغی عالی برخوردار است."{1}

    در رصدخانه اصفهان، او با دیگران تقویم جلالی را براساس سال خورشیدی با 12 ماه تهیه کرد. محاسبه ی سال با 365.24219858156 روز بسیار به طول سال امروزی نزدیک است- با دانستن اینکه طول سال تغییر میکند. آثار خیام بزبان عربی رایج در خاور میانه همعصرش نوشته شده؛ که اکنون بدرد فارسی/دری زبانان نمیخورند. ترجمه های نیمه نصفه کاره به السنه غربی مورد استفاده این دوستداران قرار میگیرند. از خیام 4 کتاب در ریاضیات، یکی در جبر، یکی در هندسه، 3 تا در فیزیک، 2 تا در متافیزیک، رساله ای هم در فلسفه، و نورزنامه درباره رسوم، اعیاد، تاریخ و آداب ایرانیان {2و 3} بجا مانده اند. رساله های در/ فی

    1ـ البراهین علی مسایل الجبر و المقابله- در باره معادلات درجه3م

    2ـ شرح ما اشکل من مصادرات اقلیدس- در باره خطوط موازی باهتمام دکتر تقی ارانی 1282-1318

    3ـ زیج ملک‌شاهی/ جلالی

    4ـ ‌طبیعیات

    5ـ ‌الوجود

    6ـ ‌الجواب و عن ثلاث المسائل

    7ـ ‌الکون و التکلیف

    8ـ ‌الوازم الاکمنه

    خیام حرکت سیارات را در مدارات بیضوی، شهابها را در پرتابی شلجمی، ستارگان را ثابت، زمین زیرپایش را در حرکت توصیف می کند. برای او مدار اجرام آسماني (مانند ستارگان دنباله دار) لزوما بيضوي نيست بلكه مي تواند هذلولي يا شلجمي نيز باشد. مخروطات صرفا ترسیمات و تقاطع سطوح شلجمي يا سهمي نبوده بلکه الگوی ترسیمی اجرام سماوی میباشد. در رصد سیارات، مدار گريزی را از مركزيتي در حركت غير دايروي دیده؛ سرعت نايكنواخت ان اجرام را با قوانين حركت پرتابي مخالف دانسته؛ با فلسفه مدرسي مخالفت کرده؛ پی بوجود مفهوم شاعرانه گرانش عمومي برد. گویا در حضور غزالی، خیام نشان داد که افلاک universe بدور زمین نمی چرخند- برخلاف نظرات رایج آن عصر. خیام با یک پایه گردان و نقشه ستارگان که با نور شمعهای روشن در دیوار اتاقی مدور قرار داشتند، نشان داد که زمین بدور محورش در یک شبانه روز می گردد. در نتیجه کواکب و کهکشانهای گوناگون شب و روز روی زمین دیده میشوند. نیز گفت ستارگان در فضا ثابتند؛ اگر بگردند بخاطر جحم عظیمشان می سوزند. {1}

    اين چرخ فلک که ما در او حيرانيم/ فانوس خيال از او مثالي دانيم.

    خورشيد چراغداران و عالم فانوس/ ما چون صوريم کاندر او حيرانيم.

    اين کهنه رباط را که عالم نام است/ و آرامگه ابلق صبح و شام است.

    پيش از من و تو ليل و نهاري بوده است/ گردنده فلک نيز به کاري بوده است.

    آنانکه محيط فضل و آداب شدند/ در جمع کمال شمع اصحاب شدند.

    ره زين شب تاريک نبردند برون /گفتند فسانه‌اي و در خواب شدند.

    اجرام که ساکنان اين ايوانند/ اسباب تردد خردمندانند.{4}

    فلسفه. در قرن 11م فرقه‌های سنی، شیعه، دهریون، لاادریون، اصحاب تناسخ، اشعری، معتزله در بحث‌های عمومی/ خصوصی و شفاهی /کتبی تمام مسایل فلسفی روز را باز کردند. در این قرن، گستره علوم شامل آثار یونانی، هندی، مصری، ایرانی، چینی، بابلی/ ایلامی بود که در جغرافیای شطرنجی فلات ایران با حکام مستقل منطقه ای باز تولید شد. نیز رویدادهای سیاسی این قرن شامل بود بر: 1ـ فروپاشی سلسله آل‌بویه 2ـ سلطه سلجوقیان 3ـ جنگهای صلیبی در فلسطین، 4ـ قیام باطینان و الموتیان. معاصران خیام مانند عروضی (صاحب 4مقاله، وفات 560 ه) و بیهقی (صاحب 5 جلد تاریخ، 385-470ه) از رباعیات او ننوشته اند. هدایت نوشت: ترانه های خیام در زمان حیاتش بین دوستانش میگشته؛ پس از مرگش جمعآوری شده اند. از روی رباعیات، هدایت فلسفه خبام را در این مقوله ها تلخیص کرد: راز آفرینش، درد زندگی، تقدیر از پیش نوشته،گردش دوران، ذرات گردنده/ تناسخ، دم را دریاب، هرچه هست اینجاست.

    فلسفه تشریح عامترین اصول محاط بر جهان و انسان میباشد. شیوه ایست که تمام ادعاها، فرضیات، گزاره ها، یا نظریه ها را بدون کاربرد قیاس، تعصب یا اعتقاد با اتکا به اندیشه خردگرا بررسی میکند. در طول تاریخ 2-3 هزار ساله بشر فلسفه تکامل یافته و مکتبهای متعدد در آن پیدا شدند. همین تکامل را هم در زندگی یک فیلسوف میتوان دید. در مراحل زندگی از جوانی تا میانسالی و پیری یک اندیشمند، او از بیان عقاید موروثی آغاز کرده؛ در مراخل بعدی با شک، خرد، تجربه؛ به نظرات گاهی قطری با آغاز خود، میرسد. این انکشاف فکری در مورد خیام نیز صادق است. شقوق فلسفه در 7 شاخه بقرار زیرند:

    1- شناخت شناسی، دانش چگونه پیدا میشود- در روال عین بیرون از مغز به ذهن.

    هرگز دل من ز علم محروم نشد/ کم ماند ز اسرار که معلوم نشد.

    هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز /معلومم شد که هيچ معلوم نشد.

    چون نيست حقيقت و يقين اندر دست/ نتوان به امید شک همه عمر نشست.

    2- اخلاق، چگونه باید زندگی کرد؟ از حیله، خودشیفتگی، طمع پرهیز باید کرد. او وجدان را ارثی/نهادی انگاشته.

    هر ناله که رندي به سحرگاه زند/ از طاعت زاهدان سالوس به است.

    نيکي و بدي که در نهاد بشر است /شادي و غمی که در قضا و قدر است.

    با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل /چرخ از تو هزار بار بيچاره‌تر است.

    عمرت تا کي به خودپرستي گذرد/ يا در پي نيستي و هستي گذرد.

    کم کن طمع از جهان و میزي خرسند/ از نيک و بد زمانه بگسل پيوند.

    گر يک نفست ز زندگاني گذرد/ مگذار که جز به شادماني گذرد.{4}

    3- منطق، اصول استدلال/استنتاج درست اندیشیدن، کاربرد روش درست، و ارزیابی درست نتیجه گیری است. هر انسانی با سلامت دماغی در زندگی خود منطق بکار میبرد. فارابی منطق/میزان را در راس علوم جای داد؛ یعنی منطق مشمول بر تمام علوم است. ساده ترین نمونه منطق اثبات قضایای هندسی در دبیرستان است. درست اندیشیدن دو بخش است: درست تعریف کردن و درست استدلال کردن. مباحث درست تعریف کردن را معّرف و مسائل درست استدلال کردن را حجت می نامند. پس موضوع منطق معّرف و حجت است. به سخن دیگر، مسائل منطق یا درباره معّرف/ تعریف بحث می کند، یا درباره حجت/ استدلال. اساسا، هنگامی که تعریف ها و استدلال ها در سیر تفکر انسان صحیح باشد، نتیجه که انسان در پایان می گیرد، حتما درست خواهد بود. برخی این امر، یعنی موضوع منطق را به زبانی دیگر بیان کرده اند: موضوع منطق، معلومات تصوری و تصدیقی است، از آن جنبه که فرد را به سوی مجهولات تصوری و تصدیقی راهنمایی و این مجهولات را برایش هویدا سازد؛ یعنی بازهم موضوع منطق عبارت از معّرف و حجت می شود.{6}

    با اهل خرد باش که اصل تن تو /گردي و نسيمی و غباري و دمی است.

    4-کیهان شناسی، جهان از کحا آمده و به کجا میرود؟ عمر جهان/ افلاک از 11 تا 20 بیلیون سال، زمین و آغاز حیات تک یاخته ای 4 بیلیون سال؛ چند یاخته ای 1 بیلیون سال، جانواران ساده 600 میلیون سال، ماهیان/ گیاهان خاکی/ حشرات 500 میلیون سال، ذوحیاتین/ خزندگان/ دانه ها 300 میلیون سال، پستانداران 200 میلیون سال، پرندگان/ گلها 150 میلیون سال میباشد. انقراض داینوسورها 65 میلیون پیش و پیدایش انسان از 200 هزار سال پیش می باشد.{5} پس پیشاز ورود شعور انسان بر زمین، جهان مادی و زمین خاکی و جانوران و نباتات متقدم /قدیم بوده اند. تبیین علمی جهان مادی بوسیله انسان روال 2-3 هزار ساله دارد. نخست از اجسام مادی و فرمولهای قاطعانه آغاز شد؛ تا در قرن 20م به امواج مادی در احتمالات موقعیت فضایی انرژی رسید. قانون بقای ماده در نظام بسته را نخست نصیر توسی، 1201-1274م ، اینگونه تبیین کرد: ماده قادر به تناسخ است، ولی ناپدید نمی شود. فردوسی گردش گردون/ بقای ماده را اینگونه بیان کند: "نه گشت زمانه بفرسایدش (چرخ گردون)/ نه این رنج و تیمار بگزایدش./ نه از گردش آرام گیرد همی./ نه چون ما تباهی پذیرد همی." لامانوسف و لاوازیه در قرن 18م قانون بقای ماده در نظام بسته را در آزمایشات شیمی ثابت کردند. سپس در قرن 19م ژول، سعدی کارنو فرانسوی، هولتزمان، با اثبات بقای مومنتوم (حاصل جرم و سرعت) و انرژی؛ منجر به تبیین قانون اول ترمودینامیک/ رابطه حرارت، کار، انرژی در یک سیستم شدند. در قرن 20م اینشتاین با نسبیت خاص و رابطه جرم/ ماده، سرعت و انرژی را کشف کرد. در مکانیک کوانتم، شرویدینگر/ هایزنبرگ انرژی را متناسب با مشتق زمانی امواج (مادی) کشف کردند که منجر به ورود احتمالات، عدم ایقان، رابطه امواج الکترو مغناطیس با انرژی، نبود علیت قاطعانه deterministic causality در فیزیک شدند. شنیده شده که تز دکترای فیزیک دانشگاهی شرودینگر Schrödinger کمتر از 1 صفحه بود، او با دیراک جایزه نوبل فیزیک را در 1933 گرفتند.

    پس روال مادی تکوین جهان قبل از پیدایش انسان با تاریخ فرهنگی چند هزار ساله اش اتفاق افتاده است. در روال ادبی، فلسفی، مهندسی، علمی - تکامل جهان و انسان با منطق و آزمایش در کتابها و اشیای دیگر تبیین یافت. اکنون 2 روند را میتوان پیگیری کرد: نخست درک جهان در آفرینش اقلام مادی مانند کتیبه و کتاب؛ سپس تاریخچه این درک در مکاتب فلسفی و تکوین علوم طبیعی در کتب و وب. باید توجه داشت که فیلسوفان هم مانند دیگر احاد بشری ممکن است دارای اختلالات عصبی، روحی، و شخصیتی بوده؛ نظرات آنها در انعکاس عینیات بخاطر این اختلالات مخدوش باشد. در علم نظریات گذشته با شک و آزمایشات نوین همیشه در حال محک خوردن اند. نظراتی که غلط (ناسازگار با منطق و نتایج آزمایشات نوین) ند دور ریخته میشوند. ولی در فلسفه این نظرات غلط بمثابه مکتبهای دیگر قلمداد میشوند. دیگر اینکه با معیارهای آزمایشات کمی علمی قرن 21م سلامت دماغی صاحبان نظرات فلسفی سنجیده نمی شوند. نیز تاریخ نویسان، سنت آوردن شخصیتهای فلسفی را بطور تقویمی بارث برده؛ این مشرب را ادامه میدهند. درحالیکه منطقا باید نظرات غلط فلسفی را از آثار فلسفی قرن 21م بیرون ریخت؛ مگر تاریخچه فلسفه، بدون صحت وسقم نظرات، مورد نظر باشد. مثلا ارسطو معتقد بود که تعداد دندان زنان کمتر از مردان است. راسل با اشاره به روش غلط عدم مشاهده و شهود صرف این فیلسوف عتیق نوشت، آقای ارسطو هرگز بخاطرش نرسید که بخانمش بگوید در دهان همدیگر نگاه کرده دندانهای یکدیگر را بشمارند. یا دریدا Derrida، 1930- 2004 ، بدون داشتن تجارب و تحصیلات فرمال علمی در اعصابشناسی و زبانشناسی کتب نظری در مورد شناخت (راهکارهای مغز) و زبان مینویسد. در نظر دریدا زبان ساختاری است برای تمام دیگر نظامهای نشانه شناختی ـ کلاً برای همه ی جهان. هر چه هست زبان است؛ چیزی بیرون از متن نیست.{8،7}

    خیام تکامل مادی جهان را با مطالعه، غور و مشاهده بدرستی دریافت. روش علمی او، اورا مجهز به قدرت پیش بینی هم میکرد. نمونه پیش بینی ریشه های متعدد در معادلات درجه 3م. او بسیاری از مباحث فلسفی را بسیار موجز بیان کرد. جهان قدیم بوده؛ مستقل از شعور انسان است. اندیشمندان در مشاهده جهان در تحیرند. خرد تنها راه دریافت واقعیات است. آمدن و رفتن بشر هم مانند مگسی در این جهان است. جهان بدایت و نهایت ندارد.

    اي بس که نباشيم و جهان خواهد بود/ ني نام زما و ني‌نشان خواهد بود.

    زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل/ زين پس چو نباشيم همان خواهد بود.

    اجرام که ساکنان اين ايوانند/ اسباب تردد خردمندانند.

    هان تاسر رشته خرد گم نکني/ کانان که مدبرند سرگردانند.

    می نوش ندانی ز کجا آمده‌اي /خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت.

    در دايره‌اي که آمد و رفتن ماست/ او را نه بدايت نه نهايت پيداست.

    آمد شدن تو اندرين عالم چيست؟/ آمد مگسي پديد و ناپيدا شد.{4}

    تا کي ز قديم و محدث امیدم و بيم /چون من رفتم جهان چه محدث چه قديم.

    5- چیستی ذهن/ عین. ذهن بالغ بشر از طریق حواس، حافظه، پردازش مغز دنیای بیرون (ابژه) را درونی می کند. سپس در کنش اجتماعی این ابژه سوزه شده را عیان میکند. علوم، ادبیات، هنرها، فنون شکلهای گوناگون روال ذهن-عین می باشند. در طول تاریخ مقولاتی چون جهان بینی، شناخت، ذهن، عین، زبان، فلاسفه را به کنکاشهای عمیق کشاندند. خیام عین/جسم را مقدم بر روح/جان دانسته؛ مرگ را پایان هم جسم و هم روح میداند. این روالی است که تمام موجودات زمین طی میکنند: میآیند، میمانند، میروند – همین.

    جسم است پياله و شرابش جان است.

    درياب که از روح جدا خواهی رفت/ در پرده اسرار فنا خواهی رفت.

    اي دل چو زمانه می‌کند غمناکت/ ناگه برود ز تن روان پاکت.

    باز آمدنت نيست چو رفتي رفتي.

    6- فلسفه سیاسی، علل تغییر جامعه کدامند؟ پویش تاریخ در چیست؟ افراد چگونه جهت تاریخ را تعیین می کنند؟ رابطه افراد با بار عصبی، روحی، شخصیتی و جامعه با ساختارهای کلان تولیدی، سیاسی، فرهنگی، دینی چگونه است؟ اقتصاد و فرهنگ یک چامعه چه اثری برهم دارند؟ قدرت، منزلت، ثروت چگونه پدید میآیند؟ روال ظهور تمدنها، شخصیتها، چنبشها، طبقات، اقشار، ارزشها، انقلابات، فتوحات، شهرهای گذشته های دور را چگونه میتوان رصد کرد؟ تغییرات کمی و کیفی در تکوین جامعه چگونه اند؟ تفاوت و تشابه جوامع مجاور یا دورازهم کدامند؟ آیا جوامع راههای تعالی مشابه را طی می کنند؟ آیا مغولستان با گله داری و تجارت راه سویس را با اختلاف فاز زمانی طی خواهد کرد؟ خیام از معاندان و مجتهدان در اجتماع رنج میبرد. نظرات علمی خود را نمیتوانست آزادانه بیان کند. ولی باز علم را رها نکرد. اگرچه با مناعت میگفت که دانش را کرانه ای نیست. او کوشا بود که تخیلات انسانگرای خود را در محافل علمی بیان کند.

    هر راز که اندر دل دانا باشد/ بايد که نهفته‌تر ز عنقا باشد.

    هرگز دل من ز علم محروم نشد /کم ماند ز اسرار که معلوم نشد.

    از جرم گل سياه تا اوج زحل/ کردم همه مشکلات کلي را حل.

    7-زیبایی شناسی، اصول زببایی شناسی کدامند؟ در داوری کارهای هنری دلایلی ارایه میشوند. این دلایل کلی بوده پس بستگی به اصولی دارند. این اصول (تناسب، تقارن، هارمونی، رنگآمیزی، احساس/عاطفه، تخیل، وحدت) باید تبیین شوند. اثر هنری تعریف میشود. نقد آن بر اصولی قرار دارد. ارزش ذاتی هنری چیست؟ حظ هنری، عناصر تحلیل و تجربه هنری کدامند؟ ساختار تجربه/ حظ هنری چیست؟ نقش تراژدی، تاثر، کمدی در هنر چیست؟ معیار سلیقه هنری چیست؟ زیبایی شناسی شعر، موسیقی، نقاشی، نثر، مجسمه، معماری، نمایش، رقص، سینما، عکس کدامند؟ آیا کارکرد هنر اخلاقی است؟ نقش دین، دولت، قیمت در هنر چیست؟ خیام زیبایی را در گذاران توصیف میکند. برای او رنگها، رایحه ها، صداهای دلنشین، زیباییهای طبیعت، آسودگی خیال و تن همه مطبوع ند.

    بنگر ز صبا دامن گل چاک شده/ بلبل ز جمال گل طربناک شده.

    در سايه گل نشين که بسيار اين گل/ در خاک فرو ريزد و با خاک شده.{4}

    خیام فیلسوفی ماتریالیست است؛ جهان عینی را مستقل/بیرون از ذهن انسان دانسته؛ آنرا در چرخه ی پیدایش، گسترش، زوال و میرش بیند. او گوید ذرات ماده در روال تناسخ (یکی از اصول فیزیک کلاسیک: تغییر شکل/ بقای ماده) بقا داشته تنها شکل عوض می کنند؛ مانایند؛ خواص آنها از طریق حواس در ذهن انعکاس می یابند. او تبدیل را در محیط می بیند؛ زمان را از چرخه حیات- ممات بشر مستقل دانسته؛ پس ماده را قدیم و ازلی دانسته نه حادث. این تفکر نزد دهریون، بویژه رازی، تدوین شده؛ بقول محمود شبستری (عارف قرن 7م هجری): "عدم موجود گردد، این محال است./ وجود از روز اول لایزال است." دهر = زمان= ابدی. مولوی از زبان دهریون در توافق با آنها نوشت: "گفت این عالم قدیم و بی کی (بر وزن نی موسیقی) است / نیستش بانی و یا بانی وی (عالم) است." خیام حتی فرهنگ را هم در روال حیاتش می بیند که با ماده می ماند. مثلا نام بهرام گور و کی خسرو با ذرات خاک آنها متناظرا وجود داشته- اولی در تاریخ/ اذهان انسان؛ دومی در خاک و تاک. دیگر این که روح را تابع جان دانسته؛ مرگ جسم را پایان روح خواند. در مقابل، غزالی ایده آلیست قرن 11م ، به دهریون ایراد می گرفت که منکر صانع اند. اینکه در تاریخ 3 هزار ساله صاحبان تمدن، فرهنگ، فلسفه، چرا برخی روش علمی و جهان بینی مادی دارند و برخی نقطه مقابل؛ باید گفت غیر از آموزش، توارث ژنتیک، مدارات عصبی، ریزش هرمونهای مغزی، روحیات و شخصیتهای آنها علل اصلی اند. مثلا برای یک ناظر دور شدن یا نزدیک شدن کشتی به ساحل در تمام تاریخ اینگونه بوده که اول بدنه پنهان میشود بعد دکل یا اول دکل هویدا میشود و بعد بدنه- زیرا سطح زمین مدور است. اگر سطح زمین مسطح بود، بدنه و دکل به یک میزان کوجک و در نهایت محو می شدند. البته هر دو نظر در باره کرویت/ مسطح بودن زمین همیشه مکتوب بوده؛ ولی مسطح بودن زمین از طرف نهادهای رسمی پذیرفته شده بود.

    در رباعیات، رگه های فلسفه وجود بروشنی دیده میشوند. خیام یک گام فراتر رفته؛ هستن را در روال شدن میداند. خیام از تناسخ ابوالعلا معری، 973-1057م، شاعر سوری که آبله کودکی منجر به نابینایی او شد و شاید تاریخ نگاری اساطیری فردوسی آموخت؛ از پیروان خیام، نصیر توسی و حافظ اند. فروید با تاثیر از گزاره های نیتچه برخی از نظرات خود را در مورد علایق حیات تدوین کرده بود. سارتر بطور منظم این نظرات را مردود دانسته. الویت وجود بر ذات در حیات انسان را در اگزیستانسیالیزم قرن 20می در ادبیات و فلسفه ارایه داد. در این مکتب، نبود نیروی آسمانی بمعنای آزادی تام انسان؛ در نتیجه مسئولیت مطلق اوست. این وظیفه انسانهاست در آفریدن منش ethos مسئولیت فردی، بیرون از نظام اعتقادات گروهی. بگمان این مشرب، تبیین فردی هستن تنها راهیست که میتوان از وضعیت عبث absurd انسانیت (ملال، مرگ، محتومیت فردی) فراتر رفت. آثار فلسفی کرکگارد و نیتچه و ادبی داستایوسکی و کافکا، بعدا با آثار سارتر، دوبوار، کامو، به پیدایش و پیشبرد این مکتب کمک کردند.

    منابع.

    {0} http://bahman.wordpress.com/2008/02/19/zakariaa-raazi/

    {1} http://en.wikipedia.org/wiki/Omar_Khayy%C3%A1m

    {2} http://www.caravan.ir/AuthorTranslatorDetail.aspx?id=65

    {3} http://www.hamsaran.com/modules.php?name=Forums&file=viewtopic&t=14684

    {4} http://www.hajipour.com/khayyam.htm

    {5} http://en.wikipedia.org/wiki/Timeline_of_evolution

    {6} http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/

    {7} www.nasour.net/?type=dynamic&lang=1&id=85

    {8} http://www.mahmag.org/farsi.htm

    تبلور اختلالات روحي در شعر نو فارسي/دكتر بيژن باران


    برچسب‌ها: رباعی, خیام, فلسفه خیام, بیژن باران
    + نوشته شده در  ساعت 15:11  توسط مهدی  | 

    کاوشی در یک رباعی خیام.ای آنکه نتیجه...

    کاوشی در یک رباعی خیام
    تخته بند سرشت و سرنوشت .....
    http://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1229764980_khayyam_p1.php/%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85
    کاوشی در یک رباعی  خیام

    «ای آن که نتیجه چهار و هفتی

    وز هفت و چهار دایم اندر تفتی

    می خور که هزار بار بیشت گفتم

    باز آمدنت نیست ؛چو رفتی ، رفتی»

    ● نسخه شناسی رباعی

    رباعی مذکور منسوب به حکیم عمرخیام نیشابوری است که در بسیاری از نسخ تصحیح شده موجود در بازار به چشم می خورد . این رباعی را محمد قزوینی در مجموعة از «نخبه الاشعار کشف کردند، بنام "مونس الاحرار فی دقایق الاشعار" و آن هم به چندین باب منقسم و یک بابش به رباعیات تخصیص یافته و سپس یک باب دیگر هم مخصوص رباعیات خیام دارد و سیزده رباعی از حکیم نیشابور در آنجا مندرج است . این [کتاب] در سال ۷۴۱ به تحریر آمده است.» اما آن چه که موجب تشکیک نسخه شناسان و خیام شناسان در انتساب این رباعی به خیام گردیده ، وجود این رباعی ذیل در مختارنامة عطار است که هماهنگی و تشابه بسیاری با رباعی مذکور دارد :

    «تا کی گویی ز چار و هفت ای ساقی

    تا چند ز چار و هفت تفت ای ساقی

    هین قول بگو که وقت شد ای مطرب

    هین باده بده که عمر رفت ای ساقی»

    نسخه ای که شفیعی کدکنی اساس تصحیح مختارنامه قرارداده به سال ۸۲۶ است؛ اما نسخه های قدیمی تر آن به سال های ۷۱۱؟ و ۷۳۱ برمی گردد . شفیعی کدکنی معتقد است که «بسیاری از معروفترین و زیباترین رباعی ها که بنام خیام شهرت یافته ، براساس نسخه های قدیمی این کتاب ، همگی از آن عطارند و انتساب آن ها به خیام حداقل مربوط به دو قرن بعد از نوشته شدن نسخه های متن این کتاب است.» جلال الدین همایی نیز در تصحیح رباعیات خیام (طربخانه) تعداد ۲۷ رباعی را از آن مختارنامه عطار می داند و رباعی مذکور را "مسخ شده" رباعی عطار می داند. آن چه که پژوهنده را در انتساب این رباعی به خیام سست رای می کند ، ابواب ۲۴ و ۴۲ مختارنامه است که دارای عنوان های،"در آنکه مرگ لازم و روی زمین خاک رفتگانست" و "در قلندریات و خمریات" است که با جهان بینی خیام پیرامون مرگ و دم غنیمتی همخوانی های بسیاری دارد. البته مستشرقی چون والنتین ژوکوفسکی برای نخستین بار در مقاله ای با عنوان "عمر خیام و رباعیات سرگردان" باب نوینی در تحقیقات مرتبط با رباعیات منسوب به خیام باز کرد. کشف رباعیات سرگردان در ادبیات ما نقطه ی آغازی برای پژوهندگان بود تا با تعمقی بیشتر به نسخ موجود بپردازند و سره را از ناسره بازیابند. حال در این مجال قصد نویسنده، شناسایی صحت و سقم این رباعی در انتسابش نسبت به خیام نیست، بلکه جهت آشنایی خواننده با جایگاه این رباعی در تاریخ ادبیات ایران، نگاهی نسخه شناسانه نیز بر این رباعی افکنده ام و غرضم آشکارسازی معنایی و بافتی (کانتکسcontext) این رباعی می باشد.

    ● تحلیل رباعی

    گوینده رباعی ، انسان را نتیجة چهار و هفت می داند که واژه چهار (دال) برابرنهاد عناصر اربعه (مدلول) و مقصود سرشت و طینت آدمی است (نشانه) و واژه هفت (دال) برابرنهاد افلاک سبعه (مدلول) و مقصود رقم خوردن سرنوشت و تقدیر آدمی است (نشانه).

    هفت در ادبیات کهن دال بر هفت آسمان، هفت فلک، افلاک سبعه و ... بوده و این هفت سیاره متشکل از: قمر، عطارد، زهره، شمس، بهرام، مشتری و زحل می باشد. این سیاره ها هریک نشانه ای برای سرنوشت آدمی بوده است . این شکل بهره کشی از نجوم را "فن احکام نجوم "( Astrology ) می نامیدند و معمولاً به بابلیان نسبت می دهند در حالی که جورج سارتون مولف کتاب "تاریخ علم"معتقد است، «غیبگویی و فال گیری مورد عمل و محبوب در نزد بابلیان بیشتر از روی جگر حیوانات و سایر چیزهای زمینی انجام می شده و کمتر به مشاهدات آسمانی و کواکب نظر داشته اند. فن ستاره شناسی و احکام نجوم که آن اندازه در رومیان و قرون وسطی تاثیر عمیق پیدا کرده بیشتر از اختراعات کلدانی (یعنی دورة دیرتر از بابلیان) بشمار می رود.» پیشگویی به واسطة ستارگان فنی محبوب بابلی های متاخرتر بوده است. در قدیمی ترین لوحة بابلی به خط میخی که به واسطة ستاره زهره پیشگویی صورت گرفته این گونه آمده است: «اگر در بیست و یکم ماه آب ( ab ) زهره در مشرق پنهان شود و برای مدت دو ماه و یازده روز در آسمان پنهان بماند ، در روز دوم ماه ارخسمنه زهره در مغرب آشکار شود، بر زمین ها باران خواهد بارید و ویرانی و پریشانی خواهد بود.» این فن به جهان یونانی و سپس عربی راه یافت. بطلمیوس ( ح ۱۰۰ ـ ۱۷۰ . م ) صاحب کتاب "المجسطی" در نجوم علمی، کتابی به نام "تاثیر احکام نجوم یا چهار مقاله" دارد که آن را مکمل طبیعی "المجسطی" می دانند. «در نظر بطلمیوس تاثیر اجرام آسمانی صرفاً بدنی و جسمانی است. از تاثیر فیزیکی آشکار خورشید و ماه برزمین نتیجه می گیرد که همه اجرام آسمانی باید برزمین اثر فیزیکی بگزارند...» بطلمیوس در کتاب های سوم و چهارم این مجموعه از تاثیر اجرام سماوی بر زندگی آدمی سخن می راند . اعراب نخستین کسانی بودند که آثار بطلمیوس را به زبان عربی ترجمه کردند . سال ۱۸۰ ه.ق / ۸۰۰ م "المجسطی" به زبان عربی برگردانده شد و چهار مقاله نیز نخست به جهان اسلام و سپس به مغرب زمین انتقال یافت. فن احکام نجوم از کلدانی ها به بطلمیوس یونانی و از آن جا به دنیای اسلامی ـ ایرانی راه یافت و توانست تاثیر خود را بر نجوم ایرانی بگزارد ، طوریکه هنوز ترجمه های از چهارمقاله بطلمیوس در ایران موجود است .

    هفت در آیین زرتشتی نیز اشارتی به هفت اهریمن (اکمنه، ایندره و ...) است. که آنان نیز در پراکندن مصایب جهان و دخالت در سرنوشت نقش داشته اند، اما آن چه در رباعی مذکور مراد است ، افلاک سبعه می باشد . پس فن احکام نجوم در گذشته، توانایی پیشگویی آینده انسان را در سر می پرورانده است و نمونه های تاریخی آن بسیار می باشد. مشهور است که تالس، اولین فیلسوف یونانی، توانست خورشید گرفتگی را پیش بینی کند، اما چون لیدیان و ایرانیان در هنگامه نبرد بودند، این گرفتگی خورشید را بد یمن دانستند و به جنگ شش ساله خود پایان دادند. این موضوع رابطه میان علم نجوم و خرافه های مرتبط با آن را به روشنی بیان می دارد. مراد از هفت در ادبیات کلاسیک ما بیشتر به رابطه میان ستارگان و تاثیر آنان بر سرنوشت زندگی انسان است. زیرا جهان و مافیهایش در نگاه انسان پیشامدرن از رابطه ای مرموز تبعیت می کند، که در آن هریک از عناصر طبیعی می توانند در سرنوشت انسانی نقشی کارا داشته باشند.

    چهار در ادبیات کهن دال بر عناصر اربعه (آخشیجان) است: خاک، آب، هوا و آتش . در قدیم فلاسفه یونان باستان در زیر فلک قمر قایل به چهار عنصر بودند و همه چیز را ساخته از آن ها می دانستند و برای عناصر ، طبایع و خواصی قایل بودند. قدما عالم را به دو قسم تقسیم می کردند: عالم علوی و عالم سفلی . عالم علوی شامل افلاک و ستارگان است که از اثیر تشکیل یافته اند و عالم سفلی اجسام عنصری یا عناصر چهارگانه است . فلک ثوابت و سیارات هفتگانه (یعنی عالم علوی) در عناصر چهارگانه (آتش، هوا، آب و خاک) و طبایع چهارگانه (گرمی، سردی، تری و خشکی) تاثیر می کنند و سبب پیدایی مرکبات، معدن، نبات و حیوان می شوند. تحت نظریه عناصر اربعه، نظریه اخلاط نیز در پزشکی قدیم پیدا شد که بنابر آن، بدن انسان و دیگر جنبندگان خون دار دربردارنده چهار نوع مایع، یعنی خون، بلغم، صفرا و سودا است. «بدین سان برپایه نظریه عناصر چهارگانه و طبایع و اخلاط، بخشی از بیماری شناسی در پزشکی قدیم شکل گرفت و نیز آثار و علامت های روانی و شخصیتی فهرست شد، چنانکه مزاج گرم با دلیری، کرم، شتاب، زودخشمی، کم ثباتی، هوشمندی و قدرت تصور؛ مزاج سرد با کندذهنی، خشونت، بداخلاقی؛ مزاج مرطوب با دلیری، کندذهنی، کم ثباتی، نرم خویی، گذشت، خوش خلقی، زودپذیری و فراموشکاری؛ مزاج خشک با صبر و ثبات، دیرپذیری، کین توزی و بخل همراه شد، زیرا به عقیده قدما از خاک عزم برمی خیزد و از آب نرمی و از گرما تندی و از سرما درنگ و خویشتن داری و مخالفت طبایع بزرگ ترین بیماری ها شمرده می شد.» عدد چهار در اینجا نشانه ای بر این مدعاست که سرشت (طبع) انسانی، هرچه باشد، در زندگیش نمود عینی خواهد داشت و آدمی با سرشت سرد نمی توان انتظار رفتارهای را داشت که در اشخاصی با سرشت گرم پیدا می شود. هراکلیتوس، فیلسوف یونانی، این مسئله را به زیبایی مطرح می نماید، که "سرشت آدمی، سرنوشت اوست".

    گوینده این رباعی در پارادایمی از تاریخ قرار گرفته است که، سرشت و سرنوشت آدمی را متاثر از چرخش کواکب و طبایع آدمی می دانند.

    در شکلی از جهان شناسی، چهار آمیزه ای یا آخشیجانی، تاکید بر جبر حاکم بر انسان است. پس گوینده رباعی مذکور بدین امر اشاره می کند: ای آن که سرشت و سرنوشتت متاثر از عناصر چهارگانه و افلاک سبعه است، پس می خور (دم غنیمت شمر) که هزاربار بیشت گفتم، پس از مردنت، آمدنی نیست. در رباعی دیگری منسوب به خیام همین اندیشه دوباره تکرار گردیده است:

    «ای آمده از عالم روحانی تفت

    حیران شده در پنج وچهار وشش وهفت

    می نوش ندانی ز کجا آمده ای

    خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت»

    اینجا نیز مراد از پنج، پنج حس (باصره، ذائقه، لامسه، شامه، سامعه) و منظور از شش، شش جهت (راست، چپ، بالا، پایین، جلو و عقب) است. در چند رباعی دیگر نیز خیام به این طبایع و عناصر چهارگانه نیز اشاره می کند:

    «ماییم و می و مطرب و این کنج خراب

    جان و دل و جام و جامه پر درد شراب

    فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب

    آزاد زخاک و باد و از آتش و آب»

    یا

    «ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است

    رو شاد بزی اگرچه بر تو ستمی است

    با اهل خرد باش که اصل تن تو

    گردی و نسیمی و غباری و دمی است»

    شیخ عطار نیز از پارادایم چهار و هفت، به دور نبوده است و در آثار خود یادکردی از آنان داشته است:

    «زهی کمال خدایی که صد هزار عقول

    ز فهم کردن او مانده اند سرگردان

    مقدّری که هزاران هزار خلق عجب

    پدید کرد ز آمیزش چهار ارکان

    برآورید ز دودی کبود در شش روز

    بکرد چار گهر هفت قبة گردان»

    و یا

    «شدند انباز چار ارکان که تا تو آمدی پیدا

    نه ای تو هیچ کس خود را متاع چار ارکانی

    چو ارکان باز بخشندنت به انبازی یکدیگر

    از آن ترسم که جان تو نیارد تاب عریانی»

    محمد تقی جعفری رباعی "ای آن که نتیجه چهار و هفتی" را جزء آن دسته از رباعیاتی می داند که از جذابیت عامیانه ای برخوردار است. او معتقد است که این رباعی کمترین ارزشی از نظر علمی و فلسفی ندارد و همچنین می نویسد: «موضوع چهار عنصر یا چهار آخشیج امروزه از میدان علم خارج گشته است، زیرا هیچ یک از آنها عنصر به معنای علمی آن نیست و همچنین چهار آخشیج هم از دیدگاه علم پزشکی مستندی ندارد». وی در تحلیل این رباعی پارادایم غالب بر آن عصر را به فراموشی می سپارد و با نگاهی علمی مدرن به بررسی این رباعی می پردازد. آن چه از دید جعفری غافل مانده است این موضوع می باشد: این رباعی را باید با نگاه حاکم بر همان دوران بررسی کرد. در آن زمانه ی مذکور، مراد از چهار و هفت، سرشت و سرنوشت آدمی است. پارادایم غالب بر آن دوران حکم می کرده که زندگی آدمی را در میانه ی طبایعش و سرنوشتی که بر او حاکم بوده است، بدانند.

    در مصرع چهارم رباعی "ای آن که نتیجه چهار و هفتی" ، گوینده به نوعی "جریان سنساره یا چرخ زادمان و مرگ" را که در عقاید مردم هند و بودیسم وجود دارد، تکذیب می کند و موکداً بازگشت ناپذیری به این جهان را اصرار می کند. البته گروهی از این رباعیات منسوب به خیام فاقد این نگرش است و در جهتی کاملاً متضاد با این بینش، از ایده تناسخ پیروی می کند. در برخی کتب به مذهب تناسخی خیام اشاره شده است، که از آن جمله روایت شهرزوری در کتاب "تاریخ الفی" است که با ذکر رباعی در انتساب به خیام همراه است:

    «ای رفته و باز آمده، بل هم گشته

    نامت ز میان نامها گم گشته

    ناخن همه جمع آمده و سم گشته

    ریش از پس کون درآمده دم گشته»

    البته رباعیاتی مستحکم تر از نظر نسخ در آثار خیام وجود دارد که در آنان، شائبه این تفکر تناسخی به چشم می خورد؛ رباعیاتی چون:

    «این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

    در بند سر زلف نگاری بوده است

    این دسته که بر گردن او می بینی

    دستی است که بر گردن یاری بوده است»

    یا

    «من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

    از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

    جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

    این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت»

    اعتقاد به تناسخ در میان ایرانیان – به خصوص – در آن دوره تاریخی، امری دور از ذهن نبوده است، چون جایگاه ایرانیان در میانه ی دو تمدن یونان و هند که در این زمینه ی تناسخ از شواهد و قراین بسیاری برخوردار بوده اند، جایگاهی دور از دسترس نبوده است. کتاب "فایدیون" افلاطون و آراء "امپدوکلس" و "فیثاغورس" در یونان و همچنین ایده "کارما" و "جریان سنساره" در میان هندوان و بوداییان، تمامی نشانه های بر مذهب تناسخی در این دو دیار دارد. ابوریحان بیرونی، یکی از کسانی است که به عنوان یک واسطه، «هندویان را نیز با فرهنگ یونان آشنا ساخت و اقلیدس و مجسطی و رساله اسطرلاب را بزبان سانسکریت برگردانید» و همین طور بسیاری از آثار هندیان را به ایرانیان معرفی کرد. ابوریحان بیرونی به این نکته اشاره می کند که «برخی از متکلمان اسلام، به تناسخ تمایل داشته اند و گفته اند تناسخ چهار مرتبه دارد» گروهی تجسد بخشی روح را در برزخ و دوزخ و استحاله شدنش به حیوانات و نباتات را گونه ای از حلول و تناسخ می دانند که در دین زروانیسم و اسلام بدان اشاره گردیده است. البته خود خیام نیز به آراء یونانیان و نظریات اقلیدس نیز آشنایی تام داشت. اما بنا به گفته ی فروغی «اگر خیام تناسخی بوده، چرا مکرر در رباعیات خود اظهار تاسف می کند که می رویم و برنمی گردیم و چرا تا این اندازه از مرگ متاثر است»

    به هر حال آن چه که مربوط به این رباعی می شود این است که گوینده آن تاثیر عناصر و طبایع چهارگانه و هفت افلاک وستاره را در سرنوشت آدمی مقدر می داند و انسان را گریزپا از دست این عوامل نمی داند. آدمی، در آنچه را که سرشت و سرنوشتش برایش رقم زده، قدرت دخل و تصرف ندارد؛ پس نیکو آن است که با خماری این نشئه "این جهانی" را به فراموشی سپارد، چرا که پس از این جهان، جهانی دگر نیست. اگر آدمی در چنگ تقدیر است، پس ضرورتی ندارد که در فکر جهانی دگر باشد. نه حتی اندیشة جهانی دگر را باید از سر بدر راند، بلکه بازگشت دوباره به این جهان در کالبدی دیگر نیز برای آدمی میسور نیست.

    هراکلیتوس می گوید: سرشت آدمی، سرنوشت اوست. یونانیان در تمامی آثارشان این نکته را یادآور شدند که، آدمی سرنوشتش از خودش جداست و ایزدان چیره بر سرنوشت او هستند. از ایلیاد هومر تا فایدیون افلاطون و از نمایشنامه های اشیل تا اروپید به این مسئله پرداخته شده است و حتی در برخی از موارد سرنوشت گروهی از ایزدان نیز غیرقابل تغییر بوده است.

    پیشگویی، گریزناپذیری از سرنوشت محتوم و تواناتر بودن سرنوشت از دانایی، درون مایه بسیاری از آثار ادبی جهان بوده است: اشیل در اثر "پرومته در زنجیر" می نویسد: «ضرورت [یا تقدیر] بسی تواناتر از دانایی است» و سوفکلس در اثر "ادیپ شهریار" گریزناپذیری از سرنوشت محتوم را به تصویر می کشد. ویلیام شکسپیر نیز در تراژدی "مکبث" از تحقق یافتن پیشگویی جادوگران سخن به میان می آورد که سرنوشت مکبث را از پیش تعیین شده می دانند. حال این رباعی، چه از خیام باشد و چه از رباعیات عطار به حساب آید و یا آن که را در زمره "رباعیات سرگردان" به شمار آوریم، در آن تخته بندی جان در میانه ی سرشت و سرنوشت مدنظر است.

     

    مجید نصرابادی
    ـ خیام، عمر؛ رباعیات خیام، مقدمه: محمد علی فروغی ؛ نشرپرتو :۱۳۷۵ ؛ ص: ۴۳ .
    ـ عطار، فرالدین؛ مختارنامه ، مقدمه : محمد رضا شفیعی کدکنی ؛ انتشارات توس : ۱۳۵۸ ؛ ص : ۲۰۹ .
    ـ همان پیشین، ص : شانزده .
    ـ رشیدی تبریزی، یاراحمد ؛ رباعیات خیام (طربخانه) ؛ تصحیح جلال الدین همایی ؛ نشر هما: ۱۳۷۲ ؛ ص :۴۸ ـ ۴۹ .
    براون، ادوارد؛ تاریخ ادبیات ایران (از فردوسی تا سعدی)؛ ترجمه و حواشی: فتح الله مجتبائی، انتشارات مروارید: ۱۳۷۳؛ ص: ۳۷۱.
    ـ سارتن، جورج ؛ تاریخ علم ،ج۱ ؛ احمد آرام ؛ امیرکبیر : ۱۳۵۷ ؛ص: ۷۹ .
    ـ همان پیشین ، ص : ۸۰ .
    ـ بیرشک، احمد؛ زندگینامة علمی دانشوران (ج۲)؛ شرکت انتشارات علمی و فرهنگی :۱۳۷۲ ؛ ص : ۸۳۲ .
    ـ والی ، زهره؛ هفت در قلمرو فرهنگ و تمدن بشری ؛ انتشارات اساطیر : ۱۳۷۹ ؛ ص : ۳۰۰ .
    برای کسب اطلاعات بیشتر پیرامون این واقعه به مقاله ی "تالس" اثر نگارنده، به این آدرس زیر مراجعه نمایید:
    http://www.webnoosh.com/article.aspx?id=۲۱
    برای اطلاعات بیشتر پیرامون بینش انسان پیشامدرن می توانید به این آدرس های ذیل مراجعه کنید:
    شایگان ، داریوش ؛ بت های ذهنی و خاطره ای ازلی ، امیرکبیر، تهران:۱۳۷۱ص :۱۲۹ ـ ۱۳۴ .
    کاسیرر ، ارنست ؛ فلسفه صورتکهای سمبلیک ؛ جلد دوم:اندیشه اسطوره ای؛ موقن ،یداله ؛هرمس :۱۳۷۸ ، ص : ۸۹ .
    ـ نزدیک ترین فلک از افلاک نه گانه، یعنی فلک الافلاک ، فلک البروج و افلاک سبعه ، به زمین است .
    ـ انوشه ، حسن؛ فرهنگنامة ادبی فارسی (ج ۲)؛ سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی : ۱۳۸۱ ؛ ص: ۱ ـ ۳ .
    عطار، فرالدین؛ دیوان عطار؛ ص: ۱۱۷.
    همان پیشین؛ ص:۱۲۶ ۱۲۷.
    جعفری، محمد تقی؛ تحلیل شخصیت خیام (بررسی آراء فلسفی، ادبی، مذهبی و علمی عمر بن ابراهیم خیامی)؛ تهران: کیهان، جاپ سوم ۱۳۷۲؛ ص: ۱۲۲.
    براون، ادوارد؛ص: ۳۸۳.
    برای دستیابی به آراء افلاطون در باب تناسخ به مقاله نگارنده در این باب نظر افکنید: http://greek.blogfa.com/post ۱۲۴.aspx
    بیرونی، ابوریحان؛ فلسفه هند قدیم (از کتاب ماللهند ابوریحان بیرونی)؛ ترجمه: اکبر داناسرشت؛ امیرکبیر: ۱۳۶۳؛ ص:۷.
    همان پیشین، ص: ۶۹.
    خیام، عمر؛ ص: ۱۹.
    مقالات ارسالی به آفتاب

    برچسب‌ها: شرح بر رباعی, خیام, کاوشی در یک رباعی خیام, ای آنکه نتیجه
    + نوشته شده در  ساعت 14:57  توسط مهدی  | 

    فلسفه خیام.دکتر امیر افشاری

    http://iranshahr.org/?p=9980

    فلسفه‌ی خیام

     
    خیام

    دکتر امیر افشاری- شاید در میان تمام اندیشمندان، ادبا و بزرگان میهنمان، نام هیچ‌کس بسان نام خیام چنین آوازه‌ای رسا در جهان پیدا نکرده باشد. صرف نظر از دلایل این استقبال، این فرصت کوتاه تلاشی برای بازشناسی عمر خیام نیشابوری خواهد بود.

    از دیدگاه اثر- شناسانه، دوران زندگی او با چند رویداد تاریخ‌ساز همراه بوده است. قدرت‌نمایی آل‌بویه در بغداد، حکمرانی و نفود سیاسی خلفا را تا به سطح یک مقام تشریفاتی کاهش داده بود، اما در روزگار خیام قدرت سیاسی آل‌بویه نیز رو به زوال می‌نمود. جنگ‌های صلیبی و در آخر قیام سلجوقیان شاید در بین موارد بالا، بیشترین تاثیر را در زندگی او گذاشت.

    فضای مذهبی حاکم در آن دوران، از شرایط سیاسی آن دوران نیز بحرانی‌تر بود. ایران نخستین تجربه‌های اختلافات فرقه‌ای را بر سطح خاکیش به نظاره نشسته بود. مجادلات، بحث‌ها و جنجال‌هایی فرقه‌های سنی، شیعه، اشعری و معتذلی و در آن سو، ورود باطنیان بدین فضا، به هر چه بیشتر پیچیده‌تر شدن این فضا کمک می‌کرد، اما خیام در سرش پندار‌های دیگری بود و شاید این تفاوت اعتقادی و رفتاری او بود که وی در زمان حیاتش به اوج شهرت رساند.

    نظامی‌ عروضی، یکی از شاگردانش او را حجه‌الحق و امام بیهقی، فیلسوف سیدالحکما لقب می‌دهند. او در ریاضیات و فن جبر ابرنخبه و در حل معادلات سه مجهولی صاحب سبک بود. در رصد و ستاره‌شناسی دانشمند بود. او سرپرستی گروهی از خبرگان را برای اصلاح تقویم خورشیدی به عهده داشت و نتیجه‌ی این تلاش، تقویمی‌ شد که به خاظر کمترین میزان خطا، شهرتی جهانی یافت. تقویم خورشیدی حقیقی (با اختلافی نزدیک به صفر با آن) یا تقویم جلالی با نام ماه‌های یزدگردی گوشه‌ای از تلاش او برای پارسی ماندن بود. آنان با ایجاد شکلی جدید از سال کبیسه، اندازه‌ی خطا را به حداقل ممکن رساندند. سال کبیسه‌ای که همه‌ی ما با آن آشنا هستیم و هر چهار سال یک بار فرض می‌شد را کبیسه‌ی رباعی و با گدشت شش و یا هفت دوره‌ی کبیسه رباعی یک دوره پنج ساله خواهیم داشت که آن را کبیسه‌ی خماسی نام نهادند.

    شاید تاثیرگذارترین و فرهنگ‌سازترین جنبه‌های اندیشه‌ی خیام، آثارش در فن جبر و ستاره‌شناسی باشد، اما شناخته‌شده‌ترین و بی‌شک محبوب‌ترین بعد اندیشه‌ی خیام میان توده‌ها، یا بهتر است بگوییم اکسیر جاودانگی نامش در مقیاس جهانی رباعیات او بوده است. هرچند در شناساندنش به غرب نمی‌توان نقش ادوارد فیتز جرالد و ترجمه بی‌نظیرش را نادیده گرفت که به راستی حق مطلب را در قالب منظومه‌ای با مضامین وام گرفته از رباعیات خیام ادا کرد. اشعاری که همیشه در سایه‌ای از ابهام بازشناسی شده است و غربال تردیدی با روزنه‌هایی به وسعت ۹ قرن گسستگی و درد پاک کردن سخن خیام از غبار خیام‌گونِ سخنوران.

    رباعیات خیام علاوه بر جنبه‌ی ادبی، تنها اثر به جای مانده از اوست که حاوی نکته‌ها و گزین‌گویه‌های فلسفی است. خیام فیلسوف ناشناخته‌ترین بعد فرهنگی اوست، او خود دراین باره می‌گوید:

    دشمن به غلط گفت که من فلسفیم

    ایزد داند که آنچه او گفت نیم

    لیکن چو در این غم آشیان آمده‌ام

    آخر کم از اینک، بدانم که کیم

    اما از سوی دیگر عروضی سمرقندی شاگرد او، ابوالحسن بیهقی از نزدیکان به زمان از و شهرورزی او را فیلسوف نامیده‌اند؛ ولی اگر شرط یک فرد برای فیلسوف بودن داشتن مکتوباتی همراه و هم‌جهت برای شرح یک جهان‌بینی و قدم زدن در چهارچوب مبانی منسجم اندیشه‌ای نوین و البته مفید برای اجتماع الزامی‌ نباشد، آنگاه هر موجودی خود فلسفه است. البته اگر باور داشته باشیم که او مطالعات فلسفی داشته است علت به جای نماندن اثری فلسفی از او می‌تواند چند دلیل داشته باشد.

    ۱ـ بیهقی و گروهی دیکر از مترجمان خیام نوشته‌اند: «خیام در تصنیف و تعلیم بخل می‌ورزد» که البته این نگرش تا حدی نگاهی خصمانه به موضوع است. تعداد کم آثار به جا مانده از خیام، در قطر‌هایی نازک پی به بی‌توجهی او به امر نگارش می‌بریم. او تا حرفی تازه نمی‌داشت چیزی نمی‌نوشت.

    ۲ـ ترس از تکفیر محکوم شدن به زندقه یا الحاد که از او انسانی محافظه‌کار می‌سازد. گو آنکه تا یک قرن بعد از مرگش کسی از شعر‌های او خبر نداشت. حتی عده‌ای بر این باورند که با روحیاتش سفر حجی که رفت حکم سرپوش بر این شایعات بود.

    ۳ـ از بین رفتن اثر به دلیل مخفی نگاه داشتنشان.

    اما تمام این‌ها می‌تواند پنداری بیش نباشد. در پایین مختصری از جهان‌بینی و باور‌های موجود در لابه‌لای اشعارش را با رباعی وابسته به آن می‌آورم:

    ۱ ـ خداباوری: او خدایی مهربان را که خیر محض است، باور دارد. خداباوری بدون دین‌باوری. او یک خداپندار بی‌مذهب است.

    گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود

    هرگز من از این خبر هراسم نفزود

    جایی که تویی عذاب نبود آنجا

    و آنجا که تو نیستی کجا خواهی بود

    ۲ـ جبر: ذهن استدلالگر و البته حساس خیام، پاسخی بر تناقض اختیار و علم مطلق الهی نمی‌تواند پیدا کند یا باید خدا را نادیده بگیرد و یا خود را مجبور. البته ایمان راستین بر این باور جز پوچی چیزی به همراه نخواهد آورد.

    من می‌ خورم و هر که چو من اهل بود

    می ‌خوردن من به نزد وی سهل بود

    می‌ خوردن من حق ز ازل می‌دانست

    گر می ‌نخورم علم خدا جهل بود

    ۳ـ اپیکوریسم: لذت‌گرایی عقلانی همانسان که اندیشه‌ی اپیکور با بی‌قیدی اخلاقی یکسان تعییر شد؛ امثال نجم‌الدین رازی، خیام را نیز به عدم اعتقاد به اخلاق محکوم کرده‌اند، اما صحبت از لذتی عقلانی است، بدون رنج پس از اتمامش و ضمناً با در نظر گرفتن زندگی پر بارش باور بی‌قیدی خیام در لذت عجیب می‌نماید.

    چون می‌گذرد عمر چه شیرین و چه تلخ

    پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ

    می‌ نوش که بعد از من و تو ماه بسی

    از سلخ به غزه آید از غره به سلخ

    ۴ـ بودیسم: بدبینی و دنیاگریزی دو مفهوم کلیدی در مکتب بوداست.

    چون حاصل آدمی‌ در این شورستان

    جز خوردن غصه نیست یا کندن جان

    خرم دل آنکه از جهان بیرون شد

    آسوده کسی که خود نیامد به جهان

    و چرخه سامپسارا یا کارمن، چرخه تناسخ و حیات:

    هر سبزه که بر کنار رودی رسته است

    گویی ز لب فرشته‌خویی رسته است

    ۵ـ نمی‌دانم‌گرایی: او به نوعی ضعف بشر در قبال درک جوهر و پدیده‌های فرااندیشه‌ای در تقابل با اتفاقات و نگاهی نادیده‌انگارانه به احتمالات فرا ماده‌ای باور دارد.

    قومی ‌متفکرند اندر ره دین

    جمعی متحیرند در شک و یقین

    ناگاه منادی در آید زکمین

    کای بی‌خبران راه نه آن است و نه این


    برچسب‌ها: رباعی, خیام, فلسفه خیام, دکتر امیر افشاری
    + نوشته شده در  ساعت 14:51  توسط مهدی  | 

    شادکامی از دیدگاه مارتین سِلیگمن و خیام نیشابوری

    شادکامی از دیدگاه مارتین سِلیگمن و خیام نیشابوری

    http://www.rawanonline.com/khayyam-htm/

     

    نوشته: امیر عسکری

    مقدمه و ویرایش: اسماعیل درمان، ماستر روانشناسی بالینی و مشاوره

    خیام، نامی آشناست. او را بسیاری بخاطر رباعیاتش می‌شناسند و شاید کمتر کسی متوجه این باشد که خیام یکی از ستاره‌شناسان و ریاضی‌دانهای مشهور و برجسته نیز بود. ولی ناگفته پیداست که رباعیاتش شهرت جهانی دارند و بسیاری از آنها الهام گرفته اند. احتمالاً همزمانی او با مجادلات کلامی فرقه‌های مختلف و همچنان قیام دولت سلجوقی، جنگهای صلیبی و سقوط دولت آل بویه در جهان‌بینی او تاثیر گذاشت و سبب شد تا تأملاتی بر چسانی خوشنودی و خرسندی انسانها داشته باشد.

    از سوی دیگر، مارتین سلیگمن، یکی از روانشناسان معاصر و برجسته امریکایی است. او بیشتر شهرت خود را مدیون طرح نظریه “درماندگی آموخته‌شده learned helplessness” میباشد. ولی در چندین سال اخیر او یکی از بنیانگذاران مکتب روانشناسی مثبت نیز بوده است، که در آن شادکامی، امید، رضایت‌مندی و مفاهیم دیگر بصورت اصولی و علمی مورد بحث و تحقیق قرار گرفته اند . البته در این اواخر روانشناسی مثبت مورد انتقاد روانشناسان دیگر نیز بوده است، ولی با آنهم دانشگاه پنسلوانیا در شهر فیلادلفیا در رشته روانشناسی مثبت مدرک ماستری میدهد.

    آنچه درینجا می‌خوانید مقایسه ایست میان جهان‌بینی خیام نیشابوری و رویکرد کلی روانشناسی مثبت به زندگی.

    شادکامی، خوشحالی، خرسندی و خشنودی کلماتی هستند که از نقطه نظر ادبی، تقریباً دارای بار معنایی مشترکی می‌باشند، اما از دیدگاه روان‌شناختی هر کدام پیام متفاوتی را ارائه می‌دهند. آنچه که در این مقاله بررسی می‌گردد، توصیف و تحلیل شادکامی از سه دیدگاه کاملا متفاوت فرهنگی، ادبی و علمی می‌باشد.

    از هنگامی‌ که مارتین سلیگمن رویکرد “روانشناسی مثبت‌نگر” (یا روانشناسی مثبت Positive Psychology) را به جامعه روانشناسی معرفی نمود، تنها ده سال می‌گذرد و در این مدت کوتاه شاهد به وجود آمدن یک مکتب جدید با نظریه‌ها، پدیده‌ها و مفاهیم مختلف بوده‌ایم. اگرچه این مفاهیم و اصطلاحات امروزی از ابتدای پیدایش دانش بشری، توسط فیلسوفان و دانشمندان یونانی، هندی، ایرانی و افغان مورد بحث و چالش بسیار قرار گرفته اند، اما سلیگمن و همکارانش با استفاده از روش علمی و طبقه بندی مفاهیم توانستند مجموعه کاملی از این کلمات را در یک مکتب جدید فکری با عنوان رویکرد مثبت‌نگر معرفی نمایند.

    بنابراین آنچه که امروز در نظریه های روان شناسی مثبت‌نگر غرب، در مورد شادکامی، امید، خوش‌بینی، رضایت‌مندی، نوع‌دوستی، سعادت و عشق می‌بینیم، پدیده‌ها و کلمات جدیدی نیستند که در ادبیات و فلسفه اصیل فارسی نوظهور باشند. بنابراین با بررسی اجمالی اشعار شاعران پارسی از جمله حکیم خیام نیشابوری به سهولت می توان به درستی این امر پی برد. فرزانه نیشابور که در اصل ریاضیدان و اخترشناس بود، در آفرینش رباعی، شاعری بی همتاست. خیام در رباعیاتش بارها از کلمات شادمانی، خوشی و شادی استفاده نموده است و شاد زیستن در تمام لحظات زندگی را فلسفه آفرینش می داند.

    شادکامی چیست؟
    در سال ۲۰۰۲ میلادی، مارتین سلیگمن با بیان نظریه شادکامی که به مفهوم “اودایمونیا” (Eudaimonia) ارسطو شباهت بسیاری دارد، گام بزرگی را در جهت تعریف شادکامی برداشت. ارسطو شادکامی را در خوب بودن، نیکی کردن و زندگی در سایه آن می دانست و سلیگمن به پیروی از این جمله، شادکامی حقیقی را رسیدن به فراخنای شناسایی و رشد توانایی (کنجکاوی، نیروی حیاتی و قدردانی) در بازی، کار و عشق بیان کرده است. خیام نیز در رباعی زیبایی تعریف خویش را از شادکامی بدین‌گونه بیان نموده است.
    برخیز و مخور غم جهان گذران/ بنشین و دمی به شادمانی گذران
    در طبع جهان اگر وفایی بودی / نوبت بتو خود نیامدی از دگران

    در این رباعی خیام با اشاره به مقابله با مشکلات و سختی‌ها در زندگی و مبارزه با افسردگی، آرامش و صبوری را توصیه می کند و شادکامی را حتی برای لحظه‌ای سودمند می‌داند.

    جاده شادکامی
    سلیگمن سه مسیر را برای رسیدن به شادکامی معرفی کرده است. اولین مسیر دلپذیر، شامل تجربه هیجانات مثبت نسبت به گذشته (مانند: بخشش و قناعت) است. و خیام نیز طریقت اولیه و مطبوع را این‌گونه بیان نموده است.
    هم دانه‌ی امید به خرمن ماند/ هم باغ و سرای بی تو و من ماند
    سیم و زر خویش از درمی تا بجوی/ با دوست بخور گر نه بدشمن ماند
    خیام معتقد است که بخشیدن، روح را آزاد و ترس را از بین می‌برد. او با اشاره به زود گذر بودن ایام، زراندوزی را عملی بی ارزش می داند.

    مسیر دوم از دیدگاه سلیگمن گرمی، نشاط و لذت در زمان حال است. و خیام نیز با بیان رباعی زیر سفارش به لذت بردن از لحظه به لحظه زندگی می‌کند.
    گر یک نفست ز زندگانی گذرد / مگذار که جز به شادمانی گذرد
    هشدار که سرمایه سودای جهان / عمر است، چنان کش گذرانی گذرد

    سلیگمن سومین مسیر را خوش‌بینی و امید درباره آینده می‌داند. خیام هم با تاکید بر غیرقابل پیش‌بینی بودن آینده سفارش به شادکامی و دوری جستن از غمگینی می‌نماید.
    نتوان دل شاد را به غم فرسودن / وقت خوش خود بسنگ محنت سودن
    کس غیب چه داند که چه خواهد بودن/ می باید و معشوق و به کام آسودن

    در سال ۲۰۰۵ سلیگمن و همکارانش به بررسی ارتباط میان شادکامی و رضایت‌مندی از زندگی پرداختند. آنها شادکامی را دارای اجزایی سه گانه معرفی کردند که شامل روابط اجتماعی قوی و مطلوب (جزء اجتماعی)، حالتهای خلقی پایدار و شاد (جزء هیجانی) و مثبت اندیشی در تفسیر اطلاعات محیط (جزء شناختی) می باشد. خیام نیز این سه اجزا را در غالب رباعی بیان نموده است.

    جزء شناختی
    از بودنی ای دوست چه داری تیمار/ وز فکرت بیهوده دل و جان افکار
    خرم بزی و جهان بشادی گذران / تدبیر نه با تو کرده‌اند اول کار
    خیام به راستی در این رباعی با اشاره به جلوگیری از افکار منفی و اعتقادات غیرواقعی، شاد و بشاش زیستن را توصیه می‌نماید. او معتقد است که انسان به طور فطری همیشه در جستجوی حالات خوشایند و لذت بخش می‌باشد. خیام باور دارد که شادکامی، موجب نگرش خوش‌بینانه نسبت به رویدادهای پیرامون می‌گردد.

    جزء هیجانی
    ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت / ناگه برود ز تن روان پاکت
    بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند / زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
    خیام با سرودن این رباعی، وجود هیجانات مثبت و فقدان هیجانات منفی مانند اضطراب و افسردگی، هدفمند بودن در زندگی، داشتن رشد شخصیتی و دوست داشتن زندگی را یادآوری می‌نماید.

    جزء اجتماعی
    ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است / رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است
    با اهل خرد باش که اصل تن تو/ گردی و نسیمی و غباری و دمی است
    خیام در این رباعی با اشاره به ناپایداری هستی، و با قبول سختی‌ها، ظلم‌ها و مشکلات زندگی، بازهم سفارش به شاد زیستن درتمامی لحظات و دوستی گزیدن با خردمندان می کند و در مصرع چهارم با اشاره به عناصر اربعه، معتقد است که وجود این دنیایی انسان از آن است و همان چیزی است که ناپایدارتر از آن در هستی وجود ندارد.

    اگرچه خیام در دوران زندگی‌اش بیشتر به نوشتن کتابهای ریاضی و نجوم پرداخته و کمتر شعر سروده است، اما به جرات می توان گفت که از دیدگاه روانشناسی مثبت‌نگر، اکثر سروده هایش در قالب مفاهیم اساسی این رویکرد جای می‌گیرند و به درستی می‌توان ذهنیت و فلسفه این ادیب برجسته و ممتاز را مثبت‌اندیش، شاد، امیدوار و نوع دوست بیان کرد. خیام در طول حیات خود شاهد وقایع مهمی از جمله انقلاب دولت سلجوقی و سقوط آل بویه، جنگ های صلیبی و سپس جنبش باطنیان بوده است. او زمانی از شادکامی و لذت از زندگی شعر می سرود که شیعه و اهل تسنن، اشعری و معتزلی در اوج بحث و مناظره بودند، فیلسوفان به اتهام کفر در زندان بسر می بردند و حتی افرادی مانند امام محمد غزالی ملحد شناخته می شدند. در چنین فضای تعصبی، جنگ و بی ثباتی، مثبت‌اندیشی و دعوت مردم به شادکامی تنها سلاح ممکن برای مبارزه با افسردگی جامعه و بی‌انگیزگی مردم بوده است.

    او به درستی در شعر پیرو هیچ شاعری نبوده و هدفش هیچگاه نوشتن دیوان یا دفتری نبوده است، بلکه تنها به منظور ارائه نکته‌های فلسفی خویش و به واسطه ذوق هنری آن را در قالب رباعی بیان کرده است. امروزه می‌توان با نگاهی عمیق به ادبیات و فرهنگ پارسی، مفاهیم روانشناسی مثبت‌نگر مانند نوع دوستی (در گلستان و بوستان سعدی)، امید (شاهنامه فردوسی)، عشق (دیوان حافظ)، سعادت (دیوان شمس – مولوی)، خوش بینی (دیوان اشعار سنایی) و غیره را بررسی نمود. به غیر از خیام که بی‌شک بزرگترین روانشناس مثبت‌نگر است، آثار شاعران و فیلسوفانی مانند سعدی، مولوی و ابن سینا نیز بزرگترین منبع برای کسب، استخراج و بومی سازی روانشناسی در منطقه می‌باشند. مطمئناٌ روانشناسی بومی که ریشه در فرهنگ، سنت، مذهب و تاریخ ما دارد، از جهت اهمیت و تاثیرگذاری در افراد جامعه بیشترین تاثیر و کارکرد را خواهد گذاشت.

    این مقاله همچنین در چهاردهمین خبرنامه‌ی انجمن روانشناسی ایران – زمستان ۱۳۸۹- به چاپ رسیده است.


    برچسب‌ها: رباعی, خیام, شادکامی از دیدگاه مارتین سِلیگمن و خیام نیشابوری
    + نوشته شده در  ساعت 14:38  توسط مهدی  | 

    روزگار دهشتناک خیام فیلسوف

    دمی با خیام فیلسوف مشرق زمین

    هر روز که آفتاب بر می آید / یک روز ز عمر ما بسر می آید
    هر صبح که نقد عمر ما می دزدد / دزدیست که با مشعل در می آید

    روزگار دهشتناک خیام فیلسوف

    خیام بدون تردید یکی از دانشمندان زمان خود بود که جهان تا امروز از بزرگی او سخنهای بسیاری گفته است . وی هم دوره نظام الملک و حسن صباح بود. او در ریاضیات ، نجوم و فلسفه از همه روزگار خود بالاتر بود. هم روزگاران او وی را امام - حجه الحق - فیلسوف عالم - سید الحکما المشرق و المغرب - دستور و. . . نامیده بودند. او زمانی لب بر سخن گشود که بزرگان اسلامی جرات سخن گفتن نداشتند و افراد برجسته اسلامی مانند : شهاب الدین سهروردی و عین القضاه همدانی برای ابراز عقیده خود که تنها کمی با عقاید مسلمانان مقدس نما متفاوت بوده است تکه تکه می شوند و یا به آتش کشیده می شدند. حتی امام محمد غزالی نیز همزمان با خیام بود که او نیز از متعصبین اسلامی به حساب می آید و کتابهای مفیدی در ستایش قوانین اسلامی نگاشته است. با این حال چندین بار کتابهای امام محمد غزالی در بلاد غرب بدلیل کفر به اسلام به آتش کشیده می شود و وی را کافر می نامند. امام غزالی بر این باور بود که اگر شخصی یهودی بوده است تنها به این دلیل است که در خانواده ای یهودی به دنیا آمده است و اگر کسی مسلمان است به همین دلیل است. پس دین او ارزشی ندارد. پس زمانی دین او ارزش پیدا می کند که اوعقاید خانواده و آموزش های آنان را بدور اندازد و خود شخصا برای انتخاب دین نیک تلاش کند. برای بیان این سخنان منطقی او را کافر نامیدند. یک قرن پیش از خیام منصور حلاج که مسلمان بود به دارآویخته شد و بدنش تکه تکه گردید. قبل از وی بابک خرمدین سردار بزرگ ایرانی توسط مسلمانان بربر خلیفه عباسی تکه تکه شد و بعد از وی مازیار که از خاندان اصیل ایرانی بود تکه تکه گردید و دهها نمونه دیگر. با این تفاصیل از فضای وحشی گریها و عقب افتادگی های فکری اعراب در ایران فیلسوف ایرانی که خود را عاری از هرگونه مسلمانی می داند زبانزد روزگار خود می شود و این تنها به آن دلیل است که متانت و زندگی ساده و بدون هرزگی و مملو از علم و دانش را برای خود بر می گزیند. او بگفته تاریخ نگاران عصبی ، گوشه گیر و آرام بوده است. می توان دلیل این اخلاق او را در این سخن برناردشاو دید.

    از برناردشاو پرسیدند چرا از جمع دوری می کنی و خلوت و سکوت را برگزیده ای؟
    وی پاسخ داد از معاشرت با مردمان نافهم رنج می برم.

    خیام نیز چنین بوده است و از مردمانی که زندگی را تنها در عقاید مذهبی می دیده اند به تنگ آمده بود و دوری از اجتماع را گزیده بود. در نهایت وی در سال 515 هجری بعد از گذشت حدود 80 سال عمر بدرود حیات گفت.

    خیام و تجزیه و تحلیل آیات قرآنی

    او نه تنها در هیچ کجای آثار خود از مسلمان بودن خود سخنی نگفته بلکه چندین بار قوانین آنرا نکوهش کرده و کتاب نوروزنامه او موید این است که وی علاقه بسیاری به دین بهی زرتشت که یادگار ایران باستان بوده است داشته و به همین دلیل نوروزنامه خیام اثری جاودانه از اوست که از گذشته باشکوه ایران سخن می گوید. از جشنهای کهن ایرانی ، آداب و رسوم دربار شاهنشاهی ایران و رسوم زرتشت گرامی. با این حال او به گفته علی ابن زید بیهقی حتی در بررسی آیات قرانی چیره گی خواصی داشت به طوری که روزی در مجلس عبدالرزاق فردی سوالی درباره یکی از آیات قرآنی نمود و تنها خیام ساعتها آن را موشکافی و بررسی نمود که سپس همگان از بزرگی فکر او تحسینهای بسیاری داشتند به طوری که گفتند : خداوند امثال شما دانشمندان را زیاد کند و جهان را از وجود امامی مانند خیام خالی ندارد. با اینکه حوزه علمی خیام ریاضیات و فلسفه است ولی او در موضوعات مختلف حتی اسلامی اطلاعات وسیعی داشت.

    خیام از دید بزرگان ایرانی و جهان

    ارنست رنان : خیام نمونه برجسته آزاد اندیشی فکر آریایی بوده است. او پیوسته می کوشید تا گردن خود را از دست قوانین خشک و انعطاف ناپذیر اعراب رها کند.

    عمادالدین کاتب قزوینی : در کتاب خریده القصر که مربوط به شعارای اسلامی است و55 سال بعد از مرگ خیام نوشته شده است ( 570 هجری ) می گوید : عمر خیام در عصر خود بی مانند بود و در علم نجوم و حکمت ضرب المثل زمان.

    ابوالحسن بیهقی : خیام مسلط بر تمام اجزای حکمت و ریاضیات و معقولات بود.

    زمخشری دانشمند معروف : خیام را حکیم جهان و فیلسوف گیتی نامیده است.

    قفطی در تاریخ الحکما در قرن ششم می گوید: امام خراسان ( خیام ) و علامه دوران بر دانش یونان مسلط بود و باید در سیاست مدنی از او پیروی کرد. او خداشناسی را در اجتناب از شهوات جسمی می دانست . که این امر مستلزم تزکیه نفس است.

    عروضی سمرقندی در زمستان 508 سلطان کس بفرستاد تا خیام را بیاورند تا درباره رفتن شکار سلطان نظر بدهد و هوا را بررسی نماید.

    در جای دیگر خلیفه بغداد برای جنگ با دشمنان از حاکم سلجوقی کمک می خواهد و او منجمان را احضار می کند که نظر دهند ولی نظر آنان منفی بود و حاکم خشمگین شد. منجمان گفتند اگر باور ندارید از امام خیام نظر بخواهید نظر ما نظر اوست.

    اتمام التتمه : فیلسوف حجه الحق عمر بن ابراهیمی خیام از تمام حکمای خراسان بالاتر و پرمایه تر و در ریاضیات بر همگان فزونی داشت . روزی درباره معذوتین ( آیات قرانی ) از خیام سوال شد و او ساعتها درباره اش بحث نمود به طوری که همگان شگفت زده شدند.

    محقق روسی یوگنی برتلس در مقدمه کتابش درباره خیام می گوید : برهمگان واضح است که خیام ریاضی دان و فیلسوف ایرانی در روزگار خود با چه دشواریهایی روبرو بوده است . حتی مورخین شریعت اسلامی تفکرات او را مارهای زهرآگین و گزنده شریعت اسلام می دانستند . به نظر میرسد خیام در جلسات علمی اش سروده هایی جنجالی می گفته است که آنها از ترس حاکم شرع دهان به دهان آنرا چرخانده اند و امروز به ما رسیده است.

    معتبرترین اسنادی که درباره خیام نوشته اند عبارت است از : مرصاد العباد - تاریخ جهانگشایی جوینی - تاریخ گزیده - نزه المجالس - مونس الاحرار.
    خیام و دین

    فیلسوف ایرانی را می توان فراتر از دین و قواعد اسلامی روزگار خود دانست. او به درجه ای از انسانیت و کمال و علم رسیده بود که احکام روزمره اسلامی در نزدش کودکانه جلوه داده بود و دهها بار دست به شکوه و شکایت از آنان زده بود . هدف از دین کمال انسانیت و خرد و دانش است و خیام به آن درجه از عرفان و بزرگی رسیده بود که نیازی به آنان نداشت. او بدون تردید ایرانی اصیل و بدور از هرگونه خرافات مذهبی و دینی بود. وی با بجای گذاشتن کتاب نوروزنامه ثابت نمود که به دین زرتشت علاقه وافری دارد و احترامی خاصی برای پیامبر ایران باستان قائل است و جشنهای ایرانی ( فروردینگان - خردادگان - مهرگان - سده - نوروز و . . . ) برایش اهمیت خاصی داشته است و در جهت ماندگاری فرهنگ ایرانی تلاش نموده است. این عقیده خیام بدون شک از اساتید خود یعنی محمدابن زکریای رازی و ابن سینا گرفته شده بود. زکریای رازی در قرن سوم با صراحت کامل و منطق پیامبران اسلامی را نفی کرد و اعلام کرد: عقل بزرگترین موهبت خداوند است و به مدد آن می توان در این دنیا وآن دنیا سعادتمند شد و به یاری خرد و دانش و تفکر از وجود انبیا اسلامی مستغنی و بی نیاز هستیم . خیام نیز بارها از عقاید اسلامی روزگارش گله مند است و می گوید:

    می می خورم و مخالفان از چپ و راست / گویند مخور باده که دین را اعداست
    چون دانستم می عدو دین است والله بخورم خون عدو را که رواست

    ***************************

    ای صاحب فتوی ز تو پر کارتریم / با این همه مستی ز تو هشیارتریم
    تو خون کسان خوری و ما خون رزان / انصاف بده کدام خونخوار تریم

    ***************************

    خیام که کوزه در سبو کرد آخر / کار همه عاشقان نکو کرد آخر
    افسار نماز و پوزه بند روزه / از گردن این خران فرو کرد آخر

    ***************************

    گویند مخور می که به شعبان نه رواست / نه نیز رجب که آن مه خاص خداست
    شعبان و رجب مه خدایست و رسول / می در رمضان خوریم که آن خواصه ماست

    ***************************

    تا توانی خدمت رندان کن / بنیاد نماز و روزه ویران کن
    بشنو سخن راست ز خیام عمر / می خور و ره زن و احسان کن

    ***************************

    تا چند زنم بروی دریاها خشت / بیزار شدم ز بت پرستان کنشت
    خیام که گفت دوزخی خواهد بود ؟ / که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟

    ***************************

    ما با می و معشوق و شما دیر و کنشت / ما اهل جحیمیم ( جهنم ) و شما اهل بهشت
    تقصیر من از روز ازل چیست ؟ بگو / نقاش چنین بلوح تقدیر نوشت


    رباعیات خیام در جهان

    گفتار فلسفی این بزرگ مرد ایرانی در جهان امروز به تمام زبانهای دنیا ترجمه شده است و جهان به این پیر خرد ایرانی میبالد.

    پروفسورآرتور کریستن سن از میان 1213 رباعی موجود در کتابخانه های جهانی بریتانیا - ملی پاریس - برلن - لنین گراد اکسفرد و کلکته و نسخه های خطی مونس الاحرار که منسوب به خیام فیلسوف است تنها 121 رباعی را متعلق به خیام می داند.

    صادق هدایت نیز در سال 1313 دست به تحقیقات وسیعی درباره خیام زد. وی رباعیات اصلی را با مدارک جمع آوری نمود و چاپ کرد.

    فروغی نیز در سال 1320 کارهای بسیار مفید برای انتخاب رباعیات حقیقی خیام انجام داد و به چاپ رساند.

    تا سال 1960 نیز بیش از 3000 کتاب و رساله درباره خیام نوشته شده است

    مجتبی مینویی مقالات به چاپ رسیده شده درباره خیام را تا سال 1929 بیش از 1500 مقاله می داند که فقط در آمریکا شمالی و اروپا چاپ شده است.

    منظومه فیتز جرالد ( 1875 ) که توسط این فرد انگلیسی جمع آوری شد را می توان نخستین اثر جهانی از خیام دانست که تبلیغ وسیعی در جهان توسط منظومه او انجام شد.

    استاد سعید نفیسی پس از تحقیقات وسیعی درباره خیام گفت رباعیات خیام تا سال 1925 ، 32 بار به انگلیسی ،16 بار فرانسه ، 11 بار اردو ، 12 بار آلمانی ، 4 بار روسی ، 4 بار ترکی ، 5 بار ایتالیایی ، 8 بار عربی ، چند بار به ارمنی و سوئدی و دانمارکی ترجمه شد و تا امروز ثابت شده است که رباعیاتش به تمام زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است.

    تندیس این بزرگ مرد مشرق زمین در دانشگاه فلورنس ایتالیا نصب گردید و حسین فخیمی مسؤول ساخت این تندیس گردید و هر ساله یاد و گرامیداشت او در نیشابور برقرار می گردد.


    برگرفته از سایت آریارمن : www.ariarman.com


    برچسب‌ها: خیام
    + نوشته شده در  ساعت 14:22  توسط مهدی  | 

    نقد و تفسیر یک رباعی خیام-اصلان قزللو

     

    ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

    بی باده ی گل رنگ نمی باید زیست

    این سبزه که امروزه تماشاگه ماست

    تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست؟

    به شروعش نگاه کنید و چگونگی کاربرد زبانی را ببینید.از همان اول ضربه را

    به مخاطب وارد می کند و از مخاطب می خواهد به گریستن ابر دقت

    کند.زیرا حادثه ی بزرگی اتفاق افتاده است.ابر سوگوار است .به یکی یکی

    عوامل دقیق تر شوید. همین واژه ی "زار" امر غمناک و تاسف باری را

    گوشزد می کند .جان بخشی به ابر هم اثر انتقال احساس را بیش تر کرده است .در مصراع بعد، مخاطب را به کار دیگری فرا می خواند :"می"

    نوشی!چرا او "می"نوشیدن را از مخاطبش می خواهد؟باید سفید خوانی

    کرد: زیرا کاری از دستش بر نمی آید و گذر زمان بسیار تند است و او به

    سبزه ها خواهد پیوست.حالا خودش داردسبزه ها را تماشا می کند.یعنی

    انسان درحالی از امری لذت می برد که غم انگیز است . سبزه ها به ظاهر

    زیباهستند ولی در واقع از خاک انسانی هستندکه در همین جا یا در جایی

    دیگر به سبزه زاری نگاه می کرده و حالا مورد تماشای ماست!

    خاصیت دیگر "می" نوشی ، فارغ کردن انسان از افکار مزاحم است.او را از

    خود بی خود می کند.

    در دو مصراع پایانی خیام، منظور خود را از آوردن مصراع اول و دوم بیان می

    کند. این کار انسان ،باده نوشی عین اختبار و اجبار است. چون از تاسف و

    تاثر کاری بر نمی آید ، پس شرابی تلخ بخواه تا از شور و شر

    این جهان رها شوی .از سویی دیگر سرمست هم می شویم و از لحظه

    هامان لذت می بریم.

    به واژه ی "تا"بیش تر دقت کنید .یک صوت است و معنای هشیار بودن و

    باخبر بودن را می رساند.یک هشدار است که این کار- سبزه ی خاک

    شدن-به تحقق خواهد پیوست.گویی خیام یک معادله را طرح می کند و از

    مخاطب می خواهد با استفاده از داده ها، مجهولش را حل کند.انگار او به

    بی توجهی انسان به خود و جهان و عوامل آن اشراف دارد و می داند انسان

    ها کم تر عبرت می گیرند و گویی هزاران باربه جهان خواهند آمد .


    برچسب‌ها: نقد و تفسیر رباعی خیام, شرح رباعی, خیام
    + نوشته شده در  ساعت 14:12  توسط مهدی  | 

    شرح رباعيات خيام


    شرح رباعيات خيام


    نويسنده :آسانا يوگانندا
    ترجمه: دکتر حسين الهي قمشه اي



    سالها پيش در هندوستان يک شاعر کهنسال ايراني را ملاقات کردم که به من گفت شعر پارسي اغلب داراي دو معني ظاهري و باطني است، و به ياد دارم که از شرح او در بيان معني دو گانه چندين قطعه شعر فارسي چه لذت و ابتهاجي در خاطر من حاصل گرديد. يک روز هنگامي که با تمرکزي عميق رباعيات خيام را از نظر مي گذراندم، ناگهان احساس کردم که ديوارهاي معني ظاهر پيش رويم فرو ريخت و قلعه زرين گنجهاي روحاني، عظيم و گسترده در پيش چشم من هويدا گرديد.
    گويي يک قانون اسرار آميز الهي(1) از آثار معنوي و روحاني در روي زمين حراست مي کند؛ چنان که رباعيات خيام را با وجود قرنها سوء تعبير(2) همچنان حفظ کرده است.
    عمرخيام در سرزمين خويش پيوسته به عنوان عارف و معلمي بلندمرتبه شناخته شده و رباعيات وي به عنوان کتاب مهم و مقدس صوفيان مورد احترام بوده است. پرفسور چارلز. الف. هورن در مقدمه اي بر رباعيات خيام که در جلد هشتم از سري “کتب مقدمه و ادبيات کلاسيک قشري” طبع گرديده(3) مي نويسد: “مايه تأسف است که خيام در نظر بسياري از خوانندگان مغرب زمين به عنوان يک شاعر ملحد و شهوت طلب و يک مست لايعقل که تنها شوق او شرب خمر و برخورداري از لذات دنيوي است، شناخته شده است. و اين همان اشتباه رايجي است که به طور کلي در باب تصوف رخ داده است. در حقيقت غرب خيام را (با قياس به نفس) از ديدگاه خود نگريسته است و اگر ما بخواهيم ادبيات شرق را آنچنان که هست دريابيم، بايد ببينيم مردم آن کشورها خود چه دريافتي از آثار ادبي خويش دارند، براي غربيان شايد مايه تعجب باشد اگر بشنوند که در ايران بحث و جدالي در حقيقت معاني رباعيات خيام وجود ندارد و همه به اتفاق او را يک شاعر بزرگ متدين مي شناسند.”(4)
    سؤالي که اغلب طرح مي شود، اين است که پس از اين همه مدح و ثناي شراب و عشق در رباعيات چيست؟ پاسخ اين است که اين الفاظ و نظاير آن استعارات و کناياتي است که در زبان صوفيان معاني خاص دارد و از جمله شراب و مستي کنايه از لذت روحاني است و عشق پيوند درستي و اخلاص و ارادت و بندگي انسان در پيشگاه معشوق ازل است.
    خيام دانش و معرفت خود را به جاي آشکار کردن در پرده هاي گوناگون مستور داشته (و پرده از اسرار نهان بر نداشته است) و تصور غربيان از خيام به عنوان مردي بيکاره و عياش تصوري باطل و بيهوده است؛ زيرا اين همه خرد و حکمت در رباعيات با آن درجه از کم عمقي و ظاهرپرستي در تناقض آشکار است.
    خيام و ساير شاعران متصوف تشبيهات و استعارات رايج زمان را به کار گرفته و صورت لذات عادي دنيوي را براي بيان لذات متعالي حيات معنوي استخدام کرده اند تا عامه مردمان را به سبب اين مشابهت لفظي از استغراق در لذات حيواني شيطاني، به عالم لطيف لذات حقيقي آسماني منتقل کنند و وجه استفاده از استعاره شراب و غيره اين است که چون شخص با نوشيدن اين شراب مجازي غمها و مصائب غيرقابل تحمل زندگي را به طور موقت از ياد مي برد، مکتب عرفان شهدي لذت بخش عرضه مي کند و آن شراب معرفت الهي و شهد شهود جمال ازلي است که چنان وجد و مستي و قدرت و شجاعتي مي آفريند که رنگ غم و اندوه را به کلي و براي هميشه از صفحه دل پاک مي کند. و بي ترديد نامعقول است تصور کنيم که خيام اين همه اين رباعيات نغز و دلاويز را صرفاً براي آن سروده است که به مردم بگويد براي فرار از غمها، حواس خود را با خوردن شراب تخدير کنيد!
    “جي لي نيکلاس” که ترجمه اش از رباعيات خيام مشتمل بر 464 رباعي درسال 1867 يعني چند سال پس از انتشار اولين چاپ ترجمه ادوارد فيتز جرالد منتشر گرديد، در مقدمه کتاب با نظر فيتز جرالد مبني بر اينکه خيام يک فيلسوف مادي است، مخالفت کرده است. فيتز جرالد در مقدمه چاپ دوم رباعيات با اشاره به نظر نيکلاس چنين گفته است: “ترجمه نيکلاس بسيار نکته ها را به خاطر من آورد و در مسائلي براي من آموزنده بود. خيام شاعري مادي اپيکوري(5) آن چنان که من از روي معاني تحت اللفظي کلمات برداشت کردم نيست، بلکه از جمله صوفياني است که عالم قدس ربوبي و لذات عالم بالا را در کنايه شراب و ساقي و غيره بيان داشته؛ چنانچه درباره حافظ نيز چنين قضاوت مي شود. از آنجا که اين گونه تعبيرات از ديرباز درباره اين شاعران رواج داشته و به تحقيق مردمان دانشمندي نيز بر اين نظير بوده و خيام را صوفي بلکه از قديسان دانسته اند، (مرا اصراري نيست) آنها که مايلند به هر گونه که مي خواهند، شراب و ساقي را تعبير و تفسير کنند.”
    خيام گاهي به وضوح و صراحت بيان مي دارد که شراب رمزي از وجد و مستي و عشق الهي است و بسياري از رباعيات او چنان خالص و پاک رائحه عالم روح دارد که به سختي مي توان هيچ گونه معني مادي دنيوي از آن اخذ کرد. براي مثال رباعيات 44-66 را مي توان نام برد...
    من با ياري يک دانشمند ايراني رباعيات را از متن فارسي به انگليسي ترجمه کردم؛ اما دريافتم که هر چند از نظر امانت ترجمه دقيق و درستي است، ليکن روح پرخروش خيام را منعکس نمي کند و پس از مقايسه آن با ترجمه “فيتزجرالد” دريافتم که “فيتز جرالد” عليرغم دريافت مادي از رباعيات، با الهام الهي توفيق يافته است که روح و جوهر پيام خيام را در قالب انگليسي پرشکوه و خوش آهنگ متجلي سازد.
    از اين رو بر آن شدم تا به جاي ترجمه خود يا ديگران معاني باطني و رمزي اشعار خيام را از ترجمه فيتزجرالد بيان کنم. فيتزجرالد پنج نسخه مختلف از رباعيات عرضه نمود که صميميت و سادگي بيشتر برخوردار است و اغلب خالصترين و عميقترين بيان را از درک و احساس شاعر عرضه مي دارد. در ضمن شرح عرفاني رباعيات خود نيز در ميانه راههاي پيچ در پيچ حقيقت قرار گرفتم، چندان که با شور و جذبه و حال در عالم حيرت غرق شدم، اختفاي حقايق متافيزيکي و حکمت عملي در رباعيات “الهامات قديس يوحناي الهي” را در خاطر من مي آورد؛ از اين رو رباعيات عمرخيام را مي توان به حق “الهامات خيام” ناميد!

    (1)

    خورشيد کمند صبح بر بام افکند
    کيخسرو روز باده در جام افکند
    مي خور که منادي سحرگه خيزان
    آوازه “اشربوا” در ايام افکند(6)
    ترجمه فيتزجرالد
    Awake; for morning in the bowl of night/Has flung the stone that puts the stors to flight and to; the hunter of the East has cought/ the sultan's turret in a noose of light.
    برگردان ترجمه فيتز جرالد
    هان، بيدار شو؛ زيرا که صبح سنگي در جام شب افکند و ستارگان هر يک به سويي گريختند و آن صيّاد مشرق بلنداي قصر سلطان را با کمندي از نور درربود.
    تفسير روحاني يوگانندا
    بيدار شو و سر از خواب جهل و بي خبري بردار؛ زيرا سپيده دم حکمت و خرد سر برآورده است. برخيز و سنگ سخت رياضت، بر جام تيره جهل انداز و انور رنگ باخته ستارگان راکه مظهر اميال و هوسهاي بي شمار دنيوي است، گريزان ساز. بنگر حکمت مشرق را و تماشا کن آن صيّاد حقيقت و آن ويرانگر فريبها و بر هم زن اوهام باطل را که چگونه دستار سلطان روح را با کمندي از نور، در ربوده و رنگ سياهي از آن زدوده است...
    به من چنين الهامي شده است که اين رباعي اول به حقيقت شيپور بيدار باش خيام براي خفتگان عالم پندار است که: “ اي ساکنان شهر فريب و خيال، از خواب برخيزيد که خورشيد پيام عرفاني حکمت بيدار کننده من در افق شهر شما طالع شده است، برخيزيد که لحظه اي مي درخشد و خاموش مي شود، از خود برانيد... و با رشک و آرزو بنگريد که چگونه صياد حکمت، کمند صيد برگردن بلند پروازان(7) و گردن فرازان و سلطان صفتان حقيقت جوي درافکنده و روح آنان را در هاله اي از نور ابدي آزادي درپيچيده است...”

    (2)

    ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست
    بي باده گلرنگ نمي بايد زيست
    اين سبزه که امروز تماشاگه ماست
    تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست؟
    ترجمه فيتز جرالد
    And we that now make merry in the room/ they left, and summer dresses in new bloom Ourselves must we beneath the couch of Earth/ Descend, outselves to make a Couch for whom?
    برگردان ترجمه فيتزجرالد
    در اين تماشاخانه هستي که بازيگران پيش آن را ترک کرده اند، اکنون ما به رقص و پايکوبي برخاسته ايم و نظاره مي کنيم اين بهاره دلکش را که در خلعتي جميل جلوه گر است؛ اما لحظه اي ديگر ما نيز بايد در پرده مرگ نهان شويم و خاک خود را بستر پايکوبي ديگران کنيم.
    تفسير روحاني يوگانندا
    زندگي در گذر است و فراخناي جهان به مثابه تماشاخانه اي است که هر زمان بازيگراني چون ما در صحنه پرزيب و زيور آن نقش خود را بازي مي کنند و بي خبرند که پايان بازي آنها کي خواهد بود و ما که اکنون لباس نايش به تن کرده و در تابستان حيات بر صحنه مي خراميم، نيز بايد نقش خود را ايفا کنيم؛ زيرا اين جامه تن را به زودي از ما باز خواهند گرفت و آن را بر تن بازيگران تازه اي خواهند آراست پس تا آن هنگام که در اين حيات نقشي به عهده ماست، بايد آن را به زيباترين وجه ايفا کنيم. پس نخست بايد هدف نمايش را دريابيم و بدانيم که نقش خاص ما در آن چيست و نبايد نسل پس از نسل در جهل و بي خبري بر صحنه آييم و بگذريم آن چنان که حيوانات مي آيند و مي روند، بلکه ما بايد از طريق همراز شدن با خداي خويش، رمز و راز حيات را کشف کنيم و بدانيم که اين همه موجودات چرا از مرگ به حيات و از حيات به مرگ مي روند و اين چه قانوني است که علي الدوام گروهي مي آيند و غوغا و هياهو مي کنند و خاموش مي شوند و ديگران بر اجساد آنها همچنان بي خبر به غوغاي حيات ادامه مي دهند. چون اين رمز را دريابيم و احساس کنيم که لحظه اي ديگر نوبت ما براي خروج از صحنه نمايش فرا خواهد رسيد، فرصت را غنيمت خواهيم شمرد و از اين همه مواهب زيباي طبيعت بهره خواهيم گرفت و نخواهيم گذاشت شاديهايي غفلت آميز گذران ما را از لذت و سعادت جاودانه که تنها در وصال با حضرت حق مسير است، محروم کنند.

    (3)

    اي دوست، بيا تا غم فردا نخوريم
    وين يک دم عمر را غنيمت شمريم
    فردا چو از اين دير فنا درگذريم
    با هفت هزار سالگان همسفريم
    ترجمه فيتز جرالد
    Ah; my Beloved, fill the cup that clears/ To-day of past Regrets and future fears Tomorrow?- Why, Tomorrow I may be/ Myself with Yesterday's Sev'n Thousand Years
    برگردان ترجمه فيتز جرالد
    محبوب من، جام را از آن شراب پرکن که غصه هاي ديروز و انديشه هاي فردا را از دل فرو شويد. فردا کجاست که وعده آن مي دهي؟ شايد فردا من به قافله هفت هزار سالگان ديروز پيوسته باشم!
    معاني رمزي بعضي لغات
    محبوب: کنايه از نفسي قدسي انساني است که همان نفس روحانيو تجلّي نام الهي در انسان است.
    جام شراب: رمز هستي و کنايه از وصول به معرفت حقيقي که شوينده غمها و آفريننده شاديهاست.
    هفت هزار سالگان ديروز: گذشته بي نهايت که همه رفتگان طريق فنا را همسفر و همزمان و معاصر کرده است.
    تفسير روحاني يوگانندا
    اين روح قدسي من، اي حقيقت جان من، جام ادراک مرا از شراب معرفت و باده شهود لبريز کن. همان شراب که از خرابات وجد و مستي و خمخانه الستي(8) نشأت گرفته است؛ زيرا غصه هاي ديروز و خوف و هراس فردا که زندگي آدميان را تلخ کرده است، به هيچ شراب ديگر از دل نمي رود. پس کار امروز به فردا نمي گذارم و نقد حال غنيمت مي شمارم و هم اکنون شراب عشق را مي نوشم و در صحبت معشوق مي نشينم؛ زيرا براي فردا از روزگار خط اماني(9) ندارم. اگر امروز جام هستي خود را از باده ذوق و معرفت لبريز کنم و به آرامش درون دارالسلام عشق راه يابم، ديگر مرا از درآمدن به قافله هفت هزار سالگان که به سوي دوست در حرکت است، بيم و هراسي نيست؛ زيرا بر مرکب عشق سوارم. زاد و توشه من و بهشت من با من است.(10)

    پي نوشت ها :

    1) اين قانون در قرآن بدين بيان آمده است: “اما ما ينفع للناس فيمکث في الارض: آنچه سود مردمان در آن است، در زمين مي يابد.” سوره رعد، آيه 18.
    2) البته اين سوء تعبير در ايران محدود به عده اي ظاهربينان و قشريان بوده است، و گرنه از ديرباز اهل معرفت در اين سرزمين خيام را از بزرگان ذوق و عرفان شناخته و شراب و شمع و شاهد را عين معني دانسته اند، از جمله در دوره هاي اخير مرحوم کيوان قزويني شرح عرفاني مبسوطي بر رباعيات خيام نگاشته و ساحت او ر از آلودگي دنياپرستان پاک گردانيده است؛ چنان که حکيم شارح نيز بعد از اين متذکر شده است.
    3) Park, Austin Lipscomb, London 1917.
    4) بايد گفت که اين نظر قدري مبالغه آميز است؛ زيرا در ايران نيز معاني رباعيات خيام مورد بحث بوده و غير از اهل معرفت و آشنايان کوي طريقت که پيوسته دريافت درستي از رباعيات خيام داشته و آنها را در پرتو اصطلاحات رايج عارفانه تعبير مي کرده اند، دو دسته موافق و مخالف نيز وجود داشته اند که هر دو به راه خطا رفته اند: يکي آنها که خيام را شاعري ملحد و منکر الهيت و جاودانگي روح دانسته و او را طرد کرده اند و دسته ديگر نيز که به همين ظاهر قناعت کرده اند، خيام را هم پياله خود خوانده و خرابات مغان او را که در آن نور خداست، با خراب آباد شيطاني و باده نفساني که عين ظلمت است، اشتباه گرفته اند و آنگاه به خيال اين مشابهت، او را پيرو پيشواي خود خوانده و ستايش کرده اند.
    5) اپيکور فيلسوف يوناني و بنيانگذار فلسفه لذت در قرن سوم قبل از ميلاد مي زيست و از طنز تلخ روزگار خود بيشتر عمر را در رنج و درد گذرانيد. اپيکور نيز در طلب لذات علمها و سعادت حقيقي بود و خلق را دعوت کرد که اگر به حق دنبال لذت مي روند لذات حقيقي را بجويند و لذت پايدار را که بدنبال ناپايدار حاصل مي شود بر لذتي ناپايدار که بدنبال آن رنج و اندوهي پايدار مي آيد، ترجيح مي دهند.
    6) پيام اين رباعي همان است که در غزلي از حافظ به همين صراحت و با حسن و جمالي ديگر آمده است:
    برخيز ساقيا، قدحي پرشراب کن
    دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
    خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع کرد
    گر برگ عيش مي طلبي، ترک خواب کن
    7) کلام حکيم، دو بيتي باباطاهر را به خاطر مي آورد که:
    غم عشق تو کي در هر سرآيد
    همايي که به هر بوم و درآيد
    ز عشقت سرفرازان کام يابند
    که خور اول به کهساران برآيد
    8) شراب الستي همان باده عشق و معرفت و وجد و مستي حضور در ضيافت معشوق ازل و شهود جمال مطلق است و کلمه الست از آيه زير در سوره اعراف اتخاذ شده است: “و اذا اخذنا من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربکم قالوا بلي”. مضمون آيه اين است که: که خداوند عالم وحدت جانهاي آدميان را که شرف حضور داشتند مورد خطاب قرار داد و فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم؟ همه گفتند: چرا. يادآوري اين عهد امت که جان آدمي را از وجد و مستي لبريز مي کند و تذکار همين عهد است که رسالت انبيا و اوليا و همه شاعران و هنرمندان حقيقي است و در ادب عرفاني ما عموماً مقصود از شراب، وصول به همين مقام است؛ چنان که حافظ فرمود:
    خرم دل آن که همچو حافظ
    جامي ز مي الست گيرد
    و مولانا جلال الدين سرود:
    ما مست الستيم به يک جرعه چو منصور
    انديشه و پرواي سردار نداريم
    9) ساقيا، عشرت امروز به فردا مفکن
    يا ز ديوان قضا خط اماني به من آر
    10) من که امروزم بهشت نقد حاصل مي شود
    وعده فرداي زاهد را چرا باور کنم؟ (حافظ)
    دستي زنيد اي بيدلان، رقصي کنيد اي صوفيان
    زيرا کنون خو نقد شد، هم خلد و هم رضوان ما (ديوان شمس)

    منبع: یزدان پرست، حمید؛ (1388) نامه ایران: مجموعه مقاله ها، سروده ها و مطالب ایران شناسی، تهران، اطلاعات، چاپ نخست.

    برچسب‌ها: شرح رباعي خيام, شرح بر رباعی, خیام
    + نوشته شده در  ساعت 14:6  توسط مهدی  | 

    رباعيات خيام

     

    1 2

    هر چند که رنگ و روی زيباست مرا

    چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

    معلوم نشد که در طربخانه خاک

    نقاش ازل بهر چه آراست مرا

    *********


    چون عهده نمی شود کسی فردا را

    حـالی خوش دار اين دل پر سودا را

    می نوش به ماهتاب ای ماه که ما

    بـسيار بـــگردد و نــيـابد ما را

    *********


    چون در گذرم به باده شویید مرا

    تلقين ز شراب ناب گویید مرا

    خواهید به روز حشر یابید مرا

    از خاک در میکده جوييد مرا

    *********


    چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

    آید ز تراب چون روم زیر تراب

    گر بر سر خـاک من رسد مخموری

    از بوی شراب من شود مست و خراب

    *********


    بر لوح نشان بودنی ها بوده است

    پیوسته قلم ز نيک و بد فرسوده است

    در روز ازل هر آن چه بايست بداد

    غم خوردن و کوشيدن ما بيهوده است

    *********


    ای چرخ فلک خرابی از کینه تست

    بیدادگری پیشه ديرينه تست

    وی خاک اگر سينه تو بشکافند

    بس گوهر قیمتی که در سینه تست

    *********

    چون چرخ بکام يک خردمند نگشت

    خواهی تو فلک هفت شمُر خواهی هشت

    چون بايد مرد و آرزوها همه هِشت

    چو مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

    *********

    اجزای پياله ای که در هم پيوست

    بشکستن آن روا نمی دارد مست

    چندين سر و ساق نازنين و کف دست

    از مهر که پيوست و به کين که شکست

    *********

    می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت

    بی مونس و بی رفيق و بی همدم و جفت

    زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت

    هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت

    *********


    می خوردن و شاد بودن آيين منست

    فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست

    گفتم به عروس دهر کابين تو چیست

    گفتــا دل خـرم تـو کابين مـن است

    *********


    مهـتاب بــه نـور دامـن شـب بـشکافت

    می نوش دمی خوش تر از اين نتوان یافت

    خوش بــاش و بـينديش که مـهتاب بسی

    اندر سر گور یک به یک خـواهد تافت

    *********


    از منزل کفر تا به دين يک نفس است

    وز عالم شک تا به یقین یک نفس است

    ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار

    کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

    *********


    شادی بطلب که حاصل عمر دمی است

    هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است

    احوال جهان و اصل این عمر که هست

    خوابی و خیالی و فریبی و دمی است

    *********


    اين کهنه رباط را که عالم نام است

    آرامگه ابلق صبح و شام است

    بزمی است که وامانده صد جمشید است

    گوريست که خوابگاه صد بهرام است

    *********


    آن قصر که بهرام درو جام گرفت

    آهو بچه کرد و رو به آرام رفت

    بهرام که گور می گرفتی همه عمر

    ديدی که چگونه گور بهرام گرفت؟

    *********


    هر ذره که بر روی زمینی بوده است

    خورشید رخی زهره جبینی بوده است

    گـرد از رخ آستین بـه آزرم افشان

    کـان هم رخ خوب نازنینی بـوده است

    *********


    امروز که نوبت جوانی من است

    می نوشم از آن که کامرانی من است

    عیبم نکنيد گرچه تلخ است خوش است

    تلخ است از آن که زندگانی من است

    *********


    بسیار بگشتيم به گرد در و دشت

    اندر همه آفاق بگشتيم بگشت

    کس را نشنيديم که آمد زين راه

    راهی که برفت ، راهرو باز نگشت

    *********


    ای بی خبران شکل مجسم هیچ است

    وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است

    خوش باش که در نشیمن کون و فساد

    وابسته يک دمیم و آن هم هیچ است

    *********


    دنيا ديدی و هر چه ديدی هيچ است

    و آن نيز که گفتی و شنيدی هيچ است

    سـرتاسـر آفـاق دویـدی هیـچ است

    و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است

    *********


    چون نيست ز هر چه هست جز بـاد بدست

    چون هست ز هر چـه هست نقصان و شکست

    انـگار که هســت هـر چه در عـالم نيست

    پندار کــه نـيست هــر چـه در عـالم هــست

    *********


    تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟

    تا کی ز زيان دوزخ و سود بهشت؟

    رو بر سر لوح بين که استاد قضا

    اندر ازل آن چه بودنی است ، نوشت

    *********


    دوری که در آمدن و رفتن ماست

    او را نه نهایت نه بدایت پیداست

    کس می نزند دمی درین معنی راست

    کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

    *********


    تا چند زنم به روی دریا ها خشت

    بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت

    خیام که گفت دوزخی خواهد بود

    که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت

    *********


    نيکی و بدی که در نهاد بشر است

    شادی و غمی که در قضا و قدر است

    با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

    چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است

    *********


    ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

    بی باده گلرنگ نمی شاید زيست

    اين سبزه که امروز تماشاگه ماست

    تا سبزه خــاک ما تماشاگه کیست

    *********


    گویند بهشت عدن با حور خوش است

    من می گویم که آب انگور خوش است

    اين نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

    کاواز دهل برادر از دور خوش است

    *********


    چون آمدنم به من نبد روز نخست

    وین رفتن بی مراد عزمی ست درست

    بر خیز و میان ببند ای ساقی چست

    کاندوه جهان به می فرو خواهم شست

    *********


    ساقـی غـم مـن بلند آوازه شده است

    سرمستی مـن برون ز اندازه شده است

    با مـوی سپید سـر خوشم کـز می تو

    پيرانه سرم بهار دل تازه شده است

    *********


    از مـن رمقی بـسعی سـاقی مانده است

    وز صحبت خلق بی وفایی مانده است

    از بـاده دوشــین قــدحی بـيش نــمـاند

    از عـمر نـدانم که چه باقی مانده است

    *********


    مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت

    از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

    جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

    اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

    *********


    چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

    برخیز و به جام باده کن عزم درست

    کاين سبزه که امروز تماشاگــــه تست

    فردا همه از خاک تو بر خواه د رست

    *********


    هر سبزه که بر کنار جویی رسته است

    گويی ز لب فرشته خويي رسته است

    پا بر سر هر سبزه به خــواری ننهی

    کان سبزه ز خاک لاله رويی رسته است

    *********


    گویند که دوزخی بود عاشق و مست

    قولی است خلاف دل در آن نتوان بست

    گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

    فردا باشد بهشـت همچون کف دست

    *********


    اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است

    در بند ســر زلف نــگاری بــوده است

    ايــن دسته کــه بر گردن او می بـینی

    دستی است که بر گردن ياری بوده است

    *********



    دارنده چو ترکيب طبايع آراست

    از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست

    گر نيک آمد شکستن از بهر چه بود

    ور نيک نیامد اين صور ، عیب کراست

    *********


    اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت

    کس نيست که اين گوهر تحقيق بسفت

    هر کس سخنی از سر سودا گفته است

    زان روی که هست کس نمی داند گفت

    *********


    دل سر حیات اگر کماهی دانست

    در مرگ هم اسرار الهی دانست

    امروز که با خودی ندانستی هیچ

    فردا که ز خود روی چه خواهی دانست

    *********


    گردون نگری ز قد فرسوده ماست

    جیحون اثری ز اشک آلوده ماست

    دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست

    فردوس دمی ز وقت آسوده ماست

    *********


    فصل گل و طرف جویبار و لب کشت

    بــا يـک دو سـه دلبـری حــور سـرشت

    پيش آر قــدح که بـاده نــوشان صــبوح

    آسوده ز مسجدند و فــارغ ز بـهشت

    *********


    بر چـهره گـل نـسیم نـوروز خـوش است

    در صحن چمن روی دل افروز خوش است

    از دی که گذشـت هر چه گویی خوش نیست

    خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است

    *********


    ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است

    دریـاب که هفته دگـر خـاک شده است

    می نـوش و گـلی بچـین کـه تـا در نـگری

    گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است

    *********

    چون لاله به نوروز قدح گیر به دست

    با لاله رخی اگـر ترا فرصت هست

    می نـوش به خـرمی که این چـرخ کـبود

    ناگـاه تـرا چـو خـاک گـرداند پَست

    *********


    دوران جهان بی می و ساقی هیچ است

    بی زمزمـه نـای عـراقی هیـچ است

    هر چند در احــوال جــهان می نگرم

    حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است

    *********


    امروز ترا دسترس فردا نيست

    و انديشه فردات به جز سودا نيست

    ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است

    کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست

    *********


    می در کف من نه که دلم در تابست

    وین عمر گریز پای چون سیمابست

    دریاب کــه آتـش جوانـی آبـست

    هُش دار که بیداری دولت خواب است

    *********


    می نوش که عمر جاودانی این است

    خود حاصلت از دور جوانی این است

    هنگام گل و مل است و یاران سرمست

    خوش باش دمی که زندگانی اينست

    *********


    با باده نشین که ملک محمود این است

    وز چنگ شنو که لحن داود این است

    از آمــده و رفتـه دگـر یاد مـکـن

    حالی خوش باش زانکه مقصود این است

    بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ

    وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ

    شـمع طـربم ولی چـو بنـشستم هیچ

    من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ

    *********


    چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ

    پیمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ

    خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی

    از سـلخ بـغره آیــد از غـره بـسلخ

    *********


    هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زند

    در دامـن گـل بـاد صبا چـنگ زند

    هُشیار کـسی بــود کــه بــا سیمبری

    می نوشد و جــام باده بـر سنگ زند

    *********


    زان پیش که نام تو ز عالم برود

    می خور که چو می بدل رسد غم برود

    بگشای سر زلف بتی بند به بند

    زان پیش که بند بندت از هم برود

    *********


    اکنون که ز خوشدلی بجز نام نماند

    يک همدم پخته جز می خام نماند

    دست طرب از ساغر می باز مگیر

    امروز که در دست بجز جام نماند

    *********


    افسوس که نامه جوانی طی شد

    وان تازه بهار زندگانی طی شد

    حالی که ورا نام جوانی گفتند

    معلوم نشد که او کی آمد کی شد

    *********


    افسوس که سرمايه ز کف بیرون شد

    در پای اجل بسی جگر ها خون شد

    کس نامد از آن جهان که پرسم از وی

    کاحوال مسافران دنیا چون شد

    *********


    چون روزی و عمر بيش و کم نتوان کرد

    خود را به کم و بيش دژم نتوان کرد

    کار من و تو چنان که رای من و توست

    از موم بدست خويش هم نتوان کرد

    *********

    فردا علم نفاق طی خواهم کرد

    با موی سپید قصد می خواهم کرد

    پيمانه عمر من به هفتاد رسید

    اين دم نکنم نشاط کی خواهم کرد

    *********

    عمرت تــا کـی بـه خودپرستی گــذرد

    یا در پـی نـیستی و هستی گــذرد

    می خور که چنین عمر که غم در پی اوست

    آن بـه کـه بخواب یا به مستی گذرد

    *********

    ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

    نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود

    زين پيش نبوديم و نبد هیچ خلل

    زين پس چو نباشيم همان خواهد بود

    *********


    تا زهره و مه در آسمان گـشت پدید

    بـهتر ز می ناب کـسی هـیچ ندید

    من در عجبم ز می فروشان کایشان

    زين به که فروشند چه خواهند خرید

    *********

    آن کس که زمين و چرخ افلاک نهاد

    بس داغ که او بر دل غمناک نهاد

    بسيار لب چو لعل و زلفين چو مشک

    در طبل زمين و حقه خاک نهاد

    *********

    تا خاک مرا به قالب آمیخته اند

    بس فتنه که از خاک بر انگيخته اند

    من بهتر از اين نمی توانم بودن

    کز بوته مرا چنين برون ريخته اند

    *********

    امشب می جام یـک منی خواهم کرد

    خود را به دو جام می غنی خواهم کرد

    اول سه طلاق عقل و دین خواهم کرد

    پس دختر رز را به زنـی خواهم کرد

    *********


    چون مرده شوم خاک مرا گم سازيد

    احوال مــرا عبرت مــردم سازيد

    خاک تن من به باده آغشته کنيد

    وز کـالبدم خشت سر خم سازيد

    *********


    آورد به اضطرارم اول به وجود

    جز حیرتم از حیات چیزی نفزود

    رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود

    زين آمدن و بودن و رفتن مقصود

    *********


    ديدم بــســر عــمارتی مـــردی فـــرد

    کو گِل بلگد می زد و خوارش می کرد

    وان گِل بــه زبان حال با او می گفت

    ساکن، که چو من بسی لگد خواهی خورد

    *********


    این قـافـله عـمر عجب می گذرد

    دریاب دمی که با طرب می گذرد

    ساقی غم فردای حریفان چه خوری

    پیش آر پیاله را کـه شب می گذرد

    *********


    روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

    ابــر از رخ گـلـزار هـمـی شـوید گـرد

    بـلـبـل بــه زبـان پـهلوی بـا گـل زرد

    فــریـاد هـمی زنـد کــه مـی بـایـد خـورد

    *********


    گویند بهشت و و حور عین خواهد بود

    وآنجا می ناب و انگبین خواهد بود

    گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک

    آخر نه به عاقبت همین خواهد بود

    *********


    گویند بهشت و حور و کوثر باشد

    جوی می و شير و شهد و شکر باشد

    پر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِه

    نـقدی ز هزار نـسیه بـهتـر باشد

    *********


    يـاران بموافقت چو دیــدار کـنید

    بـاید کــه ز دوست یـاد بسیار کنید

    چون باده خوشگوار نوشید به هم

    نوبت چو به ما رسد نگون سار کنید

    *********


    روزی که نهال عمر من کنده شود

    و اجــزام یـکـدگر پــراکنده شـود

    گر زانکه صراحئی کنند از گل من

    حالی که ز بــاده پراکنی زنده شود

    *********


    آنان که اسیر عقل و تمییز شدند

    در حسرت هست و نیست ناچیز شدند

    رو باخبرا تو آب انــگور گـُـزین

    کان بـی خـبران بغوره میویز شدند

    *********


    عالم اگر از بهر تو می آرایند

    مگر ای بدان که عاقلان نگرايند

    بسیار چو تو روند و بسیار آیند

    بربای نصيب خويش کت بربايند

    *********


    ياران موافق همه از دست شدند

    در پای اجل يکان یکان پست شدند

    بودیم به یک شراب در مجلس عمر

    یک دور ز ما پیشترَک مست شدند

    *********


    یک قطره آب بود و با دريا شد

    یک ذره خاک و با زمین یکتا شد

    آمد شدن تو اندرين عالم چيست؟

    آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

    *********


    آن بی خبران که در معنی سفتند

    در چرخ به انواع سخن ها گفتند

    آگه چو نگشتند بر اسرار جهان

    اول ز نخی زدند و آخر خفتند

    *********


    اجرام که ساکنان اين ایوانند

    اسباب تردد خردمندانند

    هان تا سررشته خرد گم نکنی

    کانان که مدبرند سرگردانند

    *********


    آنان که محيط فضل و آداب شدند

    در جمع کمال شمع اصحاب شدند

    ره زين شب تاريک نبردند به روز

    گفتند فسانه ای و در خواب شدند

    *********


    از آمدنم نبود گردون را سود

    وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

    وز هیچکسی نيز دو گوشم نشنود

    کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

    *********


    افلاک که جز غم نفزايند دگر

    ننهند به جا تا نربايند دگر

    ناآمدگان اگر بدانند که ما

    از دهر چه می کشيم نايند دگر

    *********


    چون حاصل آدمی در اين جای دو در

    جز درد دل و دادن جان نيست دگر

    خرم دل آن که يک نفس زنده نبود

    و آسوده کسی که خود نزاد از مادر

    *********


    با يار چو آرمیده باشی همه عمر

    لذات جهان چشيده باشی همه عمر

    هم آخر کار رحلتت خواهد بود

    خوابی باشد که ديده باشی همه عمر

    *********


    در دایـره ســپـهر نــاپیدا غــور

    می نوش به خوشدلی که دوراست بجور

    نوبت چـــو بدور تو رسد آه مکن

    جامی است که جمله را چشانند به دور

    *********


    وقـت سحر است خیز ای مایـه ناز

    نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

    کانها کـه بجـایند نــپایند کسی

    و آن ها که شدند کس نمیآيد باز

    *********


    ای دل چو حقيقت جهان هست مجاز

    چندین چه بری خواری ازين رنج دراز

    تن را به قضا سپار و با درد بساز

    کاين رفته قلم ز بهر تو ناید باز

    *********


    ما لعبتگانيم و فلک لعبت باز

    از روی حقیقتی نه از روی مجاز

    یک چند درین بساط بازی کردیم

    رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

    *********


    از جمله رفتگان اين راه دراز

    باز آمده ای کو که به ما گويد باز

    هان بر سر این دو راهه از سوی نیاز

    چیزی نگذاری که نمی آیی باز

    *********


    می پرسیدی که چیست این نقش مجاز

    گر بر گویم حقيقتش هست دراز

    نقشی است پديد آمده از دريايی

    و آنگاه شده به قعر آن دریا باز

    *********


    ای پير خـردمند پگه تر بـر خیز

    وان کودک خـاک بیز را بـنـگر تیز

    پندش ده و گو کخ نرم نرمک می بیز

    مـغـز ســر کــیقباد و چـشم پــرویز

    *********


    لب بر لب کوزه بردم از غایت آز

    تا زو طلبم واسطه عمر دراز

    لب بر لب من نهاد و می گفت به راز

    می خور که بدین جهان نمی آیی باز

    *********


    مرغی دیدم نشسته بر باره توس

    در چنگ گرفته کله کیکاوس

    با کله همی گفت که افسوس افسوس

    کو بانگ جرس ها و کجا نال ه کوس

    *********


    جامی است که عقل آفرین می زندش

    صد بوسه ز مهر بر جبين می زندش

    اين کوزه گر دهر چنین جام لطيف

    می سازد و باز بر زمین می زندش

    *********


    در کـارگـه کـوزه گـری بــودم دوش

    دیـدم دو هزار کـوزه گـويا و خـموش

    هــر يک به زبان حــال با مـن گفتند

    کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

    *********


    خیام اگر ز باده مستی خوش باش

    با لاله رخی اگر نشستی خوش باش

    چون عاقبت کار جهان نیستی است

    انگار که نیستی چو هستی خوش باش

    3 4

    ایـام زمـانه از کسی دارد ننگ

    کــو در غـم ایـام نـشیند دلتـنگ

    می خور تو در آبگینه با ناله چنگ

    ز آن پيش که آبگینه آید بر سنگ

    *********

    صبح است دمی بر می گلرنگ زنیم

    وین شیشه نام و ننگ بر سنگ زنیم

    دست از امل دراز خـود بـاز کشیم

    در زلف دراز و دامن چنگ زنیم

    *********


    من بی می ناب زيستن نـتـوانم

    بی باده کشید بار تن نـتـوانم

    من بنده آن دمم که ســاقی گـوید

    يک جام دگر بگیر و من نتوانم

    *********


    در پای اجل چو من سرافکنده شوم

    وز بیخ امید عمر بـرکنده شوم

    زینهار گلم بجز صراحی نـکنید

    باشد که ز بوی می دمی زنده شوم

    *********


    ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم

    با این همه مستی ز تو هُشیار تریم

    تو خون کسان خوری و ما خون رزان

    انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟

    *********


    چـون نيست مـقام ما درين دهـر مـقیم

    پس بی می و معشوق خطایی است عظیم

    تـا کـی ز قدیـم و مـحدث امـیدم و بیـم

    چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم

    *********


    گــر مــن ز می مغانه مـستم هستم

    گر کافر و گبر و بت پرستم هستم

    هر طایفه ای بمن گــمـانی دارد

    من زان خودم چنان که هستم هستم

    *********


    اين چرخ فلک که ما در او حيرانيم

    فانوس خـيال از او مـثالی دانیم

    خورشيد چراغ دان و عالم فانوس

    ما چـون صوريم کاندر او گردانيم

    *********


    تا دست به اتفاق بر هم نزنیم

    پایی ز نشاط بر سر هم نزنیم

    خيزيم و دمی زنیم پيش از دم صبح

    کاين صبح بسی دمد که ما دم نزنیم

    *********


    من ظاهر نیستی و هستی دانم

    من باطن هر فراز و پستی دانم

    با این هـمه از دانش خود شرمم باد

    گـر مرتبه ای ورای مستی دانم

    *********


    یک چند به کودکی به استاد شديم

    یک چند ز استادی خود شاد شديم

    پايان سخن شنو که ما را چه رسيد

    چون آب بر آمدیم و چون باد شديم

    *********


    بر مفرش خاک خفتگان می بینم

    در زير زمین نهفتگان می بینم

    چندان که به صحرای عدم می نگرم

    ناآمدگان و رفتگان می بینم

    *********


    ای دوست بیا تا غم فردا نخوريم

    وين يکدم عمر را غنیمت شمریم

    فردا که ازين دير کهن در گذریم

    با هفت هزار سالگان سر بسریم

    *********


    اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

    وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

    هست از پس پرده گفتگوی من و تو

    چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

    *********


    گاویست بر آسمان قرین پروين

    گاويست دگر نهفته در زير زمين

    گر بينايی چشم حقيقت بگشا

    زير و زبر دو گاو مشتی خر بين

    *********


    گر بر فلکم دست بدی چون يزدان

    برداشتمی من اين فلک را ز ميان

    از نو فلک دگر چنان ساختمی

    کازاده بکام دل رسيدی آسان

    *********


    رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین

    نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین

    نی حق نه حقيقت نه شريعت نه یقین

    اندر دو جهان کرا بود زهره اين

    *********


    بر خیز و مخور غم جهان گذران

    خوش باش و دمی به شادمانی گذران

    در طـبع جـهان اگــر وفـایی بودی

    نوبت بـه تو خود نیامدی از دگـران

    *********


    از تن چو برفت جان پاک من و تو

    خشـتی دو نـهند بر مغـاک مـن و تو

    و آنــگه برای خشت گــور دگران

    در کـالبدی کـشند خـاک من و تو

    *********

    از آمدن و رفتن ما سودی کو

    وز تار وجود عمر ما پودی کو

    در چنبر چرخ جان چندين پاکان

    می سوزد و خاک می شود دودی کو

    *********


    می خور که فلک بهر هلاک من و تو

    قصدی دارد به جان پاک من و تو

    در سبزه نشین و مــی روشن می خور

    کاين سبزه بسی دمد ز خاک من و تو

    *********


    بردار پياله و سبو ای دل جو

    برگرد بگرد سبزه زار و لب جو

    کاين چرخ بسی قد بتان مهرو

    صـد بار پياله کرد و صـد بار سبو

    *********


    آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو

    بر درگه او شهان نهادندی رو

    ديديم که بر کنگره اش فاخته ای

    بنشسته همی گفت که کوکو کوکو؟

    *********


    از درس عـلوم جمله بـگریزی به

    وانـدر سـر زلف دلـبر آویزی به

    زآن پیش که روزگار خونت ریزد

    تو خون قنينه در قدح ریزی به

    *********


    تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

    وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه

    پر کن قدح باده که معلومم نیست

    کاين دم که فرو برم برآرم یا نه

    *********


    دنیا بـمراد رانـده گیر آخــر چه

    وین نامه عمر خوانده گیر آخر چه

    گیرم که بکام دل بماندی صد سال

    صد سال دگر بمانده گیر آخر چه

    *********


    بنـگر ز صـبـا دامن گل چاک شده

    بلبل ز جـمال گــل طـربناک شده

    در سایه گل نشین که بسیار اين گل

    از خاک بر آمده است و در خاک شده

    *********


    از آمـدن بـهار و از رفـتن دی

    اوراق وجــود مـا هـمی گــردد طی

    می خور، مخور اندوه که گفته است حکیم

    غم های جهان چو زهر و تریاقش می

    *********


    تن زن چو بزیر فلک بـی باکی

    می نوش چو در جهان آفـت ناکی

    چون اول و آخرت به جز خاکی نیست

    انگار که بر خاک نه ای در خاکی

    ای آن که نتیجه چهار و هفتی

    وز هفت و چهار دايم اندر تفتی

    می خور که هزار باره بيش ات گفتم

    باز آمدنت نيست چو رفتی ، رفتی

    *********


    شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

    هر لحظه به دام دگری پــا بستی

    گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم

    آیا تو چنان که می نمایی هستی

    *********


    در گوش دلم گفت فلک پنهانی

    حکمی که قضا بود ز من می دانی ؟

    در گردش خود اگر مرا دست بدی

    خود را برهاندمی ز سرگردانی

    *********


    پيری دیده به خانه خماری

    گفتم نکنی ز رفتگان اخباری

    گفتا می خور که همچو ما بسیاری

    رفتند و کسی باز نیامد باری

    *********


    ای کاش که جای آرمیدن بودی

    يا اين ره دور را رسيدن بودی

    کاش از پی صد هزار سال از دل خاک

    چون سبزه اميد بر دمیدن بودی

    *********


    جــز راه قـلـنـدران مـیخـانه مـپوی

    جز باده و جز سماع و جز یار مجوی

    بر کف قدح باده و بر دوش سبوی

    می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی

    *********

    تنگی می لعل خواهم و دیوانی

    سد رمقی خواهد و نصف نانی

    وانگه من و تو نشسته در ویرانی

    خوش تر بود آن ز ملکت سلطانی

    *********


    آنان که ز پيش رفته اند ای ساقی

    در خاک غرور خفته اند ای ساقی

    رو باده خور و حقيقت از من بشنو

    باد است هر آن چه گفته اند ای ساقی

    *********


    بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی

    سر مست بدم چو کردم اين اوباشی

    با من به زبان حال می گفت سبو

    من چو تو بدم تو نيز چون من باشی

    *********


    زان کوزه می که نيست دروی ضرری

    پر کن قدحی بخور به من ده دگری

    زان پيش تر ای پسر که در رهگذری

    خاک من و تو کوزه کند کوزه گری

    *********


    بر کوزه گری پرير کردم گذری

    از خاک همی نمود هر دم هنری

    من ديدم اگر ندید هر بی بصری

    خاک پدرم در کف هر کوزه گری

    *********


    هان کوزه گرا بپای اگر هُشياری

    تا چند کنی بر گِل مردم خواری

    انگشت فریدون و کف کيخسرو

    بر چراغ نهاده ای چه می پنداری

    *********


    در کارگه کوزه گری کردم رای

    بر پله چرخ ديدم استاد بپای

    می کرد دلیر کوزه را دسته و سر

    از کله پادشاه و از دست گدای

    *********


    گر آمدنم به من بُدی نامدمی

    ور نيز شدن به من بُدی کی شدمی؟

    به زان نبدی که اندرين دير خراب

    نه آمدمی ، نه شدمی ، نه بدمی

    *********


    ای دل تو به ادراک معما نرسی

    در نکته زیرکان دانا نرسی

    اینجا به مِی و جام بهشتی میساز

    کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

    *********


    هنگام سپیده دم خـروس سحری

    دانی که چرا همی کند نوحـه گری

    یعنی که نمودند در آیـینه صبح

    کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

    *********


    هنگام صبوح ای صنم فرخ پی

    بر ساز ترانه ای و پیش آور می

    کافکند به خاک صد هزاران جم و کی

    ايــن آمــدن تیر مه و رفتـن دی


    برچسب‌ها: رباعيات خيام, خیام
    + نوشته شده در  ساعت 11:45  توسط مهدی  | 

    زندگي و مرگ خيام


     

    آرامگاه خیام که در محله کهن شادیاخ در نیشابور است.عمر خیام در سده پنجم هجری در نیشابور زاده شد. فقه را در میانسالی در محضر امام موفق نیشابوری آموخت؛ حدیث، تفسیر، فلسفه، حکمت و اختر شناسی را فراگرفت. برخی نوشته‌اند که او فلسفه را مستقیما از زبان یونانی فرا گرفته بود.

    در حدود ۴۴۹ تحت حمایت و سرپرستی ابوطاهر، قاضی‌القضات سمرقند، کتابی دربارهٔ معادل‌های درجهٔ سوم به زبان عربی نوشت تحت نام رساله فی البراهین علی مسائل ‌الجبر و المقابله نظام الملک طوسی رابطه‌ای نیکو داشت، این کتاب را پس از نگارش به خواجه تقدیم کرد. پس از این دوران خیام به دعوت سلطان جلا‌الدین ملکشاه سلجوقی و وزیرش نظام ‌الملک به اصفهان می‌رود تا سرپرستی رصدخانهٔ اصفهان را به‌عهده گیرد. او هیجده سال در آن‌جا مقیم می‌شود. به مدیریت او زیج ملکشاهی تهیه می‌شود و در همین سال‌ها (حدود ۴۵۸) طرح اصلاح تقویم را تنظیم می‌کند. تقویم جلالی را تدوین کرد که به نام جلال الدین ملکشاه شهره‌است، اما پس از مرگ ملکشاه کاربستی نیافت. در این دوران خیام به‌عنوان اختربین در دربار خدمت می‌کرد هرچند به اختربینی اعتقادی نداشت.در همین سال‌ها(۴۵۶) مهم‌ترین و تاثیرگذارترین اثر ریاضی خود را با نام رساله فی شرح مااشکل من مصادرات اقلیدس را می‌نویسد و در آن خطوط موازی و نظریهٔ نسبت‌ها را شرح می‌دهد. پس از درگذشت ملکشاه و کشته شدن نظام‌الملک، خیام مورد بی‌مهری قرار گرفت و

    مقبره خيام - نيشابور

    کمک مالی به رصدخانه قطع شد بعد از سال ۴۷۹ اصفهان را به قصد اقامت در مرو که به عنوان پایتخت جدید سلجوقیان انتخاب شده بود، ترک کرد. احتمالا در آن‌جا میزان الحکم و قسطاس المستقیم را نوشت. رسالهٔ مشکلات الحساب (مسائلی در حساب) احتمالا در همین سال‌ها نوشته شده است.
    خیام در زندگی زن نگرفت و همسر بر نگزید.

    باغی که آرامگاه خیام در آن قرار دارد، تصویر از کنار آرامگاه امامزاده محروق گرفته شده‌است و در ورودی قدیمی این باغ در تصویر دیده می‌شود.مرگ خیام را میان سال‌های ۵۱۷-۵۲۰ هجری می‌دانند که در نیشابور اتفاق افتاد. گروهی از تذکره نویسان نیز وفات او را ۶۱۵ نوشته‌اند،اما پس از بررسیهای لازم مشخص گردیده که تاریخ وفات وی سال ۵۱۷ بوده‌است .مقبرهٔ وی هم اکنون در شهر نیشابور،در باغی که آرامگاه امامزاده محروق در آن واقع می‌باشد، قرار گرفته‌است.


    برچسب‌ها: زندگي و مرگ خيام, خیام
    + نوشته شده در  ساعت 11:43  توسط مهدی  | 

    خيام و شعر

    خيام و شعر

    معاصران خیام نظیر نظامی عروضی یا ابوالحسن بیهقی از شاعری خیام یادی نکرده‌اند. هدایت در این باره می‌گوید.

    گویا ترانه‌های خیام در زمان حیاتش به واسطهٔ تعصب مردم مخفی بوده و تدوین نشده و تنها بین یکدسته از دوستان همرنگ و صمیمی او شهرت داشته یا در حاشیهٔ جنگها و کتب اشخاص باذوق بطور قلم‌انداز چند رباعی از او ضبط شده، و پس از مرگش منتشر گردیده است.

    قدیم‌ترین کتابی که در آن از خیام شاعر یادی شده‌است خریدة القصر عمادالدین کاتب اصفهانی‌است. این کتاب به زبان عربی و در سال ۵۷۲ یعنی نزدیک به ۵۰ سال پس از مرگ خیام نوشته شده‌است. کتاب دیگر مرصادالعباد نجم‌الدین رازی است.این کتاب حدود ۱۰۰ سال پس از مرگ خیام در ۶۲۰ قمری تصنیف شده‌است . نجم‌الدین صوفی متعصبی بود و از نیش و کنایه به خیام به خاطر افکار کفرآمیزش دریغ نکرده‌است.کتاب‌های قدیمی (پیش از سدهٔ نهم) که اشعار خیام در آنها آمده‌است و مورد استفادهٔ مصححان قرار گرفته‌اند علاوه بر مرصادالعباد از قرار زیرند: تاریخ جهانگشا (۶۵۸ ق)، تاریخ گزیدهٔ حمدالله مستوفی (۷۳۰ ق)، نزهة المجالس (۷۳۱ ق)، مونس الاحرار (۷۴۱ ق). جنگی از منشآت و اشعار که سعید نفیسی در کتابخانهٔ مجلس شورای ملی جنگ یافت و در سال ۷۵۰ قمری کتابت شده‌است و همچنین مجموعه‌ای تذکره‌مانند که قاسم غنی در کتابخانهٔ شورای ملی یافت که مشتمل بر منتخابت اشعار سی شاعر است و پنج رباعی از خیام دارد.

    با کنار گذاشتن رباعایت تکراری ۵۷ رباعی به دست می‌آید.این ۵۷ رباعی که تقریباً صحت انتساب آنها به خیام مسلم است کلیدی برای تصحیح و شناختن سره از ناسره به دست مصححان می‌دهد. با کمک این رباعی‌ها زبان شاعر و مشرب فلسفی وی تا حد زیادی آشکار می‌شود. زبان خیام در شعر طبیعی و ساده و از تکلف به دور است و در شعر پیرو کسی نیست. وانگهی هدف خیام از سرودن رباعی شاعری به معنی متعارف نبوده‌است بلکه به واسطهٔ داشتن ذوق شاعری نکته‌بینی‌های فلسفی خود را در قالب شعر بیان کرده‌است.


    تصحیحات رباعیات خیام:

    شهرت خیام به عنوان شاعر مرهون فیترجرالد انگلیسی‌است که با ترجمهٔ شاعرانهٔ رباعیات وی به انگلیسی، خیام را به جهانیان شناساند. با این حال در مجموعهٔ خود اشعاری از خیام آورده‌آست که به قول هدایت نسبت آنها به خیام جایز نیست.

    تا پیش از تصحیحات علمی مجموعه‌هایی که با نام رباعیات خیام وجود داشت مجموعه‌هایی مغشوش از آرای متناقض و افکار متضاد بود به طوری که به قول صادق هدایت «اگر یکنفر صد سال عمر کرده باشد و روزی دو مرتبه کیش و مسلک و عقیدهٔ خود را عوض کرده باشد قادر به گفتن چنین افکاری نخواهد بود.»
    بی‌مبالاتی نسخه‌نویسان و اشتباه کاتبان همیشه در بررسی نسخه‌های خطی دیده می‌شود. اما در مورد خیام گاه اشعارش را به‌عمد تغییر داده‌اند تا آن را به مسلک تصوف نزدیک کنند. هدایت حتی می‌گوید یک علت مغشوش بودن رباعیات خیام این است که هر کس می‌خوارگی کرده‌است و رباعی‌ای گفته‌است از ترس تکفیر آن را به خیام نسبت داده‌است. مشکل دیگری که وجود دارد این است که بسیاری به پیروی و تقلید از خیام رباعی سروده‌اند و رباعی ایشان بعدها در شمار رباعیات خیام آمده‌است.

    نخستین تصحیح معتبر رباعیات خیام به دست صادق هدایت انجام گرفت. وی از نوجوانی دلبستهٔ خیام بود تدوینی از رباعیات خیام صورت داده بود. بعدها در ۱۳۱۳ آن را مفصل‌تر و علمی‌تر و با مقدمه‌ای طولانی با نام ترانه‌های خیام به چاپ رسانید. تصحیح معتبر بعدی به دست محمد علی فروغی در ۱۳۲۰ به انجام رسید. لازم به ذکر است که اروپاییان نظیر ژوکوفسکی، روزن و کریستن‌سن دست به تصحیح رباعیات زده بودند اما منتقدان بعدی شیوهٔ تصحیح و حاصل کار ایشان را چندان معتبر ندانسته‌اند.

    احمد شاملو روایتی از ۱۲۵ رباعی خیام در کتابی به نام ترانه‌ها روایت:احمد شاملو ارائه داده است.


    مضمون اشعار و مشرب فلسفی خیام از نگاه صادق هدایت:
    صادق هدایت در ترانه‌های خیام دسته‌بندی کلی‌ای از مضامین رباعیات خیام ارائه می‌دهد و ذیل هر یک از عناوین رباعی‌های مرتبط با موضوع را می‌آورد:

    راز آفرینش
    درد زندگی
    از ازل نوشته
    گردش دوران
    ذرات گردنده

    در کل اشاره به این مضمون است که چون بمیریم ذرات تن ما پراکنده شده و از گِلِ خاک ما کوزه خواهند ساخت. این درواقع به یک معنا هم از ایراداتی‌است که به معاد جسمانی وارد «ساخته‌اند. چرا که وقتی ذرات تن اشخاص با گذشت زمان در تن دیگران رود رستاخیز جسمانی هر دوی آنان چگونه ممکن است.

    هر چه باداباد
    هیچ است
    دم را دریابیم


    برچسب‌ها: خیام, خيام و شعر
    + نوشته شده در  ساعت 11:42  توسط مهدی  | 

    سال خورشيدي مديون خيام

     

    روزی که گذشت هیچ از او یاد مکن فردا که نیامدست فریاد مکن
    برنامده و گذشته بنیاد منه حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
    چه کسی باور می کند این سخن درناپایداری زمانه، از لبان کسی تراویده که دقیق ترین سنجش زمانه در تاریخ بشر را بدست داده است؟ همانی که تقویم روی میزمان یادگار جاودانه اوست: ابوالفتح عمربن ابراهیم خیام نیشابوری.
    این منجم، ریاضیدان و شاعر بزرگ احتمالا در سال ۴۳۹ هجری قمری در نیشابور چشم به جهان گشود و در سال ۵۱۷ هجری قمری در ۷۸ سالگی درگذشت. وقتی که آمد، گاهشماری ایران با همه پیشینه درخشانی که داشت، پریشان بود و وقتی رفت، ایرانیان مفتخر به داشتن دقیق ترین تقویم جهان بودند؛ نه فقط در آن زمان که تا به امروز.

    تنظیم تقویم جدیدی با مبدأ هجرت پیامبر اسلام از مکه به مدینه و بر اساس سال خورشیدی، به سبب اختلالاتی بود که در سده پنجم هجری در گاهشماری ها وجود داشت.
    پیش از اسلام و به روزگار زمامداری ساسانیان ( ۲۲۶ تا ۶۵۲ میلادی ) هر سال مرکب از ۳۶۵ شبانه روز در ۱۲ ماه بود. از آن جا که سال مداری یا حقیقی ۳۶۵ روز و ۵ ساعت و ۴۸ دقیقه و ۴۹ ثانیه است و سال عرفی ساسانیان، سرراست ۳۶۵ روز بود، هر ۴ سال یک بار، سال عرفی از سال حقیقی یک روز عقب می افتاد و نوروز با اول فروردین برابری نداشت. همچنین هر ۱۲۰ سال یک بار، سال عرفی یک ماه از سال حقیقی عقب تر بود.
    منجمان ساسانی چاره کار را در این دیدند که با گذشت هر ۱۲۰ سال، یک سال را به صورت چرخشی ۱۳ماهه حساب کنند. یعنی بعد از ۱۲۰ سال اول، دو ماه فروردین و بعد از ۱۲۰ سال دوم، دو ماه اردیبهشت داشته باشند و به همین ترتیب تا ماه اسفند پیش بروند. این رویه تا پایان دوره ساسانی رواج داشت، اما پس از اسلام به فراموشی سپرده شد و انطباق سال عرفی با سال حقیقی به هم خورد.
    در زمان سلطنت ملکشاه سلجوقی (۴۶۵ تا ۴۸۵ هجری قمری) و وزارت خواجه نظام الملک توسی، احتمالا به اشاره خواجه، تصمیم گرفتند که به نابسامانی درگاهشماری پایان دهند و از این رو حکیم عمر خیام نیشابوری مأمور شد با همراهی گروهی از منجمان برجسته، محاسبات جدیدی را ترتیب دهد.
    در آن زمان ، خیام که هنوز از مرز ۳۰ سالگی نگذشته بود، شهرت علمی درخور توجهی داشت و مورد احترام ملکشاه سلجوقی و خواجه نظام الملک بود. بدین سبب اصلاح تقویم به او واگذار شد.
    تنظیم گاهشماری جلالی و زیج پیوسته به آن که زیج ملک شاهی خوانده شد، به احتمال زیاد در شهر اصفهان - پایتخت سلجوقیان - و بنابر گفته ای دیگر در ری یا نیشابور آغاز شد.
    اعضای گروه تنظیم تقویم غیر از خیام عبارت بودند از ابومظفر اسفزاری، ابوعباس لوکری، محمد بن احمد معموری، میمون بن نجیب واسطی و ابن کوشک بیهقی مباهی.
    همچنین عبدالرحمان خازنی (خدمتکار خزانه‌دار مرو) که به شکل غیرحرفه ای و بنا بر علقه های شخصی به پژوهش درباره تقویم سرگرم بود، در شهر مرو محاسبات جداگانه را به انجام رساند و یافته های علمی خود از جمله شیوه سنجش نوروز را برای گروه خیام فرستاد. بخشی از محاسبات خازنی از سوی گروه پذیرفته و به رسمیت شناخته شد.
    اکنون از این نام ها که هریک ستارگانی در سپهر دانش بودند، چیز زیادی نمی دانیم و خیام را نیز بیشتر به اسباب و علل دیگر از جمله رباعیاتش می شناسیم . تقویم دقیقی هم که از زیر دست اینان بیرون آمد، به نام شاه زمانه، ملکشاه سلجوقی، تقویم جلالی خوانده شد؛ نه تقویم خیامی.
    تقویم جلالی ، موفق شد که سال عرفی را با سال طبیعی تطبیق دهد . نه فقط نوروز ، درست در اول بهار یا به اصطلاح منجمان در نقطه اعتدال بهاری قرار گرفت ، بلکه تمام فصل های عرفی با فصل های حقیقی منطبق شدند.
    این که امروزه در تقویم ایرانی یا همان جلالی ، بهار و تابستان ۹۳ روز است ، فصل پاییز ۹۰ روز دارد و زمستان ۸۹ روز حساب می شود ، برای این است که اول هر فصل عرفی دقیقا برابر با آغاز فصل حقیقی باشد.
    سالی که با تقویم جلالی محاسبه می شود، برخلاف سال میلادی که در هر ۱۰ هزار سال ، نزدیک به سه روز با سال حقیقی اختلاف پیدا می کند، همواره مطابق با سال حقیقی است و هیچ گاه از آن عقب نمی ماند. از همین رو ، سال های کبیسه در تقویم جلالی ثابت نیستند و بر مبنای رصد سالانه تعیین می شوند.
    به طور معمول هر چهار سال یک بار ، سال را کبیسه می گیرند، اما پس از گذشت ۲۸ یا ۲۹ سال، کبیسه گرفتن بعد از ۵ سال اجرا می شود؛ یعنی به جای آن که سال ۳۲ را کبیسه حساب کنند ، سال ۳۳ را کبیسه می گیرند.
    تاریخ تأسیس تقویم جلالی، روز جمعه نهم رمضان سال ۴۷۱ هجری قمری بود. در این تاریخ، خیام کمابیش جوانی ۳۲ ساله بود. لابد در این ۳۲ سال دانش بزرگی اندوخته بود که می توانست دقیق ترین تقویم جهان را تنظیم کند؛ تقویمی که هزار سال پس از او هنوز به کار می آید و ارزش و اعتبارش کاستی نگرفته است.
    این همه از دست کسی برمی آمد که دم را غنیمت می شمرد و مکرر در مکرر فانی بودن جهان را گوشزد می کرد. مردمان را به شاد زیستن فرامی خواند و از غم دنیا بر حذر می داشت. ثانیه ها و دقیقه ها و روزها و هفته ها و ماهها و سال ها را جملگی یک نفس عزیز می دانست؛ نفسی میان کفر تا به دین و ازعالم شک تا به یقین و می خواست که این یک نفس را نه در سرگردانی که در شادمانی به سرآورد.
    آن گاه که تقویممان بدست خیام ورق می خورد و نوروز خرامان از راه می رسد، او نیزپای سفره هفت سین در شادیمان شریک است و طنین صدایش از ورای قرون و اعصار به گوش جان می رسد:
    خیام اگر ز باده مستی خوش باش
    با ساده رخی اگر نشستی خوش باش
    چون عاقبت کار جهان نیستی است
    انگار که نیستی چو هستی خوش باش


    برچسب‌ها: خیام, تقویم جلالی
    + نوشته شده در  ساعت 11:32  توسط مهدی  | 

    نگاهی به معماري آرامگاه حکیم عمر خیام


     

    این بنای جادویی کار معمار زبر دستی به نام استاد هوشنگ سیحون است ایشان خود در باره این بنا می گویند :آرامگاه خیام در باغ امامزاده محروق نیشابور قرار داشت اولین کاری که باید انجام می دادم این بود که به گونه ای طراحی کنم که آرامگاه خیام وامامزاده محروق تداخل پیدا نکند به همین منظور من برای باغ محوری عرضی تعریف کردم تا آرامگاه را که در گوشه شمال شرقی باغ قرا داشت از امامزاده جدا کنم . از طرفی دیگر در چهار مقاله عروضی گفتاری از خیام آمده مبنی بر اینکه ایشان گفته اند که :من آرزو دارم مزارم در جایی باشد که در بهاران برگ گل روی مزارم بریزد ) بنا براین من مکانی در باغ را که اختلاف ارتفاع سه متری نسبت به درختان زرد آلوی باغ داشت انتخاب کردم چون این مکان سه متر پائین تر قرار دارد فصل بهار شکوفه های زرد آلو روی مزار میریزد .

    خیام ریاضیدان منجم و ادیب بود سعی داشتم که این سه جنبه شخصیتی در مزارش تجلی پیدا کند من ده پایه برای آرامگاه در نظر گرفتم عدد ده ا.لین عدد دو رقمی است و پایه و اساسبسیار از اعداد می باشد از هر پاییه دو تیغه بر پایه مدل ریاضی خاصی به صورت مورب بالا می رود و با دیگر تیغه هابر خورد میکنند و از روبه رو بر روی پایه مقابلشان پائین می آید همه این تیغه های مورب در محور عمودی وسط برج همدیگر را قطع میکنند سطح پیچیده حاصله بر اثر یک فرمول ریاضی به وجود آمده که سنبله جنبه ریاضیان خیام است از طرف دیگر تقاطع تیغه ها در سقف آرامگاه یک ستاره به وجود می اورد که سنبول ستاره شناسی خیام محسوب می شود .

    مقبره خيام - نيشابور

    مقبره خيام - نيشابور

    خیام سرانده رباعیات است من برای اولین بار در ایران از خط شکسته به صورت سیاه مشق استفاده کردم تا مجموعه ای اتزاعی را به وجود بیاورم انتخاب رباعیات نیز به وسله مرحوم استاد جلال همایی انجام شد رباعیاتی اتخاب شد که در اصل بودن آنها شکی وجود نداشته باشد ما بر روی هر کدام از پانل های لوزی دو رباعی به کار بردیم که مجمعا 20رباعی در کل مجموعه نوشته شد .


    برچسب‌ها: خیام, معماری ارامگاه خیام
    + نوشته شده در  ساعت 11:31  توسط مهدی  | 

    مروري بر زندگي خيام به عنوان رياضي‌دان،فرزانه آقایی

    حكيم عمر خيام نيشابوري

    كاري از فرزانه آقائی پور

    حكيم عمر خيام
    (1131 – 1048 ميلادي يا 510 – 427 شمسي و يا 526 – 439 قمري)

    چكيدۀ مقاله:
     دانشمند و شاعر و بررسي اين كه چرا اين همه رباعي به خيام منسوب است و از ميان آن‌ها كداميك با شيوۀ تفكر خيام همخواني دارد.



    چند نكته به عنوان پيش درآمد:

    1- جرج سارتن در تاريخ علم، نيمۀ دوم سدۀ يازدهم ميلادي را عصر خيام ناميده. درحالي كه اهميت كارهاي علمي خيام بسيار زياد است و در دورۀ خودش تمامي شهرت و اعتبارش به عنوان رياضي‌دان و منجم بوده، امروزه بيش‌تر شهرت خيام براي رباعياتش است.
    2- در مغرب زمين از نيمۀ دوم قرن نوزدهم با ترجمۀ رباعيات خيام به زبان انگليسي توسط فيتز جرالد (1883 – 1809 ميلادي) و سپس ترجمه‌هاي ديگر به اين زبان و زبان‌هاي ديگر، شهرت و محبوبيت خيام روز به روز بيش‌تر شده است.
    3- با آن كه خيام بيش از همۀ شاعران به مرگ اشاره دارد، اما اشعارش سرشار از عشق به زندگي، طبيعت و انسان است. مي‌توان گفت رباعيات او ترانه‌هايي در ستايش زندگي هستند.
    4- زندگي خيام به افسانۀ سه يار دبستاني گره خورده. بر مبناي اين افسانه زماني كه خواجه نظام‌الملك، حسن صباح و عمر خيام يار دبستاني بوده‌اند با هم پيمان مي‌بندند كه هر كدام به ثروت و قدرت رسيد، زير بازوي دو نفر ديگر را بگيرد. خواجه نظام الملك پس از رسيدن به قدرت براي خيام يك مقرري تعيين مي‌كند كه با آن خيام مي‌تواند به كارهاي علمي بپردازد. اما آن چه به حسن صباح پيشنهاد مي‌كند، براي او قابل قبول نبوده و از اين رو ياغي مي‌شود.

    مسلم است كه اين افسانه واقعيت ندارد. هم از آن‌رو كه اين سه تن در يك ردۀ سني نبوده‌اند و هم اين كه در سه نقطۀ مختلف ايران مي‌زيسته‌اند. اما ساختن اين افسانه كاري هوشمندانه بوده، زيرا اين سه انسانِ هم‌عصر، نمايندۀ سه طرز تفكر و سه رويكرد مختلف به زندگي، هستي و قدرت بوده‌اند. اين سه رويكرد همواره و تا به امروز مورد توجه روشنفكران بوده‌ است.

    خواجه نظام الملك با ورود به عرصۀ قدرت و ايجاد مدارس نظاميه، با اصلاح نسبي امور مملكت از نظر باج و خراج، وضع قضايي و امنيت قلمرو سلجوقيان، با وجود آن كه در برخي موارد با خشونت بسيار مخالفان را از ميان برداشته، هر آن چه را كه در آن دوران از وزيري خردمند بر مي‌آمده، انجام داده است.

    حسن صباح كه به نظر مي‌رسد نسبت به وضع موجود معترض بوده، براي رسيدن به قدرت و انجام خواسته‌هاي خود با ايجاد فرقۀ اسماعيليه و از ميان برداشتن مخالفين خود با ترور، تلاش مي‌كرده به مقصود برسد و از سد مخالفان خود بگذرد. شايد مبارزات فرقۀ اسماعيليه واكنشي در برابر نفوذ و قدرت بيگانگان و در عمل با الگوبرداري از فرقه‌هاي شافعي، حنفي، اعتزالي، اشعري و ... بوده كه هر كدام، هم بر پيروان خود سخت مي‌گرفته‌اند و هم خون مخالفين خود را به جرم قرمطي يا رافضي بودن و ... مباح مي‌دانسته‌اند.

    و بالاخره خيام كه در تمام عمر در پي كشف ناشناخته‌ها، قوانين و رازهاي جهان و يافتن پاسخ براي پرسش‌هايي بوده كه ذهن خلاق و كنجكاو او با آن‌ها مواجه مي‌شده است. شايد بتوان گفت خيام نيز براي كشف رازهاي طبيعت و رسيدن به ناشناخته‌ها مي‌بايست از سد انديشه‌هاي رايج مي‌گذشت.

    5- بررسي زندگي و اشعار خيام از يک نظر بررسي سانسور و نبود آزادي انديشه و بيان در دوره‌اي از تاريخ ايران است.


    درآمد
    در مورد خيام، نظريات بسيار متفاوتي وجود دارد. برخي به كلي شاعر بودن او را انكار مي‌كنند، برخي او را كافر مي‌دانند و برخي او را مسلماني معتقد. جلال مصطفوي نويسندۀ كتاب ”استفادۀ دانشمندان مغرب زمين از جبر و مقابلۀ خيام“ (منتشر شده در سال1339 شمسي-1960 ميلادي) با استناد به مقدمۀ رساله‌هاي علمي خيام معتقد است خيام مسلمان و پيرو پيغمبر بوده است. و ادامه مي‌دهد: ”جاي بسي شگفتي و در عين حال تأسف است كه تا كنون هيچ مقامي در صدد احياي آثار علمي او

    كه متضمن نتايج درخشان است بر نيامده و در عوض خيام را با تبليغات عجيبي در دنيا به نام يك شاعر مي‌پرست و فيلسوف بي دين معرفي كرده‌اند... و از راه نشر آن اشعار، روح لاابالي‌گري و سستي و پشت پا زدن به دنيا را در مردم دميده‌اند.“

    خيام خود رباعياتش را جمع‌آوري و منتشر نكرده، اما در كتاب‌هاي ديگران رباعيات او وجود دارد. هم‌چنين در كتاب‌هاي تاريخ و آثار بجا مانده از ديگران نيز دربارۀ شاعري او صحبت شده است. مثلاً ‌ابن قفطي (648- 568 قمري 1250-1172 ميلادي) در تاريخ‌الحكما اشعار خيام را مارهاي خوش خط و خالي مي‌داند كه به شريعت آسيب مي‌رساند. يا نجم‌الدين رازي در كتاب مرصادالعباد كه در621 قمري (1224 ميلادي) تأليف شده، او را سرگشتۀ غافل و گم‌گشتۀ عاطل قلمداد كرده كه از غايت حيرت به ضلالت افتاده.

    از اظهار نظرهاي ديگران و از روي اشعار خود خيام درمي‌يابيم كه:

    1- انديشه‌هاي او با انديشه‌هاي فلسفي و مذهبي رايج مغايرت داشته، ساختار ناهمساز سيستم فكري رايج يا حاکم را نشان داده و به اصول طرز تفكر رايج شك كرده است.

    تعداد بسيار زيادي رباعي به خيام نسبت داده شده. با برآورد سعيد نفيسي 1224 رباعي و با برآورد پژوهشگر هندي، سوامي گوند تيرتهه، 2213 رباعي، كه هم از نظر شعري از اشعار سست تا قوي را مي‌پوشاند و هم از نظر مضمون طيف وسيعي از نظرياتِِِ گاه نا همخوان را در بر مي‌گيرد.

    به دلايل بسيار، كاملاً مشخص است (و تمام پژوهشگران هم بر همين نظرند) كه همۀ آن‌ها را خيام نسروده است. حال با دو پرسش روبرو مي‌شويم:

    1. چرا عده‌اي اشعار خود را به نام خيام منتشر مي‌كرده‌ا‌ند و
    2. ۲. چه بخشي از اين مجموعۀ بزرگ از آن خيام است؟
    در مورد پرسش اول دو نظريه وجود دارد. عده‌اي مي‌گويند خيام اشعار خود را در كلاس‌هاي درس در حضور شاگردانش و يا در محافل، نزد دوستانش مي‌خوانده و هر كدام از آن‌ها در خلوت آن چه را كه در حافظه‌شان باقي مي‌مانده، يادداشت مي‌كرده‌اند.

    با اين نظريه مي‌توان تكليف رباعي‌هايِ با يك مضمون و وزن و قافيۀ نزديك به هم را روشن كرد كه در جاي خود بسيار خوب است؛ اما تكليف رباعيات با مضامين متفاوت و گاه متضاد روشن نمي‌شود.

    نظر دوم بر اين مبنا است كه با بررسي رباعيات منسوب به او و نگاه به تاريخ ايران در آن دوره، درمي‌يابيم كه سخن گفتن دربارۀ برخي مضامين دل شير مي‌خواسته. ديانت دستاويز حكومت مطلقه براي سركوب مخالفان بوده و از اين رو تفتيش عقايد و به تبع آن ريا جاري و ساري بوده است.

    خيام به علت كارهاي علمي خود از اعتبار و شهرت بسيار برخوردار بوده و به اعتبار وجهۀ علمي‌اش نمي‌توانسته‌اند به او سخت بگيرند و خونش را مباح بدانند. از طرفي خيام آن چنان زندگي پاك، منزه و بي‌آلايشي داشته كه حتي مورد احترام مخالفان خود بوده است. (ابوالحسن علي‌ابن يوسف قفطي در بارۀ خيام مي‌گويد: به شاگردان خود پاكيزگي تن و روان را توصيه مي‌كرد.) از اشاره‌هاي ديگران مي‌توان دريافت كه از مقام و منزلت والايي برخوردار بوده و بر نيشابور رياست معنوي داشته است. (مي و مينا، به کوشش علي دهباشي نشر هنرسراي گويا 1383 - صفحة 879 نامه‌اي از سنايي به خيام - استاد مجتبي مينوي) اما ديگران چنين امتيازي نداشته‌اند.

    از اين‌رو به نظر مي‌رسد پس از خيام (و يا حتي در زمان خود او) و پس از بازگو شدن رباعياتش در محافل، موجي برخاسته و كساني كه نظرياتي غير از نظريات رايج داشته‌اند، يا سيستم فكري رايج و حاکم قانعشان نمي‌كرده و يا احياناً از بكن نكن‌هاي موجود به تنگ آمده بودند، دل آن را پيدا كردند تا هم‌چون خيام نظر خود را در قالب رباعي بيان كنند. اما البته نه آن‌قدر كه آن رباعي‌‌ها را به نام خود منتشر كنند؛ بلكه از ترس مجازات، آن‌ها را به نام خيام، كه چنين كاري را از او آموخته بودند، به گوش ديگران ‌رسانند.

    اين كه آن‌ها هم قالب رباعي را انتخاب كرده‌اند طبيعي است؛ معمولاً پيروان قالب پيشواي خود را نمي‌شكنند. (شايد هم برخي عمداً اين قالب را برگزيده‌‌اند تا بتوانند به نام خيام منتشرش سازند.)

    به اين ترتيب در آن دورۀ خودكامگي و رواج ريا و اختناق، موجي برخاست و حرف‌ها، عقايد و نظرياتي غير از نظريات رايج و حاكم را به شكل رباعي مطرح كرد.

    ضمن آن كه نمي‌توان وجود چنين جرياني را كم اهميت قلمداد كرد؛ ضمن آن كه وجود اين جريان كه در برگيرندۀ همۀ طيف نظرياتِ مغاير با حرف‌هايِ رايج و حاكم به نام تنها يك نفر، گواه نبودن آزادي انديشه و بيان بوده است، بايد راهي جست تا به پاسخ پرسش دوم رسيد؛ يعني كدام بخش از رباعيات منسوب به خيام از آن خيام است.

    در تاريخ ادبيات ما استاداني همچون استاد همايي، دشتي، فروغي، هدايت و ... و در جهان پژوهشگراني هم چون عبدالباقي گولپينارلي و ... تلاش كرده‌اند تا اشعار خيام را از رباعي‌‌هاي الحاقي جدا نمايند. مبناي كار بسياري از محققين اين بوده كه اشعار يافت شده در زمان‌هاي نزديك به دورۀ خيام را به عنوان معيار و كليد در نظر گرفته و رباعيات ديگر را با آن‌ها سنجيده‌اند و در صورت همخواني، آن‌ها را برگزيده‌اند؛ رباعياتي را كه در ديوان اشعار شاعران ديگر وجود دارد و هم چنين اشعار سست و بي مايه را حذف كرده‌اند و در نهايت اعمال سليقه هم در اين انتخاب‌ها اثر داشته است. مثلاً برخي از رباعياتي كه هدايت برگزيده، بيش‌تر به نظريات هدايت نزديك است تا خيام. خيامي كه هدايت معرفي مي‌كند با خيام دشتي و يا خيام فروغي متفاوت است. در عين حال غالب پژوهشگران تأكيد كرده‌اند كه هنوز كار بسيار زيادي لازم است تا رباعيات خيام از الحاقي‌ها جدا شود.

    بايد قبول كرد با وجود بيش از 2000 كتاب و مقاله در بارۀ خيام و اظهار نظرهاي مختلف و وجود مجموعه‌هايي حاوي رباعياتي بسيار متفاوت منسوب به او، انتخاب يك مجموعۀ رباعيات خيام و شناخت او، هنوز بسيار دشوار است.

    البته شناخت خيامِ دانشمند و رياضي‌دان و منجم مشكل نيست. با دقت روي استدلال‌ها و روش كار او براي رسيدن به جواب در كارهاي علمي، با شيوۀ تفكر او مي‌توان آشنا شد؛ جوهر مقالۀ حاضر همان امكان شناخت خيام دانشمند است؛ با اين اميد كه با چنين ترفندي شايد بشود خيام شاعر را هم بهتر شناخت.

    روشي كه در اين مقاله براي سرند كردن اشعار خيام به‌كار برده شده، آشنايي با خيام رياضي‌دان و دانشمند است تا جايي كه با ساختار فكري و روش نزديك شدنش به يك مجهول، آشنايي حاصل شود. كار انتخاب رباعي‌‌هايي كه به خيام فيلسوف، رياضي‌دان و منجم برازنده و از چنان ذهني تراوش كرده، در کنار استفاده از حاصلِ کار استاداني که در اين زمينه کار کرده‌اند، سرند را منطقي‌تر و آسان‌تر مي‌کند.


    مروري كوتاه بر زندگي خيام
    حجه‌الحق امام غياث‌الدين عمربن ابراهيم خيامي معروف به حكيم عمر خيام در اول ذيحجه 439 قمري (18 ماه مه 1048 ميلادي) در نيشابور متولد شد. شاگرد امام‌الحرمين جويني، ابوالحسين انبيري و ... بوده است. ابن سينا 11 سال قبل از تولد خيام چشم از جهان فرو بسته بود اما خيام همواره خود را شاگرد او ‌دانسته و ارادتي وافر به او داشته است. روزي در حضور او از كسي سخن مي‌گويند كه نظريات ابوعلي سينا را رد مي‌كرده و نظر خيام را مي‌پرسند. مي‌گويد: او را رتبۀ يافت كلام ابوعلي نيست؛ چگونه رتبۀ اعتراض باشد او را؟

    خيام در تمام علوم زمان خود سرآمد بود. در اوان جواني رساله‌اي در گرفتن جذر و كعب نوشت. در سمرقند در سايۀ حمايت ابو طاهر عبدالرحمن‌بن علق رساله‌اي در جبر و مقابله نوشت. در اين رساله معادلات درجۀ دوم و درجۀ سوم از راه‌هاي هندسي و جبري حل شده‌اند. او بسياري از مسائل جبري را با استفاده از مقاطع مخروطي حل كرد. خيام هم چنين با بسط دوجمله‌اي كه اكنون به بسط دوجمله‌اي خيام- نيوتن (1727-1642 ميلادي) معروف است و يافتن ضرايب اين بسط، به دستوري دست يافت كه اكنون به مثلث خيام- پاسكال (1623- 1662 ميلادي) معروف است. خيام به بسياري از خواص اين مثلث پي برده بود.

    پس از فتح سمرقند توسط ملكشاه سلجوقي، خيام در سايۀ حمايت خواجه نظام‌الملك وزير خردمند ملكشاه قرار گرفت.

    در سال 467 قمري (1074 ميلادي) در حال كه تنها 27 سال داشت، مأمور شد كه با همكاري دانشمندان و رياضي‌دانان مشهوري همچون ابوالمظفر اسفزاري و ميمون‌النجيب‌ الواسطي، ابوالفتح عبدالرحمن خازني، ابوالعباس لوكري و معموري بيهقي به اصلاح تقويم موجود بپردازد. حاصل اين كارِ گروهيِ عظيم كه در رصدخانۀ اصفهان صورت گرفت و تا سال 471 قمري (1078 ميلادي) ادامه ياقت، تقويم جلالي بود كه تا به امروز يكي از دقيق‌ترين گاه‌شمارهاي جهان به شمار مي رود.

    پس از استيلاي اعراب تقويم هجري قمري رايج شده بود. با اين تقويم كارِ گرفتن ماليات از كشاورزان همواره با مشكل مواجه مي‌شد. براي يكنواخت كردن تاريخِ گرفتنِ ماليات، ملكشاه تصميم به تغيير تقويم گرفت.

    تقويم جلالي تقويمي شمسي است. در اين تقويم سال كبيسه هر 4 سال يك بار اجرا مي‌شود (كبيسۀ رباعي) ولي هر 33 و يا 29 سال (بسته به رصد آسمان توسط منجمان) يك بار كبيسه پس از پنج سال اجرا مي‌شود (كبيسۀ خمسه). تاريخ شروع تقويم جلالي اول فروردين 458 هجري شمسي معادل 15 مارس 1079 ميلادي و 9 رمضان 471 هجري قمري بوده است.

    خيام در سال 470 قمري (1077 ميلادي) رساله‌اي در هندسه نوشت كه در آن روي اصول هندسۀ اقليدس مخصوصاً اصل پنجم آن تحقيق و كار كرد. يعني نسبت به اصول هندسۀ اقليدسي كه صدها سال كتاب درسي سراسر دنيا بود، شك كرد. بايد قبول كرد كه ايجاد هندسۀ غير اقليدسي براي آن دوره بسيار زود بوده است. زيرا تمامي مسائل آن زمان با استفاده از هندسۀ اقليدسي قابل حل بودند. اما بيش از 700 سال بعد، همان روش خيام مبناي كار لباچفسكي (1792-1856 ميلادي) در ساختن هندسۀ غير اقليدسي قرار گرفت كه با فاصلۀ كمي مورد استفادۀ اينشتين (1955- 1879 ميلادي) قرار گرفت.

    خيام رساله‌اي در بارۀ نظريۀ رياضيِ موسيقي، رساله‌اي در علم مكانيك و تعيين وزن مخصوص اجسام و هم چنين رساله‌اي در بارۀ روش‌هاي تعيين جهات و سبب اختلاف هوا در مناطق مختلف (هواشناسي) دارد. مهم‌ترين رسالۀ خيام در فلسفه رسالۀ الكون والتكليف است. در كلام و هم‌چنين ادبيات فارسي و عرب نيز استاد بوده است. از اشعارش پيداست كه با فردوسي و شاعر بزرگ‌ عرب يعني ابوالعلاي معري به خوبي آشنا بوده. او را تالي ابن‌سينا دانسته‌اند. امام محمد غزالي و عين‌القضات همداني در زمرۀ شاگردان او بودند.

    از آزمايشي كه در حضور شاگردانش انجام داده چنين بر‌مي‌آيد كه كه به حركت زمين به دور خورشيد پي برده بود. او در اين آزمايش، در يك فضاي استوانه‌اي شكل، جسمي را حول محوري و به دور يك شمع مي‌چرخاند و وضعيت زمين و ستارگان را در آسمان به اين شكل توضيح مي‌دهد. يعني در ثابت بودن زمين كه مورد تأييد همۀ دانشمندان آن روز بوده، شك مي‌كند و بديلي بسيار هوشمندانه براي آن مي‌يابد.

    پس از كشته شدن خواجه نظام‌الملك توسط فدائيان اسماعيليه و مرگ ملكشاه در سال 485 قمري (1092 ميلادي)، رصدخانۀ اصفهان تعطيل شد و خيام به نيشابور بازگشت.

    در زماني كه سنجر نوجوان بود، خيام براي بيماري آبله‌اش به بالين او آمد. يعني در پزشكي هم مورد مشورت قرار مي‌گرفته. اما هيچ‌گاه مورد محبت سلطان سنجر قرار نگرفت. شايد اين بي مهري از آن رو باشد كه خيام تحت تأثير سياست مدني يونانيان مداخلۀ اعضاي جامعه را در حكومت طلب مي‌كرد و مخالف حكومت پادشاهي مطلقه بود. ابن قفطي مي‌گويد: ”در التزام سياست مدنيه، بر موجب قواعد يونانيه، مبالغت فرمودي... “ نارضايتي سلطان سنجر از اين نظريات و مخالفت اهل ظاهر و متكلمان از سوي ديگر، موجب خانه‌نشيني خيام شد.

    خيام در سال526 قمري (1131 ميلادي) در سن 83 سالگي در نيشابور درگذشت. شايد بي مناسبت نباشد كه گفته شود در دم مرگ مشغول مطالعۀ كتاب شفاي ابن‌سينا بوده ‌است. بعيد به نظر مي‌رسد آن را براي اولين بار در دم مرگ مي‌خوانده، بيش‌تر احتمال دارد كه هميشه به آن مراجعه مي‌كرده است؛ يعني در فلسفه پيرو ابن‌سينا بوده و همواره عقل و منطق و برهان را معيار و ترازوي شناخت مي‌دانسته.
    گفته‌اند كه او بدخلق و مردم گريز بوده و آثار بسياري از خود به يادگار نگذاشته. بيهقي او را كژخو ناميده و اين گفتۀ او به كررات توسط ديگران تكرار شده، بي توجه به اين موضوع كه بيهقي در هنگام ملاقات با خيام (سال 507 ) فقط هشت سال داشته و آن قدر بي اطلاع بوده كه اسفزاري را شاگرد خيام مي‌دانسته. و در نهايت در آن ملاقات خيام 68 ساله با او با مهرباني رفتار كرده و پرسش‌هايي از او كرده و پدرش را به آيندۀ او خوشبين ساخته است. بيهقي كه مي‌گويد: خيام در تصنيف و تعليم امساك مي‌ورزيد، او را با چه كسي مقايسه كرده؟ اظهار نظر بيهقي شايد ناشي از بي اطلاعي از كارهايي است كه خيام كرده. هم چنين نظامي عروضي سمرقندي در چهار مقاله، از ملاقات خود با خيام در سال 506 هجري قمري ياد مي‌كند. او مي‌گويد: ”در بازار برده‌فروشان بلخ در سراي امير بوسعد جره خواجه امام عمر خيام و خواجه امام مظفر اسفزاري نزول كرده بودند و من بدان خدمت رسيدم. در ميان مجلس... ‍“ اگر به تاريخ اين ملاقات توجه شود، 39 سال پس از 467 يعني سال آغاز به كار خيام در رصدخانۀ اصفهان است كه در آن جا با اسفزاري همكار بوده است. كسي كه يك قلم دوستي او حداقل 39 سال طول كشيده، مي‌توانسته كژخو و مردم‌گريز باشد؟ از سويي از اشعار خيام بر مي‌آيد كه او روحي حساس و طبعي ملايم داشته و به انسان، طبيعت و زندگي عشق مي‌ورزيده. چنين كسي مي‌توانسته بدخلق باشد؟


    خيام رياضيدان
    مثلث خيام ـ پاسكال يكي از زيباترين نگاره‌‌هاي عددي است كه در تاريخ رياضيات مورد توجه رياضيدانان قرار گرفته است.

    1

    1 1

    ۱ ۲ ۱
    1 3 3 1

    1 4 6 4 1

    1 5 10 10 5 1

    1 6 15 20 15 6 1

    و........

    به سهولت مشخص مي‌شود كه هر سطر با سطر بالاتر از خود چه رابطه‌اي دارد.

    يكي از خواص اين مثلث آن است كه مجموع اعداد هر سطر برابر است با توان‌هاي از صفر تا nعدد 2

    حال به بسط دوجمله‌اي خيام ـ نيوتن توجه كنيم:

    (a+b)0= 1

    (a+b)1= a+b

    (a+b)2= a2+2ab +b2

    (a+b)3= a3+3a2b + 3ab2+ b3

    (a+b)4= a4+4a3b +6a2b2 +4ab3 + b4

    (a+b)5= a5+5a4b + 10a3b2+ 10a2b3+ 5ab4+ b5

    (a+b)6= a6+ 6a5b+ 15a4b2+ 20a3b3 + 15a2b4+ 6ab5+ b6

    و ...

    اگر به ضرايب بسط دو جمله‌اي توجه شود، همان اعداد مثلث فوق‌الذكر هستند. يا به عبارتي اگر به جاي a و b عدد 1 گذاشته شود، اين بسط، همان مثلث فوق را تشكيل مي‌دهد.

    خيام براي حل معادلات درجۀ اول و دوم و سوم آنان را به ترتيب زير طبقه‌بندي كرد.

    (معادلاتي كه با علامت * مشخص شده‌اند، قبل از خيام حل شده بودند.)



    1- معادلات دوجمله‌اي

    * a= x

    * a= x2

    a= x3

    * ax= x

    ax2= x3

    ax= x3



    2- معادلات سه جمله‌اي

    * x2+ax= b

    * x2+b= ax

    * x2= ax+b

    * x3+ax2= bx

    * x3+bx= ax2

    * x3= ax2+bx

    1- x3+bx= c

    2- x3+c= bx

    3- x3= bx+c

    4- x3+ax2= c

    5- * x3+c= ax2

    6- x3= ax2+c



    3- معادلات چهار جمله‌اي

    7- x3+ax2+bx= c

    8- * x3+ax2+c= bx

    9- x3+bx+c= ax2

    10- x3= ax2+bx+c

    11- x3+ax2= bx+c

    12- x3+bx= ax2+c

    13- x3+c= ax2+bx

    از اين 25 نوع معادله، راه‌حل 11 نوع آن، قبل از خيام پيدا شده بود. خيام درستي معادلات حل شده را آزمود و براي بقيۀ معادله‌ها يا راه‌حل جبري و هندسي و يا تنها راه حل هندسي يافت. از آن ميان 13 نوع آخر (معادلات درجۀ سوم) را با استفاده از مقاطع مخروطي حل كرد.

    راه‌حلِ جبري معادلات درجۀ سوم و چهارم آن طور كه محققين تاريخ علم رياضي معتقدند، همان راه حل هندسي خيام براي معادلات درجۀ سوم، با استفاده از مقاطع مخروطي است.

    استاد دكتر محسن هشترودي چگونگي استفادۀ اروپائيان را از روش خيام در اختيار ما گذاشته است:

    معادلۀ درجۀ سوم را با ضرب كردن در x به معادلۀ درجۀ چهارم تبديل مي‌كنيم. (پس از خاتمۀ کار ريشۀ x= 0 را كنار مي‌گذاريم.)

    معادلۀ درجۀ چهارم:

    x4+ax3+bx2+cx=0

    را با تبديل

    x y-a/4 =

    مي‌توان به معادلۀ

    y4+Ay2+By+C=0

    تبديل كرد. روشن است كه تبديل بالا جهت حذف توان سوم مجهول در معادله بوده است. حال چون براي سهولت y را به x نشان دهيم، معادله به صورت زير نوشته مي‌شود.



    (ß) x4+Ax2+Bx+C=0



    در اين معادله x2= y را جانشين مي‌كنيم. حل معادله (ß) به حل دستگاه دو معادلۀ دو مجهولي زير (دستگاه شمارۀ 1) منجر مي‌شود:

    x2=y

    y2+Ay+Bx+C=0



    از نظر هندسي مسئله به تقاطع دو سهمي بدل مي‌شود كه محورهاي آن‌ها بر هم عمودند؛ زيرا محور سهمي اول يعني x2=y محور oy مي‌باشد و محور سهمي دوم يعني

    Y2+Ay+Bx+C=0

    موازي با ox است.

    اين دو سهمي داراي چهار نقطۀ تقاطع (حقيقي يا موهومي) مي باشند كه بر يك دايره واقعند. (اين را هم خود خيام ثابت كرده است كه نقاط تقاطع دو سهمي روي يك دايره واقع مي شوند.) و مي‌توان به سهولت با افزودن دو معادلۀ دستگاه شمارۀ 1 ، معادلۀ دايره را تعيين كرد. يعني دستگاه شمارۀ 1 و دستگاه شماره 2 (دستگاه زير) داراي جواب‌هاي يكسان هستند.

    x2= y

    (A-1)y+Bx+c=0 x2+y2 +

    كه معادلۀ دوم دستگاه شمارۀ 2 مجموع دو معادلۀ دستگاه شمارۀ 1 مي‌باشد. و مشاهده مي‌شود كه تعيين ريشه‌هاي معادلۀ درجۀ چهارم (ß) به تعيين نقاط تقاطع دايرۀ :

    (A-1)y+Bx+c=0 x2+y2 +

    با سهمي x2= yمنجر مي‌شود كه طول نقاط تقاطع، چهار ريشۀ معادلۀ (ß) مي‌باشند. به طريق هندسي حل دستگاه شمارۀ 1 يعني تقاطع دو سهمي كه محورهاي آن‌ها بر هم عمودند، به تقاطع يكي از اين سهمي‌ها با دايرۀ مذكور بدل مي‌شود و اين مطلب از استنباط‌هاي خيام در حل معادلات درجۀ سوم نتيجه شده است.

    خيام در حل همۀ انواعي كه ذكر شد، مجهول را با چنين روش‌هايي بدست آورده است.

    اگر توجه داشته باشيم كه استفاده از حروف در رياضيات، در زمان خيام مرسوم نبوده و تمام استدلال‌هاي خيام با توجه به اشكال هندسي و فعاليت ذهني او صورت مي‌گرفته و همۀ آن‌ها با كلام توضيح داده مي‌شده، به قدرت ذهني و نبوغ او پي مي‌بريم.


    برچسب‌ها: خیام
    + نوشته شده در  ساعت 11:29  توسط مهدی  | 

    خيام در قلمرو اروپايي

    خيام در قلمرو اروپايي

    در ميان شاعران فارسي زبان هيچ كس شهرت جهانگير حكيم عمر خيام نيشابوري را ندارد. البته اين نكته قابل ذكر است كه با همة جاذبه و لطفي كه رباعيات خيامي دارند بي گمان اين اشتهار مرهون ترجمة منظوم آزاد و هنرمندانه اي است كه ادوارد فيتز جرالد، شاعر انگليسي، به ذوق و سليقة خويش از رباعيات خيام كرده و نخستين بار به سال 1859 ميلادي به طبع رسيده است وهم اين كار سبب نام و اعتبار فيتز جرالد در شعر و ادبيات جهان نيز شده است .

    اما به قول صادق هدايت شايد كمتر كتابي در دنيا (باشد)كه مانند مجموعة ترانه‎هاي خيام تحسين شده، مردود و منفور بوده، تحريف شده، بهتان خورده، محكوم گرديده، حلاجي شده، شهرت عمومي و دنياگير پيدا كرده و بالاخره ناشناس مانده (است). (1)

    و به قول مجتبي مينوي، خيام تنها متفكر ايراني است كه زنده و پاينده بودن نام و گفتة او در ميان تمام دنيا مسلم است .(2)

    اما قبل از اينكه به چگونگي تأثير شعر و شخصيت خيام بر ادبيات جهاني بپردازيم بهتر است جزئيات آثار مشهوري را كه در باب خيام و شعرا و در جهان نگاشته شده‎اند (اعم از ترجمه رباعيات يا تحقيق در باب خود وي ) به اختصار ذكر كنيم .

    ظاهراً اولين كار تحقيقي دربارة خيام كتابي است كه در سال 1818 ميلادي ( 186 سال پيش) توسط شخصي به نام نلسون با ترجمة تعدادي از رباعيات خيام به زبان فرانسوي انجام شده است (3). سه سال بعد در سال 1821, حسن مقدم ( علي نوروز) نويسندة ايراني ساكن پاريس نقدي بر اين ترجمه در مجلة «پاريس» يك نشرية ايراني چاپ پاريس نگاشته است(4). در سال 1857 ميلادي « گارسن دوتاسي» مترجم و شرقشناس مشهور فرانسوي, مقاله‎اي با عنوان «چند نكته در باب رباعيات خيام در مجله «ژورنال آزياتيك » منتشر كرد. (5)

    در سال 1859 ترجمة منظوم رباعيات خيام توسط اداورد فيتزجرالد انگليسي منتشر شد و گر چه در ابتدا مورد توجه قرار نگرفت , اما چند سال بعد زبانزد همة محافل ادبي جهان شد . بنابراين بهتر است در باب اين ترجمه و محتواي آن به شرح و ايضاح بيشتري بپردازيم :
    مي‎دانيم كه ترجمة فيتزجرالد تا چند سال ناشناس باقي ماند. نه هيچ نشريه‎اي نقدي برآن نوشت و نه هيچ مجله اي از آن نام برد . اما چند سال بعد و در واقع به همت يك شاعر و نقاش ايتاليايي موسوم به « دانتي گيبرئيل روستي » ناگهان محافل ادبي از اين گنج پنهان با خبر شدند . بحث و مجادله دربارة اينكه اين كتاب براستي يك ترجمه است يا سرايندة مرموز آن مي‎خواسته است چهرة خويش را در زير نقاب ترجمه بپوشاند , به هيجان دامن زد و از اين ترجمه يك اسطوره و يك افسانه پديد آمد. چاپهاي بعدي كتاب , شهرت آن را در سراسر جهان پراكنده كرد و در آغاز قرن بيستم به يمن ترجمة فيترجرالد، نام خيام در سراسر اقطار عالم پيچيد و پس از كتاب مقدس و نمايشنامه هاي شكسپير، پر فروش‎ترين كتاب جهان گرديد. به اين ترتيب رباعيات خيام كتاب محبوب نسل جديد در مغرب زمين شد, از حد يك شعر گذشت, يك شعار شد , نماد و نشانه يك خيزش گشت و خيزشي به زبان موزون شعر عليه قشري گري و ظاهر پرستي بود. (6)

    البته اين سئوال شايد هنوز هم مطرح باشد كه شهرت خيام و رباعيات او در جهان تا چه حد مرهون نفس شعر و انديشة خيام و تا چه حد مديون ترجمه و ابتكار اداورد فيتزجرالد است. به عقيدة بسياري از محققان و دانشمندان اينك اين دو از هم جدايي ناپذيرند و در حقيقت يكي هستند. اما بايد اذعان كرد كه اين 75 رباعي كه در اول چاپ كتاب در سال 1859 و چاپهاي بعدي با تعداد بيشتري رباعي به خوانندگان انگليسي زبان عرضه شده , حتي با تعريف «ترجمة آزاد» هم سازگار نيست. شايد بهتر باشد بگوييم فيتزجرالد رباعيهاي خيام را به زبان انگليسي باز سروده است . البته محتواي ترجمه بسيار سليس و شيواست و مردمان انگليسي زبان احساس نمي‎كنند كه دارند به جاي شعر انگليسي ترجمه‎هاي دست و پا شكسته‎اي را مي‎خوانند. فيتزجرالد نيز خود بصراحت گفته است كه شعر او ترجمة لفظ به لفظ رباعيات نيست, بلكه بر پايه مفهوم و انديشه اي كه در هر رباعي يا در مجموع چند رباعي آمده است, بناي ساختن هر پاره شعر انگليسي خود را گذاشته است. «ال ول ساتن » ‌ايرانشناس فقيد بريتانيايي و مترجم «دمي با خيام»، دشتي، نيز معتقد است كه نيت فيتزجرالد به هيچ وجه ارائه ترجمة جدي و دقيقي از رباعيات خيام به زبان انگليسي نبوده , بلكه قصد وي از همان ابتدا سرودن منظومة بلند و به هم پيوسته‎اي به «سبك شرقي» بوده است؛ كاري كه در ميان شاعران بريتانيايي قرن نوزدهم رواج يافته بود. (7)

    با اين همه هيچ كس منكر زيبايي و فصاحت ترجمة فيتز جرالد نيست و هيچ كس نيز زيبايي شعر فيتز جرالد را به زيبايي و جامعيت توصيف ريچارد لوگا ليپين شاعري كه علاوه بر ترجمه تعداد از غزليات حافظ، رباعيات خيام را نيز در سال 1897 به شعر انگليسي ترجمه كرده است بيان ننموده است.

    به عقيدة او: « شايد بتوان گفت كه رباعيات در اصل خود يك گل نيست بلكه برگهاي گل سرخ است كه از مجموع آنها گلي به وجود مي آيد ونيز شايد كه ترجمة فيتز جرالد به منزلة نخستين شكفتگي اين گل باشد نه شكفتن مجدد آن. گلبرگها از ايران آمدند ليكن جادوگري انگليسي به افسون خويش از آنها گل سرخ روح‎پروري ساخت. از تودة اين گلبرگهاي مي آلوده فيتزجرالد گل سرخي مركب از صد و يك گلبرگ به وجود آورد كه از جهت زيبايي و خوشبويي هيچ گلي به پاي آن نمي‎رسد.» (8)

    به هر حال در فاصلة سال 1895 تا سال 1900 ميلادي , رباعيات فيتزجرالد بيست و پنج بار چاپ شد و بنا به تحقيقي كه در سال 1929 توسط « آمبروز . جي . پاتر» در باب كتابشناسي رباعيات خيام به زبان انگليسي به عمل آمد, تا آن تاريخ برروي هم چهارصد و ده چاپ از رباعيات خيام به زبان انگليسي و حدود 700 كتاب و مقاله , تصنيفات موسيقيايي و تئاتري مربوط به آن ديده شده‎اند.

    در خلال قرن بيستم نيز خانه اي در انگلستان و امريكا و قفسة دانشجويي در اين دو كشور نبود كه نسخه‎اي از رباعيات خيام در آن نباشد و سربازان انگليسي در دو جنگ جهاني اين كتاب را همراه خود مي‎برده‎اند. به علاوه از مجموع رباعيات ترجمة فيتزجرالد 40 مصراع و رباعي را به صورت مثل ساير در فرهنگ تضمينها و نقل قولها ثبت و ضبط كرده اند. (9)

    اينك از ترجمة فيتزجرالد بگذريم و ببينيم اروپاييان ديگر بخصوص فرانسوي زبانان با خيام چه كرده‎اند؟ در فرانسه نيز به سال 1863 , ژ. ب . نيكولا, ترجمة 50 رباعي از خيام را در مجلة « لوريان» انتشار داد (10) . چهار سال بعد تئوفيل گوتيه شاعر معروف فرانسوي , مقاله اي در باب رباعيات خيام در نشرية « مونيتور اونيورسل » منتشر كرد (11 ) . در همين سال نيكولا كه قبلاً 50 رباعي از خيام را ترجمه كرده بود , اين بار ترجمة كاملتري از رباعيات را در 299 صفحه در پاريس انتشار داد . (12) در سال 1875 , يك محقق فرانسوي موسوم به «كائون» مقاله اي با عنوان «يك اپيكور مسلمان ايراني قرن يازدهم» در باب خيام و محتواي شعر او در مجله « پولتيك اِليترر» در پاريس منتشر كرد (13) در سال 1896 , سي و هفت سال بعد از انتشار ترجمة انگليسي فيتزجرالد, ترجمة سه زبانه‎اي به زبانهاي فرانسوي , انگليسي و آلماني از رباعيات با استفاده از متن ترجمة فيتز جرالد در بوستن امريكا در 598 صفحه با يادداشتهايي در مقابلة سه ترجمه به كوشش ناتان هسكل در دو جلد منتشر شد(14). دو سال بعد به كوشش همين محقق ترجمة پنج زبانه‎اي از رباعيات به زبانهاي انگليسي فرانسوي , آلماني , ايتاليايي و دانماركي باز هم با استفاده از متن فيتز جرالد در بوستن و لندن همزمان منتشر شد.(15)

    در سال 1900 ميلادي و با آغاز قرن بيستم بازهم با استفاده از متن فيتز جرالد , ترجمة ديگري به زبان فرانسوي توسط شارل سيبرلي كلولاند در اوهايو امريكا به چاپ رسيد (16 ) . در همين سال مقاله‌اي در باب سير انديشه و تفكر خيام در مجلة دايره المعارف در پاريس منتشر شد (17) . دو سال بعد در سال 1902 بحثي تحقيقي در باب خيام در شماره‎هاي 43و45 مجلة «مركور دو فرانس » به چاپ رسيد (18). سال بعد، از متن ترجمه شدة نيكولا كه شرح آن قبلاً آمد, ترجمه‎اي به زبان انگليسي توسط فردريك بارون كورو و با مقدمه اي به قلم ناتان هاسكل در لندن و نيويورك منتشر شد (19) . در همين سال ترجمة منظومي از رباعيات خيام با استفاده از متن فيتز جرالد توسط فرنان هنري در پاريس انتشار يافت( 20)
    در سال 1905 تحقيق عالمانه اي توسط آرتور كريستن سن دانماركي در باب خيام و اصالت رباعيات او توسط دانشگاه هايدلبرگ به چاپ رسيد (20) . از همين محقق مقاله اي نيز با عنوان «رساله‌‌اي در باب ما بعدالطبيعة خيام» ‌در مجلة « لوموند اورينتال» در پاريس منتشر شد (22 ). در باب كار محققانه كريستن سن بهتر است توضيح بيشتري بدهيم:
    از ميان محققان و دانشمنداني كه در بارة اصالت و يا منسوب بودن رباعيات خيام بحث و گفتگو كرده‎اند تنها يك تن هست كه معيار ديگري براي گزينش رباعيات سره از ناسره به كار گرفته است و آن، معيار آماري يا بسامدي است . اين محقق دانشمند و ايرانشناس دانماركي آرتوركريستن سن است كه آثار برجستة او دربارة موضوعهاي مربوط به فرهنگ و تاريخ ايران پيش از اسلام از زمرة بهترين و دقيقترين آثاري هستند كه در اين زمينه‎ها نوشته‎اند. كريستن سن در باب خيام دو كتاب تأليف نموده است، يكي به نام «تحقيق دربارة رباعيات خيام» كه در كه سال 1905 – همانطور كه قبلاً گفتيم – در هايدلبرگ به چاپ رسيده و به زبان فرانسه است, و ديگر « بررسيهاي انتقادي دربارة رباعيات خيام» كه در كوپنهاك در سال 1927 انتشار يافته است و به زبان انگليسي است (23). در اين كتاب كريستن سن بر مبناي 18 متن (13 متن خطي و 5 متن چاپي) از ميان 1231 رباعي از رباعيات منسوب به خيام براساس روش بسامدي, يكصد و بيست و يك رباعي را به عنوان رباعيهايي كه مي‎توان گفت از آن خيام هستند, برگزيده است و سپس براساس اين رباعيها به تشريح و توصيف شخصيت خيام و انديشه هاي او پرداخته است .

    البته تحقيقات انتقادي در بارة رباعيات خيام قبل از انتشار كتاب كريستن سن و از سال 1897 آغاز مي‎شوند. در اين سال، پروفسور و.ژوكوفسكي مقاله اي تحت عنوان « رباعيات سرگردان» در يادنامة پروفسور بارون و.روزن بنام« المظفريه » منتشر ساخت و در آن تصريح كرد كه بسيار بعيد به نظر مي‎رسد كه همة رباعيهايي كه به خيام نسبت داده شده است و به نام او ثبت گرديده , با توجه به گرايشهاي فكري بسيار متفاوتي كه در آنها ديده مي‎شوند, محصول كار يك شخص و يك مغز باشد. ژوكوفسكي 82 رباعي را به عنوان « رباعيهاي سرگردان» برشمرد كه در عين آنكه آنها را به خيام نسبت داده اند , به نام شاعران ديگر هم ثبت شده‎اند. (14)
    در سال 1910 ميلادي سه ترجمة جديد از رباعيات خيام, يكي به شعر فرانسه از نسخة محفوظ در دانشگاه اكسفورد توسط ژول دو بار تولد (25) و دو ديگر با استفاده از متن فيتز جرالد توسط ادموند دولا روبرت دلپوش در پاريس منتشر شدند كه در ترجمة سوم 12 تابلوي رنگي از، رابيند رانات تاگور، شاعر مشهور هندي نيز ضميمة متن شده بود (26) . دو سال بعد نيز ترجمة منظوم ديگري به فرانسه باز هم با استفاده از متن فيتز جرالد توسط هانر هالار در لندن به چاپ رسيد (27). بين سالهاي 1913 تا 1924, پنج ترجمة ديگر با استفاده از متن فيتز جرالد به زبان فرانسه منتشر شدند. در سال 1924, ترجمة جديدي از رباعيات خيام از متن فارسي توسط فرانتز توسن با مقدمه‎اي از حسن مقدم ( علي نوروز) در پاريس به چاپ رسيد كه با مينياتورهايي از هنرمند فرانسوي زانكر همراه بودند. (28)

    در سال 1933, ترجمة ديگري از متن فارسي رباعيات اين بار توسط يك محقق ايراني موسوم به « اعتصام زاده» توسط انتشارات بروخيم به شعر فرانسه در تهران منتشر شد (29). همين ترجمه سال بعد در پاريس به چاپ رسيد.(30) در سال 1935, آرتورگي مترجم معروف غزليات حافظ, ترجمة تازه‎اي از رباعيات خيام را به شعر فرانسه در پاريس منتشر كرد.(30) بين سالهاي 1935 تا 1945 , 9 ترجمة ديگر از رباعيات خيام به زبان فرانسه منتشر شدند كه در 4 ترجمه از متن انگليسي فيتز جرالد استفاده شده بود .

    در سال 1957, ترجمة فرانتز توسن با مقدمة علي نوروز تجديد چاپ شد (32) . در همين سال ترجمة جديدي از رباعيات خيام با مقدمه‎اي از ژيلبر لازار توسط «كلود آنت ميرزا محمد » در پاريس منتشر شد (33) . در سال 1958 ترجمة منظوم جديدي از رباعيات خيام از روي قديميترين نسخ خطي موجود در اروپا با شرح و توضيح توسط پيرپاسكال به زبان فرانسه در روم منتشر شد (34). دو سال بعد ترجمة ديگري از رباعيات با شرح و توضيح توسط دكتر محمد مهدي فولادوند در پاريس به چاپ رسيد (35). در سال 1965 مقالة عالمانه اي در باب زندگي و آثار و افكار خيام به قلم بوگدانويچ شرقشناس اروپايي در مجلة « كوريه دومساژر» منتشر شد (36). و بالاخره در همين سال ترجمة جديدي از رباعيات خيام توسط نيكولا به دو زبان فارسي و فرانسه در پاريس منتشر شد (37).

    از سال 1965 تا پايان قرن نيز ترجمه‎هاي متعددي از رباعيات خيام به زبانهاي انگليسي, فرانسوي, آلماني, اردو, عربي, ايتاليايي, تركي, دانماركي, سوئد, ارمني, اسپانيايي, اسپرانتو, گالي, گجراتي, هلندي, مجاري و پرونسي در صورت گرفت كه بيشتر آنها از متن انگليسي فيتز جرالد و يا از متن فارسي بود. بالاخره آخرين آثاري كه دربارة خيام و شعر تا سال 1988 ميلادي منتشر شده‎اند به شرح زير هستند:
    تحقيق مفصلي كه خانم پريچهر كسري در باب مقايسه ترجمه‎هاي انگليسي رباعيات خيام انجام داده است و در سال 1975در نيويورك به چاپ رسيده است،(38) ترجمه‎اي كه آقاي پيتر ايوري وجان هاث از رباعيات خيام به زبان انگليسي انجام داده و توسط انتشارات پنگوئن در سال 1981 در لندن به چاپ رسيده است (39) و بالاخره ترجمة دو زبانه‎اي كه با عنوان «شراب نيشابور» به فرانسه و انگليسي با عكسهايي از شاهرخ گلستان با نفاست هر چه تمامتر در پاريس به سال 1988 به چاپ رسيده است. (40) البته بايد اين نكته را يادآوري كرد كه تنها «رباعيات» خيام نيست كه مورد توجه جهانيان قرار گرفته بلكه به ترجمه آثار علمي وي نيز توجه شده است .نخستين بار توماس هايد استاد زبان عبري و عربي دانشگاه اكسفورد، در كتابي با عنوان «تاريخ اديان فارسيان و پهلويان و ماديان قديم » به زبان لاتيني در فصل تاريخ جلالي واصلاح طريق گاه شماري در عهد ملكشاه سلجوقي از عمر خيام نام مي‎برد و او را به عنوان يكي از هشت منجمي معرفي مي‎كند كه در رصد ستارگان نقش داشته‌اند و تقويم را اصلاح كرده‎اند (41). اين كتاب در سال 1700ميلادي به چاپ رسيده است. در سال 1742 يك دانشمند هلندي به نام «ميرمن» به نسخه اي از كتاب «جبر و مقابله» عمر خيام در بين كتابهايي كه شخصي به نام وارنر به كتابخانة شهر ليدن وقف كرده بوده است بر مي‎خورد و توجه علما را به آن جلب مي كند (42) .

    سالها بعد از اين تاريخ سديو مستشرق فرانسوي نسخة ناقصي از «جبر و مقابل» خيام را در كتابخانة سلطنتي پاريس كشف مي كند و دربارة آن خبري در مجلة آسيايي جديد (ماه مه 1834)منتشر مي سازد و بعد از آن پروفسور ليبري در همان كتابخانه نسخة كاملي از اين كتاب مي‎يابد. از روي اين دو نسخه و نسخة موجود در كتابخانه ليدن است كه دكتر ووپكه متن كاملي از اين كتاب را با ترجمة فرانسوي آن در سال 1851 منتشر مي سازد (43).همين دانشمند در سال 1860 ميلادي تحقيق عالمانه اي در تاريخ رياضيات در مشرق زمين در مجلة «ژورنال آزياتيك» منتشر مي‎كند (44).

    اين نكته را هم بايد اضافه كنيم كه بعد از ترجمه و انتشار ترجمة انگليسي «رباعيات» خيام توسط فيتز جرالد ديري نگذشت كه شرقشناسان و پژوهندگان در سراسر جهان به تتبع و تصحيح رباعيات خيام پرداختند كه به جزييات كار آنان تا حد امكان در اين مقاله اشاره شد .اما به اين اشخاص بايد نام محققان ايراني از جمله صادق هدايت، سعيد نفيسي، محمد علي فروغي، جلال الدين همايي، علي دشتي، كريم امامي، مجتبي مينوي، رشيد ياسمي، محمد مهدي فولادوند، حسن دانشفر، قاسم غني، حسن شهباز، فريدون بدره‎اي، بهاءالدين خرمشاهي، محمد تقي جعفري، محسن فرزانه و بسياري ديگر را افزود.

    * ارائه شده در دومين كنگره ملي ايرانشناسي (تهران: 30 آذر تا 3 دي 83)
    ** استاديار دانشگاه پيام نور مشهد
    سيد مهدي علايي حسيني


    برچسب‌ها: خیام
    + نوشته شده در  ساعت 11:27  توسط مهدی  | 

    حکیم عمر خیام

    حکیم غیاث الدین عمر خیام

    حکمت نگار فلسفه و شعر

    محمد جلال توکلی

    تحقیق پایان ترم درس

    زبان فارسی 1

    فهرست

    زندگی

    آرامگاه خیام که در محله کهن شادیاخ در نیشابور است.عمر خیام در سده پنجم هجری در نیشابور زاده شد. فقه را در میانسالی در محضر امام موفق نیشابوری ... .

    برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

    .

    حکیم غیاث الدین عمر خیام

    حکمت نگار فلسفه و شعر

    محمد جلال توکلی

    تحقیق پایان ترم درس

    زبان فارسی 1

    فهرست

    زندگی

    آرامگاه خیام که در محله کهن شادیاخ در نیشابور است.عمر خیام در سده پنجم هجری در نیشابور زاده شد. فقه را در میانسالی در محضر امام موفق نیشابوری آموخت؛ حدیث، تفسیر، فلسفه، حکمت و اختر شناسی را فراگرفت. برخی نوشته‌اند که او فلسفه را مستقیما از زبان یونانی فرا گرفته بود.

    در حدود ۴۴۹ تحت حمایت و سرپرستی ابوطاهر، قاضی‌القضات سمرقند، کتابی دربارهٔ معادل‌های درجهٔ سوم به زبان عربی نوشت تحت نام رساله فی البراهین علی مسائل ‌الجبر و المقابله با نظام الملک طوسی رابطه‌ای نیکو داشت، این کتاب را پس از نگارش به خواجه تقدیم کرد. پس از این دوران خیام به دعوت سلطان جلال‌الدین ملکشاه سلجوقی و وزیرش نظام ‌الملک به اصفهان می‌رود تا سرپرستی رصدخانهٔ اصفهان را به‌عهده گیرد. او هجده سال در آن‌جا مقیم می‌شود. به مدیریت او زیج ملکشاهی تهیه می‌شود و در همین سال‌ها (حدود ۴۵۸) طرح اصلاح تقویم را تنظیم می‌کند. تقویم جلالی را تدوین کرد که به نام جلال‌الدین ملکشاه شهره‌است، اما پس از مرگ ملکشاه کاربستی نیافت. در این دوران خیام به‌عنوان اختربین در دربار خدمت می‌کرد هرچند به اختربینی اعتقادی نداشت. در همین سال‌ها(۴۵۶) مهم‌ترین و تأثیرگذارترین اثر ریاضی خود را با نام رساله فی شرح مااشکل من مصادرات اقلیدس را می‌نویسد و در آن خطوط موازی و نظریهٔ نسبت‌ها را شرح می‌دهد. پس از درگذشت ملکشاه و کشته شدن نظام‌الملک، خیام مورد بی‌مهری قرار گرفت و کمک مالی به رصدخانه قطع شد بعد از سال ۴۷۹ اصفهان را به قصد اقامت در مروکه به عنوان پایتخت جدید سلجوقیان انتخاب شده بود، ترک کرد. احتمالاً در آن‌جا میزان الحکم و قسطاس المستقیم را نوشت. رسالهٔ مشکلات الحساب (مسائلی در حساب) احتمالاً در همین سال‌ها نوشته شده است.

    غلامحسین مراقبی گفته‌است که خیام در زندگی زن نگرفت و همسر بر نگزید. البته برخی از داماد خیام سخنانی نقل کرده‌اند و در این باره نظری دیگر داشته‌اند.

    عصر خیام

    در زمان خیام فرقه‌های مختلف سنی و شیعه، اشعری و معتزلی سرگرم بحث‌ها و مجادلات اصولی و کلامی بودند. فیلسوفان پیوسته توسط قشرهای مختلف به کفر متهم می شدند. تعصب، بر فضای جامعه چنگ انداخته بود و کسی جرئت ابراز نظریات خود را نداشت - حتی امام محمد غزالی نیز از اتهام کفر در امان نماند. اگر به سیاست نامه ی خواجه نظام الملک بنگریم، این اوضاع کاملاً بر ما روشن خواهد بود. در آن جا، خواجه نظام همه ی معتقدان به مذهبی خلاف مذهب خود را به شدت می کوبد و همه را منحرف از راه حق و ملعون می داند. از نظر سیاست نیز وقایع مهمی در عصر خیام رخ داد: 1ـ سقوط دولت آل ‌بویه 2ـ قیام دولتِ سلجوقی 3ـ جنگ‌های صلیبی 4ـ ظهور باطینان و ... در اوایل دوران زندگی خیام، ابن سینا و ابوریحان بیرونی به اواخر عمرشان خود رسیده بودند. نظامی عروضیِ سمرقندی او را «حجه‌‌الحق» و ابوالفضل بیهقی «امام عصر خود» لقب داده‌اند. از خیام به عنوان جانشین ابن‌سینا و استاد بی‌بدیلِ فلسفه طبیعی (مادی) ریاضیات، منطق و مابعدالطبیعه یاد می‌کنند. خیام در سال 480 هجری قمری از سوی سلطان ملکشاه سلجوقی مأموریت گرفت تا تقویم زمان خود را اصلاح کند.

    مرگ خیام

    باغی که آرامگاه خیام در آن قرار دارد، تصویر از کنار آرامگاه امامزاده محروق گرفته شده‌است و در ورودی قدیمی این باغ در تصویر دیده می‌شود.مرگ خیام را میان سال‌های ۵۱۷-۵۲۰ هجری می‌دانند که در نیشابور اتفاق افتاد. گروهی از تذکره نویسان نیز وفات او را ۶۱۵ نوشته‌اند،اما پس از بررسیهای لازم مشخص گردیده که تاریخ وفات وی سال ۵۱۷ بوده‌است .مقبرهٔ وی هم اکنون در شهر نیشابور،در باغی که آرامگاه امامزاده محروق در آن واقع می‌باشد، قرار گرفته‌است.

    خیام شاعر

    خیام زندگی‌اش را به عنوان ریاضیدان و فیلسوفی شهیر سپری کرد، در حالی‌که معاصرانش از رباعیاتی که امروز مایه شهرت و افتخار او هستند بی‌خبر بودند. معاصران خیام نظیر نظامی عروضی یا ابوالحسن بیهقی از شاعری خیام یادی نکرده‌اند. صادق هدایت در این باره می‌گوید.

    گویا ترانه‌های خیام در زمان حیاتش به واسطهٔ تعصب مردم مخفی بوده و تدوین نشده و تنها بین یکدسته از دوستان همرنگ و صمیمی او شهرت داشته یا در حاشیهٔ جنگ‌ها و کتب اشخاص باذوق بطور قلم‌انداز چند رباعی از او ضبط شده، و پس از مرگش منتشر گردیده است.

    قدیمی‌ترین کتابی که در آن از خیام شاعر یادی شده است، کتاب خریدة القصر از عمادالدین کاتب اصفهانی است. این کتاب به زبان عربی و در سال ۵۷۲ یعنی نزدیک به ۵۰ سال پس از مرگ خیام نوشته شده‌است. کتاب دیگر مرصادالعباد نجم‌الدین رازی است.این کتاب حدود ۱۰۰ سال پس از مرگ خیام در ۶۲۰ قمری تصنیف شده‌است نجم‌الدین صوفی متعصبی بود و از نیش و کنایه به خیام به خاطر افکار کفرآمیزش دریغ نکرده‌است. کتاب‌های قدیمی (پیش از سدهٔ نهم) که اشعار خیام در آنها آمده‌است و مورد استفادهٔ مصححان قرار گرفته‌اند علاوه بر مرصادالعباد از قرار زیرند: تاریخ جهانگشا (۶۵۸ ق)، تاریخ گزیدهٔ حمدالله مستوفی (۷۳۰ ق)، نزهة المجالس (۷۳۱ ق)، مونس الاحرار (۷۴۱ ق). جنگی از منشآت و اشعار که سعید نفیسی در کتابخانهٔ مجلس شورای ملی جنگ یافت و در سال ۷۵۰ قمری کتابت شده‌است و همچنین مجموعه‌ای تذکره‌مانند که قاسم غنی در کتابخانهٔ شورای ملی یافت که مشتمل بر منتخابت اشعار سی شاعر است و پنج رباعی از خیام دارد.

    با کنار گذاشتن رباعایت تکراری ۵۷ رباعی به دست می‌آید. این ۵۷ رباعی که تقریباً صحت انتساب آنها به خیام مسلم است کلیدی برای تصحیح و شناختن سره از ناسره به دست مصححان می‌دهد. با کمک این رباعی‌ها زبان شاعر و مشرب فلسفی وی تا حد زیادی آشکار می‌شود. زبان خیام در شعر طبیعی و ساده و از تکلف به دور است و در شعر پیرو کسی نیست. وانگهی هدف خیام از سرودن رباعی شاعری به معنی متعارف نبوده‌است بلکه به واسطهٔ داشتن ذوق شاعری نکته‌بینی‌های فلسفی خود را در قالب شعر بیان کرده‌است.

    تصحیحات رباعیات خیام

    شهرت خیام به عنوان شاعر مرهون ادوارد فیترجرالد انگلیسی‌است که با ترجمهٔ شاعرانهٔ رباعیات وی به انگلیسی، خیام را به جهانیان شناساند. با این حال در مجموعهٔ خود اشعاری از خیام آورده‌آست که به قول هدایت نسبت آنها به خیام جایز نیست.

    تا پیش از تصحیحات علمی مجموعه‌هایی که با نام رباعیات خیام وجود داشت؛ مجموعه‌هایی مغشوش از آرای متناقض و افکار متضاد بود به طوری که به قول صادق هدایت «اگر یک نفر صد سال عمر کرده باشد و روزی دو مرتبه کیش و مسلک و عقیدهٔ خود را عوض کرده باشد قادر به گفتن چنین افکاری نخواهد بود.». بی‌مبالاتی نسخه‌نویسان و اشتباه کاتبان همیشه در بررسی نسخه‌های خطی دیده می‌شود. اما در مورد خیام گاه اشعارش را به‌عمد تغییر داده‌اند تا آن را به مسلک تصوف نزدیک کنند. هدایت حتی می‌گوید یک علت مغشوش بودن رباعیات خیام این است که هر کس می‌خوارگی کرده‌است و رباعی‌ای گفته‌است از ترس تکفیر آن را به خیام نسبت داده‌است. مشکل دیگری که وجود دارد این است که بسیاری به پیروی و تقلید از خیام رباعی سروده‌اند و رباعی ایشان بعدها در شمار رباعیات خیام آمده‌است.

    نخستین تصحیح معتبر رباعیات خیام به دست صادق هدایت انجام گرفت. وی از نوجوانی دلبستهٔ خیام بود تدوینی از رباعیات خیام صورت داده بود. بعدها در ۱۳۱۳ آن را مفصل‌تر و علمی‌تر و با مقدمه‌ای طولانی با نام ترانه‌های خیام به چاپ رسانید. تصحیح معتبر بعدی به دست محمد علی فروغی در ۱۳۲۰ به انجام رسید. لازم به ذکر است که اروپاییان نظیر ژوکوفسکی، روزن و کریستن‌سن دست به تصحیح رباعیات زده بودند اما منتقدان بعدی شیوهٔ تصحیح و حاصل کار ایشان را چندان معتبر ندانسته‌اند.

    احمد شاملو روایتی از ۱۲۵ رباعی خیام در کتابی به نام ترانه‌ها روایت:احمد شاملو ارائه داده است.

    مضمون اشعار و مشرب فلسفی خیام

    « صادق هدایت» در ترانه‌های خیام دسته‌بندی کلی‌ای از مضامین رباعیات خیام ارائه می‌دهد و ذیل هر یک از عناوین رباعی‌های مرتبط با موضوع را می‌آورد:

    راز آفرینش

    درد زندگی

    از ازل نوشته

    گردش دوران

    ذرات گردنده

    در کل اشاره به این مضمون است که چون بمیریم ذرات تن ما پراکنده شده و از گِلِ خاک ما کوزه خواهند ساخت. این درواقع به یک معنا هم از ایراداتی‌است که به معاد جسمانی وارد ساخته‌اند. چرا که وقتی ذرات تن اشخاص با گذشت زمان در تن دیگران رود رستاخیز جسمانی هر دوی آنان چگونه ممکن است.

    هر چه باداباد

    هیچ است

    دم را دریابیم

    خیام و ریاضیات

    پیش از کشف رساله خیام در جبر، شهرت او در مشرق‌زمین به واسطه اصلاحات سال و ماه ایرانی و در غرب به واسطه ترجمه رباعیاتش بوده است و تقریباً تا حدود قرن ۱۹ میلادی از تحقیقات جبری او اطلاعی در دست نبود. به همین دلیل کوشش‌ها و تحقیقات خیام در علم جبر تأثیر چندانی در بسط این علم نداشته است و در آن زمان اروپائیان در جبر به مرحله‌ای رسیده بودند که آشنایی با رساله‌های خیام تنها از جنبه تاریخی برای آنها با اهمیت بوده است. قدیمی‌ترین کتابی که از خیام اسمی به میان آورده و نویسندهٔ آن هم عصر خیام بوده، نظامی عروضی مؤلف «چهار مقاله» است. ولی او خیام را در ردیف منجمین ذکر می‌کند و اسمی از رباعیات او نمی‌آورد. با این وجود جورج سارتن با نام بردن از خیام به عنوان یکی از بزرگ‌ترین ریاضیدانان قرون وسطی چنین می‌نویسد:

    « خیام اول کسی است که به تحقیق منظم علمی در معادلات درجات اول و دوم و سوم پرداخته، و طبقه‌بندی تحسین‌آوری از این معادلات آورده است، و در حل تمام صور معادلات درجه سوم منظماً تحقیق کرده، و به حل (در اغلب موارد ناقص) هندسی آنها توفیق یافته، و رساله وی در علم جبر، که مشتمل بر این تحقیقات است، معرف یک فکر منظم علمی است؛ و این رساله یکی از برجسته‌ترین آثار قرون وسطائی و احتمالاً برجسته‌ترین آنها در این علم است.»

    خیام در مقام ریاضی‌دان و ستاره‌شناس تحقیقات و تالیفات مهمی دارد. از جمله آنها رسالة فی البراهین علی مسائل ‌الجبر و المقابله است که در آن از جبر عمدتاً هندسی خود برای حل معادلات درجه سوم استفاده می‌کند. او معادلات درجه دوم را از روش‌های هندسی اصول اقلیدس حل می‌کند و سپس نشان می‌دهد که معادلات درجه سوم با قطع دادن مخروط‌ها با هم قابل حل هستند. برگن معتقد است که «هر کس که ترجمهٔ انگلیسی [جبر خیام] به توسط کثیر را بخواند استدلالات خیام را بس روشن خواهد یافت و، نیز، از نکات متعدد جالب توجهی در تاریخ انواع مختلف معادلات مطلع خواهد شد.» مسلم است که خیام در رساله‌هایش از وجود جوابهای منفی و موهومی در معادلات آگاهی نداشته است و جواب صفر را نیز در نظر نمی‌گرفته است.

    یکی دیگر از آثار ریاضی خیام رسالة فی شرح ما اشکل من مصادرات اقلیدس است. او در این کتاب اصل موضوعهٔ پنجم اقلیدس را دربارهٔ قضیهٔ خطوط متوازی که شالودهٔ هندسهٔ اقلیدسی است، مورد مطالعه قرار داد و اصل پنجم را اثبات کرد. به نظر می‌رسد که تنها نسخه کامل باقیمانده از این کتاب در کتابخانه لیدن در هلند قرار دارد.

    درکتاب دیگری از خیام که اهمیت ویژه‌ای در تاریخ ریاضیات دارد رسالهٔ مشکلات الحساب (مسائلی در حساب) هرچند این رساله هرگز پیدا نشد اما خیام خود به این کتاب اشاره کرده است و ادعا می‌کند قواعدی برای بسط دوجمله‌ای (a + b)n کشف کرده و اثبات ادعایش به روش جبری در این کتاب است.

    ، به هر حال قواعد این بسط تا n = 12 توسط طوسی (که بیشترین تأثیر را از خیام گرفته) در کتاب «جوامع الحساب» آورده شده است. روش خیام در به دست آوردن ضرایب منجر به نام گذاری مثلث حسابی این ضرایب به نام مثلث خیام شد، انگلیسی زبان‌ها آن را به نام مثلث پاسکال می‌شناسند که البته خدشه‌ای بر پیشگامی خیام در کشف روشی جبری برای این ضرایب نیست.

    خیام به تحلیل ریاضی موسیقی نیز پرداخته است و در القول علی اجناس التی بالاربعاء مسالهٔ تقسیم یک چهارم را به سه فاصله مربوط به مایه‌های بی‌نیم‌پرده، با نیم‌پردهٔ بالارونده، و یک چهارم پرده را شرح می‌دهد.

    مهم‌ترین دست‌آوردها

    *ابداع نظریه‌ای دربارهٔ نسبت‌ها هم‌ارز با نظریهٔ اقلیدس.

    *«در مورد جبر، کار خیام در ابداع نظریهٔ هندسی معادلات درجهٔ سوم موفقترین کاری است که دانشمندی مسلمان انجام داده است.»

    *او نخستین کسی بود که نشان داد معادلهٔ درجهٔ سوم ممکن است دارای بیش از یک جواب باشد و یا این که اصلاً جوابی نداشته باشند.«آنچه که در هر حالت مفروض اتفاق می‌افتد بستگی به این دارد که مقاطع مخروطی‌ای که وی از آنها استفاده می‌کند در هیچ نقطه یکدیگر را قطع نکنند، یا در یک یا دو نقطه یکدیگر را قطع کنند.»

    *«نخستین کسی بود که گفت معادلهٔ درجهٔ سوم را نمی‌توان عموماً با تبدیل به معادله‌های درجهٔ دوم حل کرد، اما می‌توان با بکار بردن مقاطع مخروطی به حل آن دست یافت.»

    *«در نیمهٔ اول سدهٔ هیجدهم، ساکری اساس نظریهٔ خود را دربارهٔ خطوط موازی بر مطالعهٔ همان چهارضلعی دوقائمهٔ متساوی‌الساقین که خیام فرض کرده بود قرار می‌دهد و کوشش می‌کند که فرضهای حاده و منفرجه‌بودن دو زاویهٔ دیگر را رد کند.»

    پیروان خیام

    صادق هدایت بر این باور است که حافظ از تشبیهات خیام بسیار استفاده کرده‌است، تا حدی که از متفکرترین و بهترین پیروان خیام به شمار می‌آید. هر چند که به نظر او افکار حافظ به فلسفهٔ خیام نمی‌رسد، اما بنا به نظر صادق هدایت حافظ این نقص را با الهامات شاعرانه و تشبیهات رفع کرده‌است و برای نمونه به قدری شراب را زیر تشبیهات پوشانده که تعبیر صوفیانه از آن می‌شود. اما خیام این پرده پوشی را ندارد.[۵۸] برای نمونه حافظ دربارهٔ بهشت با ترس سخن می‌گوید:

    باغ فـردوس لطیـف است و لیکن زیـنهار تو غنیمت شمر این سایهٔ بید و لب کشت

    اما خیام بدون پرده‌پوشی می‌گوید:

    گویند بهشت و حور عین خواهد بود آنجا می‌ناب و انگبین خواهد بود

    گر ما می‌ومعشوقه گزیدیم چه باک؟ چون عاقبت کار چنین خواهد بود

    چهره جهانی خیام

    تندیس خیام در بخارست، پایتخت رومانیدر جهان خیام به عنوان یک شاعر، ریاضیدان و اخترشناس شناخته شده‌است. هرچند که اوج شناخت جهان از خیام را می‌توان پس از ترجمه شعرهای وی به وسیله فیتز جرالد دانست. این در حالی است که بسیاری از پژوهشگران شماری از شعرهای ترجمه‌شده به وسیله فیتز جرالد را سروده خیام نمی‌دانند و این خود سبب تفاوت‌هایی در شناخت خیام در نگاه ایرانی‌ها و غربی‌ها شده‌است. تأثیرات خیام بر ادبیات غرب از مارک تواین تا تی.اس الیوت او را به نماد فلسفه شرق و شاعر محبوب روشنفکران جهان تبدیل کرده است.

    آثار

    خیام آثار علمی و ادبی بسیار تالیف کرد.

    او میزان الحکمت را درباره فیزیک و لوازم الامکنت را در دانش هواشناسی نوشت. نوروزنامه دیگر اثر ادبی اوست، در پدیداری نوروز و آیین پادشاهان ایرانی و اسب و زر و قلم و شرا که در حدود ۴۹۵ هجری قمری نگاشته شده‌است. کتاب جبر و مقابله خیام با تلاش دانش پژوهان اروپایی در سال ۱۷۴۲ در یکی از کتابخانه‌های لیدن یافته شد. این کتاب در ۱۸۱۵ توسط تنی چند از دانشمندان فرانسوی ترجمه و منشر شد .

    رسالة فی البراهین علی مسائل الجبر و المقابله به زبان عربی، در بارهٔ معادلات درجهٔ سوم.

    رسالة فی شرح مااشکل من مصادرات کتاب اقلیدس در مورد خطوط موازی و نظریهٔ نسبت‌ها.

    رساله میزان‌الحکمه.«راه‌حل جبری مسالهٔ تعیین مقادیر طلا و نقره را در آمیزه‌(آلیاژ) معینی به وسیلهٔ وزنهای مخصوص بدست می‌دهد.»

    قسطاس المستقیم

    رسالهٔ مسائل الحساب، این اثر باقی نمانده‌است.

    القول علی اجناس التی بالاربعاء، اثری دربارهٔ موسیقی.

    رساله کون و تکلیف به عربی درباره حکمت خالق در خلق عالم و حکمت تکلیف که خیام آن را در پاسخ پرسش امام ابونصر محمدبن ابراهیم نسوی در سال ۴۷۳ نوشته‌است و او یکی از شاگردان پورسینا بوده و در مجموعه جامع البدایع باهتمام سید محی الدین صبری بسال ۱۲۳۰ و کتاب خیام در هند به اهتمام سلیمان ندوی سال ۱۹۳۳ میلادی چاپ شده‌است.

    رساله روضة‌القلوب در کلیات وجود

    رساله ضیاء العلی

    رساله‌ای در صورت و تضاد

    ترجمه خطبه ابن سینا

    رساله‌ای در صحت طرق هندسی برای استخراج جذر و کعب

    رساله مشکلات ایجاب

    رساله‌ای در طبیعیات

    رساله‌ای در بیان زیگ ملکشاهی

    رساله نظام الملک در بیان حکومت

    رساله لوازم‌الاکمنه

    اشعار عربی خیام که در حدود ۱۹ رباعی آن بدست آمده‌است.

    نوروزنامه، از این کتاب دو نسخه خطی باقی مانده‌است. یکی نسخهٔ لندن و دیگری نسخه برلن.

    رباعیات خیام به زبان فارسی که در حدود ۲۰۰ چارینه (رباعی) یا بیشتر از حکیم عمر خیام است و زائد بر آن مربوط به خیام نبوده بلکه به خیام نسبت داده شده.

    عیون الحکمه

    رساله معراجیه

    رساله در علم کلیات

    رساله در تحقیق معنی وجود


    برچسب‌ها: خیام
    + نوشته شده در  ساعت 11:11  توسط مهدی  | 

    چكیده مقالات / همایش خیام در قطر



    اخیراً در قطر به همت رایزنی فرهنگی ج.ا. ایران همایشی درباره خیام برگزار شد كه در آن استادان زبان فارسی این كشور و پژوهشگران دیگر مقالات خود را در آن ارائه دادند . آنچه می خوانید چكیده ای از این مقالات است.
    فهرست

    سخنرانی سفیر مجمهور ی اسلامی ایران در قطر
    سخنرانی رایزن فرهنگی
    مقاله دکتر حسن رشید
    چکیده مقاله دکتر نصر الدین صالح
    چکیده مقاله خانم وفا تومی
    چکیده مقاله آقای نعمان محمود جبران
    چکیده مقاله آقای عبدالودود العمرانی
    چکیده مقاله آقای بسام علوانی
    چکیده مقاله آقای مهاجرانی

    ------------------------

    سخنرانی سفیر ج. ا. ایران در قطر
    میهمان ارجمند ، گروه بسیاری از ادبا و مفسرین و اصحاب ادب و فرهنگ و اندیشه خیام را با صفاتی ممتاز و در خور تأمل توصیف نموده اند که از جمله ی آنها امام جارالله زمخشری مفسر شهیر قرآن است که از ایشان با عنوان فیلسوف و حکیم دنیا تعبیر نموده است.در حقیقت وقتی ما از رباعیات خیام سخن به میان می آوریم از مجموعه ای از اشعاری که در قالب رباعی سروده شده و یا از شاعر خاصی یاد نمی کنیم بلکه ما با این کار از میراث فرهنگی جاودانه ی بشری سخن به میان می آوریم.
    رباعیات حکیم عمر خیام نیشابوری از دو بعد ظاهری و معنایی قابل تأمل و تدبر است از بعد ظاهری و لفظی می توان گفت که این رباعیات در واقع تابلویی است روشن از جلوه های زیبا و چشم نواز حیات بشری و این زیبایی ها تا بدان حد است که وقتی انسان آنها را از مد نظر می گذراند حتی یارای چشم زدن برای لحظه ای را نیز ندارد که این حقیقت نشـان از غـرق شـدن چـشم در ترکیبـات زیـبـای این رباعیات می نماید و آن از بعد معنا و معانی عمیقی که این رباعیات از آن برخوردارند می توان گفت که اگر یک نقاش چیره دست اقدام به ترسیم هر یک از این رباعیات در قالب یک تابلو نماید در نهایت تابلویی خلق خواهد شد در ردیف زیباترین و چشم نوازترین تابلوهای ترسیم یافته بدست بشر درست به مانند تابلوهایی که به دست استاد توانمند محمود فرشچیان ترسیم شده است.برگزاری این نشست ادبی که در آن جمعی از صاحبنظران عرصه ی فرهنگ و اندیشه و هنر و ادب شرکت یافته اند از مایه های فخر و افتخار ما محسوب می گردد و بنده از تمامی شرکت کنندگان و اندیشمندانی که با ارائه ی مقالات خود در این نشست شرکت جسته اند تشکر می كنم .
    ------------------------

    سخنرانی رایزن فرهنگی

    بخش عظیم و سترگی از تاریه فرهنگ و تمدن اسلامی که ما امروزه وارثان ان هستیم بر ستون های قوی بنیه ی متفکران و اندیشمندان ایرانی بنا نهاده شده است متفکرانی که جوهره ی اندیشه ی خود را از دریای ژرف تمدن و فرهنگ اسلامی بر گرفته اندو ان